اتاقی از آنِ خود
前往频道在 Telegram
198
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-630 天
帖子存档
چند هزار بار دیگه خواب ببینم که میخوام برم دفتر مدیرگروه و دعادعا میکنم ظرفیت آزمایشگاه کوفت زهرمار ۱ که هنوز پاس نکردم رو بهم بدن، تا من بتونم این ترم درسم رو تموم کنم و به خاطر یه واحد آزمایشگاه، مجبور نباشم، ترم دیگه هم بیام دانشگاه!!
تروماست قشنگ!
امروز زن بیرونِ خانه بودهام. از فرصت محدودی که ماشین در اختیارم بود نهایت استفاده را کردم و سرکار رفتهام، میوه خریدهام، دنبال بچه رفتهام و حتی بچه را بردهام آرایشگاه که مثل همیشه از این بابت پشیمانم چون برای دهمین بار فهمیدم همان موهای بلند بانمکترش میکرد. ولی خب در این مورد، همیشه بچه را با خودم مقایسه میکنم، فکر میکنم این موها دارند کلافهاش میکنند و باید حجمشان کم شود. دو سال پیش که توی خانه با یک بچه محبوس بودم، به سرم زد و رفتم توی حمام و در را قفل کردم و قیچی را گرفتم به موهایم. زورم فقط به آنها میرسید. نتیجه افتضاح شد ولی حداقل خشمم را به جای بچه، سر موهایم خالی کرده بودم و از این بابت راضی بودم!
تا یک سال بعد هربار که خواستم موهایم را کوتاه کنم، آرایشگر میگفت سری قبلی کجا موهایت را کوتاه کردهای؟!
چند وقت پیش هم که آنفولانزا خسته و رنجورم کرده بود و هیچ قرص و دارو و پیامی آرامم نمیکرد و توقعاتم از زندگی برآورده نمیشد، شبانه اسنپ گرفتم و دم آرایشگاه پیاده شدم.
نشستم روی همان صندلی که دوماه پیش نشسته بودم و دیگر برایم مهم نبود، چقدر برای بلند شدن موها، رسیدن به رنگ دلخواهم و کراتین کردن و شلاقی شدنشان، هزینه کردهام. حالا دوباره همان موهای خودم را دارم. تابدار و فرخورده و مشکی! همان مشکی که بهترین رنگ است برای مو!
بگذریم...
تا آمدم خانه، بچه زخمی شد و گریه و پماد و چسب و نوازش، حتی اجازه نداد لباسهایم را دربیاورم.
امروز زن بیرون خانه بودم و خب راستش، تصویر زن توی فیلمها که یک ماشین زیر پایش است و مثل لیلا حاتمی فیلم سعادتآباد که خیلی به اوضاع مسلط است و دارد به تنهایی، بساط یک جشن تولد را آماده میکند فقط توی فیلمها جذاب است.
مطمئنم زن بیرون خانه بودن هم بعد از مدتی، ملالآور میشود. راستش بیرون و درونش آنقدرها توفیری ندارد.
شاید چیزی که از همه مهمتر است، این باشد که آدمیزاد تبدیل به ربات نشود!
حالا میخواهد رباتی باشد پای گاز و سینک ظرفشویی یا رباتی درحال گرفتن کلاج و عوض کردن دنده و دوباره ترمز گرفتن در ترافیکی طویل که به هیچ کجا ختم نمیشود!
آخر شب است و دفترم را که عکس آدری هیپبورنِ فیلم سابرینا رویش است و همان دفتریست که همسر توی دوران دوستی برایم درست کردهبود که یادداشتهای سینماییام را در آن بنویسم و تا همین چندشب پیش، سفید مانده بود، از میان خرت و پرتهای توی کمد دیواری بیرون میکشم. دو سه تا چیز از آن بالا روی سرم و روی زمین میریزند که توی تاریکی نمیدانم چیست!
یاد فیلم به همین سادگی میافتم؛ طاهره، زن خانهداری بود که شعر میگفت. یک دفعه وسط کارهای روزمرهاش شعری به ذهنش رسید، دفترش را از روی یخچال برداشت و آمد بنویسد که خودکار از دستش رها شد و زیر کابینتها افتاد.
نتوانست خودکار را بیرون بیاورد. دستش نمیرسید. رفت و جاروبرقی آورد و با باد جارو، خودکار را بیرون کشید و بعد رفت شعرش را روی میز آشپز خانه نوشت!
