ch
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

前往频道在 Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

显示更多
未指定国家未指定类别
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
Shadmehr Aghili - Hezaro Yek Shab (128).mp310.54 MB

🔷 شش ماه اولِ مصرف سیتالوپرام بهترین دوران عمرم بود. 🔹 مغزم به فضایی مطبوع و نشاط‌آور تبدیل شده بود. در دفتر خاطراتم نوشته بودم «امروز از هیچ‌چیز خجالت نمی‌کشم». وقتی با نامزدم رفتیم پرتغال، حس می‌کردم بالاخره معنی مسافرت را فهمیده‌ام و متوجه شده‌ام چرا دیگران سفر را دوست دارند و از آن لذت می‌برند. 🔹 دوستانم را هم تشویق کردم سیتالوپرام مصرف کنند. آن‌ها هم درگیر مشکل اعتمادبه‌نفس بودند و بعضی‌هایشان حرفم را گوش کردند. یکی از دوستانم به نام هلن گفت که دو هفته پس از شروع مصرف دارو رفتارش با خانواده بی‌اندازه بهتر شده است. یکی دیگر از دوستانم گفت که سیتالوپرام او را معتدل‌تر کرده است. 🔹 برخلاف قبل، با چنان حرارتی در بحث‌ها مشارکت می‌کردم که گاهی خیال می‌کردم صدایم اتفاقی بالا رفته است. بعد همکاران و دوستان دیگرمان را نیز که سیتالوپرام مصرف می‌کردند پیدا کردیم. 🔹 وقتی دیدیم چه تعداد زیادی از ما -که همه‌مان زن بودیم- همین دارو را مصرف می‌کنیم، توی دلمان خالی شد. هلن می‌گفت روزبه‌روز بیشتر معلوم می‌شود که سیتالوپرام قرصِ «زنان بلندپرواز را قابل‌تحمل کن» است. 🔹 به دکتر گفتم که تقریباً همۀ دوستان مؤنثم سیتالوپرام مصرف می‌کنند و راضی‌اند، و این باعث شده فکر کنم همهٔ ما زنان نه متأثر از نوعی بیماری، بلکه تحت تأثیر یک پدیدهٔ فرهنگیِ خاص هستیم. دکتر قبول داشت که این دارو بیشتر مورد استفادۀ زن‌هاست، ولی دربارۀ علت آن کنجکاو نبود. 🔹 کارل الیوت، متخصص اخلاق زیستی، می‌گوید داروهای ضدافسردگی گاهی نه وضعیت روانیِ درونیِ فرد، بلکه «ناهماهنگی بین خود و ساختارهای بیرونی» را درمان می‌کنند، یعنی «عدم تناسب میان آن‌طور که هستید و آن‌طور که انتظار می‌رود باشید». 🔹 الیوت معتقد است «آن مشکلاتی که قرار است با مصرف فلوکستین و داروهای مشابه حل شود جزء لاینفک موقعیت غریبانه، نسیان‌زده و بی‌اندازه غم‌انگیزِ ماست». واضح است که میان این موقعیت غریبانۀ غم‌انگیز و آن محرومیت‌هایی که سرگذشت بیماران حاد را شکل می‌دهد تفاوت هست. 🔹 اما روان‌پزشک‌ها در این میان تمایزی قائل نمی‌شوند و رویکرد بی‌اعتنا و بی‌طرفانه‌ای اتخاذ می‌کنند. الیوت می‌پرسد روان‌پزشک‌ها به «سیزیفی تنها که تخته‌سنگی را بالای کوه می‌کشد» چه می‌توانند بگویند؟ «می‌گویند اگر فلوکستین مصرف می‌کرد تخته‌سنگ را مشتاقانه‌تر، خلاقانه‌تر و آگاهانه‌تر می‌کشید؟». 🔺 شما چند سطری از کتاب «بیگانه با خود» نوشتۀ رِیچل اَویو و با ترجمۀ عرفان قادری را خواندید. برای مطالعۀ بخش‌های بیشتری از این کتاب و تهیۀ آن، می‌توانید به فروشگاه اینترنتی ترجمان بروید. 🔗 لینک خرید: https://B2n.ir/wf4668 🔸بیگانه با خود: ذهن‌های پریشان و داستان‌هایی که زندگی‌مان را تغییر می‌دهند ✍🏻 نوشتۀ ریچل اَویو ✍🏻 ترجمۀ عرفان قادری 📚 ۲۸۰ صفحه؛ رقعی؛ جلد نرم؛ قیمت، همراه با تخفیف: ۲۷۶٫۳۰۰ تومان @tarjomaanweb

