uz
Feedback
شکفتن در آفتاب

شکفتن در آفتاب

Kanalga Telegram’da o‘tish

دانیال عظیمی @azimi_danial

Ko'proq ko'rsatish
3 652
Obunachilar
+324 soatlar
+177 kun
+5230 kun
Postlar arxiv
photo content

خود او در این باره خیلی خوب گفت: - من بعد از سالها از عشق مجازی و عشق به طبیعت به عشق بزرگ‌تری دست یافتم. پیش از آن که به این مرحله برسم بعضی از عشقهایم حد و مرز و زمان و مکان نداشت. من حالا مکانها را پشت سر گذاشته‌ام و به لامکان که مادر مکان است دست یافته‌ام. با همه‌ی وجودم او را صدا می‌زنم به امید این که یک بار جوابش را بشنوم. می‌دانید گذشتن از مرز کثرت و رسیدن به سرزمین وحدت کاری سخت و دشوار است. من سالک این راهم. و در راه رسیدن به مقصودم همه‌چیز را قربانی کرده‌ام. شعرم را زیر پای این مقصود تازه سر بریدم تا شاید توفیق یافتن مطلق نصیبم شود. من شعرم را دوست داشتم. از بچه‌هایم بیشتر. اما یک وقت احساس کردم که این دوست داشتن، این دلبستگی، پابستگی دارد، دلم را کندم و دور انداختم، پایم آزاد شد. یک شب دلم هوای تهران را کرد. دست دخترم شهرزاد را گرفتم و به باغ گلستان تبریز بردم. دخترم را توی چرخ فلک گذاشتم تا بازی کند و خودم سرگرم تماشای چرخ فلک شدم. بعد این قطعه را ساختم. این مرثیه‌ی من است. مرثیه‌ی من برای تهران و یادهای شیرین آن، برای یاران تهرانی، برای مرغان چمن که آنان را تنها گذاشته‌ام و سوی سیمرغ پروار کرده‌ام. من در راه سیمرغم. شاید وقتی به سر منزل مقصود رسیدم جز آیینه چیزی پیش رویم نبیم. اما شوق یافتن سیمرغ خود عشقی بزرگ است. این قطعه رثای عشق مجاز من و خداحافظی من با یادگارهای گذشته است: به مرغان چمن خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم پریشان یادگاریهای بر بادند و می‌پیچند به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم خزان هم با سرود برگ‌ریزان عالمی دارد چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم مگر کفاره‌ی آزادی و آزادگیها بود که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر، زندانم به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش خوشا آن آتشین تبها که دلکش بود هذیانم سه‌تار مطرب شوقم گسسته‌سیم جانسوزم شبان وادی عشقم شکسته‌نای نالانم نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی به اشک توبه خوش کردم که می‌بارد به دامانم گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم کجا یار و دیاری ماند از بی‌مهری ایام که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم بیا ای کاروان مصر آهنگ کجا داری گذر بر چاهِ کنعان کن من آخر ماهِ کنعانم سرود آبشار دلکش پس قلعه‌ام در گوش شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی‌حاصل به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن به زورقهای صاحب‌کشته سرگشته می‌مانم ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین چه می‌گویم نمی‌فهمم چه می‌خواهم نمی‌دانم به اشک من گل و گلزار شعر پارسی خندان من شوریده‌بخت از چشم گریان ابر نیسانم کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز به خوان اشک چشم و خون دل عمری‌ست مهمانم به نامردی مکن پستم بگیر ای آسمان دستم که من تا بوده و هستم غلام شاه مردانم چه بیمِ غرقم از عمان که جستم گوهرِ ایمان دلا هر چند کز حرمان هنر بس بود تاوانم فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم صدرالدین الهی

