es
Feedback
شکفتن در آفتاب

شکفتن در آفتاب

Ir al canal en Telegram

دانیال عظیمی @azimi_danial

Mostrar más
3 397
Suscriptores
-224 horas
-47 días
+7630 días
Archivo de publicaciones
1583215725-9564-64-14.pdf

نگاهی تازه به تاریخ درگذشت خاقانی اغلب محققان معاصر سال ۵۹۵ق را سال درگذشت خاقانی می‌دانند. بدیع‌الزمان فروزان‌فر و شاگردانش بنا بر اصح اقوال همین سال را پذیرفته‌اند. محقق ترک، غفار کندلی هریسچی نیز بر اساس عبارت سنگ قبر خاقانی که در کتاب‌خانه علوم شوروی سابق وجود دارد، همین سال را با قاطعیت سال‌مرگ خاقانی دانسته است. ارباب تذکره البته دیدگا‌های متفاوتی را بین سال‌های ۵۲۹ تا همین سال ۵۹۵ ابراز کرده‌اند. استاد شفیعی کدکنی اخیرا و براساس یک جنگ خطی مورخ ۷۵۰ از کتاب‌خانه لالااسماعیل ترکیه به طور مسلم سال وفات خاقانی را اول شوال۵۹۱ق اعلام کردند که مورد پذیرش بسیاری قرار گرفت. سخن استاد شفیعی کدکنی محققانه‌ترین سخنی است که تا کنون در این مورد نوشته شده است. اما به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این تاریخ‌هایی که محققان معاصر نوشته‌اند، به استناد آنچه خواهد آمد دقیق و درست نیست. مستندات ما: پیش از این در اینجا از نسخه دونامه عربی خاقانی سخن گفتیم که من و دوتن از دانشجویان دکتری دانشگاه تهران آن‌ها را تصحیح کرده و با مقدمه و تعلیقاتی آماده چاپ داریم. در ابتدای این نامه‌ها از خاقانی با تعبیر "نورالله ضریحه" یادشده که نشان می‌دهد تاریخ کتابت نامه‌ها بعد از مرگ خاقانی است و در پایان نامه‌ها هم با وضوح تاریخ ۵۸۱ق به عنوان تاریخ کتابت آمده است. بی‌تردید در زمان کتابت این دونامه یعنی در ۵۸۱ خاقانی در قید حیات نبوده است. از سویی، براساس دیوان خاقانی، او یقینا تا سال ۵۸۰ که قصد سفر دوباره به خراسان را داشته زنده بوده است. بنابراین درگذشت خاقانی می‌باید در اواخر سال ۵۸۰ تا اواسط یا حتی اواخر۵۸۱ اتفاق افتاده باشد. آنچه این دیدگاه را تایید می‌کند از این قرار است: ۱. نسخه دونامه عربی خاقانی کهن‌ترین سندی است که در آن به مرگ خاقانی اشاره رفته است. همین دلیل البته از لحاظ تاریخی برای تایید نظر ما بسنده است، ولی به قراین دیگری نیز ذیلا اشاره می‌شود: ۲. کاتب نسخه یک خوش‌نویس فاضل تبریزی معاصر با خاقانی است که نمی‌توانسته از واقعه مرگ خاقانی بی‌اطلاع باشد و سخن و گواهی او بی‌گمان حجت است. ۳. اغلب تذکره‌ها به سال‌هایی در حدود ۵۸۰ و ۵۸۱ و ۵۸۲ و احیانا ۵۸۳ اشاره کرده‌اند که به همین تاریخ نزدیک است. ۴. در دیوان و منشیات خاقانی سروده‌ای یا نوشته‌ای وجود ندارد که بتوان آن را حاصل طبع خاقانی در تاریخی بعد از ۵۸۰ق دانست. این استدلال درکنار آنچه گذشت، بزرگترین شاهد و دلیلی است که همین تاریخ را برای ما یقینی می‌کند. اگر خاقانی بعد از ۵۸۱ زنده بود دلیلی نداشت به مدت نزدیک به ۱۵ سال روزه سکوت بگیرد! ۵. کسانی که سال‌هایی پس از این تاریخ را مطرح کرده‌آند، دلیل مستحکمی برای سخن خویش اقامه نکرده‌اند. ۶.مستند غفار کندلی، چنان‌چه پیش از این هم در همین فضا نوشته‌ایم، بر اساس ضوابط خط‌شناسی و نوع عبارت‌پردازی آن قطعا یک سنگ قبر جعلی است که لابد به منظور اهداف خاصی به صورت ناشیانه آن را در قرن اخیر سرهم‌بندی کرده‌اند. ۷. مستند استاد شفیعی کدکنی، چنان‌که گفتیم، ارجمندترین و قابل قبول‌ترین دلیلی است که برای درگذشت خاقانی در ۵۹۱ق اقامه شده ولی سخن ایشان مستند به یک جنگ خطی است که صد سال بعد از نامه‌های عربی خاقانی کتابت شده و در برابر این نامه‌ها، چه از لحاظ سند و چه دلالت، نمی‌تواند مقاومت بکند. بنابر مستنداتی که گذشت خاقانی یقینا تا ۵۸۰ق در قید حیات بوده و در اواخر این سال یا تا اواخر سال بعد، پس از ۶۰ سال زندگی شاعرانه رخ در نقاب خاک کشیده است. اینکه اغلب تذکره‌ها به سال‌های ۵۸۱ و ۵۸۲ اشاره دارند ظن ما را در میان سال‌های ۵۸۰ و ۵۸۱ به سال ۵۸۱ تقویت می‌کند. محمدرضا ترکی @shekoftandaraftab

