شکفتن در آفتاب
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 650
المشتركون
-124 ساعات
+137 أيام
+4630 أيام
أرشيف المشاركات
3 650
سالهای بعد، پی در پی هم آمدند. اول مهرها رنگ دیگری گرفت. زیرآب وجدان آموزش را مثل همان حوض مسألۀ آقای پاکدامن زدند و فواره تاریک توقع را به روی آبهای تیرۀ زیادهطلبی گشودند. دامن پاکدامنها از دست رفت. معلمی شغلی حقیر شد. معلمانِ به فکر نان شب و فکل روز را سر کلاسها فرستادیم تا شاگردان حق نفت بگیر یا مطالبانِ حق شهادت تربیت کنیم.
عشق و جوانی
آه که امروز اول مهر است و من روز اول مهر سالهای بعد بهیادم میآید. دلم گرفته است. اول مهر سالهای دبیرستانی ما طور دیگری بود. زنگ ظهر را که میزدند تند میکردیم. تقریباً میدویدیم که به ساعت تعطیلی دخترهای مدرسه شاهدخت یا پروین اعتصامی برسیم و آتشبازی رنگین عشق و جوانی را در آغاز پاییز تماشا کنیم. آخرین گلهای سرخ شرمگین و فسرده از دم باد پاییز باغچۀ خانه را میچیدیم. اگر وضعیت مناسب بود، اگر رویمان زیاد بود، اگر دختره راه میداد، یواشکی گل خجول را کف دستش بگذاریم و یک مرسی بشنویم؛ و شب هنگام در خواب خوش این تشکر شرمآگین غوطهور شویم و خواب خیس ببینیم. عصرها جلو خانهها یا توی هشتیها جمع میشدیم. دربارۀ سیاست حرف میزدیم. از شاه میگفتیم، از مصدق، از حزب توده و گاهی دست به یقه میشدیم. زندهباد و مرده باد سر میدادیم. اما عصر پنجشنبه که طناب والیبال را در عرض کوچه میبستیم همۀ آن حرفها با یک سرو و یک آبشار دود و آب میشد.
جلو مسجدشاه کتابهای سال پیش را میفروختیم و کتابهای سال تازه را میخریدیم. بچههای زرنگی که بعداً کاسبی پیشه کردند همواره گران میفروختند و ارزان میخریدند و ما دریغا که همه عمر ارزان فروختیم.
یادم میآید دستهای جوهری، چوب خوردنها، از مدرسه فرار کردنها، شعر «مریم» توللی را خواندن و بهخاطر سپردن:
در نیمههای شامگهان
آن زمان که ماه
زرد و شکسته
میدمد از طرف خاوران
استاده در سیاهی شب
مریم سپید
آرام و سرگران
یادم میآید. خوب یادم میآید بزرگترین میدان تهران بهارستان بود با «عدل مظفر» و سرشار از زندهباد و مردهباد. نه میدان نیایش داشتیم، نه مصلی، نه مسجد به دانشگاه رفته بود و نه دانشگاه را دست بسته تحویل مسجد داده بودند. عشق عابر نجیب پیادهروها بود.
و اما حالا دیگر اول مهر روز باز گفتن شرح شیطنتها نیست. روز شرحهشرحه از فراق سرودن است با لبی پر از شرح درد اشتیاق.
امروز پنجشنبه اول مهر سال 1378 است. آن روزها پنجشنبه نصفهروز بود. امسال شاید مدرسهها را روز شنبه باز کنند. خوشا به حال بچه کوچولوهایی که دو روز دیگر هم میتوانند کنار جوی آب محله قایقهای کاغذی آرزوهایشان را به آب بیندازند.
دلم گرفته است. برای بعد از ظهر نیمهآفتابی و خاکی پاییز تهران، برای کوچهها، برای بچهها، برای دخترهایی که کمر ورنی روی روپوش مدرسه را آنقدر تنگ میبستند که آدم میترسید از وسط به دو نیم شوند. دلم تنگ است برای کتابهایی که بوی سرب و مرکب تازه میدهد. برای تابلو سیاه و کوچک دبستان دولتی ادب یا دبیرستان بدر در کوچه نصیرالدوله با شیر و خورشید سفید روی آن و آن پیام پیامبرانۀ پیر توس که:
توانا بود هرکه دانا بود
خود را ملامت میکنم که چه نادانم که توانا نیستم؛ که اگر دانا بودم توانا میشدم و از قول آقای پاکدامن معلم حسابم میگفتم:
ببندید زیرآب ناباوری را و بگشایید فوارۀ یقین را.
دلم برای مرکب، برای قژقژ قلم نی روی کاغذ سفید، برای بوی لیقۀ دوات، برای آقای خط تنگ شده است. پیرمرد دفتر مشق درشت ما را روی زانو میگذاشت و سرمشقمان میداد:
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
صدرالدین الهی - ۱۳۷۸
بركلى، كاليفورنيا
3 650
روز اول مدرسه
(بخش دوم)
اکثراً در کمال فقر و با پیشانی بلند به آزادگی میزیستند. خانم معلمها لاک نمیزدند. ماتیک نمیمالیدند. اما روسری هم به سر نداشتند. گونۀ شاد و سرخرنگ برخی از آنها بهار را شرمزده میساخت. آقا معلمها دو دستی کت و شلوار بیشتر نداشتند و سر آستین بسیاری از این کتها رفته بود و رنگ کراواتهایی که با گره نخودی به گردن میبستند به یاد اغلب بچهها بود. خال خال سرمهای، راه راه قرمز و سفید و فقط اگر روزی کراوات سیاه میبستند میدانستیم که مصیبتی بر آنها رفته است، بی آن که حتی سایۀ آن را با خود به کلاس بیاورند. آقای موسیقی یک روز با کراوات سیاه آمد. ویلونش را هم با خود آورد و تا آخر کلاس سرود آذرآبادگان را با ما تمرین کرد و ساعت بعد از آقای فارسی شنیدیم که دیروز سوم پسر جوانش که در راه یزد اتوبوسش چپه شده و جان باخته، بوده است. معلمهای ما سخت عادل بودند. پسر جناب سرهنگ را که بعد از سه بار تکرار و رونویسی باز هم جدول ضرب را حفظ نشده بود، حسابی چوب میزدند؛ . و به اکبری پسر ننه اکبر رختشوی که شعر «مَلکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی» را تمام و کمال از بر کرده بود هزار آفرین میگفتند. ما را دوست میداشتند و اگر کسی دو روزی پی در پی غایب میشد به مبصر کلاس میگفتند که به آقای ناظم خبر بدهد که بروند و از خانهاش بپرسند بر سر او چه آمده است. آقای ثنایی تمام انشاهای ما را یکی یکی میخواند و زیر تمام غلطها خط میکشید. آقای پاکدامن تمام مسألههای حساب را یکی یکی میدید و صبح وقتی کتابچهها را پس میداد من دل در سینهام میتپید چنانکه پنداشتی مرغی سرکنده در آنجا دست و پا میزند. هیچوقت نشده بود که من بتوانم درست حساب کنم حوضی دایره شکل به قطر دو متر و عمق سه متر... با یک زیرآب و سه فواره اگر هر سه فواره که در هر دقیقه آنقدر متر مکعب آب وارد حوض میکنند و زیرآب که در هر دقیقه آنقدر متر مکعب آب از حوض خارج میسازد با هم به کار بیفتد حوض کی پر خواهد شد؟ کابوس حوض و زیرآب و فواره هنوز هم در پیرانهسری مرا رها نکرده است و هرکجا که فوارهای میبینم در پی زیرآبی هستم. به این جهت هرگز از فوارههای رنگین میدانهای این همه شهر که بر گرد عالم دیدهام، لذت نبردهام.
