روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
احتمالا بدنم را برای تو آفریدند. برای زخمی که تو بودی و پیش از من بود. مرا آفریدند تا زخم تو زمینی برای زیستن داشته باشد. و غروبها، کسی باشد که به یاد بیاورد تو بسیار غمگینی. و شبها کسی باشد که بسیار به تو فکر کند، و به انتهای تاریکی قلب خودش برود، و کودک بیهمبازی ظهر تابستان کوچه باشد.
تو پیش از من بودهای. آدمهای بسیاری تو را گریستهاند. نصرت تو را شعر کرده: به سوگواری مویت سلام بر غم باد. همینگوی تو را داستان کرده: مینوشم به سلامتی تو و زخمهایت. داوود نبی تو را آواز خوانده. تو همیشه بودهای، اما آیا هرگز کسی مثل من بیابانی برای رقص بوتههای خار تنهاییت بوده؟
ای ابتلای خوشایند دائم من، که از تو گریختن به گریختن ماهی قرمز از تنگ شبیه بود و بیقرارم کرد، حالا که ترکم کردهای خوشحالی؟ مرا، اعتیاد مهیبت را، سلول بیمار گوشهی قلبت را. و شبها که برایت شعر نمیخوانم، دلت برای اندوهم تنگ نمیشود؟
روی دست دنیا ماندهام. درخت نیمهخشک کویرم، نه به کار هیزمشدن میآیم و نه دوباره سبز خواهمشد. کاش میشد بگویم بیا روی شاخههایم لانه بساز، اما آدم کسی را که دوست دارد به جهنم دعوت نمیکند. خوب است که فراموشم کردهای، حالا میتوانم قبل از خواب به ستارهای مرده نگاه کنم و بگویم سلام منِ دیروز، خوشبینی کودکانهام بالاخره تمام شد، حالا میتوانی بخوابی.
جهان از صدا خالی است. باد لای برگهای درخت حیاط میپیچد. گربهی سالمند حیاط روی پایم خوابیده. این شمایل تنهایی من است. میبینی؟ جای تو اصلا اینجا خالی نیست.
همین.
@hamid59salimi
بهم گفت:« تو انسانی،
از اینکه باهات مثل یه شئ رفتار بشه، آسیب میبینی، اذیت میشی، ناراحت می شی، دردت میاد. :)
او امن بود...
اگر دیگران به من میگفتند گریه نکن، او همیشه دستهایش را دراز کرده بود تا بعد از گریه اشکهایم را پاک کند..
+1
میگه میرن آدما!
کجا میرن؟!
من میرم.
میرم جایی که وقتی خودم رو گم میکنم اونجا سر و کله ام پیدا میشه.
+بهش فکر کن، رفتی حافظیه، بوی بارون میاد، سر قبر حافظ میشینی و میگی:«منم همینطور حافظ منم نمیدونم چهگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار، که از اختیار بیرون است.»
از اون طرف شجریان عزیزم میخونه و تو هم بغل دستت سه چهار تا کتاب شعر گذاشتی.
_خب اونجا پیدا میشی؟!
+اونجا به اختیار گم میشم تو چیزایی که قرار بود باهاشون پیدا بشم و راستش هیچوقت انقدر از گم شدن خوشم نیومده بود. :)
(مکالمات من با من)
حا
با پوست صورتم بگم
به بالش کَرَم بگم
با مورس های مردمک
از جعبه سرم بگم
از جعبه سرم بگم
از هسته غمم بگم
با زبون تنم بگم
به انعکاس صورتم
رو شیشه ترم بگم
به شیشه ترم بگم
با بال های روح برم
به مرز اَبر و کوه برم
از راه تو در تو برم
از مِه تا وضوح برم
از مِه تا وضوح برم
به جای دوری کوچ کنم
برم تو رو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم
به آغوش تو بسط بدم
به خواب طولانی برم
با ذهن کیهانی برم
فقط، با یک آرزو
به دشت مرجانی برم
به دشت مرجانی برم
برم یه غار ساده رو
جایی شگفت انگیز کنم
دروغ های زیبامو
هر صبح تمیز کنم
به جای دوری کوچ کنم
برم تو رو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم
به آغوش تو بسط بدم
یه سَنگو پشت آبشاری
پُر از گیاه هرز کنم
یه تخت نرم بسازم و
تو رو کنارم فرض کنم
خلاصه اینکه بارها بهش گوش دادم، چشمام رو بستم و به خودم گفتم چیزی ننویس، فقط احساسش کن…
غم، شادی و تمنا کردنش رو احساس کن.