نگاهی تازه به تاریخ درگذشت خاقانی شروانی اغلب محققان معاصر سال ۵۹۵ق را سال درگذشت خاقانی می‌دانند. بدیع‌الزمان فروزان‌فر و شاگردانش بنا بر اصح اقوال همین سال را پذیرفته‌اند. محقق ترک، غفار کندلی هریسچی نیز بر اساس عبارت سنگ قبر خاقانی که در کتاب‌خانه علوم شوروی سابق وجود دارد، همین سال را با قاطعیت سال‌مرگ خاقانی دانسته است. ارباب تذکره البته دیدگا‌های متفاوتی را بین سال‌های ۵۲۹ تا همین سال ۵۹۵ ابراز کرده‌اند. استاد شفیعی کدکنی اخیرا و براساس یک جنگ خطی مورخ ۷۵۰ از کتاب‌خانه لالااسماعیل ترکیه به طور مسلم سال وفات خاقانی را اول شوال۵۹۱ق اعلام کردند که مورد پذیرش بسیاری قرار گرفت. سخن استاد شفیعی کدکنی محققانه‌ترین سخنی است که تا کنون در این مورد نوشته شده است. اما به نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این تاریخ‌هایی که محققان معاصر نوشته‌اند، به استناد آنچه خواهد آمد دقیق و درست نیست. مستندات ما: پیش از این در اینجا از نسخه دونامه عربی خاقانی سخن گفتیم که من و دوتن از دانشجویان دکتری دانشگاه تهران آن‌ها را تصحیح کرده و با مقدمه و تعلیقاتی آماده چاپ داریم. در ابتدای این نامه‌ها از خاقانی با تعبیر "نورالله ضریحه" یادشده که نشان می‌دهد تاریخ کتابت نامه‌ها بعد از مرگ خاقانی است و در پایان نامه‌ها هم با وضوح تاریخ ۵۸۱ق به عنوان تاریخ کتابت آمده است. بی‌تردید در زمان کتابت این دونامه یعنی در ۵۸۱ خاقانی در قید حیات نبوده است. از سویی، براساس دیوان خاقانی، او یقینا تا سال ۵۸۰ که قصد سفر دوباره به خراسان را داشته زنده بوده است. بنابراین درگذشت خاقانی می‌باید در اواخر سال ۵۸۰ تا اواسط یا حتی اواخر۵۸۱ اتفاق افتاده باشد. آنچه این دیدگاه را تایید می‌کند از این قرار است: ۱. نسخه دونامه عربی خاقانی کهن‌ترین سندی است که در آن به مرگ خاقانی اشاره رفته است. همین دلیل البته از لحاظ تاریخی برای تایید نظر ما بسنده است، ولی به قراین دیگری نیز ذیلا اشاره می‌شود: ۲. کاتب نسخه یک خوش‌نویس فاضل تبریزی معاصر با خاقانی است که نمی‌توانسته از واقعه مرگ خاقانی بی‌اطلاع باشد و سخن و گواهی او بی‌گمان حجت است. ۳. اغلب تذکره‌ها به سال‌هایی در حدود ۵۸۰ و ۵۸۱ و ۵۸۲ و احیانا ۵۸۳ اشاره کرده‌اند که به همین تاریخ نزدیک است. ۴. در دیوان و منشیات خاقانی سروده‌ای یا نوشته‌ای وجود ندارد که بتوان آن را حاصل طبع خاقانی در تاریخی بعد از ۵۸۰ق دانست. این استدلال درکنار آنچه گذشت، بزرگترین شاهد و دلیلی است که همین تاریخ را برای ما یقینی می‌کند. اگر خاقانی بعد از ۵۸۱ زنده بود دلیلی نداشت به مدت نزدیک به ۱۵ سال روزه سکوت بگیرد! ۵. کسانی که سال‌هایی پس از این تاریخ را مطرح کرده‌آند، دلیل مستحکمی برای سخن خویش اقامه نکرده‌اند. ۶.مستند غفار کندلی، چنان‌چه پیش از این هم در همین فضا نوشته‌ایم، بر اساس ضوابط خط‌شناسی و نوع عبارت‌پردازی آن قطعا یک سنگ قبر جعلی است که لابد به منظور اهداف خاصی به صورت ناشیانه آن را در قرن اخیر سرهم‌بندی کرده‌اند. ۷. مستند استاد شفیعی کدکنی، چنان‌که گفتیم، ارجمندترین و قابل قبول‌ترین دلیلی است که برای درگذشت خاقانی در ۵۹۱ق اقامه شده ولی سخن ایشان مستند به یک جنگ خطی است که صد سال بعد از نامه‌های عربی خاقانی کتابت شده و در برابر این نامه‌ها، چه از لحاظ سند و چه دلالت، نمی‌تواند مقاومت بکند. بنابر مستنداتی که گذشت خاقانی یقینا تا ۵۸۰ق در قید حیات بوده و در اواخر این سال یا تا اواخر سال بعد، پس از ۶۰ سال زندگی شاعرانه رخ در نقاب خاک کشیده است. اینکه اغلب تذکره‌ها به سال‌های ۵۸۱ و ۵۸۲ اشاره دارند ظن ما را در میان سال‌های ۵۸۰ و ۵۸۱ به سال ۵۸۱ تقویت می‌کند.

