ar
Feedback
شکفتن در آفتاب

شکفتن در آفتاب

الذهاب إلى القناة على Telegram

دانیال عظیمی @azimi_danial

إظهار المزيد
3 439
المشتركون
-224 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1630 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+86
في 6 قنوات
يونيو '26
+189
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '26
+53
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+14
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '26
+22
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+364
في 31 قنوات
Get PRO
يناير '26
+48
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+175
في 30 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+201
في 27 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+179
في 19 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+108
في 19 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+193
في 58 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+245
في 58 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+140
في 13 قنوات
Get PRO
مايو '25
+110
في 13 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+187
في 32 قنوات
Get PRO
مارس '25
+204
في 20 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+254
في 35 قنوات
Get PRO
يناير '25
+341
في 28 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+196
في 15 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+106
في 8 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+145
في 15 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+207
في 21 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+213
في 14 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+221
في 20 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+226
في 7 قنوات
Get PRO
مايو '24
+546
في 23 قنوات
Get PRO
أبريل '240
في 5 قنوات
Get PRO
مارس '24
+27
في 5 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
27 يوليو+5
26 يوليو0
25 يوليو+3
24 يوليو+4
23 يوليو+2
22 يوليو+3
21 يوليو+1
20 يوليو+2
19 يوليو+2
18 يوليو+1
17 يوليو+8
16 يوليو+4
15 يوليو+8
14 يوليو+10
13 يوليو+1
12 يوليو0
11 يوليو+2
10 يوليو+4
09 يوليو+1
08 يوليو+6
07 يوليو+2
06 يوليو+1
05 يوليو+4
04 يوليو+5
03 يوليو+2
02 يوليو+3
01 يوليو+2
منشورات القناة
20120326115420-1146-46.pdf

2
دانش خیامی؛ دانش حیرانی خیام در زمان خود نه تنها به عنوان استادی در علوم ریاضی و پیروی از فلسفه‌ی یونانی و بالخاصه از مکتب ابن سینا شناخته می‌شد بلکه او را به عنوان یکی از متصوّفان نیز می‌شناختند. با آن که در معرض حمله‌ی بعضی از ارباب قدرت دینی و حتی بعضی از صوفیان قرار گرفته بود که بیشتر در بند ظاهر بودند، باید او را عارفی دانست که در پشت شکاکی‌گری ظاهری وی، یقینی مطلق از آنجا آشکار می‌شود که در سلسله‌ی مراتب اصحاب معرفت، آنان را در بالاترین رتبه قرار داده است. دانش خیام، همان دانش حیرانی، همان معرفت عتیق ندانستن است. نادان آنانند که