تارزانهای کوچک
روز اول مدرسه، ما از حوادث تابستان برای هم حرف میزدیم. همه تارزانهای کوچکی بودیم تابخوران بر شاخه بیخبری در جنگل آزادگیها و رها از کابوس تیره و تاریک نه ماه مدرسه. هر یک در عالم خیال حادثهای برای خود میآفریدیم تا وقتی به مدرسه بازمیگشتیم دوباره آن را برای همکلاسان خود نقل کنیم. شهرستانیها جهاندیدهتر و دروغگوتر بودند. بچههای یزد و اصفهان از هلاهلی که در کنار کویر سر در پی اتوبوسشان گذاشته بود تا کاسه زهرش را به اتوبوس آنها بپاشد و خاکسترشان کند؛ میگفتند و از مهارت شوفر که با یک ویراژ از چنگ هلاهل گریخته بود. و بچههای نیشابور و شاهرود از بزمجهای که روی کاپوت اتوبوس پریده و زبان آتشگون آتشبارش را به شیشه مالیده و شیشه را یک قلم رنگ خون کرده بود حکایت میکردند. آقای «گابریل گارسیا مارکز» هم حتماً در آن سالها در کلمبیا مدرسه میرفته است و سگهای هار و آسمانهای معلق را بهخاطر دارد. اما برای ما بچههای تهران، بزرگترین اتفاق تابستان احتمالا یک بار در تمام تابستان با پدر و مادر و خویشاوندان و سماور و کوکو و دلمه به باغ دربند یا نیاوران عمو و عمه خود یا پسردایی و دخترخاله مادر و پدر بود که با باغ ییلاقی و درختهای سیب و گردو و بوتههای وحشی سماق و تمشک به تهی کیسههای خویشاوند پز میدادند. و ما بی خبر از کلُفت گفتن و زخم زبان زدنهای بزرگترها دلخوش بودیم که تا عصر الک دولک بازی کردهایم، جفتک چهارکش زدهایم و دزدانه و دور از چشم باغبان گردو چیده و شکسته و دست سیاه کردهایم و یا پیراهن سفید خود را که از شاهتوت لک شده بود از چشم مادر تا خانه پنهان نگاهداشتهایم.
در اولین روز ماه مهر اولین سال، وقتی از کودکستان مختلط برسابه به دبستان مختلط ناهید رفتیم، خانم معلم کتابی باز کرد و خود شروع به خواندن نمود و ما را وادار ساخت که با او همآوا شویم و بخوانیم:
اَ، اِ، اُ، آ، او، ای، بَ، بِ، بُ، با، بو، بی. و وقتی تلفظها درست شد و در کتاب جلوتر رفتیم، اولین جملههایی که یاد گرفتیم این بود:
ای بابا، ای بدبخت، ای بیچاره، از کجا میآیی؟ خرابههای ری نزدیک تهران است. سار از درخت پرید. آش سرد شد. و در آن سالها نه بابا آب میداد و نه ماما نان و نه دارا اصغر شده بود و نه آذر هاجر؛ و این به سالها گذشت و گذشت. معلم کم بود. مدرسه کم بود و شاگرد کم. اما یک چیزی بهنام وجدان آموزش در معلم بود و یک عشق آمیخته به ترس و احترام بهنام فراگیری در شاگرد.
صدرالدین الهی
3 650
روز اول مدرسه
آغاز اسارت نهماهه
اول مهر. روز اول درس. روز اول مدرسه. سالها سال پیش، روز اول مهر برای من، این کودک دبستانی، آغاز فصل یک اسارت نهماهه بود. در اتاقهایی که روشنایی آن به تاریک روشن غروبی دلگیر میمانست. ما روی نیمکتهایی که چهار نفر را به سختی جا میداد، کنار هم میچپیدیم و پشت میزهای چوبی فرسودهای که خراشیده از حکاکی یادگاریهای شاگردان سالهای سال، با لکههای ماندنی جوهرهای بنفش و قرمز و آبی به پیشخوان عطاری محل بیشتر شباهت داشت، می نشستیم. از یک هفته پیش، مادر با حوصله لباس کازرونی شلبافت و رنگ و رو رفته عید را سر و سامانی میداد. سردست کت و دم پای شلوار را اگر نخنما شده بود محکمدوزی میکرد و کونۀ آرنج و سر زانو را اگر رفته بود، از پارچهای که از دم قیچی باقی مانده و خیاط پس داده بود وصله ای میزد که لباس پنج شش ماه دیگر تا شب عید بپاید و پدر به خرج بیشبینی نشدهای گرفتار نیاید. و آنگاه یقۀ سفید چلوار آهارزده و شورواشور را برای یک هفتهای به یقۀ کت کوک میزد تا آقای ناظم ما را بهجرم نداشتن یقۀ سفید به خانه بازپس نفرستد. جمعۀ روز پیش از شروع مدرسه پدر ما را به حمام برده بود تا خاک و خل و زخم و زیل پرسه زدن در کوچهها و کشتی گرفتن در جلوخان خانهها را از تنمان بشوید، و هفتهای پیش از آن، حسین شاگرد محمدعلی خان سلمانی روبروی مسجد سپهسالار با ماشین نمره صفر تمام موهایی را که در طول مدت تابستان قابل به سر انگشت گرفتن شده بود، از ته زده بود. ما خود در جستجوی لیوان رویی آبخوری و دستمالی بودیم که باید روز بعد سر صف پشت دستهای تمیز ناخن گرفته میگذاشتیم تا آقای ناظم ببیند و بگذرد. روز اول مهر با صدای دِلنگ دِلنگ زنگ، کندوی پر هیاهوی بچههای صحن مدرسه خاموش میشد. کلاسها بهترتیب ارشدیت به صف میایستادند. ما بهظاهر سراپا گوش میشدیم تا نطق سنتی آقای مدیر را، که هر جملۀ آن موضوع انشایی میتوانست باشد، بشنویم: «علم بهتر از ثروت است»، «عفو بهتر از انتقام است»، «شکرانۀ بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است»؛ و بعد از نطق آقای مدیر، منتظر میشدیم که آقای ناظم دوتا چک ناگهانی به گوش دو نفر، که اتفاقاً هیچ کاری هم نکرده و از همه مظلومتر ایستاده بودند، بزند که زهر چشم اول روز اول مدرسه برای تمام سال از دیگران گرفته شود و لات و لوتها و اشرار مدرسه ماستها را کیسه کنند. بعد دعای صبح را که یک دانشآموز ارشد به صدای بلند میخواند، تکرار میکردیم:
ای خدای بزرگ که ما را آفریدهای
ما را به راه راست هدایت فرما
پروردگارا، به ما توفیق ده تا به میهن خود خدمت کنیم
به پدر و مادر خود احترام بگذاریم
دشمنان خود را دوست بداریم و آنها را ببخشاییم.
آمین.
دعایی ساده بود. از نماز صبحگاهی خانه و اهدناالصراط المستقیم قابل فهمتر؛ و در ذهن کودکانۀ ما میگذشت که مگر نمیشود نماز را به فارسی خواند؟
ای ایران
در سالهای بعدتر دستهجمعی سرود «ای ایران» را، که آقای سرود بهزحمتی یادمان داده بود، میخواندیم. سرودی که حالا، همه از احزاب و دستههای سیاسی داخل و خارج گرفته، تا مستان نیمه شب و شب زندهداران، در غربت و وطن دوباره بهیادش افتادهاند و با اشک و حسرت و اندوه میخوانند.