20160903152350-9779-135.pdf

دربارۀ يك هجويۀ مشهور خاقانیا اگرچه سخن نیک دانیا یک نکته گویمت بشنو رایگانیا هجو کسی مکن که ز تو مِه بوَد به سن شاید تو را پدر بود و تو ندانیا! این دو بیت که به ابوالعلاء گنجوی (متوفی ۵۵۴ ه ق) منسوب است ، از مشهورترین و بامزه ترین هجویه های زبان فارسی است. گویا استادی پیر و دلشکسته از سبک سریهای شاگرد مغرور خویش ، به عنوان آخرین تیر ترکش ، زبان به هجو او گشوده و با ابیاتی که ظاهرا هیچ لفظ رکیکی در آن دیده نمی شود ، بلکه مصرع اول آن در ستایش سخن دانی شاگرد است ، زشت ترین و تلخ ترین دشنام را نثار او کرده است! ماجرای درگیریهای کلامی خاقانی و ابوالعلاء که گویا در دوره ای استاد او بوده و شاید در معرفی خاقانی جوان به دربار شروان شاهان نقشی هم داشته ، و برخی او را پدر زن خاقانی دانسته اند در تذکره های مختلف نقل شده و طبق معمول از افسانه سازی و قصه پردازی خالی نیست. متاسفانه این قصه ها همچنان در آثار به اصطلاح تحقیقی روزگار ما تکرار می شوند و ملاک داوری در مورد زندگی شاعران و نگارش تاریخ ادبیات قرار می گیرند! به نظر می رسد ماجرای این دو بیت منسوب به ابوالعلاء هم از همین قبیل است. در واقع ابیات منسوب به ابوالعلاء گنجوی ، ترجمه ماهرانه ای است از دو بیت مشهور از شاعری به نام "عبدان اصفهانی" که در هجو ابوالعلاء اسدی سروده شده اند. اصل عربی و ترجمه ابیات عبدان از این قرار است: قابِل هُدیتَ اباالعلاء نصیحتی بقبولها و بواجب الشکر ِ لا تهجونّ اسنّ منک ، فربّما تهجو اباک و انتَ لاتدری! [ای ابوالعلاء- خدا هدایتت کند- نصیحت مرا همراه با سپاس واجب پذیرا باش و هرگز کسی را که از تو از لحاظ سنی بزرگتر است هجو نکن ، زیرا چه بسا که نادانسته زبان به هجو پدر خویش گشوده باشی!] شرح حال مختصر عبدان - این شاعر زرنگ و طناز اصفهانی- و نیز دو بیت مشهور او در هجو ابوالعلاء اسدی ،در یتیمة الدهر ثعالبی(متوفی ۴۲۹ه ق) و برخی دیگر از آثار او و در کتابهای دیگران آمده است و خیلی بعید می نماید که شاعری مثل ابوالعلاء گنجوی در روز روشن مضمون سخن عبدان را سرقت کرده و علیه خاقانی به کار ببرد و هیچ کس ، حتی خاقانی که دست روزگار را در این عرصه از پشت بسته بوده است ، متوجه این دستبرد ناسره نشود! لذا به احتمال قوی ، آدم خوش ذوقی بعدا این ابیات را زیرکانه به فارسی ترجمه کرده و آن را به ابوالعلاء نسبت داده است. اهل فن می دانند که از این بامزّگیها در تاریخ ادبیات فارسی کم اتفاق نیفتاده است!

20120413171132-5173-1032.pdf

«درباره‌ی قسطای لوقا و قسطاس» (در بیتی از خاقانی) در قصیدهٔ «ترسائیّهٔ» خاقانی، که از فنّی‌ترین قصائدِ او است، نکته‌ای آمده که گویا شارحان تاکنون به آن توجه نکرده‌اند: وگر قیصر سگالد رازِ زرتشت کنم زنده رسومِ زند و اُستا به قسطاسی بسنجم رازِ موبد که جَوسنگش بوَد قسطای لوقا سخن بر سرِ نسبتی است که احتمالاً میانِ «به قسطاس سنجیدن» و «جَوسنگ» با «قسطای لوقا» در بیتِ دوم برقرار است. آیا خاقانی تنها به واژه‌آرایی «قسطا» و «قسطاس» بسنده‌کرده‌بوده؟ برخی از شارحان دربارهٔ بیت توضیحاتی داده‌اند (ازجمله: مینورسکی در«شرحِ قصیدهٔ ترسائیه» ترجمه و تعلیقات از استاد عبدالحسین زرین‌کوب، تبریز، سروش، ص ۶۹؛ نیز دکتر عباس ماهیار در «گزیدهٔ اشعار»، قطره). زنده‌یاد دکتر ماهیار ضمن اشاره‌ای به زندگی و آثارِ قسطا ابنِ لوقا، این نکته را که با مضمون بیت پیوندی روشن‌دارد نیز یادآورشدند: «گفته‌اند که وی دربارهٔ آیینِ زردشتی نیز تألیفی داشته‌است» (گزینهٔ اشعارِ خاقانی، نشرِ قطره، چ هشتم، ۱۳۸۳، ص ۶۴). و برخی از شارحان نیز اساساً به شرحِ این بیت نپرداخته‌اند (دکتر کزّازی «گزارشِ دشواری‌ها»، مرکز). اما در تاریخ‌الحکماء قفطی، ضمنِ اشاره‌ به آثارِ این دانشمندِ نصرانی (کنستانتین پسرِ لوکاس)، از کتابِ «الأوزان و المکائیلِ» او نیز نام‌برده‌می‌شود؛ این اشاره با بیتِ خاقانی پیوندی آشکار می‌یابد و ایهامِ تناسبی زیبا نیز جلوه‌گر می‌شود. با این توضیح، درحقیقت، خاقانی در سنجیدنِ رازِ موبد، خود را با یکی از متخصّصانِ حوزهٔ سنجش و محاسبات سنجیده و حتی خود را برتر از او دانسته‌است. اشارهٔ قفطی دربارهٔ تبحّرِ این دانشمند در حوزه‌هایی نظیرِ «عدد و هندسه و...»، که با حساب و سنجش نسبت‌دارد نیز مؤیّدِ اصالتِ چنان اثری تواندبود (به‌کوششِ بهینِ دارایی، انتشاراتِ دانشگاهِ تهران، ۱۳۷۱، ص ۳۶۱). گرچه در منابعی که اکنون در دسترس نویسنده است (اوزان و مقیاس‌ها در اسلام تألیفِ والتر هینس و نیز تاریخِ مقیاسات و نقود اثرِ محمدعلی امام شوشتری) اشاره‌ای به نام و اثرِ این دانشمند نشده اما با جستجوهای بیش‌تر در منابعِ کهن می‌توان به نتایجِ دقیق‌تری رسید. این نکته نیز ناگفته نمانَد که «قسطاس» به‌معنای قپان و ترازوی بزرگ است و از همین‌رو با «جَوسنگ» تضادی آشکار دارد. احمدرضا بهرام‌پور عمران