من هم مثل طاهره، با دستهایی که از صبح با وایتکس و شامپوفرش و مایع ظرفشویی دمخور بودهاند و لباسها را توی ماشین ربخته و روشویی توالت را برق انداختهاند و برنج آبکش کرده و به بچه صبحانه و شام و ناهار دادهاند، خودکار آبیم را دست میگیرم و مینویسم.
ما زنها اینطوری زنده میمانیم.
با همین لحظههایی که مادر و همسر کسی نیستیم و قرار است فقط برای خودمان باشیم!
این کتاب رو تازگی برای بچه خریدم.
از عنوان و طرح جلدش خوشم اومد و وقتی رسید دستم، دیدم واقعا خیلی باحاله.
یه قصهی بامزهی بچهگونه با طنز خیلی قشنگ!
دیگه کمتر میشه یه قصهی ساده برای گفتن و خوندن پیدا کرد.
Repost from دستخط
دو شبانهروز باران باریده. صبح پردهها را کنار زدیم و مه آلودگی از همیشه سیاهتر و درشتخوتر بود. عجیب نیست؟ باران عقب نشسته و نگاه میکند، مثل ما مبهوت.
خمیر پیراشکی و پیتزا را با روغن زیتون اصل ورز دادم و پوشاندم و گذاشتم کنار رادیاتور تا ور بیاید. قرمهسبزی روی گاز دارد ریزریز جوش میزند. برنجهای کتهی کرهای در سکوت و وقار درحال ریکردناند. بچه نشسته پای کارتون و ح خواب است. مریضی ده روز اخیر من را گرفته، حالت تهوع و سرگیجه. هرکدام به شکلی زخمی جنگ خیر و شریم، جنگ از آن ما نبوده ولی خب باید قبول کرد که به هر دلیلی زیر پای اسبان ماندهایم. عجیب است که من امروز غش و ضعف ندارم. درعوض کمردرد رحم ندارد و حتا به نشستن هم راضی نمیشود، دستور میدهد که فقط دراز بکشم. روح ننه هم در گوشم زمزمه میکند که دست از کار بدارم، چه اصراری است؟ درعوض مامانبزرگ میگوید که آدم صبح اول صبح باید 'آرایشت' کند و خوشگل باشد و هی پشت هم کار کند: 'وسطش خسته میشی؟ دو دقه بشین و تندتند چای داغ بخور و دوباره یاعلی...' دارم بین دو مادربزرگهام پاره میشوم. کمرم گواه. حالا که فکر میکنم میبینم حتا ظاهرشان هم مخالف هم بود. مامانبزرگ بالابلند و خندهرو و فرز و شیک و شوخ و لاغر و چشم سیاه و بسیار خوشبو، حتا در بستر بیماری. ننه قدکوتاه و ساکن و چاق و ترشرو و یبس و چشم آبی. خاله صداشان میزد چیچو و فرانکو. من جمع چیچو و فرانکوام، گر نیک بنگری.
مشق فردام مانده. ازمان خواسته از نمای بالا قسمتی از یک شهر خیالی را کار کنیم. در تلاش برای فهم آنچه که درگذر است، در آثار مردم هی میگردم و هی فکر میکنم. عظمت راهی که پیش روست و حقارت راهی که آمدهام من را به شدت ترسانده، عنقریب است پرچم سفید تکان بدهم و برگردم به زندگی معمولیای که بلدم. هی از خودم میپرسم جدی فکر کردی کی هستی؟ بعد انگار پشهای را بتارانم دستم را در هوا تکان میدهم که صداها بروند و بعد با کمی خجالت و احتیاط به اطرافم نگاه میکنم و میبینم پشت فرمانم، یا پشت در کلاس بچه، یا توی آشپزخانه، یا جلوی مدرسهی بچه و توجه هیچکسی هم جلب نشده، چون انسانی نیستم که آدم بزرگها بهش زیاد نگاه کنند، مگر به ضرورت.
+2
نشر پرتقال یکی از معروفترینها در حوزهی چاپ کتاب کودک و نوجوان هست اما من هر کتابی که از این نشر خوندم علی رغم عنوان جالب، ترجمهی خوب و کیفیت چاپ و رنگ عالی، صحافی افتضاحی داشته.
کتابها توی همون چندبار اول خوندن، به راحتی ورق ورق و از هم جدا میشن!
من هربار از خودم میپرسم یعنی یک نفر گزارشی به این انتشارات در مورد این مشکل بزرگ کتابها نداده که تا به حال، برای رفع چنین مسالهای اقدام نکردند؟!
البته این نشر، یک سری عنوان دیگه به نام گرگ کوچولو داره که صفحات ضخیم و ضدآب دارند و برای بچههای کوچکتر خیلی انتخاب خوبی هستند.
