ar
Feedback
شکفتن در آفتاب

شکفتن در آفتاب

الذهاب إلى القناة على Telegram

دانیال عظیمی @azimi_danial

إظهار المزيد
3 629
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
+6330 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+9
في 3 قنوات
أغسطس '26
+186
في 16 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+171
في 7 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+189
في 6 قنوات
Get PRO
مايو '26
+53
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+14
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '26
+22
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+364
في 32 قنوات
Get PRO
يناير '26
+48
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+175
في 31 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+201
في 27 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+179
في 20 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+108
في 19 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+193
في 59 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+245
في 58 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+140
في 13 قنوات
Get PRO
مايو '25
+110
في 13 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+187
في 32 قنوات
Get PRO
مارس '25
+204
في 20 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+254
في 35 قنوات
Get PRO
يناير '25
+341
في 28 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+196
في 15 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+106
في 8 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+145
في 15 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+207
في 21 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+213
في 14 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+221
في 20 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+226
في 7 قنوات
Get PRO
مايو '24
+546
في 23 قنوات
Get PRO
أبريل '240
في 5 قنوات
Get PRO
مارس '24
+27
في 5 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
05 سبتمبر+1
04 سبتمبر+2
03 سبتمبر+3
02 سبتمبر+2
01 سبتمبر+1
منشورات القناة
ابوریحان_در_آثار_بزرگان_ادب_فارسی.pdf3.51 KB

2
ابوریحان بیرونی؛ مبدع اندیشه‌های تطبیقی صحبت ما درباره یكی از دانشمندان بزرگ ایرانی یعنی ابوریحان بیرونی است. اگر خواسته باشیم سه دانشمند را نام ببریم، دانشمند به معنی كسی كه در یكی از رشته‌های علمی تبحر و تخصص داشته باشد یكی از آنها ابوریحان است، دیگری محمد بن زكریای رازی و یكی دیگر هم ابن‌سیناست. ابوریحان علاقه‌مند بود كه آرا و عقاید غیرمسلمان‌ها را هم مورد تفحص و تجسس قرار دهد؛ به خصوص اندیشه‌های هندوان را؛ خصوصا كوشش ابوریحان هم این بود كه یك مطالعه مقایسه‌ای كند و لذا اگر خواسته باشیم در مورد اندیشه‌های مقایسه‌ای و تطبیقی نام كسی را ذكر كنیم در حقیقت مبدع این فن، ابوریحان بیرونی است؛ به علت اینكه در آنجا اندیشه‌های هندی‌ها را با اندیشه‌های یونانیان مقایسه می‌كند و خصوصا كلمه «مقارنه» را به كار می‌برد. كلمه مقارنه همان كلمه‌ای كه امروزه برای ادبیات تطبیقی یا فلسفه تطبیقی به كار می‌رود. ابوریحان خیلی كنجكاو بود تا ببیند اندیشه و عقاید هندی‌ها چیست و خصوصا نكته مهمی كه او ذكر می‌كند عبارت از این است كه خواص اهل هند موحد هستند و خداپرست، ولی عوام هستند كه چون ‌باید یك معبود ملموسی داشته باشند بنابراین به بت‌پرستی روی آورده‌اند. البته بت را به عنوان خدا پرستش نمی‌كردند بلكه احترام به آن می‌گذاشتند؛ شیخ محمود شبستری هم می‌گوید: اگر كافر بدانستی كه بت چیست / یقین كردی كه حق در بت‌پرستی است یعنی در حقیقت توجه‌شان از آن جهت بود نه اینكه بت را خدا بدانند. ابوریحان خصوصا در كتاب ماللهند خود ذكر می‌كند كه خواص اهل هند خداپرست بودند و عوام بود كه باید یك چیز ملموسی كه مورد رویت و دسترسی باشد را پرستش كنند این بود كه بت را به آن معنا وسیله قرار داده بودند؛ در قرآن كریم نیز هست: «إِلا لِیقرِّبُونا إِلی‌الله زُلْفی‏» كه این بت‌ها ما را به خدا نزدیك می‌كنند نه اینكه این بت‌ها خدا هستند. در هر حال ابوریحان در این كتاب كوشش كرده عقاید دینی و فلسفی هندوان را بیان كرده و در ضمن مقایسه‌ای كند؛ لذا ما اگر خواسته باشیم در مورد اندیشه‌های مقایسه‌ای و تطبیقی نامی ذكر كنیم یگانه كسی كه مبدع و مبتكر این فن بوده است (به قول فرنگی‌ها Comparative philosophy) می‌شود نام ابوریحان را ذكر كرد چون خودش در همین تحقیق ماللهند كلمه مقارنه را به كار می‌برد كه اندیشه‌های هندی‌ها را با تكیه بر مقارنه آنها با اندیشه‌های یونانی مورد مطالعه قرار داده است. اولا ابوریحان وقتی به هند می‌رود زبان هندی نمی‌دانسته است. می‌گوید من فكر كردم اگر بخواهم درباره اندیشه‌های هندی‌ها مطالعه كنم، باید این زبان را یاد بگیریم. من می‌رفتم پای درس برخی از هندوها می‌نشستم – خصوصا این كلمه را به كار می‌برد «التلمیذ المتأدب» یعنی مثل یك بچه با ادبی كه پیش یك استادی می‌رود كه چهار كلمه یاد بگیرد- تا اینكه به عقاید و افكار آنها تسلط پیدا كردم و توانستم اندیشه‌های آنها را با اندیشه‌های یونانی مقایسه كنم. بنابراین اولین مبتكر مطالعات مقایسه‌ای ابوریحان بیرونی است.