20120326110750-1122-99.pdf

سیمای پیامبر در شعر خاقانی خاقانی شروانی دل‌باخته‌،ثناگو و ستایشگر رسول خداست. او علاوه بر اینکه چندین قصیده در ستایش پیامبر گرامی اسلام سروده است در جای جای دیوانش و به مناسبت‌های گوناگون سیاق سخن را به سوی ستایش حبیب خدا کشانده است. خاقانی ستایش پیامبر را باعث برخورداری و سعادت دو جهانی می‌داند و مدح و نعت حضرت رسول را دعایی می‌داند که او را از چشم‌زخم و آسیب حوادث مصون می‌دارد. یکی از قصاید زیبای خاقانی قصیده‌ای است با عنوان منطق‌الطیر و با مطلع زیر: زد نفسِ سر به مُهر صبح ملمّع نقاب خیمه روحانیان کرد معنبر طناب در مطلع اول این قصیده  خاقانی به وصف صبح و مدح کعبه می‌پردازد و در مطلع دوم به توصیف بهار و مدح پیامبر پرداخته است. در این مطلع خاقانی محفل و مجلسی را توصیف می‌کند که پرندگان، در باغی پر از گل و شکوفه و ریاحین و سبزه ترتیب داده‌اند، مجلسی باشکوه‌تر از مجلس سلاطین. ابر و باد صبا و مهتاب و آفتاب مجلس‌گردان و مسئولان تدارکات این محفل هستند. سپس پرندگان به بحث و گفتگو درباره‌ی گل‌ها می‌پردازند تا بهترین و زیباترین گل را انتخاب کنند. هر یک از پرندگان ستایشگر و طرفدار گلی می‌شود. فاخته جانب شکوفه را می‌گیرد، بلبل به گُل سرخ میل دارد و گُل را می‌ستاید، قمری از سرو طرفداری می‌کند و سار از لاله جانبداری. صلصل هوادار سوسن است و تیهو به سبزه تمایل دارد. طوطی شیفته سَمن است و هدهد گل نرگس را بر همه ترجیح می‌دهد. بحث بالا می‌گیرد و توافقی حاصل نمی‌شود. پرندگان تصمیم می‌گیرند که داوری و قضاوت را به عنقا پادشاه پرندگان بسپارند. پرندگان به درگاه عنقا می‌روند. اما پرده‌داران و پاسبانان حرمِ عنقا اجازه ورود به پرندگان نمی‌دهند و بین پرندگان و پاسبان مشاجره در‌می‌گیرد. هاتفی این خبر را به عنقا می‌رساند. عنقا پرندگان را به حضور می‌خواند و درخواستشان را می‌پرسد. قمری ماجرا را به عنقا می‌گوید و از او می‌خواهد که بگوید شاه گل‌ها کیست تا پرندگان سجودش آورند و بر گِرد او نغمه‌سرایی و شادی کنند. عنقا همه‌ی گُل‌ها را می‌ستاید و می‌گوید: گرچه همه دلکشند، از همه گُل نغزتر کو عرق مصطفی است واین دگران آب و خاک هادی مهدی غلام، اُمّی صادق کتاب خسروِ هشتم بهشت ، شحنه‌ی چارم کتاب منظور ازگُل گل سرخ یا گل محمدی است. حدیث نبوی است که: گل سرخ از من است. گفته‌اند که عرق مصطفی بر خاک افشانده شده و گل محمدی روییده است. مولانا هم گفته است: اصل و نهال گل عرقِ پاک مصطفاست زان صدر بدر گردد آنجا هلال گُل. در قصیده دیگری که خاقانی آن را  در هنگام بازگشت از سفر حج سروده است به توصیف و تصویر سازی از خاکِ بالین مصطفی می‌پردازد که از روضه‌ی مقدس نبوی آورده است. این قصیده ۸۸ بیت است و شاعر بنا به ذوق غالب سخن را با صبح آغاز می‌کند: صبح‌وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام آفتابم کز دمِ عیسی نشان آورده‌ام سپس برای این خاکِ قدسی که از مدینه ارمغان آورده است صفات و استعارات بسیاری می‌آورد و در میانه‌های قصیده می‌گوید: این همه می‌گویمت آورده‌ام باری بپرس تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام تو نپرسی، من بگویم نَز کسی دزدیده‌ام کز درِ شاهنشهی گنجِ روان آورده‌ام یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی خاک مشک‌آلود بهر حرز جان آورده‌ام. احمدرضا نادری