امشب یک دقیقه بیشتر باید خویشتنداری کنیم. هوووف 😑

به مناسبت شب یلدا، یک شب تقبل کنید و بچه یا بچه‌های پدر و مادری که تمام سال استراحت ندارند را نگهدارید. سرگرمشان کنید، با آنها بازی کنید، انار برایشان دان کنید، هندوانه قاچ کنید، تخمه مغز کنید، حافظ برایشان بخوانید اصلا! به مناسبت این شب، کمی استراحت و خواب بیشتر به این بخت‌برگشتگان عزیز هدیه کنید. ثوابش خیلی خیلی بیشتر است!

به نظرتون یه بچه چندبار در موتور جاروبرقی رو باز کنه و اون پلاستیکه و فیلترش رو بیرون بیاره و دوباره جا بزنه و در کوفتی موتور رو دوباره ببینده و جارو رو روشن کنه و دوباره در موتور رو باز کنه و ... از این کار سیر میشه؟!😵‍💫

وضعیت زیرساخت‌هایش در چه حال بود؟ پیش از این امعا و احشایش کاملن باثبات بودند؛ ولی حالا بچه همه‌شان را زده بود کنار تا برای خودش جا باز کند. مثل چپاندن چیزی در یک کمد بیش از اندازه پر. چرا پیش از حامله شدن هیچ کس تخمینی از آسیب‌هایی که به ساختار بدنت وارد می‌شود به تو ارائه نمی‌دهد؟ (هرچه باداباد، تولتز، خاکسار) پ.ن: این یک قانون نانوشته و مورد توافق همگانی است که هیچ‌کس از سختی‌ها و آسیب‌های واقعی بارداری حرف نمی‌زنه، حتا مادر خودتون‌. هیچ کس هیچ چیز مهمی در این مورد نمی‌گه. شاید هم با یک مکانیسم پیچیده‌ای یادشون رفته. @hafezbajoghli

حالا که هوا سرده و برف میاد و از طرف دیگه بازار فیلم و سریال‌های کریسمی هم داغه، برای این که امتیاز این مرحله رو از دست ندم و شما هم یکی از لطیف‌ترین و دل‌گرم‌کننده‌ترین فیلم‌های موجود رو ببینین اجازه بدین بهتون یه فیلم معرفی کنم. فیلم سینمایی The Holdovers محصول سال ۲۰۲۳ و به کارگردانی Alexander Payne ساخته شده. داستان در دهه ۷۰ تو یه مدرسه شبانه روزی مخصوص بچه‌های پولدار اتفاق می‌افته. ماجرا از اینجا شروع میشه که در طول تعطیلات کریسمس تعدادی از بچه‌ها تو خوابگاه می‌مونن و آقای معلم تاریخ که اتفاقا نه از شغلش خوشش میاد و نه از دانش‌آموزها مسئول مراقبت از اون‌ها میشه. مدرسه و خوابگاهش خالی از سکنه میشه و کسی نمی‌مونه جز آقای معلم، پنج شش تا دانش‌آموز که یکی‌شون از بقیه دردسازتره و آشپز سیاه پوستی که عزادار از دست دادن پسرش تو جنگه. مجموعه اتفاقات باعث میشه که این سه نفر (معلم، دردساز و آشپز) که به ظاهر هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارن رابطه جالب و قشنگی با هم بسازن و دیدنش دو ساعت تماشایی رو خلق می‌کنه. این فیلم خیلی زیاد من رو یاد انجمن شاعران مرده انداخت ولی یک جورهایی بهتر. به نظرم دلیل اینکه بهتر بود، یکی وجود کاراکتر آشپز بود که به داستان رنگ و بوی زنانگی/مادرانگی داده بود؛ و دلیل دیگه این بود که کاراکتر اصلی بر خلاف معلم داستان انجمن شاعران مرده، زخمی و عیب‌دار بود و کاستی داشت (بدنی و روحی.) همین باعث شد جایگاه ویژه‌ای در قلب من داشته باشه. جا داره اینجا روی بازی فوق‌العاده پاول جماتی تاکید کنم. این مرد برای این نقش لیاقت همه جوایز دنیا رو داشت ولی متاسفانه اسکار رو به کیلیان مورفی باخت و یک دلیل دیگه به من داد که از اوپنهایمر متنفر باشم. خلاصه من شخصا عاشق مدرسه‌های شبانه‌روزی، کاراکترهای بی‌عرضه و بازنده، روابط غیرمعمولی و داستان‌های کاراکتر محور هستم. نمی‌دونم دیگه یه نفر از یه فیلم چی ممکنه بخواد. ولی اگه شما هم مثل منین، منتظر چی هستین؟ برین The holdover رو ببینین.