313
3
کسی که تعصب ایرانی‌گری دارد، می‌خواهد خود را بر تاریخ تحمیل کند، یک کلمه پیدا می‌کند و رساله‌ای از آن کلمه بیرون می‌آورد، درحالی‌که ساخته ذهن اوست. کار درست تطبیقی این است که محقق اولا مشترکات واقعی را پیدا بکند نه اینکه خود بسازد؛ ثانیا اشراف بر آنها پیدا کند؛ و ثالثا کار نهایی است که نتیجه‌گیری و ساختن شربت از این عناصر است. چنین کاری متأسفانه سراغ ندارم، ولی امیدواریم ‌روزی این اتفاق بیفتد و آن روز، روزی خواهد بود که انسان‌ها از این کثرات، بیرون می‌روند و به وحدت رو می‌کنند و وحدت حقیقی ظهور پیدا می‌کند.
1
4
ابوریحان بیرونی و عرفان تطبیقی (در گفت‌وگو با منوچهر صدوقی‌سها) موضوع مورد نظر ما «عرفان تطبیقی» است و یکی از شخصیت‌های مهمی که در این مقوله، ابوریحان است. حضرت عالی که به آثار او عموما و ترجمه ماللهند خصوصا اهتمام داشته‌اید، در باب بیرونی و عرفان تطبیقی چه نظری دارید؟ اولین مطلبی که ذکرش در مقدمه ضرورت دارد، دید کلی به ابوریحان است. در یک کلام او نه ‌تنها یکی از سرآمدان مفاخر علمی اسلام است، بلکه به ‌نحوی ‌که خود فرنگی‌ها قائلند، از علمای تراز اول تاریخ علم عمومی عالم است. مطلب دوم اینکه یکی از جهات اختصاصی ابوریحان، پرداختن او به هند و هندیات است و بیان این‌همه آثار جلیل‌القدر و از‌جمله کتاب «تحقیق ماللهند» بسیار ارزشمند است. با اینکه حدود هزار سال از تاریخ تصنیف این کتاب می‌گذرد و این‌همه تحقیقات، مخصوصا در تاریخ جدید، روی هند و هندشناسی شده، هنوز که هنوز است، این کتاب اعتبارش را از دست نداده؛ یعنی یکی از متون تراز اول هندشناسی است. چند موضوع این‌چنینی را کنار هم بگذاریم، احتیاجی نخواهیم داشت ‌که از اعتبار ابوریحان صحبت کنیم که خود، روشن و مبرهن است. و اما در باب تطبیقیات ابوریحان، نخست باید متوجه بود ‌که حقیقت تطبیق چیست؟ وقتی گفته می‌شود «فلسفه تطبیقی» یا «عرفان تطبیقی» یا هر فن تطبیقی، مراد ما چیست؟ در این باب دو قسم حقیقت می‌توان معین کرد، بدون اینکه یکی را قبول کنیم و دیگری را رد. کار تطبیقی در حوزه‌های مختلف ممکن است دو حالت داشته باشد: یکی اینکه محقق صرفاً مشترکات مکاتب یا اشخاصی را که می‌خواهد آثارشان را با هم تطبیق کند، بیان کند؛ مثلا «اتحاد عاقل و معقول»؛ ببیند این موضوع در فلسفه یونانی، فلسفه اسلامی و فلسفۀ هندی هست یا نیست؟ و آیا به یک نحو بیان می‌شود یا فقط عنوان مشترک است؟ نتیجه کار ممکن است این باشد که بگوید این اتحاد هم در یونان هست هم در هند، منتها در یونان چنین است و در هند چنان است. نوع دوم، این است که بعد از شناخت متشابهات فرهنگ‌ها یا اشخاص، محققْ ترکیبی انجام بدهد؛ یعنی مثلا همین موضوع عاقل و معقول در هند به این صورت است و در یونان و اسلام به‌ صورت دیگر و اینها را به‌هم بریزد. عین شربتی که درست می‌کند. شربت، آب است و شکر و زعفران؛ منتها میزان و نوع، فرق می‌کند. کسی که چنین حرفی می‌زند، به یک رقم تأسیس داخل می‌شود؛ یعنی اشیائی را با هم درمی‌آمیزد و طبیعت ثانیه‌ای ایجاد می‌کند. شکر بماهو شکر، آب نیست. آب بماهو آب، شکر نیست؛ اما وقتی با هم ترکیب می‌شوند و فعل ‌و انفعالی صورت می‌گیرد، شربت بیرون می‌آید که در عین حالی که آب و شکر و زعفران است، نه آب است، نه شکر و نه زعفران. به ‌نظر می‌رسد کار تطبیقی درست این باشد نه صرف کشف مشترکات. عده‌ای مرادشان از تطبیق این شده ‌است که بروند بگردند تا مشترکات را کشف کنند؛ مثلا در ساحت فرهنگ‌های مختلف، صرفاً ببینند چه مشترکاتی هست. بعضی جاها مشترکاتی هست، بعضی جاها نیست. اینها حالت تطبیقی پیدا نمی‌کند. تطبیق این است که مشترکات را کشف کنند و بعد مطالعات تطبیقی بکنند، به هم بریزند و بسازند؛ مثلا اگر در تطبیق فرهنگ‌هاست، یک فرهنگ جدید مبتنی بر فرهنگ‌های جدید ایجاد کنند که کار بسیار مشکلی است، ولی