سیمای پیامبر در شعر خاقانی خاقانی شروانی دل‌باخته‌،ثناگو و ستایشگر رسول خداست. او علاوه بر اینکه چندین قصیده در ستایش پیامبر گرامی اسلام سروده است در جای جای دیوانش و به مناسبت‌های گوناگون سیاق سخن را به سوی ستایش حبیب خدا کشانده است. خاقانی ستایش پیامبر را باعث برخورداری و سعادت دو جهانی می‌داند و مدح و نعت حضرت رسول را دعایی می‌داند که او را از چشم‌زخم و آسیب حوادث مصون می‌دارد. یکی از قصاید زیبای خاقانی قصیده‌ای است با عنوان منطق‌الطیر و با مطلع زیر: زد نفسِ سر به مُهر صبح ملمّع نقاب خیمه روحانیان کرد معنبر طناب در مطلع اول این قصیده  خاقانی به وصف صبح و مدح کعبه می‌پردازد و در مطلع دوم به توصیف بهار و مدح پیامبر پرداخته است. در این مطلع خاقانی محفل و مجلسی را توصیف می‌کند که پرندگان، در باغی پر از گل و شکوفه و ریاحین و سبزه ترتیب داده‌اند، مجلسی باشکوه‌تر از مجلس سلاطین. ابر و باد صبا و مهتاب و آفتاب مجلس‌گردان و مسئولان تدارکات این محفل هستند. سپس پرندگان به بحث و گفتگو درباره‌ی گل‌ها می‌پردازند تا بهترین و زیباترین گل را انتخاب کنند. هر یک از پرندگان ستایشگر و طرفدار گلی می‌شود. فاخته جانب شکوفه را می‌گیرد، بلبل به گُل سرخ میل دارد و گُل را می‌ستاید، قمری از سرو طرفداری می‌کند و سار از لاله جانبداری. صلصل هوادار سوسن است و تیهو به سبزه تمایل دارد. طوطی شیفته سَمن است و هدهد گل نرگس را بر همه ترجیح می‌دهد. بحث بالا می‌گیرد و توافقی حاصل نمی‌شود. پرندگان تصمیم می‌گیرند که داوری و قضاوت را به عنقا پادشاه پرندگان بسپارند. پرندگان به درگاه عنقا می‌روند. اما پرده‌داران و پاسبانان حرمِ عنقا اجازه ورود به پرندگان نمی‌دهند و بین پرندگان و پاسبان مشاجره در‌می‌گیرد. هاتفی این خبر را به عنقا می‌رساند. عنقا پرندگان را به حضور می‌خواند و درخواستشان را می‌پرسد. قمری ماجرا را به عنقا می‌گوید و از او می‌خواهد که بگوید شاه گل‌ها کیست تا پرندگان سجودش آورند و بر گِرد او نغمه‌سرایی و شادی کنند. عنقا همه‌ی گُل‌ها را می‌ستاید و می‌گوید: گرچه همه دلکشند، از همه گُل نغزتر کو عرق مصطفی است واین دگران آب و خاک هادی مهدی غلام، اُمّی صادق کتاب خسروِ هشتم بهشت ، شحنه‌ی چارم کتاب منظور ازگُل گل سرخ یا گل محمدی است. حدیث نبوی است که: گل سرخ از من است. گفته‌اند که عرق مصطفی بر خاک افشانده شده و گل محمدی روییده است. مولانا هم گفته است: اصل و نهال گل عرقِ پاک مصطفاست زان صدر بدر گردد آنجا هلال گُل. در قصیده دیگری که خاقانی آن را  در هنگام بازگشت از سفر حج سروده است به توصیف و تصویر سازی از خاکِ بالین مصطفی می‌پردازد که از روضه‌ی مقدس نبوی آورده است. این قصیده ۸۸ بیت است و شاعر بنا به ذوق غالب سخن را با صبح آغاز می‌کند: صبح‌وارم کآفتابی در نهان آورده‌ام آفتابم کز دمِ عیسی نشان آورده‌ام سپس برای این خاکِ قدسی که از مدینه ارمغان آورده است صفات و استعارات بسیاری می‌آورد و در میانه‌های قصیده می‌گوید: این همه می‌گویمت آورده‌ام باری بپرس تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام تو نپرسی، من بگویم نَز کسی دزدیده‌ام کز درِ شاهنشهی گنجِ روان آورده‌ام یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی خاک مشک‌آلود بهر حرز جان آورده‌ام. ا.ن

