Out of Distribution
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
2 811
المشتركون
+524 ساعات
+307 أيام
+19230 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+14
في 0 قنوات
أغسطس '26
+250
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+201
في 8 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+135
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '26
+50
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+19
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+11
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+102
في 2 قنوات
Get PRO
يناير '26
+118
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+112
في 6 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+79
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+187
في 6 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+63
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+32
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+69
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+189
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '25
+183
في 4 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+61
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+128
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+149
في 4 قنوات
Get PRO
يناير '25
+392
في 5 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+158
في 4 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+194
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+254
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+99
في 2 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+93
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+50
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+43
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+28
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+40
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+29
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+32
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+73
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+170
في 2 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 03 سبتمبر | +5 | |||
| 02 سبتمبر | +6 | |||
| 01 سبتمبر | +3 |
منشورات القناة
من مقداری خسته شدم. بارها شده پرسش شده چرا ریاکشنهای کانال رو باز نمیگذاری؟ ما پاسخ دادیم به علت پدیدگی بردگی فالوئرها. واژههای فالوئر و فالوشونده واژههای دقیقی برای توصیف شبکههای اجتماعی نیستند. شما یک صفحهای در فضای مجازی میسازید و شروع به گرفتن فالوئر میکنید. فکر میکنید شمایید که دارید فالوئر جذب میکنید و روی اونها تاثیر میگذارید اما در خیلی از موارد هویت شما دیگه وابسته به اون فالوئرها میشه. در واقع عوض این که این شما باشید که فالوئرها رو به یک جهتی بکشید، این فالوئرها هستند که شما رو به جهتهای مختلف هل میدن. شما دیگه در این جا برده فالوئرها هستید و هویتتون بیشتر به فالوئرهای پشت سر تعریف میشه. و وای به روزی که اجرا آنقدر طول بکشه که بازیگر نقشش رو با خودش عوضی بگیره.
من مدتیه که حس میکنم دارم در دام خودم گرفتار میشم. مقداری هم از دست مردم خستهایم البته. رابطه من و کانال بیشتر از این که کانال رو در دست من قرار بده داره من رو در دست کانال قرار میده. و من نمیخوام ته هویتم همین کانال باشه. نمیخوام ته چیزی که میشم این باشه که هر روز موروثی بیاد بهم بگه میکروبلاگر. قبل از این هم ایامی بوده که ننوشتم. ولی اکثر اون ایامها نمیتونستم بنویسم یا حال نداشتم بنویسم. امروز اما از این هویتی که دارم خوشم نمیاد. از بیفایدگی که برای خودم و بقیه دارم و نمیتونم مثل سابق به کانال لبخند بزنم. از این که کار مهمی دارم نمیکنم. از طرفی فکر میکنم کانال هم مسیر لذت من رو دستکاری کرده. میترسم بیشتر و بیشتر درگیر دوپامین سریع پست گذاشتن و سریع بازخورد گرفتن بشم. و از همه بدتر به آدم حس مولدبودن میده. کانال به من حس فایده میده بیآنکه فایدهای در کار باشه.
در برابر این وضع، سه راه هست. میشه ادامه داد و ندیده گرفت؛ این دروغه . میشه کانال رو برای همیشه بست و این فرار و تسلیمه. و راه سومی هم هست: عصیان اندازهدار. به این منظور طبق فکرهایی که از قبل کردیم، تصمیم گرفتم که فعلا به مدت سه هفته در کانال چیزی ننویسیم. یعنی از ساعت ۲۴ امشب تا روز شنبه ۲۸ شهریور. دلم میخواد در این بازه بیشتر آزاد باشم و ریواردهای تاخیریتر رو تجربه کنم. دلم میخواد آزادتر یاد بگیریم و انجام بدم، فارغ از این که فکر تبدیل چیزی که یاد میگیرم به پست تو ذهنم باشه. دوست دارم عمیقتر بدون فرض وجود کانال کار عمیق کنم این چند وقت. ممکنه فکر بشه چرا دارم اینجا مینویسم این رو. چرا خودم قول درونی نمیذارم. ماجرا اینه که فکر میکنم اولا اینجوری مستحکمتر میتونه باشه. اگر پستی نوشتم جریمهاش اینه که هر کی میتونه از من جریمهای طلب کنه. و دوما این خودش بخشی از روایت روی خود کاناله. روح خبیثی که پشت این کانال به وجود میتونه بیاد گاه با در سر کوفتنش میتونه رسوا بشه. والبته آدم باید مواظب باشه اعترافکننده نشه که از اعترافش سن ساخته. گروه پشت هم همچنان بازه و ملت هم بحث میکنند.