به‌ هر حال آرزوی این کار را می‌شود داشت. اگر کسی به دنبال چنین کاری برود، چند چیز لازم خواهد داشت: شناختن فرهنگ‌ها؛ مثلا در باب ابوریحان که می‌خواهد مطالعه تطبیقی کند بین فرهنگ هندی و اسلامی، اولا باید فرهنگ هندی و ‌فرهنگ اسلامی را آن‌چنان ‌که هست، بشناسد. برای‌ اینکه می‌خواهد بشناسد و تصدیق کند که این هست یا نیست و تصدیق بلاتصور نمی‌شود. اولین رکن کار تطبیقی، شناخت چیزهایی است که می‌خواهند با هم تطبیق بشود. اگر کسی بر مفردات کار اشراف نداشته باشد، از مرکّب آن چیزی بیرون نخواهد آورد. رکن دیگر این است که این قدرت را داشته باشد که بتواند تأسیس کند. با قاطعیت تمام عرض می‌کنم که امروز در ساحت فلسفه، مکتبی که کاشف از عنوان فلسفه تطبیقی باشد، وجود خارجی ندارد؛ یعنی چنین نیست در فلسفه‌ای آلمانی، انگلیسی، فلسفه شرقی و غربی کسی پیدا بشود که کار تطبیقی انجام دهد. از دل اینها فلسفه‌ای بیرون بیاورد که مبتنی بر همه اینها باشد، ولی هیچ‌کدام نباشد. مانند همان شربت که عرض کردم شکر، آب نیست. آب، شکر نیست؛ اما شربت در عین‌ حال هم شکر است و هم آب. کار بسیار مشکلی است. هم باید احاطه به مشترکات پیدا کند و مهمتر از این در متن واقعی هم، مشترکات باید وجود داشته باشد نه اینکه بخواهیم خودمان بسازیم. متأسفانه وقتی مطلبی نظر محققان را جلب می‌کند، آن را سلیقه‌ای می‌سازند. شک نداریم که در ایران باستان، فرهنگ عرفانی و فلسفی وجود داشت؛ اما از جزئیاتش اطلاع نداریم.
1
5
الاثارُالباقيَة‌عن‌القُرون‌الخالية (متن عربی) ابوريحان محمد بن احمد بيرونی تحقیق و تعلیق: پرويز اذكايی [نوعی زيج، تقويم و گاه
الاثارُالباقيَة‌عن‌القُرون‌الخالية (متن عربی) ابوريحان محمد بن احمد بيرونی تحقیق و تعلیق: پرويز اذكايی [نوعی زيج، تقويم و گاهشماری ملتهای باستانی و مبادی تاريخ آن‌ها] موضوع اصلى اثر گاه‌شمارى و گاه‌شناسى ملت‌هاى باستانى است كه ضمن آن نكات مفيد بسيارى درباره مسائل نجومى، جشن‌ها و اعياد اقوام گوناگون، مراسم فرقه‌هاى مذهبى، گزارش از مدّعيان نبوت و مطالبى بديع در تاريخ ملوك بابل، كلده، مصر، ايران، روم و يونان مطرح شده است. از ديگر آثار اوست: الجماهر فى الجواهر، قانون مسعودى، الصيدنة فى الطب، تحقيق ماللهند و… مشاهده و خرید کتاب 📱 کانال تلگرامی میراث مکتوب: https://t.me/mirasmaktoob 🔗 گروه حامیان میراث مکتوب: https://mirasmaktoob.net/hamian/ 🛍 فروشگاه میراث مکتوب: https://mirasmaktoob.net/
263
6
از کتاب تحدید نهایات الأماکنِ ابوریحان بیرونی عنوان کتاب مذکور در بالا را، احمد آرام چنین ترجمه کرده: "اندازه گیریِ پایانهای جایها برای درست کردنِ مسافتهای جایگاهها". استاد بیرونی این کتاب را در حدود سالهای 408 تا 416 ه. ق. یعنی در آن زمان که 46 تا 54 سال داشته، در شهر غزنه نوشته است؛ وقتی که به سببِ تازشِ محمود غزنوی به خوارزم، به غزنه عزیمت کرده بود. مقصود او از تألیف کتاب تعیین محل و طول و عرضِ جغرافیاییِ مکانها و فاصلۀ آنها از هم بوده که اختصاصا آن را برای شهر غزنه در نظر داشته و با توسّل به علم هیئت آن را نوشته است. البته یکی از اهداف اصلیِ وی در پراختن به این کار، تعیین جهت قبله بوده است. اما غیر از اطلاعات مربوط به اماکن و فواصل آنها، کتاب بهره های دیگری هم دارد، به چند نکته از آن اشاره می کنم: 1. چنانکه می بینید، ابوریحان ناپسندترین خوی انسانی را "آز" می داند. و توجه به این نکته چه از جهت بررسی بینش اخلاقی در ایران آن روزگار، چه از جهتِ ارتباط موضوع با اعتقاداتِ باستانیِ ایران بسیار اهمیت دارد، بویژه از آنجا که بزرگترین پاسدار فرهنگ ایران، فردوسی نیز بارها در شاهنامه این عقیده را اظهار کرده است. ابوریحان همعصرِ فردوسی و یک نسل از او کوچکتر است، و از کسانی است که در کشف و انتقالِ میراث بازمانده از ایران باستان