مادرم تمام روز را سرفه کرد. تمام این چند روز و چند ماه گذشته‌ را. امشب بعد از مدت‌ها از سرفه‌های مکرر در امان مانده. شاید هم
مادرم تمام روز را سرفه کرد. تمام این چند روز و چند ماه گذشته‌ را. امشب بعد از مدت‌ها از سرفه‌های مکرر در امان مانده. شاید هم تا ساعتی دیگر شروع شود. ساعت شش شام خوردیم. هفت و نیم خوابیده و چراغ‌ها را خاموش کردم. بعد بساط میز کوچک ناهارخوری را آوردم توی آشپزخانه، به زور جایش دادم. شبی سرد به صرف چای و آرزوهای بزرگ.

آمده‌ایم مسافرت و اینجا بیست سی سانت برف‌ آمده. به محض اینکه رسیدیم یادم افتاد دستکش برنداشته‌ام. برای هیچکداممان. بچه در اولویت بود، پس سر ظهر و زیر برف از ماشین پیاده شدیم و توی گِل و شِل سراغ مغازه‌ای را گرفتیم که دستکش بفروشد! آدرس پاساژی را دادند که تمام مغازه‌هایش بسته بود و دو تا خانم در حال بیرون آمدن از آن بودند. زن ما را که دید تعجب کرد و گفت: تعطیله! و آمد در را ببندد که گفتیم ما دستکش بچگانه می‌خواستیم. آن یکی خانم گفت بفرمایید و به سمت مغازه‌اش که تازه بسته بود، رفت، قفل را باز کرد و تنها مدل دستکش بچگانه‌اش را نشانمان داد و ما هم از بین قرمز و صورتی، قرمز را انتخاب کردیم. یک ربع دم پاساژ که درست بعد از بیرون آمدن ما، درهایش را بستند توی سرما ایستادیم تا انگشت‌های کوچک بچه سر جایشان توی دستکش بروند و دیگر جای هیچکدام خالی نباشد! (واقعا کار طاقت‌فرسایی شد!) زمان گذشت و عصر شد. ما بخاری‌ها را روشن کردیم و غذا درست کردیم و ظرف شستیم و .. بچه گفت برویم برف‌بازی. بابای بچه هم رفت تا شب نشده، برای صبح نان بخرد. لابلای کلی وسیله، گشتم و چکمه‌های بچه را پیدا کردم. پوشیدن چکمه‌ها هربار سخت است. این بار اما پاهایش اصلا توی چکمه‌ها جا نمی‌شد. فقط یک بار آنها را پوشیده بود و حالا کوچکش شده بودند! ده بار به به پدرش زنگ زدم تا بالاخره آنتن داد و موفق شدم. گفتم برود توی شهر و زیر این برف، یک مغازه‌ای پیدا کند که چکمه بفروشند و یکی شماره‌ی ۲۹ یا ۳۰ بخرد! بچه تحمل نداشت و هرطوری شده، می‌خواست برف‌بازی کند. کفشهای خودش هم صبح که بیرون بودیم، خیس شده بودند! یادم افتاد، برایش یک جفت کفش قدیمی هم آورده بودم. وقتی گره‌ی پاکت کفش‌ها را باز کردم، دیدم که ای دل غافل، پاکت اشتباهی آورده‌ام و داخلش، فقط یک جفت صندل است! همان صندل‌ها را پایش کردم و با همان صندل‌هایی که در هوای عادی و زمین خشک، هم لیز بودند رفت برف‌بازی، آدم برفی درست کردیم و برف پارو کرد و ... بابا با چکمه‌های جدید آمد. بچه چکمه‌ها را پوشید و توی خانه شروع به دویدن کرد. شب شده بود و دیگر بهانه‌ی برف‌بازی را هم نگرفت! خواستم بگویم برف غیر از تصویر شاعرانه و زیبایش، یک واقعیت مخوف و عجیب هم دارد که ما بچه‌دارها فقط تجربه‌اش می‌کنیم! یک روز نشده خسته و از نفس‌افتاده شده‌ایم و احتمالا فردا برگردیم به همان دیار خشک و برهوت خودمان تا از پشت پنجره به قطره‌های باران زل بزنیم!