آن وقتها در آن سالهای روشن در آن کوچههای گمشدۀ فصلهای دور ما همه این سرودها را میخواندیم و نمیفهمیدیم. حالا همه میخوانیم و میفهمیم که مرز پر گهر نشانۀ فتح ماست، نشانۀ حضور تاریخی ماست در گسترۀ هزاران هزار سال.
بعد نوبت تکزنگها میشد؛ با زنگ اول هر کلاسی رو به اتاق درسش میچرخید. با زنگ دوم درجا میزد و با زنگ سوم و سوت ممتد آقای ناظم به طرف اتاقهای درس راه میافتادیم؛ مثل جبرکاران اردوگاهها که حکایتشان را بعدها خواندیم. کلاسها و معلمهای ثابت آن عوض نمیشدند. آنچه عوض میشد شاگردها بودند که با آقا یا خانم سوم و چهارم آشنا میشدند و کولهبار شایعات دربارۀ معلمها را همراه کتابها و کتابچهها در جامیزی زیر میز جا میدادند.
معلمها را همه میشناختیم بی آنکه سر کلاسشان بوده باشیم. بعضیها تند و سختگیر، برخی مهربان و همراه؛ و گروهی بی آزار تا اندازهای که خرسکبازی در محضرشان مجاز بود. اما همه آنها در چند چیز شبیه هم بودند. به کاری که میکردند عشق میورزیدند و آن را باور داشتند. انشای هفته پیش را سر وقت میخواستند، حل مسألۀ حساب را توقع میکردند. حفظ اشعار کتاب فارسی را واجب میدانستند و بر این که باید ایران را دوست داشت پای میفشردند.
3 650
یک نوبت حضرتِ خداوندگار با تمامتِ اصحاب در باغِ جلال الدّین فریدون، رفته بود و در آنجا اتفاقِ جمعیت شده و حرکتِ بسیار کرده، بعد از سماع اصحاب هر یکی به گوشۀ درختی آسودند. حضرتِ خداوندگار نیز لحظهای مراقب بنشست تا اصحاب بیاسایند. چون تمامت خفتند برخاست و در میانِ باغ از سَرِ استغراقِ تمام تمشّی[۱] میفرمود. مولانا بدرالدّین تبریزی، که از جملۀ اصحاب بود و در علومِ کیمیا و سیمیا دستی داشت، در آن حالت بیدار بود و در فکرِ آنکه انبیا و اولیای صاحب کشف را علمِ کیمیا بوده است، مثلِ موسی عَلَیهِ السَّلام و جعفرِ صادق رَضی اللهُ عَنْه و امثالِ ایشان، عجبا حضرتِ خداوندگار را نیز باشد و یا نه؟ در اثنای آن ناگاه حضرتِ خداوندگار بر سَرش رفت و فرمود: بدرالدّین در چه کاری و به چه اندیشه دری؟ مذکور برجست. خداوندگار فرمود: آن پارۀ کلوخ را به من دِه. شبِ مهتاب بود، درجست و پارهای آجر بود، به دستِ مبارکش داد، از دستش بستد و به اندرونِ جبّه کشید و از دستِ دیگر بیرون آورد، به دستِ بدرالدّین داد و فرمود: بستان. بدرالدّین چو در مهتاب نگاه کرد لعل دید ممسوخ[۲] و شفاف، که رنگ و شعاعش چشم را خیره میکرد، پس فرمود: سنگ را مردان لعل و گوهر توانند ساختن، امّا به مهمی عظیمتر از این مشغولی ایشان هست. بدرالدّین از غایتِ دهشت نعرهای بزد که تمامتِ اصحاب از خواب بیدار شدند و او را برنجانیدند که: بعد از بیداریهای بسیار که خداوندگار را بود همان که آسایش فرمودند به نعرۀ بیفایده بیدار کردی. مذکور گفت: ای عزیزان، خداوندگار دیر است که بیدار است و گِردِ باغ سیر میفرماید و احوال را کماکان شرح کرد. اصحاب چون آن لعل را طلب کردند باز آجر گشته بود. این نوع کرامات از اولیاء الله بسیار منقول است و حضرتِ خداوندگار بَیضَ اللهُ غَرَّتَه، تصدیقِ این تقریر در این غزل بیان میفرماید:
ای عاشقان ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
ای مُطربان ای مطربان، دفِّ شما پُر زر کنم [۳]
و باز میفرماید:
خاک چون در کفِ من زر شود و نقرۀ خام
چون مرا راه زند فتنه گر زر و دِرم؟ [۴]
باز میفرماید:
ز کیمیا عجب آید که زر کُند مس را
مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد [۵]
و باز میفرماید:
عیسی مِسَت را زَر کند، وَر زَر بُوَد گوهر کند
گوهر بُوَد بهتر کند، هم بگذرد از بهتری [۶]
چون کامل مسِ وجودِ ناقص را زرِ تمام عیار، بلکه اکسیرِ اعظم، میسازد چه عجب داری که مس را زر و اِمّا[۷] سنگ را گوهر تواند کردن؟
————————-
[۱] قدم زدن.
[۲] حواشی استاد نفیسی: در (نسخه) اصل چنین است و پیداست باید ممسوح باشد و نه ممسوخ زیرا که ممسوخ دربارۀ اسبی گفته میشود که کفل او لاغر و بیگوشت باشد و ممسوح به معنی چرب و صیقلی و فروزان است.
[۳] بیت اول غزل ۱۳۷۴ مولانا.
[۴] بیت پنجم غزل ۱۶۳۸ مولانا.
[۵] بیت ششم غزل ۹۰۹ مولانا.
[۶] با اندکی اختلاف بیت ۱۴ غزل ۲۴۲۹ مولانا.
[۷] یا.
3 650
مولانا با بسیاری از مشایخ تصوّف و علما و ادبا که در قونیه می زیسته یا بدان شهر
آمده اند صحبت داشته و نظر به اشتهار غرابت طريقۀ او اکثر بزرگان آن عهد نام او را شنیده و بعضی نیز به قصد دیدارش عازم قونیه شده اند. چنان که پیشتر گذشت مولانا قطع نظر از عظمت پدر و خاندان و اهمیّت نژاد در نظر مسلمین، شخصاً مردی وسیع الفكر و کریم الاخلاق و در علوم اسلامی متضلّع و بسیار توانا بود ولی اختلاف روش او با سایر مشایخ تصوّف و زندگانی پرشور و عشق او که با اذهان عوام و متوسّطين چندان مناسب نمی نمود یک رشته کشمکش ها و نزاع هایی میانۀ او و مشایخ طریقت و فقها به وجود آورد و این طایفه بر ضدّ او قیام کردند و به گزند خاطر و آزار دل او می پرداختند چنان که تاریخ حیات مولانا و اشعار مثنوی[۱] و
غزلیّات به تصریح و اشارت این وقایع را یادآوری می کند و در ضمن این کتاب بدان
اشارت رفته است. در برابر آن همه گزند و آزارها مولانا به دل فارغ، سرگرم کار و بار خود بود و خلاف اندیشان را به خلق کریم و تحمّل خارق العاده به راه دوستی می آورد و در حلقۀ ارادتمندان می کشید و آخر طبل سماع[۲] بر سر فقها و علمای دینی می نهاد. مسلّم است که عدّۀ موافقان و مخالفان و کسانی که به خدمت این دانای بزرگ
رسیده اند بسیار بوده ولی افسوس که در تاریخ زندگانی او نام اکثر این عده و طرز رفتار مولانا را با آنان که دستورالعمل اخلاق توانست بود ضبط نکرده اند. اینک آن چه از مطالعۀ تواریخ و سیر و کتب تذکره از معاصرین مولانا و حوادث مشترک آنان به دست آمده در این فصل مذکور خواهد گردید.