کوشش و مساهمت ورزیده. در یکی از یادداشتهای بعدی این دفتر، توضیحِ مختصری دربارۀ موضوع "آز" در شاهنامۀ فردوسی می آورم. 2. ابوریحان در آغازِ این نوشته کمال اهمیت را برای دانش قائل می شود، سپس بین "محقّق و مقلّد" فرق می نهد. (ص 4) در یادداشتهای قبلی، نکوهش ناصرخسرو و شمس تبریزی از تقلید نقل شد. همین تفکیکِ ابوریحان را بعدها مولانا نیز در دفتر دوم مثنوی تکرار می کند: از محقّق تا مقلّد فرقهاست... ابوریحان در ادامۀ مقدمه، به کوتاهی دلیل پیدا شدنِ انواع دانشها را وصف می کند که خواندنی و در حدّ خود، مقالۀ کوتاهی ست در معرفیِ انواع دانشها. او به ترتیب از این دانشها و شکل گیری و اهمیت آنها یاد می کند: شهرنشینی و نظام معاملات (بخشی از علم حقوق)، ریاضیات و هندسه، پزشکی و دامپزشکی، موسیقی، نجوم، منطق، نحو و عروض. (صص 4 - 7) 3. و این نکته شاید برای ویراستاران و نیز دنبال کنندگانِ مباحث مربوط به معضلاتِ زبان فارسی جالب باشد: کسانی که با متون فلسفۀ اسلامی سر و کار داشته اند بارها به اسامی فیلسوفان یونانی و نامهای رسالات ایشان از قبیلِ ایساغوجی، قاطیغوریاس و... برخورده اند. ابوریحان در اینجا این نکتۀ نغز را می گوید که برخی از اهل جدل و کلام و فقه، در واقع از همین مبادی منطقی استفاده می کنند، اما آن را با الفاظ مخصوص و مأنوس خویش به کار می برند. ولی آنگاه که از عناوینِ موضوعاتِ منطقی سخن در میان می آید، از منطق اظهار بیزاری می کنند. استاد هوشمندانه می گوید علّتش این است که این اسامی برایشان نامأنوس است و اِشکالِ اصلی را از مترجمان می داند که از همان اول، به جای آنکه نامِ این رسالات را به لفظی مناسب برگردانند، آنها را به عینه آورده اند. باری، به نظر ابوریحان باید از همان اول به جای ایساغوجی و امثالهم می گذاشتند: مدخل، مقولات، عبارت، قیاس، برهان و...  (ص 8) 4. در ضمن مقدمه، از برخی دریافتهای باستان شناسی سخن رفته که جالب است. ابوریحان می گوید آبادانی در عالم وابسته به آب است و با جا به جاییِ آب، سکونتگاهها نیز جا به جا می شود. او از شواهدی یاد می کند که روزگاری در یک جا آبادانیی بوده که اکنون به زیر آب رفته و بالعکس. در ضمنِ بیان این مطالب، از خرافه ای یاد می کند که نقلِ طرزِ مواجه اش با آن خالی از لطف نیست: «در جرجان چوبی است که هر سال، از محلّ جوشیدنِ آبی بیرون می آید و ریشۀ آن برجای است و سرِ آن گِرداگردِ دهانۀ چشمه می چرخد. و مردم جرجان را در این باره خرافه هایی ست و آن چوب را بزرگ می دارند؛ و حال آنکه چیزی جز درختِ سروی نیست که زمانی با شکاف خوردنِ زمین در پی زمین لرزه فرو رفته و خاک آن را پوشانده بوده است، سپس آن شکاف محلّ جوشیدنِ آبی شده که نیروی برآوردنِ درخت را که شاخه های آن پوسیده و فروافتاده بوده نداشته است، هنگامِ بهار که آب فراوان می شود، آب می تواند آن چوب را بالا بیاورد... و همگیِ آن بالا نمی آید؛ تا آب فراوان است، چوب گردشِ خود را در بالای آن دنبال می کند، ولی با فروافتادنِ آب چوب هم فرو می افتد. و در آن سرزمین کسی نیست که از آغاز پیدایش آن آگاهی داشته باشد.» (صص ۲۴ - ۲۵) مهدی سالاری‌نسب
276
7
نثر_ابوریحان_و_فواید_لغوی_التفهیم.pdf
258
8
"عیدِ مجلَّه یا پوریم" (در التّفهیم بیرونی) بیرونی در التّفهیم لاوائل صناعه‌التّنجیمِ ذیلِ فصلی در توضیحِ عقاید و اعیادِ یهودیان، از عیدِ "بوری یا "مجلّه" نیز سخن‌‌گفته‌است. و این بوری همان جشنِ "پوریم" یا "هامان‌سوزان" است که این اواخر به‌خاطرِ حرکاتِ ایران‌ستیزانه‌ی یهودیانِ افراطی برسرِ زبان‌ها نیز افتاد. عبارتِ بیرونی چنین است: "بوری چیست؟ نامِ او از قرعه و فال بیرون‌آورده‌است، و چهارمِ روز بوَد از آذار که ازپسِ او نیسَن آید. و نیز او را عید مجلَّه خوانند. و سببِ او آن است که هامان وزیرِ احشویرش* اَی خسرو، بدرای بوده است به ایشان اندر آن روزگار که اسیر بودند به بابل. پس وقتی تدبیر بسپارید به هلاک‌کردن جهودان؛ و چنان افتاد که تدبیر بسگالید به هلاک‌کردنِ جهودان؛ و چنان افتاد که تدبیرِ بر وی بازگشت و بدین روز کشته‌ شد و بردارکرده. اکنون جهودان بدین روز صورت‌ها کنند به‌دارکرده و پس بسوزانند و بدان شادی‌کنند و او را "هامان‌سوز" خوانند ازبهرِ این". تاکیدم این‌جا بیش‌تر بر حاشیه‌ای است که استاد همایی در توضیحِ "عید مجلّه" آورده‌اند: "جهودان در عیدِ بوری یا پوریم کتابی می‌خوانند که آن را به زبانِ عبری مغیلّا می‌گویند و گویا کلمه‌ی مجلّه‌ی عربی به‌معنیِ صحیفه و کُراسه از همین لفظ گرفته‌شده‌است". ایشان درادامه برای روشن‌ترشدنِ مطلب عینِ عبارتِ عربیِ التّفهیم را نیز نقل‌کرده‌اند: "و یعرف ایضاً بعیدالمجلّه‌ای معلّی (کذا) و هو الکتاب" (التفهیم، تصحیح علامه جلال‌الدین همایی، موسسه‌ی نشرِ هما، چ چهارم، ۱۳۶۷، صص ۷_۲۴۶). در منابعِ در دسترس‌ام نکته‌ای دیگر درباره‌ی ریشه‌ی واژه‌ی مجلّه نیافتم. اما باتوجه به اهمیتی که قومِ یهود برای متونِ کهنِ دینیِ خود قائل اند و نیز اشاراتِ مکرّری که درباره‌ی پیوندِ جهود با قباله‌جات و اسناد در متونِ کهن می‌توان‌یافت، این حدسِ علامه همایی تامل‌برانگیز است. سخنِ ایشان با مطلبی که پیش‌تر درباره‌ی "مجلّه" در متون کهن" آمد، پیوند‌می‌یابد. * علامه همایی در حاشیه با آوردنِ ضبطِ نسخه‌ای دیگر: ("اخشویرش، حص) افزودند: "تلفّظ عبری‌اش مطابقِ آن‌چه از عالِمِ یهودی شنیدم اَخشَوِروش است به معنیِ پادشاه که با خشایارشا تطبیق‌کرده‌اند (همان، ص ۲۴۶). احمدرضا بهرام‌پور عمران
299
9
شهرت بهاءالدّین ولد پس از مدّت کوتاهی در قونیه، پایتخت سَلاجقۀ روم، پیچید وامیر بَدرُالدّین گوهرتاش، لالایِ سلطانْ علاءُالدّین کیقُباد به جمع مُریدانِ او پیوست و برایِ او مدسه یی ساخت که بعدها محل تدریس مولانا شُد.به نوشته سلطان ولد، بهاءالدّین ولد پس از دوسال اقامت در قونیه درگُذشت. تاریخ درگُذشت او را روز جمعه ۱۸ رَبیعُ الآخرِ ۶۲۸ قمری نوشته اند. سِپَهْسالار و اَفلاکی، بهاءُالدّین ولد را از فرزندان ابوبکر دانسته اند، اما نه در کتاب مَعارف، نه در آثارِ مولانا و سلطان وَلد، به چنین نکته یی اشاره نشده است، بنابراین باید نتیجه گرفت که این تَبارنامۀ مَجْعول، بعدها، پس از دَرگُذشتِ سلطان ولد (۷۱۲ قمری) ساخته و پرداخته شده است.
480
10
دوران کودکی و جوانی و تحصیل مولانا شهرِ بَلخ که خاندان مولانا نِسْبَتِ «بلخی» خود را از آن گرفته اند، از شهرهای بزرگِ خراسانِ آن روزگار بود که امروزه در کشور افغانستان است. شمس در مقالات، آن گاه که از ابراهیم اَدْهَم یاد می کند، او را «پادشاه شهرِ مولانا» می خوانَد. اما در واقع، خاندانِ مولانا نه دقیقاً در خودِ بلخ، بلکه در شهرکی به نام وَخْش، در شمالِ آمودریا (جَیحون) می زیستند که از نظر فرهنگی تابع بَلخ بود و بخشی از مملکتِ رو به زَوالِ سلاطینِ غوری به شُمار می رفت. پدرمولانا، مُحمّدِ بْنِ حُسینِ بْنِ اَحمَد خَطیبی، معروف به بهاءُالدّین وَلَد، و مُلقّب به سلطان العُلما، فقیه و خَطیبی عارف مَسْلک بود. از زندگی و مقام و موقعیتِ بَهاءُ الّدین ولد آگاهی چندانی در دست نیست. از لابه لایِ کتابِ ارزشمندِ مَعارف، تنها اثری که از بهاءُ الدّین وَلَد بر جای مانده است، اطلاعاتی اندک و جَسته گُریخته از زندگیِ او به دست می آید. همچنین سُلطان ولد، نوۀ او و فرزندمولانا، درابتدانامه(=ولدنامه) و سِپَهْسالار در رساله افلاکی در مَناقِبُ الْعارفین مطالبی دربارۀ او آورده اند که بر رویِ هم تصویرِ روشنی به دست نمی دهد و طبیعتاً خالی از گِزافه گویی نیست. اودرکتاب مَعارف اشاره کرده است که در آغازِ رمضانِ سالِ ۶۰۰ قمری به پنجاه و پنج سالگی نزدیک شده است. بنابراین، باید در سال ۵۴۶ قمری به دنیا آمده باشد.
