ar
Feedback
[خانوم ف ِ]

[خانوم ف ِ]

الذهاب إلى القناة على Telegram

«و اُمّید را آنقدر ادامه خواهم داد تا قلبم سرنوشت تمام نورها باشد.🪄» http://t.me/HidenChat_Bot?start=410202271

إظهار المزيد
817
المشتركون
-324 ساعات
-37 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
در آخرین پناهگاه زمین، در انتهای جایی که روزی وطنم بود، دنیا یک کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم. -تماماً مخصوص/عباس معروفی-

اینکه احسان و مهدی با هم ترکی ندارن یکی از بزرگترین باگ‌های خلقته. جدی!

Repost from N/a
دیگر شعر تازه ای برایت نخواهم نوشت شب هایی که واژه هایم برای رسیدن به تو التماس می کنند. شعر تازه ای برایت نخواهم خواند شب هایی که دیوان حافظ را به فال تو باز میکنم هر بار خواستم بنویسم دوستت دارم زود بود و بعد هر بار خواستم بنویسم دوستت دارم دیر بود و چقدر چشم‌هایت سیاه بود آن‌قدر که هر بار خواستم در آن دیده شوم گم شدم نمی توانم نگاهت کنم میترسم انعکاس موهایم در چشمانت چیزی جز زنجیر نباشد و برای نگه داشتن من جنگ لازم نبود زنی که سال ها با ترس خوابیده نمی تواند زیاد دور شود و من هر بار به جای بستن در چراغی روشن کردم تا اگر خواستی برگردی راه را گم نکنی.

101a58d4-ff42-4d41-b6f3-ae5c611b3d64.mp32.42 MB

فقط شغلی که توش دست و پای اجتماع تو حلقته می‌تونه از اضطراب اجتماعی نجاتت بده.

photo content

پنج صبح باید پاشم و خوابم نمی‌بره. چه غلطی کردیم ایرانی شدیم بابا.

فیروز_.mp36.23 MB

مثل سرزمین پدری‌ام بود، دوستش داشتم ولی ازش می‌گریختم.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-

خیلی دلش می‌خواست با هم باشیم و هر دومان از تنهایی خلاص شویم، هر روز صبح با خیال راحت صبحانه بخوریم، از این‌در و آن‌در بگوییم، موقع رفتن دو دقیقه برای بوسه‌های مهربانانه وقت بگذاریم، بعد من بر درگاه بایستم که او مرا از پایین به بالا و از بالا به پایین ورانداز کند، اگر دکمه‌ای باز مانده ببندد، و بعد با اخم جانانه‌ای بگوید: «خیلی خب، برو.»
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-

آیا او را کشته بودند و به خاک سپرده بودند که این‌قدر از بوی خاک مست می‌شدم؟!
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-

فکر کردم که تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است؛ گاهی پنج دقیقه دیر می‌رسی گاه زود، و بعد مسیر زندگی‌ات عوض می‌شود. می‌توانستی مرده باشی، و زنده‌ای.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-

می‌میرم براش برای واقعی.🫴🏻
می‌میرم براش برای واقعی.🫴🏻

«مرد روز.»
«مرد روز.»

The next three days/2010
The next three days/2010

روز خلقت نفرینی زن چه روزی بوده که هم باید نر نفهم رو تحمل کنه و هم آناتومی بدنش رو؟!

The Black Noodle Project - A Purple Memory.mp324.26 MB

photo content
+1

106542630.mp33.20 MB

شبیه قویی سفید بود که اصلا این‌ور و آن‌ور را نگاه نمی‌کند، سر نمی‌چرخانَد، به چیزی که دوست ندارد توجه ندارد، خواب آب را نمی‌‌آشوبد، زیر زندگی آرام پا می‌زند، و تو فقط رفتنش را می‌بینی، با گردنی بلند و چشم‌هایی براق. سینه‌اش را جلو می‌داد گویی همهٔ هستی‌اش در سینه‌اش و قلبش است. نوک‌پنجه راه می‌رفت و با انگشت‌هاش نت‌های هواهرا روی ران‌هاش می‌نواخت.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-