1615794869-10205-8-2.pdf

خاقانی شاعر بدبین و آزرده دیوان خاقانی پُر است از شکایت و بدبینی، پس از مراثی حساسترین و پُراهتزازترین سروده‌های وی و آیینه‌ایست روشن، هم از مشاعر و هم از اوضاع اخلاقی عصر او. او از فقر و تنگدستی ننالیده و از مجهول ماندن قدر خویش شکایت نکرده‌است هم از قراینی که در دیوان وی پراکنده است و هم از گفته‌های دیگران درباره او چنین برمی‌آید که از حیث معاش دچار تنگدستی نبوده و از حیث معنویات مکرم و معزز زیسته و اگر به نعمت و ثروت عنصری دست نیافته از اینرو بوده‌است که شروانشاهان ثروت و مكنت محمود غزنوی را نداشته‌اند. او نیز چون مسعود سعد سلمان بزندان افتاد ولی مدت آن دیر نپائید و از چند ماه تجاوز نکرد و قابل مقایسه با چندین سال قید و سلف او نیست. علاوه، خاقانی برای تعزز (نپذیرفتن شغل یا اصرار بسفر و کناره گیری از دربار) بزندان افتاد و می‌توان آنرا نوعی گوشمالی یا حبس تأدیبی نامید در صورتی که مسعودسعد هدف بدگمانی و کینه توزی پادشاه وقت قرار گرفته بود. خاقانی نیز قصایدی در حبس سروده است ولی شکایت‌های او بروزگار قید و بند او اختصاص ندارد، بلکه بیشتر جنبه عمومی دارد، قیافه یک مرد بدبین و ناراضی از اوضاع اجتماع را نشان می‌دهد و از همین روی حکایت او به منظومه‌هایی که برای موعظه و بیان ناپایداری دنیا سروده است محدود نمانده بلکه در مقدمه بسیاری از چکامه‌های مدح و ترجیعات این سیمای عبوس و بیزار از اخلاق عمومی ظاهر می‌شود. این حالت یعنی فطرت بدبین و مایل به بی‌اعتمادی را باید در ساختمان مزاج عصبی او جستجو کرد، نه در اوضاع واحوال محیط اجتماعی زیرا صحنه زندگانی او کمابیش همانست که قبل از وی بوده و بعد از او نیز دوام یافته و هنوز هم در ایران هست، بحدیکه بعضی ابیات او را گوئی یکی از شاعران معاصر گفته مانند این سه بیت که از تازگی و رنگینی بانتقادات عصر ما می‌ماند: نعمتی بهتر از آزادی نیست بر چنین مائده کفران چکنم خادمانند و زنان دولتیار چون مرا این نشد آسان چکنم دولت از خادم و زن چون طلبم کاملم میل به نقصان چکنم خاقانی شاعری دیرآشنا - علی دشتی

20120413153650-3089-328.pdf

«مرگ بر مرگ» (در سوگ علی‌محمد حق‌شناس) همواره می‌گفت سرم در زبان‌شناسی است، اما دلم در ادبیات می‌تپد. و چه خوش نشسته بود اجتماع این هر دو با هم در وجود نازنینی چون او. لیسانس زبان و ادبیات فارسی از تهران داشت و دکتری زبان‌شناسی از لندن. در آغاز دهۀ هفتاد به اشارت شفیعی کدکنی دانشجویان دکتری ادبیات حق‌شناس را به گروه ادبیات آورده بودند. حضورش در این گروه حلقه‌ای تشکیل داد که بعدها تأثیرات خوبی در هر دو رشته گذارد. اگر از دکتر حق‌شناس تنها فرهنگ هزاره باقی مانده بود کافی بود تا نامش همواره در میان خادمان راستین این سرزمین بدرخشد؛ حال آنکه او مقالات و کتاب‌های بسیار مهمی نیز به رشتۀ تحریر درآورد یا به نثری استوار و درست ترجمه کرد که بی‌گمان ماندگار خواهند بود. بر آن بود باید کتابی را ترجمه کرد که در کشور مبدأ هنوز خوانندگان جدی داشته باشد. البته با اینکه زمان بعضی از کتاب‌هایی که به ترجمۀ آنها دست یازید گذشته بود باور داشت که ابتدا باید اینها را خوب درک کرد تا بتوان بی‌ آنکه خلأی پیش آید به مراحل بعدی ره یافت. دیگر آنکه می‌گفت ما به آدم‌هایی نیاز داریم که بتوانند گذشته و اکنون را خوب به هم پیوند بزنند. از آثار دیگر وی می‌توان اشاره کرد به: آواشناسی (آگاه، ۱۳۵۶)؛ بازگشت و دیالکتیک در تاریخ (تهران، ۱۳۵۸)؛ مقالات ادبی- زبان‌شناختی (نیلوفر، ۱۳۷۰)؛ زبان و ادبیات فارسی در گذرگاه سنّت و مدرنیته (مجموعۀ مقالات، آگه، ۱۳۸۲). همچنین ترجمه‌های خوبی که از کتاب‌های زیر انجام داده است: رمان به روایت رمان‌نویسان، اثر میریام فریز آلوت (جاده، ۱۳۶۸؛ چاپ‌های بعدی این کتاب را نشر مرکز منتشر کرده است.)؛ تاریخ مختصر زبان‌شناسی، اثر رابرت هنری روبینز (مرکز، ۱۳۷۰)، تولستوی، اثر گیفورد (طرح نو، ۱۳۷۱)؛ سروانتس، اثر پیتر ادوارد راسل (طرح نو، ۱۳۷۲)؛ وطن‌فروش، اثر سامرست موام (مرکز، ۱۳۷۲)؛ زبان، اثر لئونارد بلوم فیلد (مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۹) و ... محمد افشین‌وفایی، بخارا، سال دوازدهم، شمارۀ ۷۵، فروردین-تیر ۱۳۸۹