آشنایی شهریار با نیما داستانی شنیدنی و بس دلکش دارد: برقی در تاریکی می‌درخشد و ناگهان شاعری از دل کوه به دنیا می‌آید. شاعری که هیچ کس او را شاعر نمی‌داند ولی شعری یک مرتبه چون سیل سرازیر می‌شود و همه چیز را با خود می‌شود و می‌برد. آن وقت شاعری دیگر مشتاق و آشفته سر در پی او می‌گذارد و این است قصه‌ی دیدار شورانگیز نیما و شهریار. سخنان ضبط شده‌ی او را عینا نقل می‌کنم، گفته‌های او را که لبریز از احساس خود اوست: - نیما موقعی که بنده تنها غزل‌ساز بودم و رسیده بودم به حافظ و در حافظ مستغرق، به من رسید. آن موقع خدا بیامرز مرحوم ضیاء هشترودی کتاب منتخبات آثارش را چاپ کرد. در منتخبات آثار او، من برای اولین دفعه با اسم نیما و «افسانه»ی نیما آشنا شدم. من افسانه‌ی نیما را فقط آن قدر که در آن کتاب هست دیده‌ام. و تفصیلی دارد که من وقتی این را خواندم افسانه‌ی نیما مرا از حافظ منصرف ساخت. یک ماه، دو ماه من غرق در این افسانه بودم. شب و روز به اندازه‌ای تحت تأثیرش واقع شدم که رفتم از ضیاء هشترودی پرسیدم که این نیما را کجا می‌شود دید؟ گفت کتابخانه‌ای هست در ناصریه که ناصرخسرو فعلی باشد به اسم خیام. من اغلب آن جا می‌روم این مدیر کتابخانه‌ی ترقی هم آن موقع یک کتابخانه‌ی خیلی کوچکی داشت که فقط چند نفر آن جا می‌آمدند. استاد سعید نفیسی بود، پژمان بختیاری بود، نیما بود، بنده هم رفتم و دیدم بله سعید نفیسی هم آن جا بود. بعد آشنا شدم و نیما را پرسیدم و نشستم و در دکانش یک ساعت دیگر پژمان هم آمد، پژمان را هم اولین دفعه دیدم. آن موقع من سال چهارم دارالفنون بودم. سال چهارم دبیرستان. آن وقت از خیام پرسیدم نیما را کجا می‌شود دید؟ گفتنش که : «نیما حالا دیگر رفته دهاتی شده، رفته مازندران سالی یک دفعه با خانمش می‌آید تهران» من هر چه فکر کردم دیدم طاقت این که انتظار بکشم تا موقع تعطیلات بشود و این دلش بخواهد پا شود بیاید تهران ندارم. من این هم طاقت ندارم. خودم پا شدم رفتم از راه فیروزکوه مازندران در بارفروش که حالا نمی‌دانم اسمش چیه، قهوه‌خانه‌ای بود آن جا پرسیدم گفتند که «عصرها می‌آید به این جا» یک چیزی نوشتم و گذاشتم آن جا که اگر آمد بهش بدهید بخواند. آن جا نوشتم که شهریار هستم. تازه هم آن موقع کتابچه‌ی شعر من چاپ شده بود به عنوان دیوان شهریار که مرحوم ملک‌الشعراء بر آن مقدمه نوشته بود. خیلی آن جزوء دست به دست می‌گشت. گفتم که «من شهریار هستم و کتابم به تازگی چاپ شده و افسانه‌ی شما را خواندم و خیلی دل‌داده شدم و می‌خواهم شما را ببینم.» بعد فتم فیروزکوه یک دهی بود آن جا منزل داشتم. رفتم به آن جا. فرداشب آمدم گفتند نیامده. پس‌فرداشب آمدم گفتند نیامده ... یک شبی من نرفتم آن جا. فرداشبش رفتم. وقتی رفتم گفتند نیما آمد و کاغذ را دادیم و کاغذ را پاره کرد ریخت دور. من هم عصبانی شدم که کاغذ را پاره کرد ریخت دو. یعنی چه ما همچین حسابی نداشتیم فرضا هم که نمی‌خواست عذرخواهی می‌کرد. این گذشت. من برگشتم آمدم تهران قهر کردم ازش چند سال بعد یک روز با مرحوم صبا دوتایی آمدند منزل بنده. وقتی گله کردم گفت آن موقع آخر تو نمی‌دانی یک کسی بود، یک جوانی بود ژیگولو، آن کتابچه‌ی تو را گذاشته بود توی جیبش و تو همان قهوه‌خانه به من برخورد. گفت: من شهریارم. آن کتابچه را هم درآورد و گفت این هم کتابچه‌ام که چاپ شده. من دیدم از رو کتاب شعر را نمی‌تواند بخواند. فهمیدم این گوینده‌ی آن اشعار نیست. حالا تو هم آمدی نوشتی که من شهریارم. به خیالم آن کس است. این بود که من نیامدم. خیلی هم عصبانی شدم. بله آن وقت این موجب شد که مرحوم نیما یک شعری به اسم شهریار ساخت. حالا نمی‌دانم توی آثارش هست یا نه؟ بند هم آن «مرغ بهشتی» را ساختم. آن وقت دیگر من و نیما آن قدر با هم اخت شدیم که چندین سال هر روز می‌آمد. آن اوایل تهران بود. بعدها رفت شمیران با وجود این هر روز از شمیران پا می‌شد می‌آمد و با هم بودیم تا شب که می‌بردمش ساعت ۹ تا ۱۰ شب می‌بردم راهش می‌انداختم. بله این هم داستان نیما.» *** دیوانه نیست. آن چه برایش ساخته‌اند افسانه است. او در جست‌وجوی ستونی است که به آن تکیه کند. در جست‌وجوی کومه‌ای است که به آن پناه ببرد. شنیدم بودم که می‌گویند: «شهریار دیوانه شده... شب تا سحر ورد می‌خواند. به رویاهای عجیب و غریب دست یافته. از عالم دیگری حرف می‌زند و خبر می‌دهد. عقلش را در گرو دین گذاشته است.» من شهریار را دیدم. دیوانه نیست. آدمی است که در دریای بی سروسامانی دست و پا می‌زده و ناگهان تخته پاره‌ای به دست آورده است. یقین دارد که اگر بر این تخته پاره سوار شود به ساحل نجات خواهد رسید. صدرالدین الهی