امیدوارم بهتر بشه. آدم گاهی رسالتش رو گم و بعدش فراموش میکنه. آزادی فضیلتی است بیتوصیف. و آزادی از خود که خود چیست.
| 2 | دو تا ایرانیالاصل هم در این فهرست هستند: علی قدسی و آزالیا میرحسینی
علی قدسی که به عنوان رهبر اومده مدیرعامل data bricks هست. دیتابریکس کمک میکنه که دیتاهای یک شرکت به صورت امن و ساختارمندتری در دسترس ایجنتها قرار بگیرند. آزالیا میرحسینی هم به عنوان نوآور آورده شده. میرحسینی قبلا در گوگل کار میکرده و رو ابزاری کار کرده بوده که با استفاده از AI به طراحی چند نسل از چیپهای TPU گوگل کمک کرده بوده. حالا رفته شرکت خودش به نام Ricursive Intelligence رو زده. انگیزهشون اینه که الان اول چیپ رو طراحی میکنیم و بعد مدل روش سوار میشه، حالا چه میشه که فرآیند طراحی چیپ برای یک مدل کاملا خودکار باشه و ظرف چند روز صورت بگیره؟ الان compute عقبتر از intelligence داره میاد اگر بتونیم این کار رو کنیم اون وقت میتونیم compute رو هم جلو بندازیم و اون خودش intelligence رو هم جلوتر میاره و قس علی هذا | 1 160 |
| 3 | تایمز از سال ۲۰۲۳، هر سال لیست صد نفر تاثیرگذار در AI رو بیرون میده. امهفته هم به روال سابق یک فهرست صد نفره بیرون داده. تایمز هر سال این آدما رو در چهار دسته، دستهبندی میکنه:
رهبرها: آدمهایی که قدرت اجرایی رو در سازمانها و شرکتهای بزرگ AI دارند. اینها لزوما مخترع یک چیز تازه نیستند؛ مهم اینه که منابع، سرمایه، آدم، زیرساخت و جهت یک سازمان بزرگ رو کنترل میکنند مثل آلتمن
نوآوران: کسایی که با AI یک چیز تازه یا کاربرد تازه ازش میسازن مثل سازنده کرسر
شکلدهندگان: این آدما لزوما AI نمیسازن یا با AI چیزی نمیسازن ولی قواعد بازی و نحوه واردشدن AI به جامعه رو میچینند مثل برنی سندرز
اندیشمندان: آدمایی که رو ما تاثیر میذارن چطور AI رو بفهمیم و درباره آینده و پیامدهاش چطور فکر کنیم مثل ایلیا ساتسکیور
لینک:
https://time.com/collection/time100-ai/2026/ | 1 099 |
| 4 | موازنه منفی برای ایران همیشه کار نمیکنه. مثال؟ جنگ جهانی دوم
شهریور امسال ۸۵امین سالگرد حمله متفقین و اشغال ایرانه؛ اتفاقی که به نظر بزرگترین شکستهای سیاست خارجی پهلوی اول محسوب میشه. برای فهمیدن داستان باید کمی عقبتر بریم. در دهه ۱۳۱۰، رضاشاه تحت تاثیر تجربه دوره قاجار دنبال این بود که وابستگی ایران به انگلیس و شوروی رو کمتر کنه و برای همین به آلمان به چشم یک «نیروی سوم» نگاه میکرد. روابط اقتصادی و فنی ایران و آلمان خیلی گسترش پیدا کرد و آلمانیها تو پروژهها و صنایع مختلف ایران حضور قابل توجهی پیدا کردند. این سیاست تو اون مقطع لزوما سیاست بدی هم نبود؛ ایران داشت سعی میکرد بین دو قدرت سنتی اطراف خودش موازنه ایجاد کنه. با شروع جنگ جهانی دوم در ۱۳۱۸، ایران رسما اعلام بیطرفی کرد. این تصمیم هم تو اون مقطع تصمیم معقولی بود؛ ایران نه توان حضور تو یک جنگ جهانی رو داشت و نه دلیلی وجود داشت که خودش رو وارد یک جنگ اروپایی کنه.