روزى از جانب خداست. (هود، ۶) شفا از جانب خداست. (شعراء، ۸۰) پیروزی از جانب خداست. (هود، ۸۸) آرامش از جانب خداست. (نجم، ۴۳) عزت از جانب خداست. (آل‌عمران، ۲۵) دست و پای الکی نزنیم »Mohamad Hashemi« @OfficialPersiaTwiter

مادری را می‌شناختم که برای غذای تمام روزهای هفته برنامه ریزی می‌کرد تا انواع مواد غذایی و ویتامین‌ها و املاح و مواد معدنی در طول هفته به بچه‌اش برسد. می‌گفت دو روز در هفته در کنار ناهار، صیفی‌جات هم دارند. یک لحظه برایم سوال شد به چه چیزهایی صیفی‌جات می‌گفتیم و فرقش با سبزیجات چه بود که عکس ذرت‌ها و کلم بروکلی‌های بخارپز شده را هم ضمیمه‌ی صحبتهایش کرد. آن وقت‌ها هنوز خام بودم و ذهنم از شنیدن این حرفها و دیدن این تصاویر، مشغول می‌شد. پس چرا من هیچ برنامه‌ای نداشتم؟! در طول هفته کلی غذا بود که می‌توانستم درست کنم و پسرم هم همه‌اش را دوست داشت. مگر ماکارونی و عدس پلو و زرشک پلو با مرغ و پاستا و آبگوشت چه مشکلی داشتند. من هم بدون هیچ برنامه‌ای داشتم غذاهای مهمی را به پسرم می‌دادم. عدس سرشار از آهن و مرغ پر از پروتئین بود و ماکارونی هم نشاسته و کربوهیدرات داشت که برای رشدش لازم بود. جدا از اینها، بچه این غذاها را دوست داشت و چه چیزی بهتر از این. چه کسی دوست دارد ماکارونی پر از رب و چرب و چیلی را رها کند و بروکلی آبپز شده بخورد آخر؟! زمان گذشت تا بفهمم چقدر سبک زندگی‌ها ادایی شده است. چقدر بچه‌های امروز را داریم ادایی بار می‌آوریم. برایشان ظرف غذایی پر از آجیل و مغزیجات و میوه‌های اسلایس شده می‌گذاریم که بخورند. اینطور وقتها با خودم فکر می‌کنم پس ما که نهایت تغذیه‌ی مهد و مدرسه‌مان، یک ساندویچ پنیر و کره بود چکار می‌کردیم؟ ما که آخر هفته‌ها از توی کیفمان، سیب‌های گندیده‌ای که مادرمان می‌گذاشت و نمی‌خوردیم را بیرون می‌آوردیم، چگونه بزرگ شدیم. ما که مادرهایمان از قد و وزنمان خبر نداشتند و اگر عصرانه‌مان را نمی‌خوردیم، کسی نازمان را نمی‌کشید یا عصرانه‌ی دیگری برایمان آماده نمی‌کرد؟! حالا که این متن را نوشتم یاد یک چیز دیگر افتادم. برادرم بچه‌ی بد غذایی بود و اغلب گرسنه می‌ماند. برای همین، تمام عصرهایی که از مدرسه می‌آمد، از گرسنگی، یک بشقاب بیسکوییت می‌گذاشت و توی آب یا چای می‌زد و می‌خورد. من هم بعد از مدتی به او تاسی کردم و دیدم عجب میان‌وعده‌ی دلپذیری! می‌دانم زندگی‌ خیلی‌ها ادایی شده ولی کاش حداقل بچه‌هایمان را در این جامعه‌ی بیرحم، ادایی بارنیاوریم!