20130120104105-9318-210.pdf

«استاد علی‌محمدِ حق‌شناس» درفاصلهٔ سال‌های ۱۳۸۶_۱۳۸۰ که هم‌زمان بود با سال‌های دانشجویی‌ام در دورهٔ دکتری‌، استاد حق‌شناس را زیاد می‌دیدم. برخی از خاطراتِ آن سال‌ها، هنوز در من زنده است، ازجمله: _ یک‌بار در حراجی‌های جلوی دانشگاهِ تهران داشتم به عناوینِ کتاب‌ها نگاه‌می‌کردم. در کنارم استاد را دیدم. کیفی به‌دوش‌داشتند. کتابی خریدند. مرا که دیدند، رو به فروشنده گفتند «آقا! یکی هم از همین، به ایشون بدهید!». دفترِ شعری بود که عنوان و شاعرش را به‌یادنمی‌آورم. _ آن سال‌ها استاد واحدهایی را در دورهٔ دکتریِ (رشتهٔ زبان‌شناسی؟) دانشگاهِ علّامه درس‌می‌دادند. گاهی سرِ کلاسشان حاضرمی‌شدم. یکی از روزها که استاد کمی خسته هم به‌نظرمی‌رسیدند، پس از کلاس بیرونِ دانشکده با ایشان هم‌قدم شدم. از نابه‌سامانی‌ها گله‌داشتند. ناگهان یکی‌دو دکمهٔ پیراهنشان را گشودند و جای بخیهٔ جرّاحیِ قلب را نشانم‌دادند و گفتند: آخه من چرا باید با این سن‌‌و‌سال و با این قلب، شش ساعت در روز تدریس‌کنم؟! متأثّر شدم؛ هیچ انتظارِ چنین حالت و حرکتی را از ایشان نداشتم. _ همان سال‌ها استاد، در دانشگاهِ تربیّت معلم با دانشجویانِ دورهٔ دکتریِ ادبیات درسی‌‌داشتند. صحبت از واژه یا تعبیری بود که من اشکالی ویرایشی به‌نظرم‌رسید. استاد توضیحی‌دادند و وقتی دیدند قانع‌نشدم، گفتند «زبان‌آگاهی» (یا هم‌چو تعبیری) اگر به جانِ آدم بیفتد، چیزِ آزاردهنده‌ای است! خیلی نباید در ویرایش و پیرایش وسواس‌به‌خرج‌داد و به واژه‌ها پیچید. پس از کلاس به ایشان گفتم کتاب «بودا»یی را که ترجمه‌کرده‌اید خواند‌ه‌ام و نکته‌هایی ویرایشی در حاشیه‌اش نوشته‌ام. با خوش‌رویی گفتند بیاورید حتماً خواهم‌خواند. اتّفاقی که البته هرگز نیفتاد. _ یک‌بار هم در همان دانشگاهِ تربیتِ معلم، صحبت بر سرِ نسبی‌بودنِ مقولاتی هم‌چون ذوق و اخلاق و ... بود؛ ایشان گفتند مثلاً به نظرم گاهی برخی لغزش‌ها (البته اگر اثر، اثرِ بزرگی باشد)، از محاسنِ برخی آثار به‌شمارمی‌رود. گمان‌کنم به بیتی از مولوی نیز اشاره‌کردند. و در پایان گفتند آیا هیچ‌گاه چشم‌های اندکْ‌ تابه‌تای فردی زیبا نظرتان را به‌ خود جلب‌نکرده‌؟! _ خانهٔ کتاب در آن سال‌ها مانند «موسسهٔ شهرِ کتابِ» امروز، مرکزِ بسیار فعّال بود و مدیرِ کاردانَش نیز جنابِ آقای علی‌اصغرِ محمدخانی. آخرِ یکی از جلسات که نمی‌دانم دربابِ چه موضوع یا کتابی بود، با استاد و زنده‌یاد هرمز میلانیان همراه‌شدم. گاهی برای استاد شعرک‌هایی می‌خواندم. خطاب به دکتر میلانیان گفتند، این جوان شعر هم می‌گوید. غزلی خواندم و استاد از این بیت خوششان آمد: روزی تمامِ کودکی‌ام سهمِ جمعه بود اینک ز هرچه «جمعهٔ بیمار» خسته‌ام که البته «جمعهٔ بیمار»ش را از فروغ کِش‌رفته‌بودم و ردیف و قافیه‌اش را نمی‌دانم از کجا؟! _ جلسهٔ دفاع از پایان‌نامهٔ خانمِ دکتر زهرا پارساپور بود در دانشگاهِ تهران. موضوع، مقایسهٔ سبک‌شناسانهٔ اسکندرنامهٔ نظامی بود با خسرو و شیرینِ او. پژوهشِ خیلی خوبی بود و بعدها هم در سلسله‌آثارِ دانشگاهِ تهران منتشرشد. استاد شفیعیِ کدکنی، استاد حق‌شناس و استاد برات‌زنجانی، استادانِ راهنما و مشاور و داورِ اثر بودند (البته به‌یادندارم هرکدام چه مسوولیتی در راهنماییِ رساله داشتند). ضمنِ مباحث، پرسشِ مهمی مطرح شد: دربرابرِ شاهنامه که اثری حماسی است، اسکندرنامهٔ نظامی را از منظرِ ژانر و نوع، چه باید نامید؟ گویا اغلبِ استادان همان ترکیبِ «حماسهٔ تاریخی/ثانوی» را تأیید کرده‌بودند. جزئیّاتِ مباحث را به‌یادندارم اما پس از ختمِ جلسه استاد حق‌شناس با شرمِ حضوری که همیشه و در برابرِ همگان داشتند، رو به استاد شفیعی گفتند: آیا نمی‌توانیم اسکندرنامه را اثری «حماسی‌گونه» بنامیم؟ نظر و پاسخِ استاد شفیعی را به‌یادندارم، اما به‌گمانم آن پیشنهادِ استاد حق‌شناس، بسیار هوشمندانه و دقیق بود. احمدرضا بهرام‌پور عمران