مثلاً در غزل زیبای «تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم...» در حالی که شعر به اوج خود می‌رسد و به غزلهای عرفانی بهترین شاعران نزدیک می‌شود، ناگهان استفاده از کلمات معمولی و پیش پا افتاده آن را از اوج و جلا می‌اندازد: تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آئی که نیستم در آستان مرگ که زندان زندگی‌ست تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل یک روز خنده کردم و عمری گریستم طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم خودمدعی که نمره‌ی انصاف اوست صفر در امتحان صبر دهد نمره بیستم گر آسمان وظیفه‌ی شاعر نمی‌دهد گو نام هم به خفیه بلیسد زلیستم سرباز مفت این همه درجا نمی‌زند سرهنگ گو ببخش بفرمان ایستم گوهرشناس نیست در این شهر شهریار من در صف خزف چه بگویم که چیستم شهریار در غزلهایش به این طریق ناکام می‌شود. به او ایراد می‌گیرند و به حق ایراد می‌گیرند، زیرا غزل جامه‌ی زربفت است و با جامه‌ی زربفت چارق به پا نمی‌توان کرد. اما پاسخ او به ایرادها این است که: ـ مگر شاعر سند ثبتی داده که همیشه شعر بگوید و خوب بگوید. این یک دلیل است. اما یک دلیل بهتر می‌توان پیدا کرد. شهریار در جست‌وجوی کلمات توده است. او می‌خواهد کلمات توده را با شعر آشتی بدهد. او می‌خواهد حرفهایش را بزند حالا اگر غزل قالب مساعدی نیست قالبهای دیگر را از او نگرفته‌اند. در قالبهای دیگر شهریار به طرز شگفت‌انگیز و حیرت‌آوری موفق می‌شود. زندگی را مثل یک شط خروشان در شعرش سرازیر می‌کند. منظومه‌های بلند هذیان دل و دو مرغ بهشتی توفیق او را نشان می‌دهد: ما حلقه زده به دور کرسی شب زیر لحاف ابر می‌خفت خانم ننه مادربزرگم افسانه و سرگذشت می‌گفت می‌کرد چراغ کور کوری من غرق خیال و با پری جفت شعرم به نهان جوانه می‌زد در راه، دُرُشکه‌چی نشانم یک نقطه به گوشه‌ی افق داد گفت ار پـدر تو سازم او را خواهی چه به من به مُشتُلُق داد؟ من آب‌نبـات دادم او را و نیــز به من پُکی چُپُق داد وان نقطه نهفت در پس کوه کم‌کم پدرم خدا بیامرز دیدم سر کوه رسته چون کاج چون بال ملک عبایش افشان دستار سیادتش به سر تاج وز دامن کُه شود سرازیر چون نور محمدی ز معراج دیگر مگرش به خواب بینم و شهریار به این طریق می‌کوشد که کلمات زندگی، کلمات آدمها را در شعر رسوخ دهد. آدمها را با شعر پیوند بزند و از پیوستن آدمها و شعر، شعر تازه‌ای بیافریند. گاهی اوقات توفیق او در این کار عظیم است و یک اندیشه‌ی بزرگ را در چند سطر کوتاه بیان می‌کند. در این گونه شعرها برای شهریار دیگر قالب بیان منظور مهم نیست، مهم آن است که بتواند مقصودش را بیان کند. مهم آن است که بتواند حرفش را بزند و این رسالتی است که هر شاعری به عهده دارد. در سرزمین ما دیرزمانی است که شعر زبان بیان همه‌چیز بوده است: ما تاریخمان را به شعر نوشته‌ایم، فلسفه را به شعر گفته‌ایم، اخلاق را با شعر به مردم تحویل داده‌ایم و حالا زمانی است که زندگی را با شعر به مردم نشان بدهیم. شهریار در این راه پیشقدم است. شعر «مومیایی» شهریار یک نقاشی بزرگ است. آدمی است که از خواب برخاسته، مومیایی بوده و جان گرفته است. حالا حرف می‌زند. وصف او از یک قهوه‌خانه وصفی است از زندگی ما و همه‌ی آدمهایی که سر راهشان به یک قهوه‌خانه برخورد می‌کنند: قهوه‌خانه، سوت و کور زانوی سکو گرفته در بغل در خمار مزمن خود چرتکی پنجره خمیازه‌کش در خمار یک غزل، یک پنجه ساز چشم کاشیهای ابلق، خوابناک از شکاف در، بهر جان کندنی است باز جشمک می‌زند یک درخت بید مجنو سر به زیر زل زده در جوی آب اندیشناک بدین‌گونه شهریار می‌خواهد بگوید که در این قرن، قرن شتابها و قرن بی‌سامانیها و قرن بیدرنگیها، باید کلمات را از دهان مردم قاپید و آنها را توی قالب شعر ریخت و شعری ساخت که یک عابر خسته وقتی آن را می‌خواند احساس کند که خستگی‌اش پرواز کرده است. *** کوه بابا! تذروی بهشتی است نغمه‌اش زنده چون زندگانی چون من از آشیان دورمانده نغمه‌ها می‌زند جاودانی همزبان من است او خدا را داغم از دست بی‌همزبانی پیش بابا گرفتم سراغش کوه بابا! به مهتاب سوگند هم به آن ژاله‌ی صبحگاهی من هم از طاوسان بهشتم وین نگارین سر و دم گواهی می‌روم شکوه با ماه گویم با نگاهی به این بی‌گناهی او مرا یک‌نظر می‌شناسد وای یارب دلی بود «نیما» تِکّه و پاره، خونین و مالین پاره‌دوز و رفوگر در آنجا تیرهای ستم زهرآگین خون‌فشان چشم هر زخم لیکن هم در او برقی از کیفر و کین گفت نیما همین لخته خون است پای شمع شبستان دو شاعر تنگ هم چون دو مرغ دلاویز مُهر بر لب ولی چشم در چشم با زبان دلی سحرآمیز خوش به گوش دل هم سرایند دلکش افسانه‌هایی دل‌انگیز لیک بر چهره‌ها هاله‌ی غم صدرالدین الهی