ارتفاع پل وینسنت توماس پنجاه و شش متر است که چندان بلند به نظر نمی‌رسد، اما جایی است که تونی اسکات، کارگردان انگلیسی فیلم‌های تاپ گان و زندگی و مرگ در لس آنجلس، خودش را از آن پرت کرد و جان داد. اسکات اتوموبیل تویوتا پریوسش را سر ساعت ۱۲:۳۰ ظهر ۱۹ آگوست ۲۰۱۲ کنار پل پارک کرد. پیاده شد و بر لبه‌ی جنوبی پل ایستاد. دوثانیه‌ای مکث کرد، نگاهی به آب انداخت و پرید. او سرطان مغز داشت و پزشکان اعلام کرده بودند توده‌های سرطانیش مهارناپذیر شده‌اند. حالا تو آن بالا ایستاده‌ای و به آن آبی تیره‌ی پایین نگاه می‌کنی و تونی اسکات را به یاد می‌آوری. این که فاصله‌ی زندگی و مرگ با خودکشی، برخلاف بیماری، چقدر کوتاه است. حالا هستی و می‌توانی چند دقیقه‌ی بعد نباشی. تمام می‌شود. بی‌درد. بی دارو. بی سوزن. تونی اسکات شکنجه‌ی چند ثانیه‌ای یا چند دقیقه‌ای را به شکنجه‌ی چندماهه ترجیح داد و پرده‌ی آخر زندگیش را روی همان پل بازی کرد، دراماتیک‌تر از همه‌ی فصل‌های آثارش. رویارویی با بیماری‌های لاعلاج دو سو دارد: یکی نبرد از ته دل تا واپسین لحظه است، چسبیدن به زندگی. دیگری تسلیم شدن است، دویدن به سوی مرگ برای فرار از درد و خیلی چیزهای دیگر. آنهایی که به سوی مرگ می‌گریزند پرشمارند. پدرو آرماندریز، بازیگر مکزیکی، پس از انکه فهمید سرطان دارد مخفیانه اسلحه‌ای به بیمارستان برد و در اولین فرصت لوله‌اش را گذاشت روی سینه‌اش و ماشه را چکاند: بنگ. تمام. آن هم در پنجاه و یک سالگی. برایان کیت، بازیگر آمریکایی در هفتاد و پح سالگی پس از ابتلا به سرطان ریه با گلوله خودش را کشت. رابین ویلیامز، بازیگر آمریکایی، در شصت و سه سالگی خودش را در خانه‌اش حلق‌آویز کرد تا از نبرد بی‌حاصل با فراموشی پ پارکینسون فرار کند‌ ماریو مونیچلی، فیلمساز ایتالیایی،وقتی در نود و پنج سالگی دریافت به سرطان پروستات دچار شده خودش را از پنجره‌ی طبقه پنجم بخش اورولوژی بیمارستان سن جووانی شهر رم به پایین انداخت‌. سیاهه‌ی آدم‌های به تنگ آمده از افسردگی، که خودشان را به آغوش مرگ پرتاب کرده‌اند درازتر است. درازتر و غم‌افزاتر. ویرجینیا وولف در پنجاه و نه سالگی خودش را به رودخانه سپرد. سیلویا پلات سرش را درون گاز خوراک‌پزی آشپزخانه قرار داد و روشنش کردو جان داد، در سی سالگی. جین سیبرگ در صندلی عقب اتوموبیلش نشست و با خوردن قرص خودکشی کرد و جسد متلاشی شده‌اش را نه روز بعد پیدا کردند، در چهل سالگی...

