روح هزاران زن در یک بدن
Kanalga Telegram’da o‘tish
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
234
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
از اینکه حال وطن مثلِ هوای تیره تهران است/ دلم کمانچه محزونیست که در نوازش کیهان است.
•سعید انصاریان
ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد
روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد
دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
•مهدی موسوی
عاقبت دل های ما، با غم هم آشنا کرد.
البته زندگی به من لطف کرد که با غم تو آشنا شدم عزیزدلم، اما کاش میتونستم با این دست های کوچکم کاری کنم..
ببخشید که انقدر دست های من کوچکه..
فقط میتونم بگم تو منو یاد اون شعر سعید ابوالخیر میندازی که میگه:«لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست
حا
+2
یکی از کارهای مورد علاقه ام خوندن پشت جلد کتابهاست.
انگار یه دنیای دیگهان
حتی اگه نوشته ها جزیی از اون چیزی که درون کتاب میگذره باشه..
انگار جزییات مهمی از کتابخونهان.
واقعا نمیدونم چجوری بگم
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
احتمالا بدنم را برای تو آفریدند. برای زخمی که تو بودی و پیش از من بود. مرا آفریدند تا زخم تو زمینی برای زیستن داشته باشد. و غروبها، کسی باشد که به یاد بیاورد تو بسیار غمگینی. و شبها کسی باشد که بسیار به تو فکر کند، و به انتهای تاریکی قلب خودش برود، و کودک بیهمبازی ظهر تابستان کوچه باشد.
تو پیش از من بودهای. آدمهای بسیاری تو را گریستهاند. نصرت تو را شعر کرده: به سوگواری مویت سلام بر غم باد. همینگوی تو را داستان کرده: مینوشم به سلامتی تو و زخمهایت. داوود نبی تو را آواز خوانده. تو همیشه بودهای، اما آیا هرگز کسی مثل من بیابانی برای رقص بوتههای خار تنهاییت بوده؟
ای ابتلای خوشایند دائم من، که از تو گریختن به گریختن ماهی قرمز از تنگ شبیه بود و بیقرارم کرد، حالا که ترکم کردهای خوشحالی؟ مرا، اعتیاد مهیبت را، سلول بیمار گوشهی قلبت را. و شبها که برایت شعر نمیخوانم، دلت برای اندوهم تنگ نمیشود؟
روی دست دنیا ماندهام. درخت نیمهخشک کویرم، نه به کار هیزمشدن میآیم و نه دوباره سبز خواهمشد. کاش میشد بگویم بیا روی شاخههایم لانه بساز، اما آدم کسی را که دوست دارد به جهنم دعوت نمیکند. خوب است که فراموشم کردهای، حالا میتوانم قبل از خواب به ستارهای مرده نگاه کنم و بگویم سلام منِ دیروز، خوشبینی کودکانهام بالاخره تمام شد، حالا میتوانی بخوابی.
جهان از صدا خالی است. باد لای برگهای درخت حیاط میپیچد. گربهی سالمند حیاط روی پایم خوابیده. این شمایل تنهایی من است. میبینی؟ جای تو اصلا اینجا خالی نیست.
همین.
@hamid59salimi
بهم گفت:« تو انسانی،
از اینکه باهات مثل یه شئ رفتار بشه، آسیب میبینی، اذیت میشی، ناراحت می شی، دردت میاد. :)
او امن بود...
اگر دیگران به من میگفتند گریه نکن، او همیشه دستهایش را دراز کرده بود تا بعد از گریه اشکهایم را پاک کند..
+1
میگه میرن آدما!
کجا میرن؟!
من میرم.
میرم جایی که وقتی خودم رو گم میکنم اونجا سر و کله ام پیدا میشه.
+بهش فکر کن، رفتی حافظیه، بوی بارون میاد، سر قبر حافظ میشینی و میگی:«منم همینطور حافظ منم نمیدونم چهگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار، که از اختیار بیرون است.»
از اون طرف شجریان عزیزم میخونه و تو هم بغل دستت سه چهار تا کتاب شعر گذاشتی.
_خب اونجا پیدا میشی؟!
+اونجا به اختیار گم میشم تو چیزایی که قرار بود باهاشون پیدا بشم و راستش هیچوقت انقدر از گم شدن خوشم نیومده بود. :)
(مکالمات من با من)
حا
با پوست صورتم بگم
به بالش کَرَم بگم
با مورس های مردمک
از جعبه سرم بگم
از جعبه سرم بگم
از هسته غمم بگم
با زبون تنم بگم
به انعکاس صورتم
رو شیشه ترم بگم
به شیشه ترم بگم
با بال های روح برم
به مرز اَبر و کوه برم
از راه تو در تو برم
از مِه تا وضوح برم
از مِه تا وضوح برم
به جای دوری کوچ کنم
برم تو رو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم
به آغوش تو بسط بدم
به خواب طولانی برم
با ذهن کیهانی برم
فقط، با یک آرزو
به دشت مرجانی برم
به دشت مرجانی برم
برم یه غار ساده رو
جایی شگفت انگیز کنم
دروغ های زیبامو
هر صبح تمیز کنم
به جای دوری کوچ کنم
برم تو رو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم
به آغوش تو بسط بدم
یه سَنگو پشت آبشاری
پُر از گیاه هرز کنم
یه تخت نرم بسازم و
تو رو کنارم فرض کنم
خلاصه اینکه بارها بهش گوش دادم، چشمام رو بستم و به خودم گفتم چیزی ننویس، فقط احساسش کن…
غم، شادی و تمنا کردنش رو احساس کن.
اما این احساس اونقدر عزیز بود که نشد، هرچند زور نوشتن همیشه از نخواستن من بیشتره…
یادم اومد اگه هنوز آروم تر نفس میکشم برای شعر خوندن و چند خطی نوشتنه.
حا
چقدر این آهنگ عزیزه. حس میکنم مهر به یار و دلخوری از یار توی این آهنگ همزمان جریان داره.
انگار خواننده عزیز باهام صحبت میکنه و میگه دارم به معشوقم میگم:
«شاد کن جانِ من، که غمگین است،
نکردی هم فدای سرت»
چون به قول سعید ابوالخیر:
«لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست»
بعد میگه:«حالا یارم اونقدرا هم نامهربون نیست و گاهی دلم رو نوازش میکنه».
بعد انگار یادش میوفته معشوق به بیوفاییش معروفه و بازم میگه:
«بنوازی پس بیاری
ای دوست
این چه آیین است؟»!
ای بابا! بازم میگه: خب فدای سرش
چون این بار به قول حضرت حافظ عزیزمون:
«حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت»
حا