يادى از "شهريار" اين زورق صاحب كشته سرگشته (بخش نخست) محمدحسين بهجت تبريزى متخلص شهريار كه ، يكى از بزرگترين غزلسرايان كتاب غزل شعر فارسى است. شهريار در اوج غرلسرايى ساكن تهران بود و ناگهان در پيرانه سر بعد از چه و اندى سال زندگى در تهران به تبريز زادگاهش بازگشت و يك زندگى خانوادگى معمولى را آغاز كرد. در سالهاى دورى از تهران هيچكس را نميپذيرفت و از دنياى شعر بريده بود. نزديكترين ياران و شاگردانش را در خانه نميپذيرفت و همين كناره گيرى از همه بود كه در اواسط دهه ٤٠ مرا وادار با يك مصاحبه با او كرد. فكر مصاحبه را با هركه در ميان گذاشتم به من خنديد و حتى همكار ديرينه وًمهربان من صمد ملازاده كه نماينده اثر گذار كيهان در آذربايجان بود مرا از اين فكر منصرف كرد وًگفت شهريار با هيچكس ديدار وًگفتگو نميكند. با اين همه من براى ديدار او با على رهبر عكاس چيره دست آن سالها سوار قطار شديم و به تبريز رفتيم. يكبار قطارمان به علت برف در راه ماند و بار ديگر با سماجت من اينكار را تكرار كرديم. وقتى پشت در خانه او رسيديم شرح اشتياق خود را از پشت در بسته به او گفتم و وى ناگهان رضايت داد و بعد از سالها خاموشى من و رهبر را در خانه كوچكش كه او با همسر و سه فرزند خردسالش زندگى ميكرد بپذيرد. بيش از سه شبانه روز مهمان او بوديم. با او نشستيم و حرف زديم و او براى ما از همه چيز و همه جا گفت. اين بيشك طولانى ترين گفتگو با شهريار بود. بعد از آن زبان باز كرد و چندين بار در راديو و تلويزيون حرف زد. اما اين مصاحبه كه در تهران مصور آن زمان چاپ شد اولين مصاحبه طولانى و از دل برخاسته شهريار در سالهاى خاموشى كه من بخشهايى از آن را به خواست دخترم باران در كتابچهره نقل ميكنم. توی اتاق کوچک که رختخواب پیچیده‌اش در گوشه‌ای و کتری چایی‌اش در سوی دیگر قرار داشت و بخاری نفت‌سوزش با صدای دلهره‌آوری می‌سوخت، شهریار با دو دانگ بم قشنگش برایم می‌خواند: چه دریایی؟ چه توفانی؟ که من در پیچ و تاب آن به زورقهای صاحب‌کشته‌ی سرگشته‌ می‌مانم به یاد «رمبو» و شعر معروفش «قایق مست» می‌افتم. من این زورق صاحب‌کشته را خوب می‌شناسم. صاحب این زورق، شهریار جوان، سالها پیش در یک توفان کشته شده است و این زورق سرگردان از استخوانهای او ساخته شده ... «و چون بادها برخیزند و راههای دور را آغاز کنند، شکم بادبانها از باد آبستن می‌شود و زورقها به راه می‌افتند. و در آن هنگام ای همسفر، به یاد داشته باش زورقی را که صاحبش به دست دزدان دریایی کشته شده و جسدش بر کف آن زورق افتاده است و باد بی‌ آرام، زورق بی صاحب را به این سوی و آن سوی می‌کشد تا در فرصتی بر صخره‌ای بکوبد و فروبریزد ...» صاحب این زورق شاعری است که سالها پیش جان داده است و حالا اگر توفانی برخیزد و این زورق را به سنگ بکوبد ... *** وقتی آدمی برای نخستین بار می‌بیندش تا دهان باز نکرده شبیه آدمهای معمولی است با کلاه فینه‌مانند نخی‌اش شکل دعانویسها است. اگر لباس درازی به تنش کنند برای پشت بساط بقالی هم بد نیست .... بعد از سی و اندی سال که به تبریز برگشته است و لهجه‌ی آذربایجانی را به کلی فراموش کرده دوباره دارد لهجه پیدا می‌کند، مثل بچه‌هایی که می‌خواهند زبان باز کنند. دور تا دور اتاق پذیرایی‌اش را مبلهای سبزرنگی گذاشته. حیاط غربالی و کوچکی دارد و در این حیاط کوچک سه بچه کوچک از شهریار شاعر یک پدر ساخته‌اند ... دو سال و نیم است که شعر را ترک گفته. می‌گویم: - اگر بار دیگر احساس کنید که شعر در شما جوانه زده چه خواهید کرد؟ به آرامی پاسخ می‌دهد: - من خودم مترصد هستم. دلم می‌خواهد که شعرم به من بازگردد. اما حالا از من گریخته است ... اما مگر شاعر بی شعر می‌تواند زیست؟ *** شعر شهریار و غزلش تنها از آن اوست و به هیچ کس دیگری شباهت ندارد. شهریار تمام عمر تلاش کرده است تا واژه‌های مردم، واژه‌های زندگی را با شعر آشتی دهد، اگر چه همه جا کامیاب نیست اما در نمونه‌های موفقیت‌آمیزش سرمشق است و کار بس دشواری است از زبان مردم برای مردم شعر گفتن، کلمات مردم را در شعر جا دادن و شعر را دلپذیر ساختن. به شهریار ایراد گرفته‌اند که کلمات مبتذل عامیانه را در غزل آورده، یا قطعه‌ای ساخته که در آن از کلمات کوچه و بازار استفاده شده. باید تصدیق کرد که شهریار در تلاش خود بسیاری از اوقات با ناکامی روبرو شده و گاه ناهماهنگی در کلمات شعرش را ناموزون جلوه می‌دهد.