اما وضعیت تو تابستون ۱۳۲۰ ناگهان عوض شد. آلمان به شوروی حمله کرد و از این لحظه ایران دیگه یک کشور حاشیهای جنگ نبود. انگلیس تو جنوب ایران حضور و منافع نفتی عظیمی داشت، شوروی تو شمال ایران بود و راهآهن سراسری ایران هم میتونست خلیج فارس رو به شوروی وصل کنه. یعنی جغرافیای ایران یکشبه تبدیل شده بود به یکی از داراییهای مهم جنگ. به نظر اشتباه اصلی رضاشاه از همینجا شروع شد: حکومت همچنان سعی کرد سیاست بیطرفی قبلی رو ادامه بده، در حالی که محیط اطرافش کاملا عوض شده بود. ظاهرا تو تهران هنوز این امید وجود داشت که بشه با وقتکشی ایران رو بیرون جنگ نگه داشت؛ و شاید هم این تصور وجود داشت که اگر آلمان با همون سرعت اولیه پیشروی کنه، ممکنه به قفقاز برسه و موازنه دوباره تغییر کنه. مشکل اما این بود که برای انگلیس و شوروی، دیگه مسئله فقط بیطرفی ایران نبود. اونها به مسیر ایران احتیاج داشتند. شوروی درگیر یک جنگ موجودیتی شده بود و انگلیس هم نمیخواست نفت جنوب ایران یا راه ارتباطی خلیج فارس به شوروی در معرض خطر قرار بگیره. بنابراین اینکه تهران بگه «من بیطرفم» لزوما باعث نمیشد لندن و مسکو هم بگن «خیلی خب، پس کاری به کارت نداریم.» اینجا شاید سیاست بهتر این بود که ایران خودش زودتر تصمیم میگرفت. نه لزوما اینکه همون روز به آلمان اعلان جنگ کنه، بلکه بهصورت عملی به سمت متفقین میچرخید: اجازه ترانزیت کالا و تجهیزات از خاک ایران رو در قالب یک قرارداد میداد و در عوض تضمین استقلال و تمامیت ارضی، محدودیت حضور نیروهای خارجی، کمک اقتصادی و نظامی و خروج نیروها بعد از جنگ رو مطالبه میکرد. چون اتفاق تلخ اینه که متفقین در نهایت تقریبا همون چیزهایی رو که میخواستند از ایران گرفتند؛ راهآهن، بنادر، جادهها و مسیر ترانزیت ایران در اختیار جنگ قرار گرفت، اما این بار نه از طریق یک معامله از موضع اختیار، بلکه بعد از اشغال کشور و کنار رفتن رضاشاه.
و به نظرم این فقط یک بحث تاریخی نیست. مشابه همین خطای فکری رو هنوز هم تو بعضی رجال سیاسی فعلی میشه دید: اینکه فکر میکنند اگر یک کشور وسط رقابت قدرتهای بزرگ اعلام بیطرفی کنه، قدرتهای درگیر هم متقابلا کاری به کارش ندارند. در حالی که روابط بینالملل اینطوری کار نمیکنه. قدرتهای بزرگ لزوما بر اساس موضعی که شما درباره خودتون اعلام میکنید تصمیم نمیگیرند؛ بر اساس جغرافیا، منابع، مسیرهای ترانزیتی، ظرفیت نظامی و اهمیتی که شما برای رقابتشون دارید تصمیم میگیرند. بیطرفی وقتی معنی پیدا میکنه که یا قدرت کافی برای تحمیلش داشته باشید، یا اونقدر برای دو طرف مفید باشید که حفظ بیطرفیتون به نفعشون باشه، یا با دیپلماسی و ائتلافهای حسابشده برای نقضش هزینه ایجاد کرده باشید. صرف اینکه روی کاغذ بنویسید «ما تو این دعوا طرف هیچکس نیستیم» تضمین نمیکنه که دعوا هم طرف شما نیاد.