447
11
خلافت سلطان ولد.pdf
415
12
بعد از آن که مولانا مدّتی در حلب به تکمیل نفس و تحصیل علوم پرداخت، عازم دمشق گردید و مدّت هفت یا چهار سال هم در آن ناحیه مقیم بود و دانش می اندوخت و معرفت می آموخت. پیشتر مذکور افتاد که شهر دمشق در این عهد مرکزیت یافته و مجمع علم و دانش و ملاذ گریختگان فتنه مغول گردیده بود و در همین تاریخ شیخ اکبر محیی الدّین[۱] مراحل آخرین زندگانی را در این شهر می پیمود و رفتن مولانا که در صدد تحصیل کمال و شیفتۀ صحبت مردان راه بود به واقع نزدیک است. رابطۀ دمشق با تاریخ زندگانی مولانا بسیار است و غزلیّات و ابیات مولانا در وصف شام می رساند که مولانا را با این ناحیه که تابشگاه جمال شمس تبریزی و چنان که بیاید اولین نقطه ای بوده است که این دو بار دمساز با یک دیگر دیدار کرده اند، سر و سرّی دیگر است و دو سفر مولانا در فاصله ۶۴۵ و ۶۴۷ و فرستادن پسران خود به دمشق برای تحصیل هم شاهد این گفتار تواند بود. به گفتۀ افلاکی «چون حضرت مولانا به دمشق رسید، علمای شهر و اکابر هرکه بودند او را استقبال کردند و در مدرسۀ مقدّمیه فرود آوردند و خدمات عظیم کردند و او به ریاضت تمام به علوم دین مشغول شد» و مسلّم است که مولانا کتاب هدایه[۲] فقه را در این شهر خوانده و به صحبت محيى الدّين[۳] هم نایل آمده است. توقّف مولانا در دمشق ظاهراً بیش از چهار سال که روایت کرده اند به طول نینجامیده، چه او در حلب چندی مقیم بوده و در موقع وفات برهان الدّين محقّق (۶۳۸) حضور داشته و چون مسافرت های او در حدود ۶۳۰ شروع شده است بنابراین آن روایت که مدت اقامت او را در دمشق به هفت سال می رساند از حیز صحّت به دور خواهد بود. ———— [۱]– محیی‌الدّین محمّد بن على طایی اشبیلی (۵۶۰-۶۳۸) از اجلّه عرفا و اکابر متصوّفه اسلام به شمار است که اصول تصوّف و عرفان را بر قواعد عقلی و اصول علمی متّکی ساخت و آن‌ها را به وجوه استدلال تقریر نمود و چنان که از خود او روایت می کنند ۲۴۰ کتاب تألیف کرده اوست و از همه مهم تر و مشهورتر کتاب فتوحات مکّی است که ظاهراً مفصّل ترین کتب عرفانی باشد و فصوص الحکم که شروح بسیار بر آن نوشته‌اند و از جنبه ادبی مقامی عالی دارد و محیی‌الدّین را در وحدت وجود طریقهای خاص است که عامه فقها و برخی از متصوّفه مانند علاءالدّوله سمنانی (المتوفی ۷۳۶) به سبب آن در مذهب او طعن‌ها کرده‌اند ولی بیشتر آرای عرفا و حکمای قرون اخیر از آن عقیده سرمایه گرفته و تقریباً کتب و آرای محیی‌الدّین مبنای اصلی تصوّف اسلامی از قرن هشتم تا عهد حاضر بوده است. وفات محیی‌الدّین در دمشق واقع شد و او را در صالحیه دمشق دفن کردند و هم اکنون مزار او معروف است و ظاهراً مراد مولانا از کان گوهر در این بیت: اندر جبل صالح کانیست ز گوهر زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم مدفن محیی‌الدّین و «صالح یا صالحه» تحریفی از صالحیه باشد. [۲]- مقصود «هدایه فی الفروع» می‌باشد که کتابی است در فقه به روش حنفیان تألیف شیخ الاسلام برهان‌الدّین علی بن ابی بکر مرغینانی حنفی (المتوفّی ۵۹۲) و این کتاب مطمح نظر بسیاری از علمای متقدّمین و متأخّرین قرار گرفته و شروح و تعلیقات و حواشی شتی بر آن نوشته اند. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به کشف الظنون، طبع اسلامبول، جلد دوم (صفحه ۶۴۸-۶۵۴) و این که مولانا کتاب هدایه را در دمشق خوانده مستفاد است از صدر این روایت افلاکی از قول مولانا «مرا در جوانی یاری بود در دمشق که در درس هدایه شریک من بود» و بنا به بعضی روایات کتاب هدایه را مولانا به فرزند خود سلطان ولد درس داده بود. [۳]– سند این گفتار آن است که کمال‌الدّین حسین خوارزمی در شرح مثنوی موسوم به جواهر الاسرار گوید «دیگر وقتی که حضرت خداوندگار در محروسه دمشق بود چند مدّت با ملک‌العارفین موحّد محقّق کامل الحال و القال شیخ محیی‌الدّین العربی و سیدالمشایخ و المحقّقین شیخ سعد‌الدّین الحموی و زبده السالکین و عمده المشایخ عثمان الرومی و موحّد مدقّق عارف کامل فقیر ربّانی اوحدالدّین کرمانی و ملک المشایخ والمحدثین شیخ صدرالدّین القونوی صحبت فرموده‌اند و حقایق و اسراری که شرح آن طولی دارد با همدیگر بیان کرده» و این سخن به واقع نزدیک است چه از مولانا که مردی متفحّص و طالب و جویای مردان خدا بود دور می نماید که مدّتی در دمشق اقامت گزیند و محیی‌الدّین را با همه شهرت دیدار نکند و از مقالات ولد چلبی در روزنامه حاکمیت ۱۳۴۵ قمری (مجموعه یادداشت‌ها و مقالات آقای کاظم زاده ایرانشهر) مستفاد است که مولانا در موقعی که با پدرش به شام وارد گردید محیی‌الدّین را زیارت کرد و هنگام بازگشت مولانا جلال‌الدّین پشت سر پدر می‌رفت محیی‌الدّین گفت سبحان الله اقیانوسی از پی یک دریاچه می رود.
