[خانوم ف ِ]
رفتن به کانال در Telegram
«و اُمّید را آنقدر ادامه خواهم داد تا قلبم سرنوشت تمام نورها باشد.🪄» http://t.me/HidenChat_Bot?start=410202271
نمایش بیشتر817
مشترکین
-324 ساعت
-37 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
817
خیلی دلش میخواست با هم باشیم و هر دومان از تنهایی خلاص شویم، هر روز صبح با خیال راحت صبحانه بخوریم، از ایندر و آندر بگوییم، موقع رفتن دو دقیقه برای بوسههای مهربانانه وقت بگذاریم، بعد من بر درگاه بایستم که او مرا از پایین به بالا و از بالا به پایین ورانداز کند، اگر دکمهای باز مانده ببندد، و بعد با اخم جانانهای بگوید: «خیلی خب، برو.»
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
آیا او را کشته بودند و به خاک سپرده بودند که اینقدر از بوی خاک مست میشدم؟!
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
فکر کردم که تقدیر مثل گلوله همیشه در راه است؛ گاهی پنج دقیقه دیر میرسی گاه زود، و بعد مسیر زندگیات عوض میشود. میتوانستی مرده باشی، و زندهای.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
شبیه قویی سفید بود که اصلا اینور و آنور را نگاه نمیکند، سر نمیچرخانَد، به چیزی که دوست ندارد توجه ندارد، خواب آب را نمیآشوبد، زیر زندگی آرام پا میزند، و تو فقط رفتنش را میبینی، با گردنی بلند و چشمهایی براق. سینهاش را جلو میداد گویی همهٔ هستیاش در سینهاش و قلبش است. نوکپنجه راه میرفت و با انگشتهاش نتهای هواهرا روی رانهاش مینواخت.
-تماماً مخصوص/عباس معروفی-
817
Repost from N/a
امیدوارم زودتر این چندتا مرحله رو آنلاک کنم
و زندگی مو بردارم برم به یه شهر کوچیک کنار دریا.
817
Repost from [خانوم ف ِ]
از شلوغی امروز هنوز درک دقیقی از موقعیت جغرافیاییم ندارم. نمیدونم اسمشو چی میذارید ولی تموم چیزی که از زندگی میخوام همینه.