گمان برده‌اند که حقیقت را شکار کرده‌اند. گواه نادانی‌شان همین بس که درنیافته‌اند حقیقت مطلقی که روپوش‌های او را نهایت نیست، هرگز در یک پرده جایگیر نمی‌تواند بود. آری! خیام با مدّعیان معرفت، سرستیز داشته و به هیچ روی به رواج پندارهای باطلشان به جای حقیقت حق، خرسندی نداده است؛ این است که شعر او را از شعر هر شاعر دیگر ایرانی، در پیکار با مدّعیان معرفت و قبضه‌کنندگان آگاهی، کاری‌تر می‌یابیم. وجه اشتراک او با عارفان رسمی این است که هم او و هم آنان به رازینه‌هایی از حقیقت پی‌برده‌اند امّا وجه افتراقش با آنان این است که او دانش خویش را بسنده نمی‌داند و مقر است که با معمّایی بی‌شمار ترفند، رویاروی است؛ معمّایی که دم به دم علامت سؤال (؟) گوش خود را در مقابل دهان از حیرت بازمانده‌ی وی گرفته است امّا بیشترین آنان می‌کوشند به بسندگی دانایی خویش تظاهر کنند. جهان خیام، جهان دم به دم پرسان و دانش او از این جهان، با همه‌ی گستردگی، به اقرار خود او، همچندِ هیچ است. دانش مستی - قدمعلی سرامی @shekoftandaraftab
293
3
20120326164755-3016-62.pdf
256
4
شیوه‌ی خلق شعری مولانا مولانا سرودن خود را محصول مشترک خود و خدا می‌بیند و به صدای دف که محصول کف دفنواز و پوستۀ دف است مانند می‌کند: چو دف تسلیم کردم روی خود را؛ بزن سیلی و رویم را قفا کن! همی‌زاید ز دف و کف یک آواز؛ اگر یک نیست از همشان جدا کن! خود را به چنگ و شعر خود را به آواز چنگ مانند می‌کند و این گواه گفتاری بودن شعر اوست: من چنگم و از زمزمۀ خود خبرم نیست؛ اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم. مولانا دائماً میان سرود و سکوت چرخان است و هر دو وضعیت برای وی به بدیهه وقوع می‌یابد: از پس هر غزل دلم توبه کند ز گفتگو؛ راه زند دل مرا داعیۀ اله من. او غزل‌ها و ترانه‌های خویش را خواب می‌بیند؛ یعنی در حالتی به شاعری زبان می‌یازد که دربست در اختیار جان پنهان و به تعبیر اکنونیان ضمیر ناخودآگاه خویشتن است. در پایان غزلی، خود را به نام مخاطب قرار داده، از خویش می‌خواهد که دیگر شعر املا نکند. این گواهی صریحی است بر آن که او غزل می‌گفته است و سرودن او امری شفاهی بوده است: ای جلال الدین! بخسب و ترک کن املا مگو! که تک آن شیر را اندر نیابد هیچ یوز! در جای دیگری در پایان غزل، به حسام الدین فرمان می‌دهد که سرودۀ وی را کتابت کند و ستایۀ شمس را بخواند: هم تو بنویس ای حسام الدین و برخوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت حال‌ها. یکی از مسائلی که مولانا را سرکار می‌آورده، اقبال شنوندگان بوده به همانگونه که ملالت آنان باعث خاموشی وی می‌شده است. این امر اختصاص به او ندارد و هر سخندانی را حال از این قبیل است. در مثنوی می‌خوانیم: جلب سمع است ار کسی را خوش لبی است؛ گرمی ‌و جدّ معلم از صبی است. چنگئی را کاو نوازد بیست و چار، چون نیابد گوش، گردد چنگ، بار. نه حراره یادش آید نه غزل، نه ده انگشتش بجنبد در عمل. گر نبودی گوش‌های غیب گیر، وحی نآوردی ز گردون یک بشیر. البته این حکم در باب شاعران دنیاپرست صادق نیست چرا که آنان شعر خود را در خلوت خویش و غیبت مستمعان می‌سرایند. امّا در باب جلال الدین صدقی تام و تمام دارد که سرودن