390
13
آرای_مولانا_در_رباب‌نامه_سلطان_ولد.pdf
348
14
اگر می‌خواهید تفصیل سه شخصیت ممتاز یا سه مرحلۀ بزرگ طریق استکمالی مولوی را بدانید به سرگذشت احوال او از آغاز تا انجام، یعنی از ولادت تا وفات توجه کنید. مولوی حدود ۶۸ سال عمر کرد، ولادتش در بلخ روز ششم ربیع الاول از سال ۶۰۴ و وفاتش در قونیه از بلاد روم پنجم ماه جمادی‌الآخرۀ سنه ۶۷۲ هجری قمری واقع شد همان سال که نابغۀ فلسفه و ریاضی خواجه نصیرالدین طوسی وفات یافت. پدر مولوی، سلطان العلماء شیخ بهاءالدین محمد ولد فرزند حسین بلخی از بزرگان علما و عرفای ممتاز عصر خود بود که ظاهراً نسب خرقۀ تصوف به شیخ نجم الدین کبری متوفی ۶۱۸ ه‍ ق می‌رسانید. آباء و اجداد مولوی همه از مردم بلخ بودند که در آن روزگار یکی از کرسی‌های ایالت پهناور خراسان شمرده می‌شد. سلطان ولد فرزند نامدار مولوی در منظومۀ ولدنامه (ص ۲۱۸ طبع طهران) دربارۀ جدش بهاءالدین ولد گفته است: بود از شهر بلخ اباً عن جد در فضیلت نداشت عدّ و نه حدّ بهاءالدین ولد در حدود ۶۱۶ ه‍ ق که تازه آوازۀ هجوم مغولان به بلاد خوارزم به گوش می‌رسید با فرزندش مولوی که در آن تاریخ تقریباً۱۳ ساله بود و دیگر اعضای خانواده و جمعی از خدم و حشم به قصد زیارت بیت الله از بلخ سفر کرد. معروف است که چون در اثنای آن سفر به نیشابور رسید به زیارت شیخ عطار رفت و شیخ عطار نسخه‌یی از مثنوی «اسرارنامه» خود را که منظومۀ عرفانی اخلاقی در بحر هزج مسدس محذوف مقصور حدود سه هزار و سیصد بیت است و به این بیت آغاز می‌شود: به نام آن‌که جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد[۱] هدیه کرد و به بهاءالدین گفت «زود باشد که این پسر تو (یعنی جلال‌الدین مولوی) آتش در سوختگان عالم زند.»[۲] باری بهاءالدین بعد از سفر مکه در حوالی سال ۶۱۷ ه‍ ق گذارش به آسیای صغیر و کشور روم افتاد؛ در آن تاریخ که سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی ۶۱۶-۶۳۴ ه‍ ق آنجا سلطنت می‌کرد و وزیری نیک‌فطرت و عارف‌مسلک و دانش‌دوست به نام معین الدین پروانه (معین‌الدین سلیمان دیلمی متوفی ۶۷۵ ه‍ ق) داشت، که هم سلطان و هم وزیر دانشمندش هر دو گوهرشناس بودند و قدر آن مهمانان عزیز را نیکو می‌دانستند، و بدین سبب در تعظیم و تکریم و تهیۀ وسایل آسودگی و رفاه حال ایشان دقیقه‌یی کوتاهی و اهمال ننمودند، و به حسن خلق و صفا و خلوص ضمیر، عنقایی بلندپرواز را صید کردند که با پروبال همت در فضایی وسیع‌تر و برتر از آسمان‌ها بال گشاد و قاف تا قاف جهان علم و معرفت را زیر پر گرفت، و نردبان پایۀ مدارج کمال بشری را تا عنان آسمان و اوج عرش علیین بپیمود. نردبان‌هایی است پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گُرُه را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست اتفاقاً در آن تاریخ اوضاع ایران و به‌خصوص نواحی بلخ و بخارا و خوارزم و دیگر بلاد ماوراءالنّهر و خراسان در اثر هجوم شوم مغولان خراب و آشفته و درهم شده و مخصوصاً شهر بلخ در همان سال ۶۱۷ به سبب قتل عام و غارت آن طایفه وحشی خون‌خوار خالی از سکنه افتاده بود. باری حسن استقبال و پذیرایی گرم سلطان علاءالدین و وزیر دانشمندش معین‌الدین پروانه که بعداً از ارادتمندان خاص مولانا شده است؛ و خرابی اوضاع بلخ که وطن آبا و اجدادی بهاءالدین ولد و مولوی بود دست بهم داد و مجموع این احوال موجب اقامت بهاءالدین و خانوادۀ او در حوالی قونیه گردید؛ در ابتدا مدتی در شهر لارنده که در حدود ده فرسنگی جنوب شرقی شهر قونیه بوده است بودند آنگاه به عاصمۀ قونیه که در حدود ۴۵۰ کیلومتری جنوب شرقی استانبول است و در آن تاریخ پایتخت سلاجقۀ روم بوده است منتقل گردیدند. بهاءالدین در حوالی سنۀ ۶۲۸ ه‍ ق درگذشت و در همان سرزمین به خاک سپرده شد. [۱] مثنوى اسرارنامۀ عطار در طهران طبع شده است. [۲] تذکرۀ دولتشاه ص ۱۹۳ طبع لیدن.