شاید مهمترین درس شهریور ۱۳۲۰ همین باشه: شما میتونید نسبت به یک جنگ بیطرف باشید، اما ممکنه اون جنگ نسبت به شما بیطرف نباشه. | 959 |
| 5 | لا يوجد نص... | 865 |
| 6 | خبرنگار تایمز دو هفته رفته در openai نشسته و یک گزارش از مصاحبه با سم آلتمن و همچنین بقیه ملت opena آماده کرده. به طور خلاصه نکات مهمش اینا هستند:
- خود آلتمن صریحا قبول کرده که openai از انتروپیک عقب افتاده. آلتمن اذعان میکنه که ما در دو جهت product و pretraining research عقبتر از جایی هستیم که میخواستیم باشیم. برای مثال انتروپیک زودتر به ذهنش زد که AI رو ببره در قالب Coding Agent و Claude Code رو ساخت و این شکلی از OpenAI جلو افتاد. نکته ریزی که آلتمن میگه اینه که مساله این نبود که مدلهای openai در بنچمارکهای کدزنی ضعیف بودند، اتفاقا مدل خوب داشتند ولی مشکل این بود که مدل خوب با Coding Agent خوب یکی نیست. این همون بحث هارنسه. مدل فقط موتوره. بخش بزرگی از توانایی محصول در اطراف مدل رخ میده.
- پیرو قبلی حالا آلتمن هم اذعان میکنه فهمیده که آینده AI چت بات نیست بلکه Agent عه و خود آلمتن هم میگه من در یک ماه گذشته ChatGPT رو گذاشتم کنار و فقط با Codex کار میکنم.
- مدل بعدی که OpenAI داره روش کار میکنه Astra نام داره. در یکی از دموهاش شانزدهتا ایجنت یک مسئلهی ریاضی در سطح پژوهشی رو بین خودشون تقسیم میکنند، زیرمساله میسازند، هماهنگ میشن و در پایان یک اثبات تولید میکنند. خود آلتمن میگه انتظار داره آسترا اولین مدلی باشه که یک دانش یا چیز جدید رو کشف/اختراع میکنه.
- آقای Jakub Pachocki که دانشمند اوپن ای آی هست گفته که هدفشون برای امسال این بوده که بتونن کار یک پژوهشگر جونیور رو خودکار کنند و الان تونستند بنچمارکهای داخلیشون رو رد کنند.
- درباره حادثه خرابکاری ایجنتشون در هاگینگ فیس هم حرف زدند و گفتند بعد از اون اتفاق براشون مهم شده که حتما عاملهایشون رو امنتر کنند. هر چند با خروج عمده نیروهای Safety از شرکت کارشون سخت شده.
- معتقدند که بسیار نزدیکند به AGI. طوری که آلتمن انتظار داره تا پایان ۲۰۲۶ OpenAI یک سیستم داخلی داشته بشه که خودش حاضر باشه اون رو AGI بنامه.
- اعتراف کردند که کار کردن روی چند پروژه موازی مثل Sora و اینها اشتباه بوده و حالا عقب نشینی کردند و قصد دارند روی همون Agent تمرکز کنند.
لینک:
https://time.com/article/2026/08/26/openai-sam-altman-interview | 1 463 |
| 7 | در چند هفته گذشته یک سایتی با نام Hanover Institute for Public Policy ظاهر شده که ادعا میکنه یک اندیشکده آمریکایی هست. بعد در حد فاصل ۶ تا ۱۴ آگوست ۱۲۴ گزارش با حجم ۵۶۰ هزار کلمه تولید کرده و گذاشته رو سایت. موضوع محتواهاش چیه؟ اسراییل. آیا اسراییل داره در غزه نسل میکشه؟ آیا اسراییل در سیاست آمریکا دست میبره و از این قبیل کارها. نکته جالب اما اینه که وقتی میرید یک گزارشش رو باز میکنید خیلی و شیک تمیز برای LLMها آماده اش کرده. سکش بندی زیبا (به طوری که خوب chunk شه)، ارائه رفرنس و دلیل و مدرک (که البته به درد عمهشون میخوره) و البته سوالها و تیترها رو جوری نوشته که شبیه به امبدینگ کوئری زدنهای LLMها در بیاد و توسط GPT و Claude و اینها حتما استخراج بشه. این کارشون هم حالا دو تاثیر داره اول در حال فعلی وقتی شما از GPT سوالات مشابه رو میپرسید رتریو اونها رو خراب میکنه و دوما در آینده اگر این منابع برن در دیتاست آموزش کراول شده از اینترنت خود دانش پایه مدل رو هم خراب میکنه. حالا رسانههای غربی مثل گاردین هم دادشون دراومده از این حرکت اسراییلی.