20140112143213-9896-110.pdf

‍ چهاردهم اردیبهشت‌ماه زادروز علی‌محمّد حق‌شناس فارسی، زبان فرهنگ مشترک اقوام ایرانی زبان فارسی زبان هیچ‌یک از مردمی نیست که با قید «قوم فارس» از دیگر اقوام ایرانی، یعنی از ترک و ترکمن و گیل و دیلم و کرد و لر و بلوچ و عرب و دیگران بازشناخته می‌شوند. بلکه زبانی است که به فرهنگ ایران و به تاریخ آن متعلق است و مثل خود آن فرهنگ و تاریخ، مشترک میان همۀ اقوام ایرانی است. این زبان اساساً در مکتب و مدرسه آموخته می‌شود و عمدتاً سرشتی نوشتاری دارد. در کنار این زبان مشترک فرهنگی، همۀ اقوام ایرانی، چه فارس و چه غیر آن، زبان‌های قومی خود را نیز دارند، این زبان‌های قومی عموماً به طور طبیعی و بی زحمت مدرسه و معلّم آموخته می‌شوند و خود سرشتی عمدتاً گفتاری دارند. با این حساب همۀ اقوام ایرانی در عین حال که در امور روزمرّۀ زندگی از زبان‌های مختص به خودشان بهره می‌گیرند در بسیاری از زمینه‌ها فقط از زبان فارسی استفاده می‌کنند و این هیچ ربطی به آن ندارد که زبان فارسی در عصر جدید به عنوان زبان رسمی کشور برگزیده شده است، بلکه سنتی است که ریشه در تاریخ پر طول و تفصیل این مرز و بوم دارد. اگر زبان عربی را با قبول نقش بسیار مهمی که در فرهنگ و تمدن اسلامی به عهده داشته است کنار بگذاریم، می‌توانیم بگوییم که همۀ اقوام ایرانی از بدو تأسیس نخستین دولت ایرانی پس از سلطۀ اعراب، عمدتاً سواد به زبان فارسی می‌آموخته‌اند. کتاب و رساله و نامه به زبان فارسی می‌نوشته‌اند. شعر به فارسی می‌سروده‌اند. قصّه به فارسی می‌پرداخته‌اند. قباله و سند و قرارداد و مانند این‌ها را به فارسی تهیه می‌کرده‌اند و از این‌ها مهم‌تر اسطوره و حماسه و دین و مذهبشان به فارسی ثبت می‌شده است. پس فارسی همان قدر زبان تک‌تک این اقوام است که زبان‌های قومی آنها. منتها فارسی و زبان‌های قومی هریک به سطح و ساحتی خاص از حیات این اقوام متعلق است. زبان فارسی از سنّت تا تجدّد - علی‌محمّد حق‌شناس

20130120104359-9318-287.pdf

یادی از دکتر علی‌محمّد حق‌شناس دکتر حق‌شناس عاشق دانش و زیبایی بود. دیدنِ گلی همان‌قدر او را به وجد می‌آورد که مطلبی یا نوشته‌ای که به تشخیص او قابل تأمل بود. در شهرک اکباتان زمانی نزدیکی‌های غروب پیاده‌روی می‌کرد. گاه همدیگر را می‌دیدیم و همقدم می‌شدیم. یک بار در حاشیۀ راهی که قدم می‌زدیم، گل نارنجی تازه‌رسته‌ای در سایه‌روشن غروب مثل خورشید کوچکی می‌درخشید، چنان مبهوتش کرد که چند دقیقه‌ای ایستاد و به آن خیره شد. در صورتش می‌دیدم که انگار روحش قالب را موقتاً به تماشای فضایی دور ترک کرده است. به خود آمد و گفت: عجب! چند لحظه‌ای مرا با خود برد! گفتم کجا برد؟ و یاد مصراعی از شاعری نوپرداز افتادم. خواندم: «ریمسکی کورساکف مرا به بوران قزاق‌ها می‌برد.» با شادی و شگفتی بلند گفت: به‌به ...! به‌به ...! این هم دست کمی از این گل ندارد، مال کیست؟ گفتم یادم نیست در مجله‌ای دیده بودم. دکتر حق‌شناس به شکلی اغراق‌آمیز قدرشناس بود. اگر حرفی، نوشته‌ای، کتابی، شعری برایش جالب بود، حقِ لذتی را که از آن می‌برد در اولین فرصت ادا می‌کرد. مهم نبود گوینده یا نویسنده کیست. اگر طرف را هم نمی‌شناخت در اولین فرصت و مجالی که به دست می‌آمد شیفتگی و شگفتی خود را ابراز می‌کرد. حرف حساب را حتی اگر نقدی بر کارهای خود او بود می‌ستود. دکتر حق‌شناس به اقتضای وقت و نرخ روز و سودای سود نمی‌نوشت. انگیزه‌های روشن برای او طرح موضوعی تازه، لزوم حل مسئله‌ای مشکل و شیفتگی او به عمق بخشیدن و روشن کردن و رفع ابهام از مبحثی تازه بود. نوشتن برای او بهانۀ کسب امتیاز و نام قلابی و مال تقلبی نبود. او برای خدمت به علم و حقیقت می‌نوشت. وقتی ترجمۀ کتاب دشوار زبان بلومفیلد را لطف می‌کرد، گفت: مطالب این کتاب حالا تازه نیست، اما باید همه چیز را از اساس شروع کنیم تا مبانی را درست و عمیق بشناسیم. فرهنگ هزارۀ او نشانۀ مسئولیت‌پذیری کامل نسبت به مخاطب در تألیف و وجدان علمی و دقت نظر تأمل‌برانگیز مؤلف در مقام یک معلم بی‌نظیر است. تقی پورنامداریان یادنامۀ دکتر علی‌محمّد حق‌شناس، مجلۀ زبان‌شناسی، سال بیست و سوم، شمارۀ دوم، پاییز و زمستان ۱۳۸۸