خیلی وقته میخوام یه سری پست دربارهی کیفیت اسباببازیهای موجود توی بازار بذارم.
حتی اگر فرصتش روداشتم، این کار رو توی اینستاگرام انجام میدادم. محصولات ایرانی قیمتهای مناسب و نسبتا پایینی دارند ولی ما پدر و مادرها حاضریم، دوبرابر هزینه کنیم اما این اسباب بازی همون روز اول خراب نشه یا قطعاتش جدا نشن یا مجبور نباشیم دائم بچه رو به خاطر چرخ یا قلاب یا پیچی که دراومده آروم کنیم.
این جرثقیل رو دیروز برای پسرم خریدم و از دیروز ده دفعه، قسمت قلاب و اهرم سیاه وسطش، جدا شده و مجبور شدم دوباره درستش کنم.
تمام جذابیت این ماشینها برای بچهها همینه که بتونند حرکتش بدن و با قلابش بازی کنند.
تقریبا ما با نود درصد اسباببازیهایی که میخریم این مشکل رو داریم و این قضیه واقعا یه معضل بزرگه!
شرکتهای ایرانی تنها میخوان چیز ارزون تولید کنند ولی اینکه چیز ارزونی بخری که همون روز اول خراب بشه و بچه باهاش بازی نکنه چه فایدهای داره!
کاش یه بار این سوال رو از خودشون میپرسیدند!
#اسباب_بازی
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
آبروی ده ما را بردند!
چشمهام رو بستم. خاموش کردن چراغ برام مثل مدیتیشن میمونه. هربار که شب به خونه برمیگردیم، چراغ هال رو روشن نمیکنم. فقط میذارم چراغ آشپرخونه، روشن باشه. توی تاریکی اوضاع بهتره.
یاد داستانم میافتم. ایدهی داستان وقتی دوسال پیش توی تاریکی شب، با کالسکه به سمت شیرینی فروشی نزدیک خونه میرفتم که برای سالگرد ازدواجمون شیرینی خامهای بخرم، به ذهنم رسید.
یک روز نشستم و نوشتمش؛ قصهی مردی که همسرش از خونه رفته بود و صبحها که سرکار میرفت چراغ آشپزخونه رو روشن میذاشت که شب که به خونهی خالی پا میذاره، کمی نور توی خونه باشه.
منم این مدل تاریکی رو دوست دارم. اینکه توی اتاق تاریک باشم و اون بیرون، چراغ روشن باشه. حالا اتاق تاریک و ساکته، اون بیرون صدای قرآن از تلویزیون میاد. نزدیک اذان مغربه و یاد ماه رمضونهای بچگیم میافتم.
از بار روی دوشم خستهم. از بزرگسالی خستهم. دلم میخواد هیچ چیزی به عهدهم نباشه، هیچ مسئولیتی به گردنم نباشه، دلم میخواد از این تاریکی که بیرون میام، اون بیرون همه باشند، همهی آدمهایی که به جای خودشون خوابشون رو میبینم.
همهشون سر سفرهی افطار نشسته باشند و یه ظرف بزرگ سوپ شیر هم وسط سفره باشه.
یاد روزی از روزهای ماه رمضون دوسال پیش میافتم. ما توی ماشین بودیم و داداشم رفته بود بامیه بخره، یک دفعه بارون گرفت، بارون که نه سیل بود.
داداشم موش آبکشیده با بامیهها برگشت. نیمساعت بعد اذان گفتند.
توی تاریکی چشمهام رو بستم، خاطرهها توی سرم میچرخند و یه سوال دست از سرم برنمیداره؛
چی شد که این همه از معنا خالی شدیم؟!
اساتید گرامی، ما از تایم خواب و تفریحمون میزنیم و ساختههای شما رو میبینیم.
عمر و پول ما ارزش داره!
این قدر چرت و پرت نسازید!
Repost from مووی کاتیج
فیلم چه زندگی شگفت انگیزی یکی از شاهکارهای تاریخ سینما کارگردان فرانککاپرا محصول سال 1946 امریکاست
این فیلم توسط بنیاد فیلم آمریکا بفا بهعنوان تأثیرگذارترین فیلم تاریخ سینما انتخاب شده و همچنین برنده دوجایزه اسکار است
@MovieCottage
وقتی میخوام بچهها رو به اسم صدا بزنم، چند ثانیه زل میزنم تو چشمش و همینطوری که اونم داره به من زل میزنه، توی سرم اسمها میچرخه؛
مها، لنا، آلا، ثنا، رها، نورا، حلما، سما رو با هم قاطی میکنم.
چرا همهی اسمها داره جدیدا به آ ختم میشه!