شهریار و شاهنامه.pdf5.22 KB

درباره‌ی شهریار (بخش دوم) اهمیت شهریار دیگر در چیست؟ یکی از دلایل اهمیت شهریار در این است که جمهوری اسلامی ایران در اقدامی سخیف و خنده‌آور، درگذشت استاد شهریار را با نام «روز ملی شعر و ادب فارسی» نام نهاده و آن را در تقویم ملی ما ثبت کرده‌است. این نام‌گذاری برمی‌گردد به مجلس ششم و پی‌گیری و اصرار نماینده‌ی تبریز در آن دوران که از جو به‌شدت سیاسی و ملتهب اواخر دهه‌ی ۷۰ و نفوذ فراوانش در نهادهای حکومتی استفاده کرد و درنهایت موفق شد که «روز ملی شعر و ادب فارسی» را در شورای عالی انقلاب فرهنگی به‌تصویب برساند. حالا هم هرساله غالباً در همان تبریز روز ملی شعر و ادب فارسی را جشن می‌گیرند و در آن شعر آذری می‌خوانند و از فضایل امام علی می‌گویند و به ولایی بودنِ شهریار و اشعار او در مدح نظام و جنگ عراق و ایران می‌پردازند! قطعاً اگر استاد شهریار زنده بودند بر این تصمیم مضحک می‌خندیدند و آن را مایه‌ی شرمِ مصوبانش می‌دانستند، چه آن‌که وقتی ایشان زنده بودند در بیتی سروده بود: روی مسند حافظ، شهریار بی‌مایه تا کجا بینجامد، انحطاط ایرانی! آیا شهریار شاعری است که فرضاً اگر بخواهیم شعر و ادب فارسی را به جهانیان معرفی کنیم، بی‌تردید و در همان گزینه‌ی نخست شهریار را معرفی کنیم تا با خواندن اشعار او با شعر و ادب فارسی آشنا شوند؟! این‌که اصلاً باید روز ملی شعر و ادب فارسی داشته باشیم یا نه خود بحث حساس و مفصلی است، زیرا ایران هماره شاعران بسیار بزرگ و مهمی داشته‌است که نمی‌توان یک تن را به‌تنهایی بر دیگر شعرا برتر دانست. اما قرار باشد چنین روزی داشته باشیم، بی‌تردید نخستین کسی که به ذهن همگان می‌رسد، همانا فردوسیِ بزرگ و شاهکار او شاهنامه است که همواره نماینده‌ی خرَد ایرانی و حافظِ زبان و روایات اسطوره‌ای و تاریخیِ ما بوده‌است و یا نظامیِ بزرگ که ادبیات داستانی در اشعار او به اوج رسید. اما لفظ «ادب» در «روز ملی شعر و ادب فارسی» اشاره به نثر هم دارد و فقط به شعر اختصاص ندارد، درنتیجه باید شاعری را برگزید که هم نثر درخشانی داشته باشد و هم نظم. درنتیجه باید سراغ کسانی چون عطار نیشابوری، مولانا و مهم‌تر از همه، سعدی شیرازی برویم که فرمانروای مُلک ادب و سخن است و در تمام وجوه، در غایت کمال و زیبایی و سادگی و ایجاز و اوج است. حساسیت‌های این‌چنینی باعث می‌شود که اصلاً چنین روزی نداشته باشیم و صرفاً به همان بزرگ‌داشتِ شاعران و نویسندگان در زادروز و درگذشت‌شان بسنده کنیم و آن‌ها را به دیگران بشناسانیم. اما دریغ که دست سیاست تا آرنج در توبره‌ی فرهنگ است و از همه‌سو می‌خورَد و سیری هم ندارد!

درباره‌ی شهریار (بخش نخست) امرور بیست‌وهفتم شهریور است. درگذشت استاد شهریار، شاعر توان‌مند و خوش‌قریحه‌ی معاصر که تقریباً تمام شعرا و ادبای عصر، ذوق شعری و کارهای بدیعِ او را ستوده‌اند. اما امروز مناسبتِ دیگری هم دارد که پیش‌از وارد شدن به آن بحثْ مایلم کمی از شهریار برای‌تان بنویسم، اما از زبان استاد شفیعی کدکنی. بریده‌هایی از نظرات ایشان درباره‌ی شهریار، از کتاب «با چراغ و آینه» را در ادامه می‌خوانیم: «شهریار همه‌عمر عاشقِ حافظ بود و کدام شاعرِ فارسی‌زبان هست که عاشق حافظ نباشد. اما در قرن اخیر یکی از دو‌سه شاعری است که بیش‌از همه عاشق حافظ است، دست‌کم هیچ شاعری نتوانسته است این مایه ارادت به حافظ را به ما نشان دهد. بسیار طبیعی است که با این مایه ارادت به حافظ، بسیاری از غزل‌های شهریار به لحاظ وزن و قافیه، شبیه غزل‌های حافظ باشند؛ اما این امر به خودی خود، شیفتگیِ واقعیِ او را به حافظ نشان نمی‌دهد؛ شاید شاعرانِ دیگری هم باشند که دیوانِ حافظ را طابق‌ُ النّعل بِالنّعل جواب گفته باشند... هرکدام از مقلّدانِ حافظ در طول قرون و اعصار این امتیاز را دارند؛ شهریار در این‌جا مقامی فراتر از دیگران دارد. شهریار با حفظ استقلالِ روحیِ خویش و با پاسداری از حال‌و‌هوای روحی خود، توانست به جمال‌شناسیِ شعرِ حافظ نزدیک شود و راز توفیق او همین بود. اینکه در جایی می‌گوید «هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم» ناظر به این امر است، نه ناظر به استقبال از غزل‌های حافظ که هر آدمِ دیگری هم اگر حوصله به‌خرج دهد از آن محروم نیست. من در جایی دیگر مبانی جمال‌شناسیِ شعرِ حافظ را تحلیل کرده‌ام که حافظ در اوج هنر شاعری خویش از موسیقی به طرف معنی حرکت می‌کند، شهریار نیز چنین است؛ این‌گونه جمال‌شناسی تنها در استقبال غزل‌های حافظ خود را نشان نمی‌دهد، بلکه وقتی او شعری در وزن شاهنامه یا وزن مثنویِ شریفِ مولانا می‌گوید، که از حال‌و‌هوای غزل حافظ‌وار به‌دور است، باز هم خود را نشان می‌دهد؛ این همان چیزی است که او از حافظ آموخته و بزرگ‌ترین دستاورد اوست». ▪️«شهریار بی‌هیچ تردیدی بزرگ‌ترین شاعر رمانتیکِ زبان فارسی است. رویِ کلمه‌ی رمانتیک باید قدری درنگ کنیم. اگر بگویند فلان شاعر رمانتیک است، مردم از آن «آبکی» بودن و «سطحی» بودن و «سوزناک و بی‌ارزش» بودن را می‌فهمند و نمی‌دانند که بزرگ‌ترین جنبشِ فرهنگی و ادبی و هنریِ تاریخ بشری در اروپا و آمریکا جنبشِ رمانتیسم است؛ بزرگ‌ترین نوابغِ هنری و ادبیِ تاریخِ بشر، امثال گوته و شیلر و... همه، رمانتیک هستند. ما از رمانتیسم چه می‌دانیم؟ کدام شاهکارِ رمانتیکِ جهان را خوانده‌ایم یا ترجمه‌ی آن را به زبان فارسی ارائه داده‌ایم؟ شهریار از مادر رمانتیک زاده شده بود؛ او نیازی به خواندنِ بیانیه‌ی مکتبِ رمانتیسم نداشت. او همه‌عمر در «خیال» زیست و با «تخیّل» شاعرانه‌ی خویش ما را به فضاهایی بُرد که دیگر شاعران هم‌عصرِ او، با آن فضاها بیگانه بودند». استاد شفیعی به دو ویژگی مهم شهریار اشاره داشته‌اند که هر شهریار‌خوانده‌ای در کوتاه‌مدت آن را متوجه می‌شود. نخست تأثیرپذیریِ فراوانِ او از حافظ و دیگری رمانتیک بودنِ شاعر که ریشه در عاشق‌پیشگیِ او دارد. نمی‌خواهم تحلیل آثار شهریار را ارائه بدهم. اما چند نکته درباره‌ی شهریار وجود دارد که معمولاً افراد زیادی دوست ندارند به آن بپردازند و آن را موشکافی کنند. شهریار در سال ۱۲۸۵ زاده شد و در سال ۱۳۶۷ درگذشت. او سه دوره‌ی تاریخیِ ایران، یعنی قاجاریه (محمدشاه و احمدشاه)، پهلوی (رضاشاه و محمدرضاشاه) و جمهوری اسلامی، را به‌ چشمِ خود دید و حوادث فراوانی را پُشت‌سر گذاشت. با این احوالات، نمی‌توان او را شاعری سیاسی و دارای بینش سیاسی دانست. ظاهراً او پس‌از حوادث ۵۷، اشعاری در مدح و ستایش جمهوری اسلامی سروده است و جمهوری اسلامی هم با پول و مسکن سعی در خریدنش داشته‌است که ایشان با شعری آن صله‌ها را رد کرده‌اند. دیگر این‌که شهریار شاعری عمیقاً مذهبی و شیعه‌مسلک بوده‌است و ارادت فراوان او به امام اول شیعیان آشکار و عیان بود. از اشعار ماندگارِ شهریار به‌زبان پارسی می‌توان به غزل «علی ای همای رحمت» اشاره کرد که یکی از زیباترین غزل‌های سروده‌شده در وصف امام اول شیعیان است. اما این غزل هم ماجراهایی دارد و ظاهراً پیش‌از شهریار کسی یا کسانی، شعری با همین مضمون و کلماتی مشابه سروده بوده‌اند و شهریار از آن شعر یا اشعار اقتباس یا برداشت کرده و غزل «علی ای همای رحمت» را سروده است، اما به شاعر اصلی و صاحب اثرِ اولیه اشاره نداشته است که این ابهام را در یادداشت دیگری توضیح خواهم داد. پرهام اوستا

