تشعشع.
الذهاب إلى القناة على Telegram
643
المشتركون
-324 ساعات
-67 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
642
اگه بخوام بگم چه حسی داشتم میشه گفت شرمندگی. آدمای دیگه رو نمیدونم اما من تو این مواقع خودم رو بابت اینکه از پس آروم کردنش بر نمیام سرزنش میکنم. شاید من همدردی بلد نیستم، شاید هم واژگان کافی برای ابرازش رو. شاید اگه یکم بیشتر با آدما وقت میگذروندم میتونستم یاد بگیرم چطور میشه غم رو تسکین داد یا ترس رو مهار کرد اما به هرحال اونجا چیزی که به چشم میومد «نتونستن» من بود. تنها کاری که از دستم برمیومد بودن بود، درحالیکه از درون، خودم رو شماتت میکردم؛ ترسیده بودم و درحال گشتن بین هزارتا کلمه، جمله و سناریوی مختلف که با بیانشون موقعیت رو آروم کنم. شاید صحنه خیلی جالبی نباشه. دو نفر که یه گربه خونی رو بغل کردن، یه خانم درحال گریه و یه آقا درحالیکه زانوهاشو بهم چسبونده، صاف نشسته و زل زده به ته جاده. با اینحال من اونجا بودم. بهش گفتم که راستشو بخوای منم بلد نیستم باید چیکار کنیم. منم هیچوقت همچین اتفاقی برام نیفتاده و ترسیدم. فقط میتونم با قطعیت بگم که کنارتم و هر اتفاق تلخ دیگهای بیوفته این تغییر نمیکنه. اما الان نمیدونم چیکار کنم که اون زنده بمونه یا تو گریه نکنی. فقط میدونم که همیشه تو جیبم دستمال کاغذی دارم. به نظرم خیلی بد میشه که تو این وضعیت بخوای آب دماغتم با سر آستینت پاک کنی و اون وسط گریه خندید. نفس گره شده من رها شد. راستشو بخواید، این یکی رو مامانم بهم یاد داده. چون آدما موقع گریه خیلی رو آب دماغشون حساس میشن. منم که بچه بودم همیشه وقتی پای آب دماغ میومد وسط، گریه کردن از یادم میرفت. درسته که خیلی همدلانه نیست و بیشتر یک جورایی بیشعورانهست ولی من عاشق امتحان کردن هر راهی هستم که بتونه گریه و استرس اون رو کاهش بده. کاملا داوطلبانه و فعالانه بیشعور هم میشم اگه این تنها راهحل ممکنه. آمبولانس و خدمات جادهای رسیدن. گربمون زنده موند. به من یدونه چسب زخم دادن که خودم بزنم رو دستم. جز چندتا تصویربرداری برای رد شدن احتمال خونریزی داخلی و شکستگی کار خاصی تو بیمارستان نداشتیم. رادا بیشتر از من چسب زخم لازم داشت. به اون چسب زخم اردکی دادن ولی به من چسب زخم معمولی. میخواستم اعتراض کنم اما قول داد وقتی رفتیم خونه چسب زخم دایناسوری مورد علاقش رو برام بیاره. ما دیگه تو شروع فصل سرما ماشین نداریم. (فعلا) اما مهم نیست. همین که چسب زخم دایناسوری و دوتا گربه مهربون (یکمی زخمی) و یه خونه داریم که توش میتونیم رو زخمای هم دیگه چسب بزنیم کافیه.
642
دیشب برای جفتمون خیلی سخت بود. نزدیک بود تصادف کنیم. ماشین به فنا رفت. و یکی از گربههامون خیلی زخمی شد. اما اون بیشتر از من ترسیده بود؛ منم ترسیده بودم اما اون خیلی بیشتر. جوری که گربه رو تو بغلش گرفته بود و کنار جاده گریه میکرد و هرکاری میکردم آروم نمیشد. فکر میکرد گربمون داره میمیره و از اونطرف ماشینی که وسایل جدیدمون داخلش بود... تا حالا شده سعی کنید بچهی شیرخوارهای که دلدرد داره رو آروم کنید؟ اصلا آروم نمیشه. هرطوری بغلش کنید، راه برید، بشینید، رو پاهاتون بذاریدش، برعکسش کنید، شیر بدید، آبجوش بدید، دست بزنید، جغجغه بچرخونید، آروم نمیشه و شما مستاصلید. اونم آروم نمیشد و من مستاصل بودم. منی که خودم زانوهام سست شده بود و بدنم از شوک حادثه هنوز رعشه داشت. دلم میخواست بشینم کنار جاده و خودم هم گریه کنم اما آدمها تو مواقع خطر نسبت به عزیزانشون وظیفهشناستر میشن. اگه من اونجا بودم که از اون محافظت کنم پس باید ترس رو هل میدادم عقب، غم رو هل میدادم عقب، حتی مرگ رو هل میدادم عقب... چون اون به محافظت من احتیاج داشت.