واقعا نمی‌دونم در توصیف کتاب و زیباییش چی بگم. جاهایی هست که از گزارش‌های نویسنده در مورد بیمارستان رفتن‌های مکرر و شرح آزمایشات و نتایج و ...خسته میشی و شاید از خودت بپرسی چرا باید این رنج رو ادامه بدی اما درست توی همین موقعیت‌ها نویسنده با قلم شیوا و جذابش، در مورد حوادث روز می‌نویسد. مثلا از سقوط هواپیمای اوکراینی و شرح آنچه بر سرنشینانش گذشته می‌گوید یا دیالوگی از فیلمی می‌آورد و یا یک ماجرای تاریخی مثل مرگ ناتالی وود، بازیگر آمریکایی دراثر غرق شدنش در قایقی در اقیانوس را روایت می‌کند. این چرخش‌های موضوعی، داستان را خیلی تاثیرگذارتر کرده. فکرش رو نمی‌کردم جناب صدر، چنین قلم گیرا و روانی داشته باشند. کلمات و جملات، به حدی پخته و سرشار از زندگی و معنا و دانایی هستند که باعث می‌شوند علی رغم تلخی ماجرا و کلیشه‌ای بودن داستان اصلی، به خوندن ادامه بدی...

«اصلا تا کجا می‌شود آدمها را درک کرد؟» این سوال را از خودم می‌پرسم وقتی رنج‌نامه‌ی آدمی درگیر سرطان و بیمارستان و شیمی درمانی را می‌خوانم. ما آدمها تنها دو سه کلمه از چنین کابوسی شنیده‌ایم و می‌دانیم ولی آدمهای زیادی دارند زندگیش می‌کنند.‌ از خودم می‌پرسم چقدر می‌توانم آدمی که دکترها از او قطع امید کرده‌اند، مادری که فرزندش را از دست داده، زنی که از همسرش جدا شده، خانواده‌ای که نان شب ندارند و مردی که در اوج ریاضت اقتصادی از کار بیکار شده است را درک کنم؟! به تمام آدمهای توی خیابان چشم می‌دوزم و از خودم می‌پرسم چقدر سخت است درک کردن آدمهایی که چیزی از رنج آنها نمی‌دانی و چه دشوارتر اینکه با خواندن رنج‌نامه‌ی آدمی که فقط اسمش را شنیده بودی، سرت به سنگ می‌خورد می‌بینی که با همه‌ی زیبایی نوشته، با همه‌ی شاعرانگی‌اش، نمی‌توانی دردی که در استخوان یک نفر می‌جوشد را درک کنی. ۳۰۰ صفحه می‌خوانی و بیشتر از همیشه می‌فهمی، نمی‌توانی خودت را جای کسی دیگر بگذاری. او در تخت خوابیده، لوله‌ها و سرنگ‌ها به او وصلند و تو کتاب را زمین می‌گذاری و برای خودت چای دم میکنی! تمام کتاب، علی رغم زیبایی و غم فراوانش( مگر نه اینکه هرچه زیباست با خودش غمی دارد؟!) به من نهیب می‌زد که تا کی، تا کجا می‌توانی دیگری را بدون تحمل درد و رنج‌هایش، درک کنی؟! اصلا می‌توانی؟!

صدا تمام شد سرم به صخره‌ی سکوت خورد آه بی‌ترانگی!
صدا تمام شد سرم به صخره‌ی سکوت خورد آه بی‌ترانگی!