او از تولید به مصرف است. زبان او برای گوش‌های حاضر در مجلس، سرایان است. مولانا شعر خود را به نان نانوایی‌های شهر مانند می‌کند و معتقد است باید داغ و تازه مصرف شود. بنابراین نمی‌تواند آن را قبلاً در خلوت خویش سروده سپس به بزم بیاورد و بخواند. او از ما می‌خواهد که مقارن آفرینش آن، از آن برخوردار شویم: شعر من نان مصر را ماند؛ شب بر او بگذرد نتانی خورد. آن زمانش بخور که تازه بود؛ پیش از آن که بر او نشیند گرد. گرمسیر ضمیر جای وی است؛ می‌بمیرد در این جهان از برد. همچو ماهی دمی ‌به خشک تپید؛ ساعتی دیگرش ببینی سرد. وقتی داستان صوفئی را که از شهری به خانقاه آمده و خر خود را به خادم سپرده می‌سراید، سخن را به عظمت پیران می‌کشاند. ملال مستمع او را متوجه می‌کند که باید بیان صورت افسانه را دنبال بگیرد. خطاب به حسام الدین می‌سراید: یک زمان بگذار ای همره ملال! تا بگویم وصف خالی زان جمال. برای وی توضیح می‌دهد که من تابع کلام خویشم و وصف دوست مرا از بازگفت ماجرای آن صوفی دور کرده است: چون که من از خال خوبش دم زنم، نطق می‌خواهد که بشکافد تنم. همچو موری اندر این خرمن خوشم تا فزون از خویش باری می‌کشم. سپس خود را به دریایی در حال جزر و مد مانند می‌کند و تابعیّت خود را از حال خویش یادآور می‌شود: کی گذارد آن که رشک روشنی است تا بگویم آنچه فرض و گفتنی است! بحر، کف پیش آرد و سدّی کند؛ جر کند وز بعد جر، مدّی کند. سخن گفتن او ارتباط تام به وضع مستمعان دارد. برای سخن‌کَشان تا قیام قیامت هم حرف دارد و برای سخن‌کُشان حرفش نمی‌آید: گر سخن‌کَش یابم اندر انجمن، صد هزاران گل برویم چون چمن ور سخن‌کُش یابم آن دم زن بمزد، می‌گریزد نکته‌ها از دل چو دزد. قدمعلی سرامی
300
5
«بر مردمان طوس رحمتی کن که ظلم بسیار کشیده‌اند و غلّه به سرما و بی‌آبی تباه شده و درخت‌های صد ساله از اصل خشک شده و روستایی ر
«بر مردمان طوس رحمتی کن که ظلم بسیار کشیده‌اند و غلّه به سرما و بی‌آبی تباه شده و درخت‌های صد ساله از اصل خشک شده و روستایی را هیچ نمانده مگر پوستینی و مشتی عیال گرسنه و برهنه... رضا مده که پوست ایشان باز کنند... این داعی... پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد... نزدیک هفتاد کتاب کرد، پس دنیا را چنان که بود بدید و به جملگی بینداخت... و بر سر مشهد ابراهیم خلیل عهد کرد که نیز پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصّب نکند... اکنون شنودم که از مجلس عالی اشارتی رفته است...» نامهٔ امام محمّد غزّالی به سلطان سنجر در پاسخ به دعوت وی، ۵۰۳ هجری، دو سال پیش از وفات او.
485
6
از سخنان غزالی در حضور سلطان سنجر "بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله أجمعین و العاقبة للمتقین و لا عدوان الا علی الظالمین. باقی ملِکِ اسلام باد. عادت علماء اسلام چون به مجلس ملکِ اسلام رسند آن است که فصلی گویند مشتمل بر چهار چیز: دعا و ثنا و نصیحت و رفع حاجت. اما دعا؛ مذهب من آن است که به‌شبِ تاریک در خلوت خالی دست برداشتن و با حق تعالی در سرّ مناجات‌کردن اولی‌تر، که هرچه برملا بود به ریا آمیخته بود و در حضرتِ حق سبحانه و تعالی هرچه خالص نیست و بی‌ریا مقبول نیست. اما ثنا؛ این سخن هم‌ لحن