بابونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
256
订阅者
-224 小时
-37 天
+1330 天
帖子存档
256
گمان میکند اگر بگریزد نجات یافتهاست،
دریغا که اندوهِ انسان بودن سنجاق است
بر سینهی آدمی.
#بغلان
#چهارشنبه تپه «تیپه»
256
از خداحافظی کردن متنفر بود. مخصوصاً از خداحافظی کردن با او…
دوست نداشت چشمانش را باز کند و دنیای بدون او را ببیند. اما گاهی تو هرچقدر هم تلاش کنی از خواب بیدار نشوی، مجبور میشوی روزی چشمانت را باز کنی و به واقعیت برگردی…
256
«اولین بار که تو را دیدم زخمی داشتی که از دیگری بود. من تو را، با زخمهایت دوست داشتم.»
_جمال ثریا.
256
گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظهی دیدارت
شروعِ وسوسهای در من، بنام دیدن و چیدن بود...
منزوی
256
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
«به حرمتِ نان و نمکی
که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است و
طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
میخواهم
این زخم تا همیشه تازه بماند.»
256
●پدرم، عید و کالای نو
پدرم هر سال پیش از فرا رسیدن عیدِ رمضان با خودش تعهد میکرد که حتمن یک جوره کالای نو میسازد و چپنی را که نمیدانم کی و در کدام سال برایش تحفه آورده بود، روی شانهاش میاندازد و در خانههای دور و نزدیک برای عیدی کردن میرود.
پدرم افزون بر یک چپنِ رنگورورفته، یک کلاه سورِ کهنه که پشمهای کنج و کنارش اندکی رفته بودند نیز داشت و از بس که از آن خوشش میآمد، کلاه را لای یک خریطهی پلاستیکی پیچیده بود و گاه گاهی به آن خاموشانه نگاه میکرد و دوباره میان خریطهی پلاستیکی میگذاشتش تا همراه با لباس نو اش آن را در عید بپوشد و به قولِ خودش یکروز "عیش" کند
هنگامی که کسی در مورد اهمیّت کلاهش میپرسید، میگفت: از پدر و مادر سُچه پوستِ سور است، و اگر کسی در بارهی ارزش این کلاه شک میکرد، از وی تا آخر عُمر خفه و ناراضی میشد.
اما از بختِ بد، زندهگی و دشواریهای روزافزون اقتصادی او را فُرصت نمیداد تا به همان آرزویش که داشتن یکدست لباس نو در عید بود، برسد.
پدرم ۱۸۵۰ افغانی تنخواه میگرفت، نصفِ بیشترش را به قرضِ ماهانه میپرداخت و بعد تا ماه دیگر باز هم مواد خوراکی مانند: برنج، روغن، لوبیا، نخود، ماش و چه چه را از دکاندار نسیه میگرفت و پولش را با گرفتنِ تنخواهِ دیگر میپرداخت.
قسمت آخری پول را برای من و دو خواهرم قلم و کتابچه و لباس و گاهی هم بوت میخرید. خلاصه تا آخر ماه خستهگی ناپذیر کار میکرد و چشمکزنان منتظر تنخواهِ ماهوارش میماند.
بهیاد دارم در آستانهی فرا رسیدن یک عیدِ رمضان، باز هم با خودش عهد بست که در این عید هر طوری که شود، یکجوره پیراهن و تنبان با یخنِ دستدوزی برای خود تهیه میکند؛ اما از فرط دستتنگی، هزینهای را که برای لباسهای نو خود در عید اختصاص داده بود، برای دو خواهرم کالای نو خرید و وقتی من نِق زدم، چشمهایش را بهسوی دیوار دَور داد و با حسرت گفت: "بچیم، مردا کالای نو نمیپوشن!"
من هم که گلویم از حسرتِ دستنیابی به کالای نو بغض کرده بود، گپش را زیر لب تکرار کردم: "مردا کالای نو نمیپوشن!"
بعد دیدم که پس از افطار، پدرم با حسرت تبناکوی چلمش را از تنباکودانی گرفت و بینِ کفِ دستش گذاشت و با نی چلم چند قطره آب را از چلم برنجیاش روی تنباکو انداخت و سپس آن را با کفِ دستِ دیگرش فشار داد تا کمی نرم شود.
از روی تصادف، همان دَم آهنگ استاد سرآهنگ نیز از رادیوی قدیمی ما بلند شده بود که بهپیشواز از عید پخشش کرده بودند:
"عید آمد و هرکس پی کارِ خویش است
مینازد اگر غنی، اگر درویش است
من بیتو بهحالِ خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است"
بعد تنباکو را روی سرخانهی چلم نهاد و با گوگرد طیارهچاپ روسی آن را آتش زد و کَش کرد و انبوهی از دودِ سیپدرنگ از دهانش بیرون شد و چشمش به سقفِ اتاق خیره ماند؛ شاید هم اندوهِ نداشتن یک جوره کالای نو او را آزار میداد...
من هم روزِ اول عید میانِ کودکانِ قد و نیمقدِ کوچه برای جشن گرفتن از خوشی عید رفتم. بچههای خُردسال همسایه پرسیدند که چرا کالای نو نپوشیدهام، ناگهان گپ پدرم بهیادم آمد و گفتم: "مردا کالای نو نمیپوشن!"
بچهها بِق زدند و خندیدند و من بهخاطرِ خندهی شان از شدتِ شرم سُرخ شدم.
ماجرای نپوشیدن کالای نو پدرم چندین سال دیگر هم تکرار شد و حسرتش در دلِ او باقی ماند...
سرانجام پدرم یکروز درگذشت. وقتی او را روی تختهای که از یک مسجد به عاریت گرفته بودند، میشُستند، پس از پایان شُشتوشو چند متر سانِ سپید را دورش پیچیدند و یکی که نمیدانم کی بود، اندوهگنانه صدا زد: کالای نو ات مبارک!
دنیا پیشِ چشمم تاریک شد و اشک دَورِ چشمانم حلقه زد. هق هق کنان خودم را از میان جمعیّت شُستوشو کنندهگان کنار کشیدم و رفتم در تهکو، دروازه را بستم و تا که توانستم جیغ زدم....
جاوید فرهاد
256
Repost from نقطهچینهای سرم
آیا آنچنان مرا دوست داری که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟!
- آلن دوباتن
256
«هرچه که تو را اندوهگین و آشفته میکند را به دست پروردگار مهربان بسپار. و سلام بر کسی که قبل از هرچیز، مهمترین دارییاش یعنی قلبش را به خدا سپرد»
🤍
256
گرچه آدم در آن لحظات سخت دوام مى آورد
اما بعدها هر اتفاق ساده اى برايش بهانه ای برای گریه هاى طولانى مى شود.
256
گاهی نامهها ناتمام میمانند؛
حرفِ آخری که باید، گفته نمیشود. شادی، عشق، غم و حتی خشمی که باید ابراز شود، بیصدا میماند…
گاهی آخرین لحظهها اینگونه پایان مییابند؛ همانقدر سریع که بادها قاصدکها را در آسمان به پرواز درمیآورند…
اما او ایستاده بود، دقیقاً همانجا،
هنوز در همان لحظه…
ایستاده بود با کلماتی که هرگز بر زبان نیامد، با اندوهی که آنزمان تابِ تحملش نبود، با اشکهایی خاموشکه فریاد میکشیدند…
ایستاده بود با زخمهایی عمیق که دیده نشد. مانده بود با دردی بزرگ، یا شاید خشمی جانکاه…
و آخر،روزی نامهها ناتمام میمانند…