لینک:
hanoverinstitute.com/ | 1 107 |
| 8 | درباره جانداری و خنثینبودن ابزارها
این جمله از اودیسه هومر میاد. اودیسئوس به پسرش تلماخوس میگه سلاحها رو از تالاری که خواستگاران پنهلوپه در آن مشروب میخورند جمع کند. اگر پرسیدند چرا، بهانه بیاورد که ممکن است مست شوند، دعوا کنند و چون شمشیر دم دستشان است کار به خونریزی بکشد. جمله جمله عمیقیه. حرفش این نیست که آدمهای خشن از سلاح استفاده میکنند بلکه حرفش اینه که همین که سلاح در دسترس باشد، خودش وسوسهی استفاده از آن را ایجاد میکنه. اگر عمیقتر و دقیقتر بخوایم بگیم ابزار فقط ابزار یک نیت از پیش موجود نیست بلکه ابزار میتونه گاها خودش نیت رو تغییر بده. یا بهتر بگیم، ابزار موجودیتی خنثی نیست، شما ممکنه فکر کنید این منم که زنده ام و نیت دارم و ابزار بیجانه در حالی که اتفاقا ابزار هم میتونه نیت و رفتار شما رو دستکاری کنه.
حالا این ابزار الزما شمشیر و تفنگ و سلاح نیست. میتونه موبایل باشه. موبایل فقط ابزاری نیست که وقتی تصمیم گرفتم از اون استفاده کنم سراغش برم خود حضور موبایل میل به استفاده ازش رو میسازه. گوشی روی میزه، نوتیفیکیشن میاد، صفحه روشن میشه و ناگهان کاری را انجام میدم که چند ثانیه قبل اصلا قصدش رو نداشتم: اینستاگرام رو باز میکنم تلگرام رو چک میکنم یک ویدئو میبینم و بیست دقیقه بعد هنوز اونجام. یا مثلا فرض کنیپ با کسی بحثتون شده. اگر موبایل همراهتون نباشه شاید چند ساعت بگذره آرام بشیم و بعد صحبت کنیم. اما وقتی واتساپ جلوی دستتمونه امکان فرستادن یک پیام تند فقط سه حرکت فاصله داره. و ابزار میتونه خیلی چیزها باشه. میتونه قدرت باشه، میتونه پول باشه میتونه حتی همین کانال باشه. و البته ابزار میتونه صرفا منفی هم نباشه. چه بسا یک ابزار مثبت در کنار شما قرار داشته باشه و نیت شما رو به کارهای مثبت بکشونه.
#فرامتن | 1 111 |
| 9 | این جمله از اودیسه هومر میاد. اودیسئوس به پسرش تلماخوس میگه سلاحها رو از تالاری که خواستگاران پنهلوپه در آن مشروب میخورند جمع کند. اگر پرسیدند چرا، بهانه بیاورد که ممکن است مست شوند، دعوا کنند و چون شمشیر دم دستشان است کار به خونریزی بکشد. جمله جمله عمیقیه. حرفش این نیست که آدمهای خشن از سلاح استفاده میکنند بلکه حرفش اینه که همین که سلاح در دسترس باشد، خودش وسوسهی استفاده از آن را ایجاد میکنه. اگر عمیقتر و دقیقتر بخوایم بگیم ابزار فقط ابزار یک نیت از پیش موجود نیست بلکه ابزار میتونه گاها خودش نیت رو تغییر بده. یا بهتر بگیم، ابزار موجودیتی خنثی نیست، شما ممکنه فکر کنید این منم که زنده ام و نیت دارم و ابزار بیجانه در حالی که اتفاقا ابزار هم میتونه نیت و رفتار شما رو دستکاری کنه.
