228
订阅者
无数据24 小时
-67 天
+130 天
帖子存档
229
Repost from نور
بزرگسالی باید همین باشد، همین که دیگر هیچکس نمیتواند تو را نه آنچنان بیازارد که بخواهی بمیری، نه آنچنان خوشحال کند که بخواهی پرواز کنی.
229
“بیهودهترین کار لذتبخش دنیا، باز کردن درِ یخچال، نگاه کردن به داخل و دوباره بسته کردن آن است.”
229
راجع به درگیریهای ذهنیام، کف اتاقم دراز کشیدم، پایِ راستم را تکان دادم و به سقف خیره ماندم.
229
۱۹ فبروری، ۲۰۲۶
“لحظهیی خوشحال و امیدوار بود، لحظهیی دیگر ناامید و غمگین. قصههایی در ناخودآگاهش در حال آغاز و پایان بود؛ بیآنکه بداند.”
229
اینطور قربانی دادنها را دوست دارم، چون تهش خوشآیند است؛ شطرنجبازها میدانند چه میگویم!
229
Repost from N/a
مثل «مورسو» بودم؛ آفتاب داغتر از احساساتم بود و دنیا از من انتظار گریهای داشت که بلد نبودم.
229
Repost from سَبيدو
دست آدم نیست، هی برمیگردی به اون لحظهی قبل از فاجعه و عاجزانه میخوای یه کار دیگهای بکنی، یه تصمیم دیگهای بگیری، توی سرت مدام میخوای جلوی اتفاق قبلا افتاده رو بگیری و نمیشه، و اینجوری مدام توی خلوتت هم شکست میخوری
229
Repost from N/a
آنقدر از تو مینویسم
تا فارسی تمام شود
میخواهم اینبار
از آخر به اول دوستت داشته باشم
وگرنه راه رفتن روی دو پا را
که هر آدمی میداند
میخواهم اینبار
با جنازهام تو را بغل کنم
با خونِ رفتهام به رودها
تو را بنویسم
با دجله
با فرات
با کارون
آنقدر از تو مینویسم
تا دریا تمام شود
زخمی برسینهی من است
که با من حرف نمیزند
با دکترم حرف نمیزند
با دوستانم حرف نمیزند
زخمی
که منتظر مانده است شب شود
و از اعماقِ خونیاش تو را صدا کند
یادت هست؟
روبهروی دریا نشسته بودیم و
دریا رفته بود برایمان موج بیاورد
یادت هست؟
روبهروی هم نشسته بودیم و
پیش از آنکه دستهای هم را بگیریم
جملههامان بلند شدند
جملههامان به هم پیچیدند
و بچههاشان را به دنیا آوردند
یادت هست...؟
حالا که نیستم
پیراهنم را اتو بزن
دکمههایم را ببند
کفشهایم را برق بیانداز
بُگذار
نبودنم مرتب باشد
از کتابِ سهگانهی خاورمیانه
گروس عبدالملکیان
.
229
The boat moved,
even in rough water.
Not because the sea agreed,
but because staying still
meant being swallowed.
The waves had their own will.
The current didn’t ask permission.
Some things were never ours
to control.
All we could do
was keep the boat moving,
adjust the sail,
hold the direction,
trust the motion.
You don’t wait for calm
to move forward.
You move
because the water won’t stop,
and neither can you.
-Sir Mikee
229
رنجِ فهمیدن بهمن آموخت فهمیدن خطاست
روز و شب دائم سوال از خویش پرسیدن خطاست
مثل مردم بیتفاوت باش و چشمت را ببند
ساده دل! در سرزمین کورها دیدن خطاست
تا که میرنجیم انگ زودرنجی میزنند
زود رنجاندن روا و زود رنجیدن خطاست
گاهگاهی پیکهای لطف را باید شمرد
بیحساب از بادهی احساس بخشیدن خطاست
مثل باران بودم و این روزها فهمیدهام
روی خاک خشک و بیمحصول باریدن خطاست
گاه تلخیها بهلطف صبر شیرین میشوند
میوههای کال را از شاخهها چیدن خطاست
-مهدی جوینی