————-
[۱]– چنان که گوید:
خربطی ناگاه از خر خانهای
سر برون آورد چون طعّانهای
کاین سخن پست است یعنی مثنوی
قصّه پیغمبر است و پیروی
نیست ذکر و بحث اسرار بلند
او که دوانند اولیا زان سو سمند
از مقامات تتبّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقات خدا
مثنوی، دفتر سوم، چاپ علاءالدوله (صفحه ۳۰۴).
و دوست دانشمند آقای الفت اصفهانی وقتی می گفت که ممکن است مراد مولانا در این ابیات شیخ صدرالدّین و پیروان وی باشد.
[۲]– افلاکی روایت می کند که «در اواخر حال چون مولانا به سماع مباشرت می فرمود، شمسالدّین ماردینی طبلک را بر فرق سر داشته گفتی حقا حقا تسبیح می گوید و هرکه می گوید این حرام است حرامزاده است» و این شمسالدّین یکی از فقها و قضات حنفی بوده است.
3 650
مکتوب مولانا به فخرالدّین علی صاحبعطا یا مجدالدّین اتابک در طلب رها شدن نجمالدّین ابن خرّم چاوش
رأی عالیِ ملک الوزرا، مغیث الاسلام، ناشرالخیرات والاکرام ادام اللهُ عُلوَّهُ، که امروز پناه اسلامیان است، به فیض نور ربّانی مؤیَّد باد. سلام و دعا و شکر ایادی رسانیده میآید، هر لطف که میفرماید: مَالِکِ یَوْمِ الدَّینِ[۱]، اَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً[۲]، مجازات و مکافات فرماید. در اخبار است که یوسف صدّیق علیه السّلام دوانزده سال روزه نگشاد و شب پهلو بر زمین ننهاد. گفتند که ملکِ دین و نبوّت مسلّم شد تو را و ملکِ دنیا مسلّم شد، وقت آسایش است بعدِ چندین مجاهده انّ لِنَفْسِکَ عَلَیْکَ حقّاً[۳]، گفت: تا جمله برادرانِ خود را خلعتِ نبوّت پوشیده نبینم، نیاسایم. یوسف در سایه نشیند و برادران در آفتاب محرومی، حاشا، گفتند که ایشان چندان وفایِ برادری به جای نیاوردند. گفت: من خواهم که ایشان را و غیرِ ایشان را برادری کردن و پادشاهی کردن بیاموزم. حال فرزند عزیز، نجم الدّین ابن خرّم چاوش، عجّل اللهُ فَرَجَهُ و فرجَ المسلمین به خدمت عرض رفت. لطفها فرمودیت و وعدهها، مگر هنوز هنگام و وقت نیامده بود. داعی التزام میکند که چون به سعی مبارک ملک الوزرا عظّم اللهُ علوَّه و از آنِ شاه عالَم خلّدالله مَملکته از وی تجاوز رفت و رَبَّنَا ظَلَمْنَا[۴]، ها میگوید و التماس از حضرت نکنیم از که کنیم؟ امروز، ساعی خیرات و دافعِ بلیّات از عِرضِ مسلمانان رای صاحب اعظم است، مؤیّد و مظفّر باد و موفّق. میدانم که هنگام تشویش است و مشغولیها، امّا آتش فتنهها را جز آبِ خیرات ننشاند: دَاوُوا مَرضاکُمْ بِالصَّدَقَهِ[۵]. در عهد عُمَر رضی اللهُ عَنَهُ[۶] در قصبهای آتش افتاده بود و میسوخت، اهلِ شهر به آب کشیدن مشغول شدند. امیرالمؤمنین عمر رضی اللهُ عنه گفت: به صدقات مشغول شوید که این آتش را صدقات بنشاند. و این در شأن ملک الوزرا اولیتر که رحمت او از بهر خَلقی که هنوز در وجود نیامدند رحمتها میفرماید و بناها میافکند. توفیق مضاعف باد.
———————
[۱] آیۀ ۴ سورۀ فاتحه: دادار روز جزا.
[۲] بخشی از آیۀ ۱۳۰ سورۀ آل عمران: چندین و چند برابر.
[۳] از احادیث: برای نفس تو حقی است.
[۴] بخشی از آیۀ ۲۳ سورۀ اعراف: پروردگارا بر خود ستم کردهایم.
[۵] حدیث نبوی: بیماران خود را با صدقه درمان کنید.
[۶] ابو حفض عمر بن الخطاب بن نفیل ملقب به فاروق (۵۸۶ میلادی در مکه، ۲۳ ه ق در مدینه) از صحابه پیامبر اکرم (ص) و فرمانده نظامی سپاه صدر اسلام و خلیفه دوم از خلفای راشدین.
3 650
خود او در این باره خیلی خوب گفت:
- من بعد از سالها از عشق مجازی و عشق به طبیعت به عشق بزرگتری دست یافتم.
پیش از آن که به این مرحله برسم بعضی از عشقهایم حد و مرز و زمان و مکان نداشت. من حالا مکانها را پشت سر گذاشتهام و به لامکان که مادر مکان است دست یافتهام. با همهی وجودم او را صدا میزنم به امید این که یک بار جوابش را بشنوم. میدانید گذشتن از مرز کثرت و رسیدن به سرزمین وحدت کاری سخت و دشوار است. من سالک این راهم. و در راه رسیدن به مقصودم همهچیز را قربانی کردهام.
شعرم را زیر پای این مقصود تازه سر بریدم تا شاید توفیق یافتن مطلق نصیبم شود. من شعرم را دوست داشتم. از بچههایم بیشتر. اما یک وقت احساس کردم که این دوست داشتن، این دلبستگی، پابستگی دارد، دلم را کندم و دور انداختم، پایم آزاد شد.
یک شب دلم هوای تهران را کرد. دست دخترم شهرزاد را گرفتم و به باغ گلستان تبریز بردم. دخترم را توی چرخ فلک گذاشتم تا بازی کند و خودم سرگرم تماشای چرخ فلک شدم. بعد این قطعه را ساختم. این مرثیهی من است. مرثیهی من برای تهران و یادهای شیرین آن، برای یاران تهرانی، برای مرغان چمن که آنان را تنها گذاشتهام و سوی سیمرغ پروار کردهام. من در راه سیمرغم. شاید وقتی به سر منزل مقصود رسیدم جز آیینه چیزی پیش رویم نبیم. اما شوق یافتن سیمرغ خود عشقی بزرگ است.
این قطعه رثای عشق مجاز من و خداحافظی من با یادگارهای گذشته است:
به مرغان چمن
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم
خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی
گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم
خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد
خدایا این شبآویزان چه میخواهند از جانم
پریشان یادگاریهای بر بادند و میپیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
مگر کفارهی آزادی و آزادگیها بود
که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر، زندانم
به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش
خوشا آن آتشین تبها که دلکش بود هذیانم
سهتار مطرب شوقم گسستهسیم جانسوزم
شبان وادی عشقم شکستهنای نالانم
نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من
نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم
شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی
به اشک توبه خوش کردم که میبارد به دامانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بیمهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری
گذر بر چاهِ کنعان کن من آخر ماهِ کنعانم
سرود آبشار دلکش پس قلعهام در گوش
شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم
به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بیحاصل
به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن
به زورقهای صاحبکشته سرگشته میمانم
ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین
چه میگویم نمیفهمم چه میخواهم نمیدانم
به اشک من گل و گلزار شعر پارسی خندان
من شوریدهبخت از چشم گریان ابر نیسانم
کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز
به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم
به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم
که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم
چه بیمِ غرقم از عمان که جستم گوهرِ ایمان
دلا هر چند کز حرمان هنر بس بود تاوانم
فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم
صدرالدین الهی
3 650
آشنایی شهریار با نیما داستانی شنیدنی و بس دلکش دارد:
برقی در تاریکی میدرخشد و ناگهان شاعری از دل کوه به دنیا میآید. شاعری که هیچ کس او را شاعر نمیداند ولی شعری یک مرتبه چون سیل سرازیر میشود و همه چیز را با خود میشود و میبرد. آن وقت شاعری دیگر مشتاق و آشفته سر در پی او میگذارد و این است قصهی دیدار شورانگیز نیما و شهریار.
