[خانوم ف ِ]
الذهاب إلى القناة على Telegram
«و اُمّید را آنقدر ادامه خواهم داد تا قلبم سرنوشت تمام نورها باشد.🪄» http://t.me/HidenChat_Bot?start=410202271
إظهار المزيد817
المشتركون
-324 ساعات
-37 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
817
در آخرین پناهگاه زمین، در انتهای جایی که روزی وطنم بود، دنیا یک کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
Repost from N/a
دیگر شعر تازه ای برایت نخواهم نوشت
شب هایی که واژه هایم
برای رسیدن به تو التماس می کنند.
شعر تازه ای برایت نخواهم خواند
شب هایی که دیوان حافظ را
به فال تو باز میکنم
هر بار خواستم بنویسم دوستت دارم
زود بود
و بعد
هر بار خواستم بنویسم دوستت دارم
دیر بود
و چقدر چشمهایت سیاه بود
آنقدر که
هر بار خواستم در آن دیده شوم
گم شدم
نمی توانم نگاهت کنم
میترسم انعکاس موهایم
در چشمانت
چیزی جز زنجیر نباشد
و برای نگه داشتن من
جنگ لازم نبود
زنی که سال ها با ترس خوابیده
نمی تواند زیاد دور شود
و من هر بار به جای بستن در
چراغی روشن کردم
تا اگر خواستی برگردی
راه را گم نکنی.
817
خیلی دلش میخواست با هم باشیم و هر دومان از تنهایی خلاص شویم، هر روز صبح با خیال راحت صبحانه بخوریم، از ایندر و آندر بگوییم، موقع رفتن دو دقیقه برای بوسههای مهربانانه وقت بگذاریم، بعد من بر درگاه بایستم که او مرا از پایین به بالا و از بالا به پایین ورانداز کند، اگر دکمهای باز مانده ببندد، و بعد با اخم جانانهای بگوید: «خیلی خب، برو.»
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
آیا او را کشته بودند و به خاک سپرده بودند که اینقدر از بوی خاک مست میشدم؟!
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
فکر کردم که تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است؛ گاهی پنج دقیقه دیر میرسی گاه زود، و بعد مسیر زندگیات عوض میشود. میتوانستی مرده باشی، و زندهای.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
شبیه قویی سفید بود که اصلا اینور و آنور را نگاه نمیکند، سر نمیچرخانَد، به چیزی که دوست ندارد توجه ندارد، خواب آب را نمیآشوبد، زیر زندگی آرام پا میزند، و تو فقط رفتنش را میبینی، با گردنی بلند و چشمهایی براق. سینهاش را جلو میداد گویی همهٔ هستیاش در سینهاش و قلبش است. نوکپنجه راه میرفت و با انگشتهاش نتهای هواهرا روی رانهاش مینواخت.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