حالا این ابزار الزما شمشیر و تفنگ و سلاح نیست. میتونه موبایل باشه. موبایل فقط ابزاری نیست که وقتی تصمیم گرفتم از اون استفاده کنم سراغش برم، خود ح میل به استفاده را میسازد. گوشی روی میز است، نوتیفیکیشن میآید، صفحه روشن میشود، و ناگهان کاری را انجام میدهی که چند ثانیه قبل اصلاً قصدش را نداشتی: اینستاگرام را باز میکنی، تلگرام را چک میکنی، یک ویدئو میبینی و بیست دقیقه بعد هنوز آنجایی. | 1 |
| 10 | وقتی Nvidia از زیرساخت به اکوسیستم حمله میکند
اخبار جالبی به گوش میرسه. گویا Nvidia در حال خرید HuggingFace به ارزش ۱۲.۹ میلیارد دلاره. نکته بازی اینه که nvidia و hf دو سیر کاملا مقابل یک طیف هستند. nvidia رسالت اصلیش تا الان روی چیپهای سخت افزاری بوده در حالی که hf در بالاترین لایهها اونم در یک فضای اوپن سورس نقش github رو برای توسعه دهندگان هوش مصنوعی داشته. حالا این حرکت nvidia رو میشه با این استعاره شبیه سازی کرد: اگر Nvidia قبلا زمین و کلنگ و بیل تب طلای AI را میفروخت؛ حالا میخواد خود بازارچهای رو هم که معدنچیها در آن جمع میشوند بخره. در واقع انگار انویدیا میخواد از یک شرکت سختافزاری به سمت مالکیت استک AI حرکت کنه.
حالا چرا اصلا این اتفاق داره میافته؟ در چند وقت اخیر هر کدوم از شرکتهای گوگل و انتروپیک و امازون و openai دارند روی چیپهای اختصاصی خودشون کار میکنند تا میزان وابستگیشون رو به nvidia کم کنند. در این شرایط انویدیا هم مجبوره یک تک به اونور قلمرو بزنه. از طرف دیگه تب open models ها هم داره بالا میگیره. شرکتها دیگه نمیخوان api مثلا openai رو بخرن بلکه میخوان مدلهای اوپن سورس رو دپلوی کنند. در این شرایط nvidia اگر هاگینگ فیس رو داشته باشه میتونه چیپ بیشتری هم بفروشه. در واقع اگر hf رو بشه توسعه داد طوری که هر کی خواست مدل اوپن سورسی دپلوی کنه بیاد رو هاگینگ فیس یک دکمه بزنه و تمام اون وقت nvidia میتونه ببره.
در طرف مقابل اما یک سری پیچیدگیهای دیگه هم وجود داره. تا الان یکی از مهمترین ویژگیهای مثبت هاگینگ فیس در رشدش این بود که یک بازیگر خنثی بود و به هیچ غولی وابستگی کامل نداشت. برای همین هر کسی میومد مدلش رو اونجا قرار میداد. الان تو Hugging Face هم Nvidia هست، هم AMD، هم Intel؛ هم Qwen، هم DeepSeek، هم Google، هم Microsoft، هم هزاران پروژه مستقل. اگر صاحب فروشگاه Nvidia شود، AMD قاعدتا باید فکر کنه آیا واقعا میخواهم اکوسیستم نرمافزاریام رو روی پلتفرم رقیب اصلیام بنا کنم؟
لینک:
https://techcrunch.com/2026/08/26/nvidia-closes-in-on-hugging-face-acquisition/ | 1 034 |
| 11 | شما هر وقت یک اثر رو میبینید غافل میشید که ۸۰ درصد اون اثر کانتکسش از زندگی سازندهاش میاد. جان اشتیان بک هم به همین منوال شخصیت جالبیه. در کالیفرنیا زاده میشه، بعد میره استنفورد شروع به تحصیل ادبیات میکنه. بعد در اواخر بدون این که مدرک دریافت کنه ولی میکنه میره نیویورک خبرنگار میشه. اونجا شکست میخوره و برمیگرده کالیفرنیا نقشهای کارگر ساده و میوهچین و ... رو برمیداره. بعدش میشه پاسبان و سرایدار خونه و این جا فرصت نوشتن پیدا میکنه و آثار معروفش رو مینویسه.