سخنان ضبط شدهی او را عینا نقل میکنم، گفتههای او را که لبریز از احساس خود اوست:
- نیما موقعی که بنده تنها غزلساز بودم و رسیده بودم به حافظ و در حافظ مستغرق، به من رسید. آن موقع خدا بیامرز مرحوم ضیاء هشترودی کتاب منتخبات آثارش را چاپ کرد. در منتخبات آثار او، من برای اولین دفعه با اسم نیما و «افسانه»ی نیما آشنا شدم. من افسانهی نیما را فقط آن قدر که در آن کتاب هست دیدهام. و تفصیلی دارد که من وقتی این را خواندم افسانهی نیما مرا از حافظ منصرف ساخت. یک ماه، دو ماه من غرق در این افسانه بودم. شب و روز به اندازهای تحت تأثیرش واقع شدم که رفتم از ضیاء هشترودی پرسیدم که این نیما را کجا میشود دید؟ گفت کتابخانهای هست در ناصریه که ناصرخسرو فعلی باشد به اسم خیام. من اغلب آن جا میروم این مدیر کتابخانهی ترقی هم آن موقع یک کتابخانهی خیلی کوچکی داشت که فقط چند نفر آن جا میآمدند. استاد سعید نفیسی بود، پژمان بختیاری بود، نیما بود، بنده هم رفتم و دیدم بله سعید نفیسی هم آن جا بود. بعد آشنا شدم و نیما را پرسیدم و نشستم و در دکانش یک ساعت دیگر پژمان هم آمد، پژمان را هم اولین دفعه دیدم. آن موقع من سال چهارم دارالفنون بودم. سال چهارم دبیرستان. آن وقت از خیام پرسیدم نیما را کجا میشود دید؟ گفتنش که : «نیما حالا دیگر رفته دهاتی شده، رفته مازندران سالی یک دفعه با خانمش میآید تهران» من هر چه فکر کردم دیدم طاقت این که انتظار بکشم تا موقع تعطیلات بشود و این دلش بخواهد پا شود بیاید تهران ندارم. من این هم طاقت ندارم.
خودم پا شدم رفتم از راه فیروزکوه مازندران در بارفروش که حالا نمیدانم اسمش چیه، قهوهخانهای بود آن جا پرسیدم گفتند که «عصرها میآید به این جا» یک چیزی نوشتم و گذاشتم آن جا که اگر آمد بهش بدهید بخواند. آن جا نوشتم که شهریار هستم. تازه هم آن موقع کتابچهی شعر من چاپ شده بود به عنوان دیوان شهریار که مرحوم ملکالشعراء بر آن مقدمه نوشته بود. خیلی آن جزوء دست به دست میگشت. گفتم که «من شهریار هستم و کتابم به تازگی چاپ شده و افسانهی شما را خواندم و خیلی دلداده شدم و میخواهم شما را ببینم.» بعد فتم فیروزکوه یک دهی بود آن جا منزل داشتم. رفتم به آن جا. فرداشب آمدم گفتند نیامده. پسفرداشب آمدم گفتند نیامده ... یک شبی من نرفتم آن جا. فرداشبش رفتم. وقتی رفتم گفتند نیما آمد و کاغذ را دادیم و کاغذ را پاره کرد ریخت دور. من هم عصبانی شدم که کاغذ را پاره کرد ریخت دو. یعنی چه ما همچین حسابی نداشتیم فرضا هم که نمیخواست عذرخواهی میکرد. این گذشت. من برگشتم آمدم تهران قهر کردم ازش چند سال بعد یک روز با مرحوم صبا دوتایی آمدند منزل بنده. وقتی گله کردم گفت آن موقع آخر تو نمیدانی یک کسی بود، یک جوانی بود ژیگولو، آن کتابچهی تو را گذاشته بود توی جیبش و تو همان قهوهخانه به من برخورد. گفت: من شهریارم. آن کتابچه را هم درآورد و گفت این هم کتابچهام که چاپ شده. من دیدم از رو کتاب شعر را نمیتواند بخواند. فهمیدم این گویندهی آن اشعار نیست. حالا تو هم آمدی نوشتی که من شهریارم. به خیالم آن کس است. این بود که من نیامدم. خیلی هم عصبانی شدم. بله آن وقت این موجب شد که مرحوم نیما یک شعری به اسم شهریار ساخت. حالا نمیدانم توی آثارش هست یا نه؟ بند هم آن «مرغ بهشتی» را ساختم. آن وقت دیگر من و نیما آن قدر با هم اخت شدیم که چندین سال هر روز میآمد. آن اوایل تهران بود. بعدها رفت شمیران با وجود این هر روز از شمیران پا میشد میآمد و با هم بودیم تا شب که میبردمش ساعت ۹ تا ۱۰ شب میبردم راهش میانداختم. بله این هم داستان نیما.»
***
دیوانه نیست. آن چه برایش ساختهاند افسانه است. او در جستوجوی ستونی است که به آن تکیه کند. در جستوجوی کومهای است که به آن پناه ببرد. شنیدم بودم که میگویند: «شهریار دیوانه شده... شب تا سحر ورد میخواند. به رویاهای عجیب و غریب دست یافته. از عالم دیگری حرف میزند و خبر میدهد. عقلش را در گرو دین گذاشته است.» من شهریار را دیدم. دیوانه نیست. آدمی است که در دریای بی سروسامانی دست و پا میزده و ناگهان تخته پارهای به دست آورده است. یقین دارد که اگر بر این تخته پاره سوار شود به ساحل نجات خواهد رسید.
صدرالدین الهی
3 650
مثلاً در غزل زیبای «تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم...» در حالی که شعر به اوج خود میرسد و به غزلهای عرفانی بهترین شاعران نزدیک میشود، ناگهان استفاده از کلمات معمولی و پیش پا افتاده آن را از اوج و جلا میاندازد:
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
خودمدعی که نمرهی انصاف اوست صفر
در امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفهی شاعر نمیدهد
گو نام هم به خفیه بلیسد زلیستم
سرباز مفت این همه درجا نمیزند
سرهنگ گو ببخش بفرمان ایستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
شهریار در غزلهایش به این طریق ناکام میشود. به او ایراد میگیرند و به حق ایراد میگیرند، زیرا غزل جامهی زربفت است و با جامهی زربفت چارق به پا نمیتوان کرد. اما پاسخ او به ایرادها این است که:
ـ مگر شاعر سند ثبتی داده که همیشه شعر بگوید و خوب بگوید.
این یک دلیل است. اما یک دلیل بهتر میتوان پیدا کرد. شهریار در جستوجوی کلمات توده است. او میخواهد کلمات توده را با شعر آشتی بدهد. او میخواهد حرفهایش را بزند حالا اگر غزل قالب مساعدی نیست قالبهای دیگر را از او نگرفتهاند.