است که آفتاب سخت بی‌نیاز است از آن‌که به بلندی و روشنی وی به‌انگشت اشاره کنند؛ «لقد غنیت ذکاء عن التعریف»، جمال چون به غایت کمال رسد بازار مشاطه بشکند و دست مشاطه بیکار شود. پس مهم‌ترین، نصیحت است و عرض حاجت بس. اما نصیحت؛ ولایتی است که منشور آن جز از حضرت مصطفی علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات ننویسند و وی گفته است: «ترکتُ فیکم واعظین صامتاً و ناطقاً. الصامتُ الموت و الناطقُ القرآن.» نگاه کن تا این نصیحت‌کنِ خاموش به‌زبانِ حال چه می‌گوید. مرگِ خاموش چنین می‌گویند که هر آفریده! بدانید که من در کمین شماام و کمین خود ناگاه بگشایم و از پیش هیچ رسول نفرستم و اگر خواهی که نمود کار و دست کاری و عمل من ببینی، با همه‌تان بگفته‌ام که با همه چه خواهم کرد: ملوک باید که در ملوک گذشته نگرند و امراء ماضی، سلطان ملکشاه و الب‌ارسلان و طغرل از زیر خاک به‌زبان حال می‌گویند که یا ملک و یا قره‌العین، ای فرزند عزیز، زنهار! زنهار! که اگر بدانی که ما فرا سر چه کار رسیدیم و چه کارهای هول بدیدیم، هرگز یک شب سیر نخسبی و در رعیت تو یک گرسنه، و به‌کام خوش هیچ جامه نپوشی و در رعیت تو یک برهنه [..] در جمله، راهِ نصیحت دراز است بر همه‌ی ملوک و بر ملکِ اسلام کوتاه؛ لوح نوشته فراپیش تو نهم در آن لوح می‌نگر، سیرت پدر خویش ملکشاه فراپیش گیر و اگر تو را گویند پدرت از فلان ده درم بستدی تو ده درم و نیم بستان، گو این زیادت چرا بستانم؟ وی از حق تعالی می‌ترسید، من نمی‌ترسم؟ وی عاقل بود، نام نیکو و خشنودی رعیت دوست می‌داشت، من عاقل نه‌ام؟ اگر گویند در ولایت تو جهودی هست وی را از ولایت بیرون کن، بگو در روزگار پدرم کجا بود؟ چون گویند در ولایت وی، بگو پس چرا قاعده‌ای که وی نهاد باطل کنم؟"
419
7
20161023081554-9733-65.pdf
377
8
تعارض اندیشه غزالی "از تعارض‌های اندیشه‌ی غزالی و هر اخلاق زاهدانه‌ی افراطی در قلمرو اخلاق است که از فرطِ زهد به ضد خود تبدیل می‌شود، زیرا اخلاقی را که نتوان به آن عمل کرد، خود می‌تواند منشأ بی‌اخلاقی باشد. غزالی در نوسانی پیوسته میان دو قطبِ زهدِ جهان‌سوز و دنیایی که می‌بایست قنطره‌ی آخرت و لاجرم معمور باشد، تا پایان عمر نتوانست راه میانه‌ای را همار کند که می‌توانست به قلمرو استواری منتهی شود که اندیشه‌ی سیاسی شرعی امام محمد بر روی آن تدوین می‌شد. این تعارض دین و دنیا -به‌تعبیر غزالی در احیاء علوم الدین، تعارض «منجیات» و «مهلکات»- که موجب شد امام محمد نتواند اندیشه‌ای سیاسی در محدوده‌ی شرع تدوین کند، مشکلی نیست که تنها غزالی با آن روبه‌رو شده باشد. هر کوشش برای تدوین نظریه‌ای در سیاست بر مبنای زهد، در نهایت، با چنین تعارضی مواجه خواهد شد و تا زمانی که اهل زهد، در نهایت، در قلمرو عرفیات، نتوانند نظریه‌ای برای استقلال دنیا و درک منطق آن را تدوین کنند، این اندیشه‌ی سیاسی غیرممکن خواهد بود." تاریخ اندیشه‌ی سیاسی - جواد طباطبایی
414
9
20131124145008-9475-61.pdf
429
10
