ch
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

前往频道在 Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

显示更多
未指定国家未指定类别
330
订阅者
+324 小时
-147
-230
帖子存档
پای در زنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان _سعدی

یارا بهشت صحبت یاران همدم است دیدار یار نامتناسب جهنم است _سعدی

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم _سعدی

بی تو گر در جنتم، ناخوش شراب سلسبیل با تو گر در دوزخم، خرم هوای زمهریر _سعدی

سعدی معتقده یارِ خوب مهمه؛ نه جای خوب. مثلا میگه:
با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگری در بهشت.

هرصبح از فراقِ تو مُردیم‌وزیستیم این شیوهٔ بقا به دلِ ناتوان نبود _کــیمیاکــریم‌زاده

اطلاعاتِ امروز. چرا به بهرام، پادشاه معروف ساسانی، لقب "گور" را دادند؟ چون بهرام به شکارِ گورخر علاقه‌ی فراوان داشت؛ به «بهرامِ گور» شهرت یافته است.

_خاتونِ مهربان.

Voice 052.m4a3.20 MB

یکی از اعضای محترم کانال، یکی از اشعار بنده رو خواندند و ارسال کردند. حاصل کار دلنشین و شنیدنی شده است. از لطف ایشان صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم شما نیز از شنیدن آن لذت ببرید.

با عشق چون به خاک لحد سر فروبرم سر برزند ز خوابگه من گیای عشق _مجد همگر

خفتهٔ خاکِ لحد راکه‌تو‌ناگه‌به‌سرآیی عجب ار بازنیاید به تنِ مرده روانش _سعدی

ﻭﺭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﮒ ﮐﻪ ﺣﺸﺮﻡ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﺍﺯ ﻟﺤﺪ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﺮﻭﻡ _سعدی

جان به تن باز رود کشته‌ی شمشیر غمت را در لحد نام تو گر بشنود از مرثیه‌ خوانان _اوحدی

من چو از خاکِ لحد لاله‌صفت برخیزم داغِ سودای توام سِرِّ سُویدا باشد _حافظ

مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم _سعدی

بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم. _حافظ

درود و احترام. اطلاعات امروز.
«لَحَد» چند معنی دارد، اما رایج‌ترین معنای آن در فارسی و متون دینی شکاف یا فضای کنار قبر است. در دفن اسلامی، گاهی در دیوارهٔ قبر (معمولاً سمت قبله) حفره‌ای ایجاد می‌کنند که پیکر در آن قرار می‌گیرد؛ به این بخش لحد گفته می‌شود. همچنین در زبان عربی، ریشهٔ «لحد» به معنای مایل شدن یا منحرف شدن از خط مستقیم نیز به کار می‌رود. به همین دلیل واژه‌هایی مانند«اِلحاد»از همین ریشه هستند. مثال: «میت را در لحد گذاشتند.» → یعنی پیکر را در فضای مخصوص داخل قبر قرار دادند.

شعری در توصیف عکس(۱)
شبی بود و مهِ غم بر رخِ بستان نشسته سکوتی تلخ بر آیینهٔ باران نشسته نه آوازِ پرنده، نه نوایِ دف و چنگی فقط اندوهِ یک رؤیا که بر دامان نشسته زنی چون ماهِ پنهان در حریرِ روشنایی کنارِ مردِ تنها، درد هم گریان نشسته خم آورد آن سرِ سیمین به سوی گوشِ عاشق که رازی تلخ در ژرفای آن وجدان نشسته نگاهش کرد و ناگه رنگ از رخسارِ او رفت چو گویی مرگ در آیینهٔ چشمان نشسته دو دستِ مهربانش گردِ رویِ او حصاری ولی در پشتِ آن لبخند، صد طوفان نشسته در آن نجوا چه گفتش؟ کس ندانست و نخواهد که مُهرِ راز بر لب‌های او پنهان نشسته فقط دیدند بعد از آن، دو چشمِ خیره را خلق که گویی قرن‌ها بر مسندِ حیران نشسته که شاید عشق یا اندوه یا فرمانِ قسمت ببوده که دراین‌ عکس آدمی را آن نشسته _کــیمیاکــریم‌زاده #۱