مسیر سیاسی اشتاینبک هم به همین اندازه جالبه. در دههی ۳۰ گرایشهای چپ، کارگری و روزولتی پررنگی داشت و تقریباً تمام آثار مهم اون دورهاش دربارهی آدمهای فرودست، کارگرها و قربانیهای نظام اقتصادیه. اما کمونیست حزبی نبود. بعدها با سفر به شوروی و اروپای شرقی به یک ضدکمونیست جدی تبدیل شد و کار حتی به جایی رسید که در دههی ۶۰ از جانسون و برای مدتی از مداخلهی آمریکا در جنگ ویتنام حمایت کرد؛ موضعی که خیلی از طرفدارهای قدیمی و چپش رو شوکه کرد. با این حال هیچوقت به معنای متعارف کلمه یک راستگرای اجتماعی نشد و تا آخر عمر در مسائلی مثل فقر، نژادپرستی و نابرابری تقریباً همان چپ روزولتی باقی موند | 978 |
| 12 | من ترجمه پرویز داریوش از این کتاب رو خوندم. دو کلمه داشت که معنیشون رو نمیفهمیدم و برام جالب بود. یکی گاس بود و یکی هم فعل شنگیدن.
گاس به معنای شاید/ممکنه است. مثلا "گاس بیاد" یعنی "شاید بیاد".
شنگیدن هم یعنی سر و گوش جنبیدن و به هوس افتادن. مثلا "داره میشنگه" یعنی سر. و گوشش داره میجنبه. | 916 |
| 13 | ما وقتی دبیرستان بودیم و مجبور بودیم برای امتحان یا کنکور، تاریخ ادبیات بخونیم، مدام این اسم این کتاب موشها و آدمها رو شنیدیم و در حافظهمون هم حک شد که اثری از جان اشتاین بک که اثر معروف دیگهاش هم خوشههای خشم بود. ولی هیچ وقت نرفتیم بخونیم خب چرا موشها و آدمها معروف شده و جان اشتاین بک چه کرده که بابت این کتاب معروف شده. این هفته بالاخره فرصت شد تا این کتاب رو بخونم. کتاب نسبتا کوچکی هست و حدود ۱۱۰ صفحه است. در ابتدای داستان و در میانه داستان هم شما تحت تاثیر قرار نمیگیرید اما هر چه داستان به انتهای خودش نزدیکتر میشه، در چند صفحه آخر و مخصوصا بعد از اتمام داستان تازه متوجه میشید که چه عمق دقت و تلاشی اشتاین بک در نوشتن این کتاب داشته. شما هر چه قدر به تناظرها و شخصیتهای پردازیهای شکل گرفته توسط اشتاینبک نگاه میکنید میفهمید چرا و چطور یک محصول ادبیاتی مثل یک داستان میتونه یک نوع هنر و هنرمندی باشه. من اگر معلم ادبیات در مقطع راهنمایی بودم عوض این همه فشار به دانش آموزانم بابت نوشتن معنی تک تک و درآوردن استعارهها و ... میسپردم هر چند نفر برن یک محصول ادبی با همین ابعاد صد صفحه یا کمتر بخونن و بیان توصیفش کنند.
خطر اسپویل:
راجع به محتوا اما. این داستان یک تراژدی درباره دوستی، تنهایی، رویای زندگی بهتر و بیرحمی منطقناپذیر جهانه. اشتاینبک نمیگه آدمها چون تنبل یا احمقاند به رویاهاشون نمیرسند بلکه سعی میکنه بگه که حتی آدمهای سختکوش هم آنقدر آسیبپذیرند که یک حادثه میتونه تمام آیندهشون را نابود کنه. شخصیتهای داستان هیچ کدوم سفید یا سیاه نیستند. همه خاکستری اند و اشتاین بک در تنها صد صفحه این خاکستری بودن رو به خوبی محقق میکنه. در عین حال که آدمها قربانی هستند اما میتونن همدیگه رو آزار بدن. این امر در مورد زن کورلی و خود کورکس بهتر از بقیه قابل لمسه. قلب داستان اما درباره رابطه جرج و لنی هست. جرج بارها از لنی خسته میشه، سرش فریاد میزنه و میگه اگر تنها بود، زندگی راحتتری داشت. احتمالا راست هم میگه. اما در عین حال نمیتونه او را رها کنه. در اوایل کتاب شما به عنوان خواننده به جرج فحش میدید ولی اواخر داستان تازه جرج رو درک میکنید. و اتفاقا یکی از قدرتهای پایان کتاب هم همینه که اشتاینبک نمیگذارد با خیال راحت بگیم جرج قهرمان بود یا جنایتکار. در مورد لنی هم شرورانهای نداره. چیزهای نرم را دوست داره و وقتی میترسه، قدرت بدنیاش رو بدون فهم پیامدهایش به کار میگیره. لنی در واقع معصومه، قربانیه و در عین حال خطرناکه.