642
چای روی میزه، خونه کمی بوی وایتکس و شوینده گرفته. ماشین لباسشویی راجع به لباسهایی که به زور تو حلقش فرو کردم داره غرغر میکنه. و من، پاهام رو روی هم انداختم و تو فضای مجازی ول میچرخم. دینگ! مامان عکس جدیدی از خودش داخل گروه خانوادگی ارسال کرده. عکس رو باز میکنم. لبخند بزرگی روی لبشه، لیوان چای رو با یه دستش گرفته و دست دیگش زیر چونشه. چینهای گوشه چشمش اینبار عمیقتر و واضحترن. به خاطر نوره، مگه نه؟ اینطور نیست که مادر قشنگ و مهربون من پیر شده باشه. نه. دستم رو روی صورتش میکشم، تصویر حرکت میکنه. دلم برای بوی مادرم تنگ شده. بچه که بودم، وقتی لباسهای مامان رو تا میکردم همیشه بهش میگفتم مامان اینا بوی تو رو میده. بعد خودش با تعجب لباسا رو جلوی بینیش میگرفت و میگفت واقعا؟ بوی بدیه؟ میگفتم نه. شبیه بوی یه عطر خاصه. واقعا هم بود. بدبو نبود، انگار یه عطر خاصی بود که آدم رو آروم میکرد. از اینکه خونه خیلی نزدیکه. همین جاهاست! اما الان اون عطر رو ندارم. خونه خیلی دوره. مادر وقتی میخنده گوشه چشمش چین عمیق میخوره، مثل قلب من. یکی از بزرگترین حسرتهای زندگیم اینه که چرا خجالت میکشیدم از اینکه بغلش کنم؟ از اینکه ببوسمش؟ چرا زل نزدم توی چشماش و نگفتم دوسش دارم... ناخودآگاه پاهام رو از روی میز برمیدارم و صاف میشینم. چشمای مامان داخل تصویر روی من زوم شدن. گریه نمیکنم.
642
ده دقیقه توالت شستم، بابتش یک ساعت دوش گرفتم. غذا درست کردم و ظرف شستم، دو دست لباسم کامل کثیف و بدبو شد. امروز تصمیم داشتم استراحت کنم و در کنارش خونه رو هم مرتب کنم، کل صبحم صرف تمیز کردن و انجام دادن کارایی شد که اصلا به چشم نمیومد! مامان دورت بگردم تو همه این کارا رو تو خونه تنهایی انجام میدادی، درحالیکه هیچ اسمی روش نبود.
642
قبلترها فکر میکردم مقوله دوست داشتن رو، کمیت وقت گذروندن کنار هم اثبات میکنه. دائما باهم در تماس بودن، همواره در دسترس همدیگه بودن، باهم بیرون رفتن، باهم تو خونه موندن. قبلترها زندگی خیلی سخت بود چون ما بزرگسالیم و باید بیرون از خونه کار کنیم. چون ما ساعتهای زیادی رو دور از همدیگه میگذرونیم. چون من برای تمرکز بیشتر نمیتونم از تلفن همراه استفاده کنم. چون او شغلش ارتباطی با تلفن همراه نداره و در دسترس نیست. قبلترها از هم دلخور میشدیم. «تو موقع کار من رو فراموش میکنی.» «تو کارت رو به من ترجیح میدی!» جدیدا اما فکر میکنم که هر مرحله از زندگی، سبک روابطش فرق میکنه. وقتی بچه بودیم، سبک دوستیهامون با امروز خیلی فرق داشت. همدیگه رو زیاد میدیدیم؛ دائما در تماس بودیم. راجع به ریز و درشت زندگی باهم صحبت میکردیم اما الان؟ با بدبختی باید تقویم رو زیر و رو کنیم تا یک روز خالی مشترک برای دیدار کوتاه یک ساعته پیدا بشه. دوستی هنوز محکمه، هنوز قابل اتکاست، اما متناسب با مدل زندگی، تکامل پیدا کرده تا زنده بمونه. عشق هم همینطور. ما دیگه شبیه نوجوونیمون نیستیم. ما نمیتونیم شبیه نوجوونها به قرارهای عاشقانه برسیم. قبضهای آخر ماه و پروژههای دانشگاهی روی هم تلنبار شده این فرصت رو به هیچکدوممون نمیدن. جدیدا وقتهایی که میام چای بخورم آنلاین میشم، بهش پیام میدم. از خودم ویدئو مسیج میگیرم یا ویدئو مسیجهاش رو میبینم. وسط کار ناگهان تلفن داخل جیبم ویبره میره، نگاه میکنم. «خسته نباشید در کنار یه قلب قرمزه.» لبخند میزنم. همین نشونههای کوچیک از به یاد هم بودن حتی وقتهایی که دوریم، تو بزرگسالی نجاتدهندست. گرم نگه داشتن شام شب، وقتی زمان برگشتنمون به خونه یکی نیست نشونه توجهه. گرفتن مرخصیهای کوتاه ساعتی کمیاب و دست نیافتنی (!) برای وقتهایی که حال یکیمون خوب نیست، شفا دهندست. و برای یه بزرگسال که داره تو فشار دریای مسئولیت و تنهایی و روزمرگی غرق میشه، همین که بدونه حتی تو سختترین مواقع هم کاملا خارج از محدوده توجه و دقت مهمترین آدمهای زندگیش نیست کافیه.