در قالبهای دیگر شهریار به طرز شگفتانگیز و حیرتآوری موفق میشود. زندگی را مثل یک شط خروشان در شعرش سرازیر میکند. منظومههای بلند هذیان دل و دو مرغ بهشتی توفیق او را نشان میدهد:
ما حلقه زده به دور کرسی
شب زیر لحاف ابر میخفت
خانم ننه مادربزرگم
افسانه و سرگذشت میگفت
میکرد چراغ کور کوری
من غرق خیال و با پری جفت
شعرم به نهان جوانه میزد
در راه، دُرُشکهچی نشانم
یک نقطه به گوشهی افق داد
گفت ار پـدر تو سازم او را
خواهی چه به من به مُشتُلُق داد؟
من آبنبـات دادم او را
و نیــز به من پُکی چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه
کمکم پدرم خدا بیامرز
دیدم سر کوه رسته چون کاج
چون بال ملک عبایش افشان
دستار سیادتش به سر تاج
وز دامن کُه شود سرازیر
چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش به خواب بینم
و شهریار به این طریق میکوشد که کلمات زندگی، کلمات آدمها را در شعر رسوخ دهد. آدمها را با شعر پیوند بزند و از پیوستن آدمها و شعر، شعر تازهای بیافریند. گاهی اوقات توفیق او در این کار عظیم است و یک اندیشهی بزرگ را در چند سطر کوتاه بیان میکند.
در این گونه شعرها برای شهریار دیگر قالب بیان منظور مهم نیست، مهم آن است که بتواند مقصودش را بیان کند. مهم آن است که بتواند حرفش را بزند و این رسالتی است که هر شاعری به عهده دارد.
در سرزمین ما دیرزمانی است که شعر زبان بیان همهچیز بوده است: ما تاریخمان را به شعر نوشتهایم، فلسفه را به شعر گفتهایم، اخلاق را با شعر به مردم تحویل دادهایم و حالا زمانی است که زندگی را با شعر به مردم نشان بدهیم. شهریار در این راه پیشقدم است.
شعر «مومیایی» شهریار یک نقاشی بزرگ است. آدمی است که از خواب برخاسته، مومیایی بوده و جان گرفته است. حالا حرف میزند. وصف او از یک قهوهخانه وصفی است از زندگی ما و همهی آدمهایی که سر راهشان به یک قهوهخانه برخورد میکنند:
قهوهخانه، سوت و کور
زانوی سکو گرفته در بغل
در خمار مزمن خود چرتکی
پنجره خمیازهکش
در خمار یک غزل، یک پنجه ساز
چشم کاشیهای ابلق، خوابناک
از شکاف در، بهر جان کندنی است
باز جشمک میزند
یک درخت بید مجنو سر به زیر
زل زده در جوی آب اندیشناک
بدینگونه شهریار میخواهد بگوید که در این قرن، قرن شتابها و قرن بیسامانیها و قرن بیدرنگیها، باید کلمات را از دهان مردم قاپید و آنها را توی قالب شعر ریخت و شعری ساخت که یک عابر خسته وقتی آن را میخواند احساس کند که خستگیاش پرواز کرده است.
***
کوه بابا! تذروی بهشتی است
نغمهاش زنده چون زندگانی
چون من از آشیان دورمانده
نغمهها میزند جاودانی
همزبان من است او خدا را
داغم از دست بیهمزبانی
پیش بابا گرفتم سراغش
کوه بابا! به مهتاب سوگند
هم به آن ژالهی صبحگاهی
من هم از طاوسان بهشتم
وین نگارین سر و دم گواهی
میروم شکوه با ماه گویم
با نگاهی به این بیگناهی
او مرا یکنظر میشناسد
وای یارب دلی بود «نیما»
تِکّه و پاره، خونین و مالین
پارهدوز و رفوگر در آنجا
تیرهای ستم زهرآگین
خونفشان چشم هر زخم لیکن
هم در او برقی از کیفر و کین
گفت نیما همین لخته خون است
پای شمع شبستان دو شاعر
تنگ هم چون دو مرغ دلاویز
مُهر بر لب ولی چشم در چشم
با زبان دلی سحرآمیز
خوش به گوش دل هم سرایند
دلکش افسانههایی دلانگیز
لیک بر چهرهها هالهی غم
صدرالدین الهی
3 650
يادى از "شهريار"
اين زورق صاحب كشته سرگشته
(بخش نخست)
محمدحسين بهجت تبريزى متخلص شهريار كه ، يكى از بزرگترين غزلسرايان كتاب غزل شعر فارسى است. شهريار در اوج غرلسرايى ساكن تهران بود و ناگهان در پيرانه سر بعد از چه و اندى سال زندگى در تهران به تبريز زادگاهش بازگشت و يك زندگى خانوادگى معمولى را آغاز كرد. در سالهاى دورى از تهران هيچكس را نميپذيرفت و از دنياى شعر بريده بود. نزديكترين ياران و شاگردانش را در خانه نميپذيرفت و همين كناره گيرى از همه بود كه در اواسط دهه ٤٠ مرا وادار با يك مصاحبه با او كرد. فكر مصاحبه را با هركه در ميان گذاشتم به من خنديد و حتى همكار ديرينه وًمهربان من صمد ملازاده كه نماينده اثر گذار كيهان در آذربايجان بود مرا از اين فكر منصرف كرد وًگفت شهريار با هيچكس ديدار وًگفتگو نميكند. با اين همه من براى ديدار او با على رهبر عكاس چيره دست آن سالها سوار قطار شديم و به تبريز رفتيم. يكبار قطارمان به علت برف در راه ماند و بار ديگر با سماجت من اينكار را تكرار كرديم. وقتى پشت در خانه او رسيديم شرح اشتياق خود را از پشت در بسته به او گفتم و وى ناگهان رضايت داد و بعد از سالها خاموشى من و رهبر را در خانه كوچكش كه او با همسر و سه فرزند خردسالش زندگى ميكرد بپذيرد. بيش از سه شبانه روز مهمان او بوديم. با او نشستيم و حرف زديم و او براى ما از همه چيز و همه جا گفت. اين بيشك طولانى ترين گفتگو با شهريار بود. بعد از آن زبان باز كرد و چندين بار در راديو و تلويزيون حرف زد. اما اين مصاحبه كه در تهران مصور آن زمان چاپ شد اولين مصاحبه طولانى و از دل برخاسته شهريار در سالهاى خاموشى كه من بخشهايى از آن را به خواست دخترم باران در كتابچهره نقل ميكنم.
توی اتاق کوچک که رختخواب پیچیدهاش در گوشهای و کتری چاییاش در سوی دیگر قرار داشت و بخاری نفتسوزش با صدای دلهرهآوری میسوخت، شهریار با دو دانگ بم قشنگش برایم میخواند:
چه دریایی؟ چه توفانی؟ که من در پیچ و تاب آن
به زورقهای صاحبکشتهی سرگشته میمانم
به یاد «رمبو» و شعر معروفش «قایق مست» میافتم. من این زورق صاحبکشته را خوب میشناسم. صاحب این زورق، شهریار جوان، سالها پیش در یک توفان کشته شده است و این زورق سرگردان از استخوانهای او ساخته شده ... «و چون بادها برخیزند و راههای دور را آغاز کنند، شکم بادبانها از باد آبستن میشود و زورقها به راه میافتند. و در آن هنگام ای همسفر، به یاد داشته باش زورقی را که صاحبش به دست دزدان دریایی کشته شده و جسدش بر کف آن زورق افتاده است و باد بی آرام، زورق بی صاحب را به این سوی و آن سوی میکشد تا در فرصتی بر صخرهای بکوبد و فروبریزد ...»
صاحب این زورق شاعری است که سالها پیش جان داده است و حالا اگر توفانی برخیزد و این زورق را به سنگ بکوبد ...