401
15
گستره رمز در مثنوی مولانا.pdf
499
16
یک نوبت سلطانِ سعید رکن الدّین[۱]، در سرای خویش دعوتِ تمام فرموده بود. تمامتِ اکابر و مشایخِ آن عصر را طلب داشتند، قاضی سراج الدّینِ ارموی[۲]، مسندی را گرفته و شیخ صدر الدّین قنوی[۳]، مسندی دیگر و سیّد شرف الدّین[۴]، در پایۀ تخت و باقی اکابر در همدیگر تنگاتنک نشسته، ناگاه حضرتِ خداوندگار با اصحاب درآمد و سلام فرمود. روانی[۵] در میان سرای، گِردِ حوض بنشست، چندان‌که امیر پروانه مبالغه فرمود بالا نرفت. شیخ صدرالدّین روی به خداوندگار کرده، گفت: و مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَییءٍ حَیّ[۶]. حضرتِ خداوندگار فرمود: لا بَلْ، مِنَ اللهِ کُلُّ شَییءٍ حَی[۷]. چون حضرتِ خداوندگار بالای صُفّه نرفت تمامتِ مشایخ و اکابر به موافقت در صحنِ صُفّه آمدند. بعد از سِماط[۸] همان‌جا سماع کردند و ذوق و شوق که در گفت نیاید آن جایگه کردند، رِضْوانُ اللهِ عَلَیهِ اَجْمَعین. ———————- [۱] مراد از این پادشاه رکن الدّین قلج ارسلان معروف به قلج ارسلان چهارم از پادشاهان سلجوقی روم است که در ۶۵۵ به پادشاهی نشست و در ۶۶۳ کشته شد و به همین جهت او را در این کتاب (سلطان سعید) خوانده است و ناچار این واقعه در میان سال‌های ۶۵۵ و ۶۶۳ روی داده است که رکن الدّین قلج ارسلان هنوز در پادشاه بوده و چون مولانا جلال الدّین در روز یکشنبۀ پنجم جمادی الاخرۀ ۶۷۲ درگذشته این واقعه به تفاوت از ۱۷ تا ۹ سال پیش از مرگ وی روی داده است. [۲] قاضی سراج الدّین ابوالثنا محمود بن ابی بکر بن احمد ارموی شافعی از بزرگان حکمای قرن هفتم و از دانشمندان نامی آذربایجان بود، در ۵۹۴ ولادت یافت و پس از اینکه در آذربایجان کسب دانش کرد به آسیای صغیر رفت و در قونیه ساکن شد، در کشف الظنون رحلت او را در ۶۸۲ و ۶۸۹ ضبط کرده اما پیداست که ۶۸۹ نادرست است. [۳] قنوی ضبط دیگری از نسب قونیوی است. صدالدّین ابوالمعالی محمد بن اسحق بن محمد قونوی یا قونیوی از بزگان عرفان قرن هفتم ایران و معروف‌ترین شاگرد محیی الدّین ابن عربی بود و به جز تصوف در همۀ علوم زمان خویش دست داشت و با خواجه نصیرالدّین طوسی مفاوضات داشته و علامه قطب شیرازی از شاگردان او بوده. و با جلال الدّین محمد مولوی هم‌صحبت و هم‌نشینی بسیار داشته و هم در دمشق و هم در قونیه با یکدیگر معاشرت کرده‌اند. درگذشت ۶۷۲٫ [۴] این مرد از دانشمندان نامی زمان خود بوده و در مناقب العارفین چند جا ذکر او آمده است و از آنجا معلوم می‌شود که با سلطان رکن الدین قلج ارسلان و معین الدّین پروانه رفت و آمد داشته و مرد فرزانه و فقیه کاملی بوده. وی پس از رحلت مولانا جلال الدّین در ۶۷۲ درگذشته است. [۵] روان شد. [۶] بخشی از آیۀ ۳۰ سورۀ انبیاء: و هر موجود زنده‌ای را از آب آفریده‌ایم. [۷] نه بلکه، خداوند همه چیز را آفریده. [۸] سماط به معنی سفره است و بعد از سماط یعنی پس از غذا خوردن و بعد از آنکه سفره برچیده شد.
539
17
موسیقی در شعر مولانا.pdf
497
18
لا يوجد نص...
165
19
معنی اندر شعر جز با خبط نیست‌ چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست‌ خبط: در شب رفتن بدون دانستن راه و داشتن رهبر، بی‌نظمی در کار و فکر، اشتباه و خطا. قلاسنگ: این کلمه در فرهنگها به (فا) و (قاف) هر دو ضبط شده است، در نسخه‌ی موزه‌ی قونیه به (قاف) با دو نقطه‌ی خوانده می‌شود، در چاپ لیدن و شرح یوسف بن احمد مولوی و انقروی به (فا) و با یک نقطه است، شارحان مثنوی نیز آن را به (فا) و مطابق چاپ لیدن ضبط کرده‌اند و بعضی گفته‌اند که (قلا) به (قاف) و با دو نقطه، ترکی و به معنی فلاخن است. و آن آلتی است برای پراندن سنگ که در وسط آن ظرفکی است به شکل مستطیل که از نخ پنبه یا پشم یا ابریشم مانند پاشنه‌ی جوراب می‌بافند و از دو سوی درازی آن، دو ریسمان می‌بندند و سنگ را در آن ظرفک می‌نهند و دو سر نخ را می‌گیرند و به قوت به گرد سر چرخ می‌دهند و سنگ را به‌سوی هدف پرتاب می‌کنند.
689
20
زبان مولانا در مجالس سبعه.pdf
605