سفر رهایی ابوحامد محمد غزالی در اوقاتی که اشتغال به عزلت و تفکر نداشت غزالی با همان لباس ژنده و هیئت ناشناس در صحن مسجدها، در خانقاههای صوفیه، و حتی در مدرسه ها رفت و آمد می کرد. حتی در همان اوایل که وارد دمشق شد، در یک خانقاه به خدمتگاری درویشان پرداخت. در آنجا بی آنکه هیچ گره بر ابرو اندازد، طهارتگاه خانقاه را پاک می کرد، و مثل پرستاری به اهل خانقاه خدمت می کرد. این خدمت به درویشان از آنجا که غرور فقیهانهٔ وی را می شکست برایش وسیلهٔ تربیت بود. به خاطر داشت که ابوسعید ابوالخیر صوفی بزرگ خراسان هم در ریاضتهای جوانی مسجدها می روفت و خانقاه ها پاک میکرد. بعلاوه، غزالی از اینکه خود را در لباس عوام بیابد و غرور سرکش فقیهانهٔ خود را مقهور کند احساس آرامش می کرد. یک روز وارد مدرسه ای شد، مدرس در ضمن درس از کتابها و سخنان وی نقل می کرد، و می گفت غزالی در این باب چنین می گوید. ابوحامد که خویشتن را با رنج و مجاهدهٔ بسیار از قید غرور جاه طلبی های اهل مدرسه بیرون آورده بود، از بیم آنکه بازگرفتار وسوسه نشود از مدرسه بیرون آمد و برفت. میگویند روزی دیگر، در صحن جامع اموی نشسته بود. فقیهان و طالب علمان در صحن مسجد تفرج می کردند. روستایی مردی آمد و از آنها مساله ای شرعی پرسید جوابی نتوانستند به او بدهند. غزالی این را می دید و وقتی روستایی از پیش فقیهان دور شد وی پیش خود اندیشید که نمی‌باید گذاشت این مسلمان در کار خویش فرو ماند. او را صدا زد و جواب مساله اش را داد. روستایی در وی به تحقیر نگریست که وقتی فقیهان مدرسه جواب مساله‌ای را ندانند یک فقیر عامی از کجا میداند؟ فقیهان که شاهد این گفت و شنود بودند، روستایی را پیش خواندند و از وی پرسیدند که آن عامی چه گفت؟ روستایی جواب وی را نقل کرد. فقیهان به حیرت ماندند، نزد غریبه رفتند و در ضمن صحبت وی را دانشمند یافتند. از وی خواستند تا چیزی از فقه به آنها آموزد. غزالی ناچار پذیرفت و آن را به روز دیگر گذاشت اما همان شب از دمشق بیرون آمد تا دیگر بار به وسوسهٔ اهل مدرسه دچار نشود. بازگشت بدانچه آن را در عراق ترک کرده بود دیگر برایش غیرممکن بود. در این سفر رهایی ابوحامد دیگر نمی توانست به آن وسوسه‌های بی‌حاصل اهل مدرسه بیندیشد. فرار از مدرسه - عبدالحسین زرین‌کوب
376
11
نقد موضع غزالی.pdf
349
12
برخی زندگی ۵۵ ساله غزالی را به دو دوره «کسب علم و تقلید» و «اجتهاد و استادی» تقسیم کرده‌اند. او از جمله دانشمندان برجسته و متفکران اسلامی قرن پنجم ه.ق بود که نظرات و آثارش تاثیرات فراوانی بر علوم مختلف داشت، چنان‌که شادروان جلال همایی او را از نوابغ ایران دانسته و در«غزالی‌نامه» نوشته است، «تا چند قرن هر چه علما و دانشمندان آمدند، غالبا راویان آثار او بودند و نفوذ علمی و فکری غزالی در آثار و مؤلفات علمای بعد از او به خوبی نمایان و آشکار است». زندگی پر ماجرا و شخصیت چشمگیر امام محمد غزالی در عرصه فرهنگ، فلسفه و دین موجب شده است که از گذشته‌های دور، پژوهشگران ایرانی و غیرایرانی درصدد برآیند تا او را بیشتر بشناسند و آثار و آرامگاهش را جست‌وجو کنند. از جمله در سال ۱۹۱۷م/۱۲۹۷ه.ش یک روحانی و مبلغ آمریکایی به نام «زویمر» که مقیم قاهره بود، از یک روحانی دیگر آمریکایی که «دونالدسن» نام داشت و در مشهد ساکن بود درخواست کرد که تحقیقاتی راجع به مدفن غزالی به عمل آورد و نتیجه را به او گزارش دهد. دونالدسن طی دو گزارش جداگانه مدعی شد که سنگ قبر غزالی را در قبرستانی واقع در جنوب غربی توس یافته است اما گویا ادعای دونالدسن قانع‌کننده نبوده، زیرا در سال ۱۳۱۱ خ نیز «دکتر عیسی صدیق» درصدد برآمده تا به شواهدی از آرامگاه غزالی دست یابد، اما تا سال ۱۳۳۸ه.