مراحل علمی و عرفانی مولانا خاندان مولوی و مهد تربیت و نشو و نمای او چنان‌که اشاره کردیم خاندان علمی عرفانی بود، مولوی از آغاز کودکی در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان دیگر، و مدتی نیز در دمشق که در آن روزگار مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد بوده است به تحصیل علوم و معارف معمول زمان خود اشتغال داشت، چندان‌که در موقع وفات پدرش که حدود بیست و پنج سال از عمر او می‌گذشت از علوم متداول زمان خود شامل ادبیات و فقه و اصول فقه و حدیث و تفسیر قرآن و قصص و تواریخ اسلامی و اصول عقاید و کلام و فلسفه و بالجمله در اکثر فنون عقلی و نقلی سرمایۀ کافی اندوخته و مخصوصاً در فقاهت به مرتبۀ اجتهاد و اهلیت فتوی رسیده بود و بدین سبب است که نام و ترجمۀ حال او را در کتب طبقات حنفیه جزو فقها و مفتیان ضبط کرده‌اند. این مرحله از عمر که از کودکی تا بیست و پنج سالگی است شخصیت اول مولوی بود که در آن شخصیت، فقیهی متشرع و حکیمی دانشمند و ملتزم به امور شرعی شمرده می‌شد و به قول خودش «سجاده‌نشین باوقاری بود.»

زادروز مولانا.pdf1.42 KB

احترام مولانا به همسر خویش خاتونِ آخرت، کرّا خاتون[۱] رَحِمَهَا الله، نقل کرد که: چندین مدّت می‌خواستم که نوبتی متابعتِ نمازِ خداوندگار کنم و آن سعادت را ذخیرۀ اعمالِ خود سازم، اتفاق نمی‌افتاد. روزی از اوّلِ صبح حضرتِ خداوندگار را شوقی و بیخودی بی‌حد و استغراق و مستی بی‌قیاس طاری شده بود، چنان‌که از اوّلِ روز تا وقتِ عشا بر سَرِ بام آمد و شد می‌فرمود و قطعاً به هیچ آفریده نگران نمی‌شد. ناگاه در اثنای سیر برکنارِ بام رفت و پای بر هوا نهاد و غایب شد. این ضعیفه از پرتوِ آن حال از خود برفت و تا وقتِ صبح بیخود افتاده بود. ناگاه صبح‌گاهی خداوندگار بر سَرِ این ضعیفه آمد و اشارت فرمود که: برخیز و نماز بگزار. پس از دستار دوعقد بگشود و سجاده کرده، نیّتِ فرض فرمود. این ضعیفه نیز در عقب متابعت کرد. بعد از اتمامِ نماز این ضعیفه برخاست تا کفش راست کند. کفش را پُر ریگِ حجاز دید. خداوندگارم چون معلوم کرد که این ضعیفه بر آن حالت واقف شد اشارت فرمود که: مبادا که به هیچ آفریده از این معنی نقل کنی. تا حضرتِ خداوندگار در قیدِ حیات بود به هیچ آفریده نگفتم، و امّا آن ریگ را بسودم و به چشمِ هرکه کشیدمی و به شربتِ هر رنجور که تعبیه کردمی شفا یافتندی. ———————— [۱] ظاهراً مولانا جلال الدّین دو زن داشته است: یکی گوهر خاتون دختر خواجه شرف الدّین لالای سمرقندی که بهاء الدّین محمد و علاء الدّین محمد پسرانش از او بوده‌اند، دیگر کراخاتون قونیوی که در ۱۳ رمضان ۶۹۱ یعنی ۱۹ سال پس از مرگ مولانا جلال الدّین درگذشته و از او دو فرزند داشته است: یکی مظفر الدّین امیر اعلم که خزانه‌دار پادشاه زمانه بود و در ۶ جمادی الاخرۀ ۶۷۶ چهارسال پس از مرگ پدر درگذشت و دیگر دختری به نام ملکه خاتون که در ۱۲ شعبان ۷۰۳ رحلت کرده است.