به همسر گفتم از همین حالا، خودت را آماده کن به دعوت‌ شب یلدا، نه بگویی. چون من ابدا دوست ندارم شریک این همه تفاخر باشم! بله، ما در اعتراض به دل‌هایی که روز به روز از هم دورتر می‌شوند و روابط ریاکارانه‌ و دروغین، شب یلدای امسال را تحریم می‌کنیم. صد سال است هندوانه خوردن و تخمه شکستن در این شب، باعث نشده مهر و محبت آدمهای این سرزمین نسبت به هم بیشتر شود. بعد از این هم نخواهد شد. حالا هی بروید لباس اناری بخرید ‌و با تم شب یلدا عکس بیندازید آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست!

آیا کسی را دارم در تنگ غروب این سه‌شنبه‌ی سرد یک فنجان قهوه به دست من دهد؟! ـ با الهام از شعر شاملوی بزرگ

Repost from Sideliner
من نمی‌دونم، ولی یه‌جورایی انگار آدم‌ها توان یک‌چیزی بودن و فقط همون‌چیز بودن رو دارن از دست می‌دن. به هرطریق هرکدوم از ما تو مقاطع زمانی مختلف، لاجرم یا از سر اختیار نقشی داریم که به باقی نقش‌ها غالبه. یکی دانشجوئه، یکی مدیره، یکی مادره، یکی پدره و یکی چه می‌دونم. پزشکه. زندگی ما همیشه تلاقی نقش‌های مختلفه اما هردوره‌ای، مختص عمیق‌شدن تو یکی از اینهاست. و انگار که آدم‌ها دیگه دارن عمیق نمی‌شن. انگار که اون اختصاص زمانی بهشون حس ناکافی بودن می‌ده، و اصرار دارن وقتی مثلا درحال پزشک‌شدن و پرورش مهارت‌های بالینی‌شونن، حتما به علوم سیاسی هم بپردازن. یا وقتی مادرن، حتما وسطش مدرس دانشگاه هم باشن. من این‌القای احساس نیاز به چندوجهی بودن و نگنجیدن رو خیلی جاها از سمت جامعه روی خودم هم می‌بینم. انگار که صرفا دانشجو بودن کافی نیست، یا کسل‌کننده‌ست که زندگیت صرفا حول یک‌محور بچرخه. حالا من ممکنه بخاطر شیوه‌ی کولی‌وار زندگیم کمتر در معرض این فشار اجتماعی مدرن باشم _که فکر می‌کنم اصلا ایراد کارم هم همینجاست_ اما به‌هرحال دیگه آدم‌هایی رو ملاقات نمی‌کنم که بینش مشخصی از نقش‌هایی که درش عمیق‌شدن داشته‌باشن. من مادرها و پدرهایی رو نمی‌بینم که بتونن درباره‌ی مادری و پدری صرف، و بودن تو اون جایگاه و عمق اون ارتباط حرف بزنن. من دانشجوهایی رو نمی‌بینم که واقعا دنبال یادگرفتن باشن و لای جرز کلمات آدم‌ها رو هم سرک‌بکشن تا چیز بیشتری بفهمن. من مدیرهایی رو نمی‌بینم که خواب و خوراک و زندگی‌شون تو همون بازه‌ی زمانی اختصاصی، صرفا حول محور گسترش یک‌سیستم کارآمد محدود شده باشه. و راستش اینه که من دیگه آدم عاشق نمی‌بینم. مدرنیته و سرعت فزاینده‌اش جسارت مصرانه و تک‌وجهی بودن رو از ما گرفت، و دست آخر عمق و اشتیاق و عشق از معادلات تعیین‌کننده‌ی جهان آدم‌ها خط خورد. و همین شد که حالا ما یک‌عالمه آدم داریم که یک‌عالمه کار کردن اما هیچ‌کدوم اون‌کارها معنای تعیین‌کننده‌ای براشون نداره. کارها و آدم‌ها و نقش‌ها و مفاهیم رو مثل این سرم‌های ویتامین مصرف می‌کنیم و خوشحالیم که قوی شدیم، درحالیکه به‌قول یه‌بنده‌خدایی تو توییتر فقط یه شاش گرون تهیه کردیم. همین.