***
وقتی آدمی برای نخستین بار میبیندش تا دهان باز نکرده شبیه آدمهای معمولی است با کلاه فینهمانند نخیاش شکل دعانویسها است. اگر لباس درازی به تنش کنند برای پشت بساط بقالی هم بد نیست .... بعد از سی و اندی سال که به تبریز برگشته است و لهجهی آذربایجانی را به کلی فراموش کرده دوباره دارد لهجه پیدا میکند، مثل بچههایی که میخواهند زبان باز کنند. دور تا دور اتاق پذیراییاش را مبلهای سبزرنگی گذاشته. حیاط غربالی و کوچکی دارد و در این حیاط کوچک سه بچه کوچک از شهریار شاعر یک پدر ساختهاند ...
دو سال و نیم است که شعر را ترک گفته. میگویم:
- اگر بار دیگر احساس کنید که شعر در شما جوانه زده چه خواهید کرد؟ به آرامی پاسخ میدهد:
- من خودم مترصد هستم. دلم میخواهد که شعرم به من بازگردد. اما حالا از من گریخته است ...
اما مگر شاعر بی شعر میتواند زیست؟
***
شعر شهریار و غزلش تنها از آن اوست و به هیچ کس دیگری شباهت ندارد. شهریار تمام عمر تلاش کرده است تا واژههای مردم، واژههای زندگی را با شعر آشتی دهد، اگر چه همه جا کامیاب نیست اما در نمونههای موفقیتآمیزش سرمشق است و کار بس دشواری است از زبان مردم برای مردم شعر گفتن، کلمات مردم را در شعر جا دادن و شعر را دلپذیر ساختن. به شهریار ایراد گرفتهاند که کلمات مبتذل عامیانه را در غزل آورده، یا قطعهای ساخته که در آن از کلمات کوچه و بازار استفاده شده. باید تصدیق کرد که شهریار در تلاش خود بسیاری از اوقات با ناکامی روبرو شده و گاه ناهماهنگی در کلمات شعرش را ناموزون جلوه میدهد.
3 650
دربارهی شهریار
(بخش دوم)
اهمیت شهریار دیگر در چیست؟ یکی از دلایل اهمیت شهریار در این است که جمهوری اسلامی ایران در اقدامی سخیف و خندهآور، درگذشت استاد شهریار را با نام «روز ملی شعر و ادب فارسی» نام نهاده و آن را در تقویم ملی ما ثبت کردهاست. این نامگذاری برمیگردد به مجلس ششم و پیگیری و اصرار نمایندهی تبریز در آن دوران که از جو بهشدت سیاسی و ملتهب اواخر دههی ۷۰ و نفوذ فراوانش در نهادهای حکومتی استفاده کرد و درنهایت موفق شد که «روز ملی شعر و ادب فارسی» را در شورای عالی انقلاب فرهنگی بهتصویب برساند. حالا هم هرساله غالباً در همان تبریز روز ملی شعر و ادب فارسی را جشن میگیرند و در آن شعر آذری میخوانند و از فضایل امام علی میگویند و به ولایی بودنِ شهریار و اشعار او در مدح نظام و جنگ عراق و ایران میپردازند! قطعاً اگر استاد شهریار زنده بودند بر این تصمیم مضحک میخندیدند و آن را مایهی شرمِ مصوبانش میدانستند، چه آنکه وقتی ایشان زنده بودند در بیتی سروده بود:
روی مسند حافظ، شهریار بیمایه
تا کجا بینجامد، انحطاط ایرانی!
آیا شهریار شاعری است که فرضاً اگر بخواهیم شعر و ادب فارسی را به جهانیان معرفی کنیم، بیتردید و در همان گزینهی نخست شهریار را معرفی کنیم تا با خواندن اشعار او با شعر و ادب فارسی آشنا شوند؟! اینکه اصلاً باید روز ملی شعر و ادب فارسی داشته باشیم یا نه خود بحث حساس و مفصلی است، زیرا ایران هماره شاعران بسیار بزرگ و مهمی داشتهاست که نمیتوان یک تن را بهتنهایی بر دیگر شعرا برتر دانست. اما قرار باشد چنین روزی داشته باشیم، بیتردید نخستین کسی که به ذهن همگان میرسد، همانا فردوسیِ بزرگ و شاهکار او شاهنامه است که همواره نمایندهی خرَد ایرانی و حافظِ زبان و روایات اسطورهای و تاریخیِ ما بودهاست و یا نظامیِ بزرگ که ادبیات داستانی در اشعار او به اوج رسید. اما لفظ «ادب» در «روز ملی شعر و ادب فارسی» اشاره به نثر هم دارد و فقط به شعر اختصاص ندارد، درنتیجه باید شاعری را برگزید که هم نثر درخشانی داشته باشد و هم نظم. درنتیجه باید سراغ کسانی چون عطار نیشابوری، مولانا و مهمتر از همه، سعدی شیرازی برویم که فرمانروای مُلک ادب و سخن است و در تمام وجوه، در غایت کمال و زیبایی و سادگی و ایجاز و اوج است. حساسیتهای اینچنینی باعث میشود که اصلاً چنین روزی نداشته باشیم و صرفاً به همان بزرگداشتِ شاعران و نویسندگان در زادروز و درگذشتشان بسنده کنیم و آنها را به دیگران بشناسانیم. اما دریغ که دست سیاست تا آرنج در توبرهی فرهنگ است و از همهسو میخورَد و سیری هم ندارد!
3 650
دربارهی شهریار
(بخش نخست)
امرور بیستوهفتم شهریور است. درگذشت استاد شهریار، شاعر توانمند و خوشقریحهی معاصر که تقریباً تمام شعرا و ادبای عصر، ذوق شعری و کارهای بدیعِ او را ستودهاند. اما امروز مناسبتِ دیگری هم دارد که پیشاز وارد شدن به آن بحثْ مایلم کمی از شهریار برایتان بنویسم، اما از زبان استاد شفیعی کدکنی. بریدههایی از نظرات ایشان دربارهی شهریار، از کتاب «با چراغ و آینه» را در ادامه میخوانیم: «شهریار همهعمر عاشقِ حافظ بود و کدام شاعرِ فارسیزبان هست که عاشق حافظ نباشد. اما در قرن اخیر یکی از دوسه شاعری است که بیشاز همه عاشق حافظ است، دستکم هیچ شاعری نتوانسته است این مایه ارادت به حافظ را به ما نشان دهد. بسیار طبیعی است که با این مایه ارادت به حافظ، بسیاری از غزلهای شهریار به لحاظ وزن و قافیه، شبیه غزلهای حافظ باشند؛ اما این امر به خودی خود، شیفتگیِ واقعیِ او را به حافظ نشان نمیدهد؛ شاید شاعرانِ دیگری هم باشند که دیوانِ حافظ را طابقُ النّعل بِالنّعل جواب گفته باشند... هرکدام از مقلّدانِ حافظ در طول قرون و اعصار این امتیاز را دارند؛ شهریار در اینجا مقامی فراتر از دیگران دارد. شهریار با حفظ استقلالِ روحیِ خویش و با پاسداری از حالوهوای روحی خود، توانست به جمالشناسیِ شعرِ حافظ نزدیک شود و راز توفیق او همین بود. اینکه در جایی میگوید «هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم» ناظر به این امر است، نه ناظر به استقبال از غزلهای حافظ که هر آدمِ دیگری هم اگر حوصله بهخرج دهد از آن محروم نیست. من در جایی دیگر مبانی جمالشناسیِ شعرِ حافظ را تحلیل کردهام که حافظ در اوج هنر شاعری خویش از موسیقی به طرف معنی حرکت میکند، شهریار نیز چنین است؛ اینگونه جمالشناسی تنها در استقبال غزلهای حافظ خود را نشان نمیدهد، بلکه وقتی او شعری در وزن شاهنامه یا وزن مثنویِ شریفِ مولانا میگوید، که از حالوهوای غزل حافظوار بهدور است، باز هم خود را نشان میدهد؛ این همان چیزی است که او از حافظ آموخته و بزرگترین دستاورد اوست».