حضرتِ خداوندگار قَدَّسَنا اللهُ بِسِرَّهُ العَزیز، اکثرِ ایام در خانۀ چلبی ترددی فرمودی. مگر یک شب در زمستان بیگاه در خانۀ چلبی رفت، در بسته بودند و اصحابش همه خفته و حال آنکه برفِ عظیم می‌آمد و خداوندگار عَودت نفرمود و در را نیز حرکت نداد تا اصحاب در زحمت نیفتند، تا روز بر پای ایستاده و برف به سر می‌بارید. چون روز شد و بوّاب در بگشود، خداوندگار را دید ایستاده و برف بر سَرِ مبارکِ ایشان نشسته. اندرون دوید و چلبی را اعلام کرد تا بیرون آمد و در پای خداوندگار افتاد و عذرهایی می‌خواست و می‌گریست. خداوندگار دلداری‌ها فرمود و پیشانی ایشان می‌بوسید و به حقیقت این معنی تعلیم است که مریدان را می‌فرمود که: شیخ به وجودِ آنکه از مریدان إستغنا می‌دارد عزت و حرمتِ مریدان بر این سیاق می‌دارد، مرید را ‌دربارۀ شیخ به طریق اولی، رَضی اللهُ عَنْهُما.

تحول شخصیت در حکایات مولوی و عطار.pdf2.55 KB

پس از آن که به بهاءولد با خاندان خود بر اثر رنجش خوارزمشاه یا خوف سپاه خونخوار مغول، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت، قصد حج کرد و به جانب بغداد رهسپار گردید و چون به نیشابور رسید، وی را با شیخ فریدالدّین عطّار[۱] اتّفاق ملاقات افتاد و به گفتۀ دولتشاه[۲] شیخ عطّار خود «به دیدن مولانا بهاءالدّین آمد و در آن وقت مولانا جلال الدّین کوچک بود، شیخ عطّار کتاب اسرارنامه را به هدیه به مولانا جلال الدّین داد و مولانا بهاءالدّین را گفت زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند» و دیگران هم این داستان را کم و بیش ذکر کرده و گفته اند[۳] که مولانا پیوسته اسرارنامه را با خود داشتی. شیخ فریدالدّین عطّار از تربیت یافتگان نجم الدّین کبری و مجدالدّین بغدادی بود و بهاءولد هم چنان که گذشت با این سلسله پیوند داشت و یکی از اعاظم طریقۀ کبراویه به شمار می رفت و رفتن شیخ عطّار به دیدن وی نظر به وحدت مسلک، ممکن است حقیقت داشته باشد و زندگانی شیخ عطّار[۴] هم تا سال ۶۱۸ مسلّم است و به جهات تاریخی نیز در این قضیه اشکالی نیست. لیکن بنا به گفتۀ تذکره نویسان در تاریخ مهاجرت بهاءولد یعنی سنۀ ۶۱۰ در قسمت اخیر داستان و دادن اسرارنامه به مولانا که در آن موقع شش ساله بود، تا حدّی تردید دست می دهد و به حسب روایت حمدالله مستوفی و فحوای ولدنامه در تاریخ هجرت بهاءولد یعنی حدود سنۀ ۶۱۸ آن گاه که مولوی چهاردهمین مرحلۀ زندگانی را پیموده بود این تردید هم باقی نمی ماند و توجّه مولانا به اسرارنامه و اقتباس[۵] چند حکایت از حکایات آن کتاب در ضمن مثنوی این ادعا را تأیید تواند کرد. هر چند ممکن است اقتباس همان حکایات سبب وضع این روایت و تمهید مقدّمه برای اثبات کرامت عطّار و نظر مشایخ به مولانا شده باشد و این قصّه در مثنوی ولدی و نیز در مناقب العارفین با این که افلاکی در این گونه روایات نظر مخصوص دارد ذکر نشده و از آن روی می توان در صحّت آن تردید کرد. برخی از متأخرین[۶] از این مرحله پای برتر نهاده و گفته اند که مولانا در ایّام جوانی به خدمت عطّار رسید و از جمله محارم اسرار او شد و پس از آن ملازمت سنایی اختیار کرد و چون مسلّم است که سنایی به سال ۵۴۵ یعنی پنجاه و نه سال پیش از ولادت مولانا وفات یافت پس بطلان جزو اخیر روایت واضح است و این که گفته اند مولانا از محارم اسرار عطّار شد از روی داستان سابق و بخشیدن اسرارنامه ساخته شده است. ——————- [۱]– برای اطلاع صحیح از احوال و آثار او به مقدمه ای که استاد علامه آقای قزوینی بر تذکره الاولیاء، طبع لیدن نوشته اند مراجعه کنید. [۲]– تذکره دولتشاه، طبع لیدن (صفحه ۱۹۳). [۳]– جامی در نفحات الانس. [۴]– رجوع شود به مقدمه استاد علامه آقای قزوینی بر تذکره الاولیاء که از این بیت عطّار: این چنین گفته است نجم الدّین ما آن که بوده در جهان از اولیا به دلالت فعل «بوده» بر زمان بعید، زندگانی او را پس از شهادت نجم الدّین کبری (سنه ۶۱۸) محقق شمرده اند. [۵]– یکی حکایت بازرگان است که به هندوستان سفر می کرد و خواهش طوطی از وی (مثنوی، دفتر اول، چاپ علاءالدوله، صفحه ۴۱-۴۸) و دیگر حکایت بازِ شاه که به خانه پیرزن افتاد (مثنوی، دفتر دوم، صفحه ۱۱۲) و سوم حکایت شکوه پشه از جور باد به سلیمان (مثنوی، دفتر سوم، صفحه۳۱۵-۳۱۶ ) که این هر سه از اسرارنامه اقتباس شده است. [۶]– روضات الجنات، مجلد چهارم، طبع ایران (صفحه ۱۹۸).