ش به این امر توفیق نیافته و در آن سال با استناد به گزارش دونالسن و نظریه «پروفسور پوپ» بقعه هارونیه را همان آرامگاه غزالی دانسته و استاد جلال همائی نیز تلویحا آن فرضیه را پذیرفته است. با توجه به بررسی متون موجود به دلیل اینکه هارونیه به لحاظ سبک معماری از جمله بناهای مسلم قرن ۷ و ۸ ه.ق است، در اکثر متون محل آرامگاه غزالی بیرون از تابران نشانی داده شده، توصیف «روزبهان خنجی» از آرامگاه غزالی بنای بسیار کوچکتری از هارونیه را به ذهن می‌آورد و سنگ قبری که دونالدسن مدعی است در گورستانی در جنوب غربی توس واقع شده، نسبت دادن خانقاه طوس(هارونیه) به آرامگاه غزالی را با ابهام همراه می‌کند. با مشاهده عکس سنگ قبر مورد اشاره دونالدسن که شادروان عیسی صدیق در کتابچه «آرامگاه غزالی» آورده می‌توان گفت که اصولا آن سنگ قبر هم مانند گنبد هارونیه به دلیل اینکه مدفن غزالی به لحاظ اعتقادی و سنتی احتمالا فاقد سنگ قبر بوده و حتی مانند مدفن بایزید بسطامی، شیخ احمد جامی و ابوبکر تایبادی خارج از فضای مسقف به خاک سپرده شده، سنگ قبر مورد ادعا از نوع صندوقی بوده و اینکه می‌دانیم این نوع سنگ قبر عمدتا از دوران ایلخانی مورد استفاده بوده است و آخرین دلیل اینکه بر قاعده سنگ قبر کلمه «محمد» دیده می‌شود که به رسم‌الخط عصر حاضر آن هم اخیرا نوشته شده و در مجموع ادعای دونالدسن را تایید نمی‌کند، ارتباطی با غزالی نداشته است. بنابراین پذیرش این که خانقاه توس(هارونیه) آرامگاه غزالی باشد، بعید بوده و برای نگارنده هم نه تنها معمای آرامگاه غزالی حل نشده باقی مانده، بلکه جایگاه «خانقاه» یا «صومعه غزالی» نیز پرسش دیگری بود، زیرا جلال همائی در «غزالی‌نامه»، عبدالحسین زرین‌کوب در «فرار از مدرسه» و روزبهان خنجی در «مهمان‌نامه بخارا» به صراحت از خانقاه یا صومعه غزالی در طوس یاد کرده بودند. لدر همان گیرودار که ما مشغول گمانه‌زنی با هدف تعیین بافت مسکونی توس قدیم بودیم مطلع شدیم که در خارج از باره (حصار قلعه) به فاصله حدود ۱۰۰ متری شمال غرب، حفاران قاچاق اقدام به کندوکاو محلی به نام « بجه‌خشتی» کرده و به درون فضایی معماری راه یافته‌اند. همچنین در بازدید از محل با قطعه زمینی مواجه شدیم که پر از قطعات آجر و کاشی و اندکی مرتفع‌تر از زمین‌های اطراف بود و در میانه زمین، حفره‌ای به قطر حدود ۷۰ سانتیمتر بر سقفی سنگ‌پوش ایجاد شده بود و از یک سازه معماری خبر می‌داد. یکی از همکاران که ساکن توس بود، به یاد می‌آورد که جهت تامین مصالح آرامگاه فردوسی سنگ‌های پراکنده در محل و از جمله بجه‌خشتی را جمع‌آوری و به محل آرامگاه منتقل کرده‌اند، ادعا می‌کرد که برخی این محل را «آرامگاه غزالی» می‌دانستند و شاهد گفتار خود را وجود قطعه سنگی در میان سنگ‌های بجه‌خشتی می‌آوردند که بر روی آن به آرامگاه غزالی اشاره شده بود. مدتی هم آن سنگ با سفارش انجمن آثار ملی حفاظت شد، اما به دستور صاحب املاک منطقه شکسته شده و قطعه‌های آن در کشف‌رود ریخته شده است.