اما این احساس اونقدر عزیز بود که نشد، هرچند زور نوشتن همیشه از نخواستن من بیشتره…
یادم اومد اگه هنوز آروم تر نفس میکشم برای شعر خوندن و چند خطی نوشتنه.
حا
چقدر این آهنگ عزیزه. حس میکنم مهر به یار و دلخوری از یار توی این آهنگ همزمان جریان داره.
انگار خواننده عزیز باهام صحبت میکنه و میگه دارم به معشوقم میگم:
«شاد کن جانِ من، که غمگین است،
نکردی هم فدای سرت»
چون به قول سعید ابوالخیر:
«لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست»
بعد میگه:«حالا یارم اونقدرا هم نامهربون نیست و گاهی دلم رو نوازش میکنه».
بعد انگار یادش میوفته معشوق به بیوفاییش معروفه و بازم میگه:
«بنوازی پس بیاری
ای دوست
این چه آیین است؟»!
ای بابا! بازم میگه: خب فدای سرش
چون این بار به قول حضرت حافظ عزیزمون:
«حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت»
حا
تکفیر میکنی گُلو به جرم انتشار عطر
خط میزنی فواره رو قطره به قطره سطر سطر
منو به دار میکشی به اتهام یک نفس
پرنده رو پر میبُری در این شب قفس قفس
دیوار میکشی هنوز بین چراغ و چشم من
زنجره ها رو میکُشی از ترس همصدا شدن
رگبار میبندی به ماه فانوسو گردن میزنی
ستاره پایین میکشی آینه ها رو میشکنی
با سردخونه های پُر با خشم ما چه میکنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه میکنی؟
با سردخونه های پُر با خشم ما چه میکنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه میکنی؟
شکنجه میدی گندمو با سایه ی داس غضب
حراج میکنی تن مزرعه رو وجب وجب
لاله به حبس میبری شبپره پرپر میکنی
خورشیدو می دزدیو شب رو مکرر میکنی
رگبار میبندی به ماه فانوسو گردن میزنی
ستاره پایین میکشی آینه ها رو میشکنی
با سردخونه های پُر با خشم ما چه میکنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه میکنی؟
با سردخونه های پُر با خشم ما چه میکنی؟
با بغض زندونی شده تو این صدا چه میکنی؟
داور دستش را گذاشت روی قلبش: «عاشقشدن من تقصیر توست.»
«من اگر نبودم هم، تو عاشق بودی، دا! فقط بگو عاشق کی؟»
داور خندید: «عاشق راهرفتنت.»
دولیلی همانجا فروشکست. مثل برهای رام خودش را به او رساند، سرش را روی زانوهاش گذاشت، و گذاشت که در امنترین آغوش دنیا انگشتهای داور مثل ماهی توی برکهی سرش شنا کند، وول بزند، آرامش کند.
— نام تمام مردگان یحیاست
عباس معروفی
کاشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، بهاری ﺑﺎﺷﺪ
کاشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ، ﺭﺍه ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎدی
ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی
ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ قصّهی ﺑﺪ…
دل گمراه من چه خواهد كرد با بهارى كه ميرسد از راه؟ يا نيازى كه رنگ مىگيرد در تن شاخه هاى خشك و سياه
-فروغ فرخزاد