زرین‌کوب و شاهنامه.pdf1.65 MB

در این اثر، ناباوری زرین‌کوب به نقد صرفاً ذوقی یا نقد محضِ اجتماعی هویداست؛ او با درایتی تمام بر نقدی علمی تأکید ورزید که بر تاریخ، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و زیبایی‌شناسی مبتنی باشد. برخلاف ادیبان قدیم که ملاک نقد را سلیقه شخصی می‌دانستند، زرین‌کوب نشان داد که نقد ادبی دارای اصول و قواعد علمی مدون است. ایشان همچنین الفاظ مبهم و توخالی رایج میان ادیبان گذشته نظیر «فصاحت»، «بلاغت»، «جزالت»، «عذوبت»، «وحدت» و «انسجام» را نقد کرد و به درستی نتیجه گرفت که این صفات بیشتر ریشه در تعارف و تملق مشرق‌زمین دارد و در نقد مدرن، «مضمون» و «طرز بیان» هر دو باید هم‌پای یکدیگر سنجیده شوند.

قلمرو تحقیق و پژوهش استاد فقید عبدالحسین زرین‌کوب چنان وسیع و متنوّع است که بی‌تردید می‌توان او را با تألیف بیش از ۵۰ جلد کتاب و نگارش ۴۰۰ مقاله، جامع‌ترین پژوهشگر در نظام آموزش علوم انسانی ایران دانست. حوزه تحقیقات ایشان از تاریخ ادیان، تاریخ ایران و تاریخ تطورهای ادبی جهان گرفته تا تاریخ نهضت‌ها، نظام‌های اجتماعی، عرفان و تصوف و شعر و ادبیات فارسی را به‌تمامی در بر می‌گیرد.

زرین‌کوب و مولانا.pdf2.96 KB

استاد زرین‌کوب در ده فصلِ پر بار (از کودکی و درس امام‌الحرمین تا نظامیه بغداد، شک معرفت‌شناختی، گریز هشت ساله به قدس و بازگشت به خانقاه) زندگی این متفکر هم‌دیار فردوسی را کاویده است. غرق شدن غزالی در شک معرفت‌شناختی (نه شک در دین)، کناره‌گیری‌اش از ریاست نظامیه بغداد و پناه بردنش به قدس (که در سفرنامه ناصرخسرو نیز با همین نام اصیل اسلامی یاد شده) و نگارش «المنقذ من الضلال»، تأثیری شگرف بر تفکر جهان گذاشت. چنان‌که شک متدیک دکارت، شرط‌بندی پاسکال و نظریه «احسن بودن نظام جهان» (لیس فی الامکان ابدع مما کان) در فلسفه غرب، متأثر از اندیشه‌های غزالی است.

نگاهی سراسری به کارنامه خواندنی و ماندنی استاد عبدالحسین زرین‌کوب (بخش نخست) هنگامی که به پهنه‌دشت فرهنگ، تاریخ و ادبیات معاصر ایران می‌نگریم، نام مبارک شادروان علامه استاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب چون خورشیدی تابناک بر تارک اندیشه ایرانی و اسلامی می‌درخشد. بنده به عنوان یکی از ارادتمندان دیرین آن استادِ والاگهر، در این نوشتار می‌کوشم نگاهی سراسری و منتقدانه به آثار خواندنی و ماندنی ایشان داشته باشم؛ آثاری که هر یک در حوزه خود گنجینه‌ای یگانه و بازگوکننده «کارنامه درخشان با دوصد مکتوب» است. بخش مهمی از کارنامه پربار استاد زرین‌کوب به تحقیقات تاریخی اختصاص دارد. در عرصه تاریخ اسلام و ایران، دو اثر برجسته و ارزشمند «بامداد اسلام» و «کارنامه اسلام» در کنار «تاریخ ایران بعد از اسلام» و «دو قرن سکوت»، هسته اصلی پژوهش‌های تاریخی اولیه ایشان را تشکیل می‌دهند. استاد سپس این مسیر را در آثاری جامع‌تر نظیر «تاریخ مردم ایران» (در چند مجلد) تداوم بخشید. اما در عالم فلسفه تاریخ، استاد کتابی بس گران‌سنگ و ارجمند نگاشتند با عنوان «تاریخ در ترازو». مراد از «ترازو» در این اثر، همان سنجشگری منتقدانه است. ایشان در این کتاب به بررسی مکاتب و آرای فلاسفه تاریخ از ابن‌خلدون تا توین‌بی، کالینگ‌وود و دیگر متفکران بزرگ پرداخته‌اند و پرسش‌های بنیادی تاریخ‌پژوهی را به کاوش کشیده‌اند؛ اینکه اصلاً «تاریخ چیست؟»، آیا وقایع تاریخی تکرارپذیرند یا تکرارناپذیر و از درس‌های تاریخ چه می‌آموزیم.