405
13
1738750953-67a33be900f20-9564-1403-31.pdf
483
14
شبی شیخ صدرالدّین[۱] رَحمَةُ اللهِ عَلَیه، در خوابْ خداوندگارِ ما را مُغامیزی[۲] می‌کرد، حضرتِ خداوندگار علی الصباح در درِ خانقاهِ شیخ آمد. شیخ را خبر کردند، پیشین‌وار[۳] آمد. به همدیگر سلام کردند. چندان‌که التماس کرد که بنشیند ممکن نشد. فرمود که جهتِ عذرِ زحماتِ دوشینه، تا شیخ را بپرسم که از زحمات و الطافِ دوشینه چگونه است؟ شیخ را از روشنی ضمیرِ ایشان شگفت آمد، تواضعِ بسیار به همدیگر کرده بازگشت. ———————- [۱] صدالدّین ابوالمعالی محمد بن اسحق بن محمد قونوی یا قونیوی از بزگان عرفان قرن هفتم ایران و معروف‌ترین شاگرد محیی الدّین ابن عربی بود و به جز تصوف در همۀ علوم زمان خویش دست داشت و با خواجه نصیرالدّین طوسی مفاوضات داشته و علامه قطب شیرازی از شاگردان او بوده. و با جلال الدّین محمد مولوی هم‌صحبت و هم‌نشینی بسیار داشته و هم در دمشق و هم در قونیه با یکدیگر معاشرت کرده‌اند. درگذشت ۶۷۲٫ [۲] مشت و مال دادن. [۳] پیشواز.
425
15
1631678570-9535-46-7.pdf
425
16
اصول ساختارشناسی و تأويل متون با نگاهی به مثنوی معنوی پنجاه و نهمين نشست مركز پژوهشی ميراث مكتوب با عنوان «اصول ساختارشناسی و
اصول ساختارشناسی و تأويل متون با نگاهی به مثنوی معنوی پنجاه و نهمين نشست مركز پژوهشی ميراث مكتوب با عنوان «اصول ساختارشناسی و تأويل متون با نگاهی به مثنوی معنوی» و با سخنراني دكتر سيد سلمان صفوی (انگلستان) و دكتر محمدحسین ساكت، روز دوشنبه ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۶ در اين مركز برگزار شد. 🔗 حامیان میراث مکتوب: https://mirasmaktoob.net/hamian 🛍 فروشگاه میراث مکتوب: 🌐 https://mirasmaktoob.net
100
17
رو به معنی کوش ای صورت‌پرست‌ زآنکه معنی بر تن صورت پر است‌ همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فنا جان محرک بدن است و اوست که بدن را در کار می‌آورد و بر کار می‌دارد بدین مناسبت جان را به‌منزله‌ی بال و پر می‌گیرد زیرا مرغ، بدون پر از پرواز فرومی‌ماند همچنین کمال و ارتقای صورت به‌واسطه‌ی جان و اوصاف روحانی است و اگر صورت مطلوب واقع شود برای آن است که معنی و صفتی در آن متجلی است فی‌المثل اگر انسان غذا را طلب می‌کند بدان علت است که بدن را از ضعف و انحلال حفظ می‌کند و اگر لباس می‌پوشد به‌جهت آن است که بدن را از گرما و سرما محفوظ می‌دارد و سایر چیزها را بر این دو، قیاس باید کرد پس بدن انسان هم خود مطلوب آفرینش و اجتماع نیست بلکه اوصاف اوست که بدو صفت مطلوبیت می‌بخشد و هرچه معنی بیشتر و قوی‌تر این مطلوبیت فزون‌تر و مؤثرتر است آنگاه مولانا راه وصول بدین مقصد را نشان می‌دهد و آن به عقیده‌ی وی صحبت و همنشینی با اهل معنی و مردان کامل است، تأثیر مجالست امری محسوس است و ما در بحث از عقیده‌ی صوفیه دربارۀ‌ ضرورت وجود پیر بدان اشارت کرده‌ایم ولی مولانا صحبت را پایه‌ی اصلی فقر و سلوک می‌شناسد و میان علم آموزی که طریق آن روایت و سماع است با درویشی و فقر آموزی فرق می‌گذارد، درویشی تحقق به اوصاف عالی و احوال قلبی است و آن به نقل و روایت حاصل نمی‌شود و راه آن صحبت و همگامی است، مقصود از یافتن عطا، حصول راهنمایی است به‌وسیله‌ی مرد کامل و مراد از فتی بودن تحقق به اوصاف فتوت و نیل به کمال است. برای تأثیر صحبت، جع: مثنوی، ج ۵، ب ۱۰۶۲ به بعد.
