ch
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

前往频道在 Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
داور دستش را گذاشت روی قلبش: «عاشق‌شدن من تقصیر توست.» «من اگر نبودم هم، تو عاشق بودی، دا! فقط بگو عاشق کی؟» داور خندید: «عاشق راه‌رفتنت.» دولیلی همان‌جا فروشکست. مثل بره‌ای رام خودش را به او رساند، سرش را روی زانوهاش گذاشت، و گذاشت که در امن‌ترین آغوش دنیا انگشت‌های داور مثل ماهی توی برکه‌ی سرش شنا کند، وول بزند، آرامش کند. — نام تمام مردگان یحیاست عباس معروفی

کاشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، بهاری ﺑﺎﺷﺪ کاشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ، ﺭﺍه ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎدی ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ قصّه‌ی ﺑﺪ…

دل گمراه من چه خواهد كرد با بهارى كه مي‌رسد از راه؟ يا نيازى كه رنگ مى‌گيرد در تن شاخه هاى خشك و سياه -فروغ فرخزاد

Shahin Najafi - Salam [@ShahinG3].mp39.74 MB

@Free_RapHipHop - Mc Tes - Donbale Taarikh Begardid.mp36.42 MB

از ظهر حالم خوب نبود و توی خودم می‌پیچیدم، منتظر بودم حالم خوب بشه و بازم کتاب دیوانت رو بگیرم دستم و خودم رو توی خط به خط زندگی نامه و اشعارت پیدا کنم.

درود بر تو فروغ

شاعر بودن یعنی انسان بودن.

شعر برای او همه زندگی بود، همه‌ی لحظه‌های زندگی لحظه هایی شاعرانه بودند برای او: «به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن «شاعر بودن» د
شعر برای او همه زندگی بود، همه‌ی لحظه‌های زندگی لحظه هایی شاعرانه بودند برای او: «به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن «شاعر بودن» در تمام زندگی است.

- مدت زیادی گریه کردم، نمی‌دانم چرا! فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی‌کردم خفه می‌شدم. تنهایی روح مرا هیچ‌چیز جبران نمی‌کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب‌ها دنبال جواهر می‌گردم. فروغ فرخزاد.

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

1|6 - Sine Malamele Dardast - Faramarz Aslani (320).mp316.55 MB

و تنها صداست که می‌ماند . . .

چند روز پیش این لحظه کاری کرد که من بتونم درد ها و رنجش های پر وزن دلم رو سبک تر احساس کنم، اونقدر سبک و رها که مرز بودنم توی نیستی حل می‌شد، توی احساس سبک وجود نداشتن و تحمل نکردن وزن سنگینت و قدم‌هات روی زمین… یه چیزی ته دلم بود که انگار ذوق من از دیدن کتابا، قاب عکسا، کارت پستال و پاکت نامه ها با ذوق شنیدن نگین برای این آهنگ ترکیب شده بود. انگار نگین کنارم ایستاده بود و لبخند می‌زد و مثل همیشه از ذوق داشت می‌گفت: الهی من بمیرم برای این آهنگ. اون لحظه فقط یک زمان نبود، یک پناه بود.. آخ چه احساسی بود… دلم براش تنگ می‌شه.

چند روز پیش توی کتابخونه چقدر احساس بی‌کرانه ای داشتم، بهش فکر می‌کنم. وقتی برگشتم خونه توی دفترم و گوشیم نوشتمش

چقدر نازنینی