▪️«شهریار بیهیچ تردیدی بزرگترین شاعر رمانتیکِ زبان فارسی است. رویِ کلمهی رمانتیک باید قدری درنگ کنیم. اگر بگویند فلان شاعر رمانتیک است، مردم از آن «آبکی» بودن و «سطحی» بودن و «سوزناک و بیارزش» بودن را میفهمند و نمیدانند که بزرگترین جنبشِ فرهنگی و ادبی و هنریِ تاریخ بشری در اروپا و آمریکا جنبشِ رمانتیسم است؛ بزرگترین نوابغِ هنری و ادبیِ تاریخِ بشر، امثال گوته و شیلر و... همه، رمانتیک هستند. ما از رمانتیسم چه میدانیم؟ کدام شاهکارِ رمانتیکِ جهان را خواندهایم یا ترجمهی آن را به زبان فارسی ارائه دادهایم؟ شهریار از مادر رمانتیک زاده شده بود؛ او نیازی به خواندنِ بیانیهی مکتبِ رمانتیسم نداشت. او همهعمر در «خیال» زیست و با «تخیّل» شاعرانهی خویش ما را به فضاهایی بُرد که دیگر شاعران همعصرِ او، با آن فضاها بیگانه بودند».
استاد شفیعی به دو ویژگی مهم شهریار اشاره داشتهاند که هر شهریارخواندهای در کوتاهمدت آن را متوجه میشود. نخست تأثیرپذیریِ فراوانِ او از حافظ و دیگری رمانتیک بودنِ شاعر که ریشه در عاشقپیشگیِ او دارد. نمیخواهم تحلیل آثار شهریار را ارائه بدهم. اما چند نکته دربارهی شهریار وجود دارد که معمولاً افراد زیادی دوست ندارند به آن بپردازند و آن را موشکافی کنند.
شهریار در سال ۱۲۸۵ زاده شد و در سال ۱۳۶۷ درگذشت. او سه دورهی تاریخیِ ایران، یعنی قاجاریه (محمدشاه و احمدشاه)، پهلوی (رضاشاه و محمدرضاشاه) و جمهوری اسلامی، را به چشمِ خود دید و حوادث فراوانی را پُشتسر گذاشت. با این احوالات، نمیتوان او را شاعری سیاسی و دارای بینش سیاسی دانست. ظاهراً او پساز حوادث ۵۷، اشعاری در مدح و ستایش جمهوری اسلامی سروده است و جمهوری اسلامی هم با پول و مسکن سعی در خریدنش داشتهاست که ایشان با شعری آن صلهها را رد کردهاند. دیگر اینکه شهریار شاعری عمیقاً مذهبی و شیعهمسلک بودهاست و ارادت فراوان او به امام اول شیعیان آشکار و عیان بود. از اشعار ماندگارِ شهریار بهزبان پارسی میتوان به غزل «علی ای همای رحمت» اشاره کرد که یکی از زیباترین غزلهای سرودهشده در وصف امام اول شیعیان است. اما این غزل هم ماجراهایی دارد و ظاهراً پیشاز شهریار کسی یا کسانی، شعری با همین مضمون و کلماتی مشابه سروده بودهاند و شهریار از آن شعر یا اشعار اقتباس یا برداشت کرده و غزل «علی ای همای رحمت» را سروده است، اما به شاعر اصلی و صاحب اثرِ اولیه اشاره نداشته است که این ابهام را در یادداشت دیگری توضیح خواهم داد.
پرهام اوستا
3 650
مراحل علمی و عرفانی مولانا
خاندان مولوی و مهد تربیت و نشو و نمای او چنانکه اشاره کردیم خاندان علمی عرفانی بود، مولوی از آغاز کودکی در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان دیگر، و مدتی نیز در دمشق که در آن روزگار مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد بوده است به تحصیل علوم و معارف معمول زمان خود اشتغال داشت، چندانکه در موقع وفات پدرش که حدود بیست و پنج سال از عمر او میگذشت از علوم متداول زمان خود شامل ادبیات و فقه و اصول فقه و حدیث و تفسیر قرآن و قصص و تواریخ اسلامی و اصول عقاید و کلام و فلسفه و بالجمله در اکثر فنون عقلی و نقلی سرمایۀ کافی اندوخته و مخصوصاً در فقاهت به مرتبۀ اجتهاد و اهلیت فتوی رسیده بود و بدین سبب است که نام و ترجمۀ حال او را در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان ضبط کردهاند.
این مرحله از عمر که از کودکی تا بیست و پنج سالگی است شخصیت اول مولوی بود که در آن شخصیت، فقیهی متشرع و حکیمی دانشمند و ملتزم به امور شرعی شمرده میشد و به قول خودش «سجادهنشین باوقاری بود.»
3 650
احترام مولانا به همسر خویش
خاتونِ آخرت، کرّا خاتون[۱] رَحِمَهَا الله، نقل کرد که: چندین مدّت میخواستم که نوبتی متابعتِ نمازِ خداوندگار کنم و آن سعادت را ذخیرۀ اعمالِ خود سازم، اتفاق نمیافتاد. روزی از اوّلِ صبح حضرتِ خداوندگار را شوقی و بیخودی بیحد و استغراق و مستی بیقیاس طاری شده بود، چنانکه از اوّلِ روز تا وقتِ عشا بر سَرِ بام آمد و شد میفرمود و قطعاً به هیچ آفریده نگران نمیشد. ناگاه در اثنای سیر برکنارِ بام رفت و پای بر هوا نهاد و غایب شد. این ضعیفه از پرتوِ آن حال از خود برفت و تا وقتِ صبح بیخود افتاده بود. ناگاه صبحگاهی خداوندگار بر سَرِ این ضعیفه آمد و اشارت فرمود که: برخیز و نماز بگزار. پس از دستار دوعقد بگشود و سجاده کرده، نیّتِ فرض فرمود. این ضعیفه نیز در عقب متابعت کرد. بعد از اتمامِ نماز این ضعیفه برخاست تا کفش راست کند. کفش را پُر ریگِ حجاز دید. خداوندگارم چون معلوم کرد که این ضعیفه بر آن حالت واقف شد اشارت فرمود که: مبادا که به هیچ آفریده از این معنی نقل کنی. تا حضرتِ خداوندگار در قیدِ حیات بود به هیچ آفریده نگفتم، و امّا آن ریگ را بسودم و به چشمِ هرکه کشیدمی و به شربتِ هر رنجور که تعبیه کردمی شفا یافتندی.
————————
[۱] ظاهراً مولانا جلال الدّین دو زن داشته است: یکی گوهر خاتون دختر خواجه شرف الدّین لالای سمرقندی که بهاء الدّین محمد و علاء الدّین محمد پسرانش از او بودهاند، دیگر کراخاتون قونیوی که در ۱۳ رمضان ۶۹۱ یعنی ۱۹ سال پس از مرگ مولانا جلال الدّین درگذشته و از او دو فرزند داشته است: یکی مظفر الدّین امیر اعلم که خزانهدار پادشاه زمانه بود و در ۶ جمادی الاخرۀ ۶۷۶ چهارسال پس از مرگ پدر درگذشت و دیگر دختری به نام ملکه خاتون که در ۱۲ شعبان ۷۰۳ رحلت کرده است.