512
18
20120326115358-1146-20.pdf
401
19
مولوی خود جز به جاذبۀ عشق و محبت سخن نگفته؛ و مثنوی شریف مولود همین جاذبه است که محرک و کشنده‌اش دوست عارف دانشمند پاک‌دل او حسام‌الدین حسن چلبی بود؛ و بدین سبب مولانا با تفنن شاعرانه مثنوی خود را «حسامی‌نامه» لقب داده است، در سرآغاز دفتر ششم می‌گوید ای حیات دل حُسام الدین بسی/ میل می‌جوشد به قسم سادسی گشت از جذب چو تو علامه‌یی/ در جهان گردان حُسامی نامه‌ای وقتی که آن بهار گلشن جان در حجاب غیبت به معراج حقایق رفته بود[۱] از گلزار طبع مولوی غنچه‌ای نشکفت، و چنگ شعر مثنوی نغمۀ سازی نداشت؛ و چون از آن سفر روحانی آسمانی بازگشت و بزم صحبت ایشان گرم شد، باز نیروی خلاقۀ سخندانی مولوی به کار افتاد، و طبع زایندۀ نکته‌آفرین او به جوش آمد و چنگ شعر مثنوی با ساز گردید چون ضیاء الحق حُسام الدین عِنان/ بازگردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته بود/ بی‌بهارش غُنچه‌ها نشکفته بود[۲] چون ز دریا سوی ساحل بازگشت/ چنگ شعر مثنوی با ساز گشت بلبلی ز اینجا برفت و بازگشت/ بهر صید این معانی بازگشت ساعد شه مَسکن این باز باد/ تا ابد بر خلق این در باز باد *** ای ضیاء الحق حُسام الدین تویی/ که گذشت از مَه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مُرتَجی/ می‌کَشد این را، خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته‌یی/ می‌کَشی آن سوی که دانسته‌یی مثنوی پویان کَشَنده ناپدید/ ناپدید از جاهلی کش نیست دید مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای/ گر فزون گردد تواش افزوده‌یی چون چنین خواهی خدا خواهد چنین/ حق برآرد آرزوی مُتقین مثنوی از تو هزاران شکر داشت/ در دعا و شکر، کف‌ها برفراشت [۱] مشهور این است که غیبت حسام‌الدین که سبب فترت و تأخیر مثنوی گردید و در سرآغاز دفتر دوم بدان اشاره شده، واقعۀ وفات همسر او بوده است؛ اما من نمی‌توانم گفته‌های مولوی که «به معراج حقایق رفته بود» و «از اوج آسمان بازگشت» و امثال این تعبیرات را تنها بر آن امر سادۀ عادی حمل کنم؛ احتمال می‌دهم که مقصود دورۀ ریاضت و چله‌نشینی و حالت جذبه و استغراق حسام‌الدین یاد و واقعۀ توأم باشد (رجوع شود به حواشی تفسیر مثنوی دز هوش‌ربا ۳۱). [۲] ناگفته بود: خ.
458
20
1536639444-10116-10-11.pdf
511