اما کتاب راجع به چه بود اصلا؟ کتاب نمیگه که رویا داشتن احمقانه است اما نشون میده که چه قدر شکننده و دوره. جرج و لنی فقط دنبال پولدار شدن نیستند. میخوان متعلق به جایی باشند؛ جایی که کسی نتواند اخراجشان کند، از هم جدایشان کند یا دربارهی ارزش وجودشان تصمیم بگیره. تراژدی اما همینه که در پایان، جرج برای نجات لنی از دیگران، خودش همون کسی میشه که باید. بارها در طول کتاب از رویای مزرعه حرف زده میشه. مزرعهای که بیشتر از این که یک هدف قابل دسترسی باشه یک قصه آرامبخشه. جرج بارها اون رو برای لنی تعریف میکنه تا آرومش کنه در عین این که خودش هم به اون نیاز داره. انگار هر دوشون میدونن که زندگیشون تحمل ناپذیره و نیاز به این رویا دارند. عمق تراژدی اما جاییه که وقتی کندی حاضر میشه پولش رو وسط بذاره، این رویا برای حتی مای خواننده قابل دسترس میشه و امیدوار میشویم نکنه بتونه محقق بشه. اما صرفا در عرض چند ساعت داستان به جایی بدتر از آغازش میره.
عنوان کتاب هم از شعری از رابرت برنز میاد. جایی که شاعر در حین شخم زدن زمین لونه یک موش رو خراب میکنه و براش شعری میگه. در انتهای شعر چنین چیزی هست:
اما ای موش کوچک، تو تنها نیستی
در این که آیندهنگری گاهی بیهوده از آب درمیآید:
بهترین نقشههای موشها و آدمها
چه بسیار که به خطا میروند،
و به جای شادیای که وعده داده بودند
برایمان چیزی جز اندوه و درد نمیگذارند.
با این همه، ای موش،
تو از من خوشبختتری؛
فقط اکنون بر تو اثر میگذارد.
اما من، آه، به عقب نگاه میکنم
و چشماندازهای تلخی میبینم؛
و رو به جلو، هرچند چیزی نمیبینم،
حدس میزنم و میترسم.
تناظری که هست اینه که لنی همون موشه و شاعر هم همون جرجه. لنی تقریباً مثل موش شعر زندگی میکنه. در اکنونه. چند دقیقه بعد را درست نمیفهمد. حتی وقتی اتفاق وحشتناکی افتاده، دوباره میپرسه میتونم خرگوشم رو نگهداری کنم؟ اما جرج انسان آگاه داستانه. گذشته رو به یاد داره، رنج حال رو درک میکنه و آینده رو پیشبینی میکنه. آخر کتاب هم پیش از این که لنی خودش بفهمه چه شده جرج میفهمه که رویا تمام شده. لنی مصیبت رو تجربه میکنه اما این جرجه که علاوه بر تجربه مصیبت معنای مصیب رو هم درک میکنه. | 1 086 |
| 14 | لا يوجد نص... | 162 |
| 15 | شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دامِ دگری پابستی
گفتا شیخا! هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟!
خیام | 1 228 |
| 16 | لا يوجد نص... | 1 316 |
| 17 | فردا مینویسمش. | 1 329 |
| 18 | دلم میخواد رشد کنم پیشرفت کنم فقط نمیدونم چگونه | 1 388 |
| 19 | بعضی وقتها شما وقتی در درگاه بانکی میری هر چی گزینه ارسال رمز دوم رو میزنید به گوشیتون نمیاد. در این شرایط صرفا کافیه یک بار ببرید رو حالت پرواز و برگردونید بعدش smsها دریافت میشن. | 1 692 |
| 20 | کتاب ملت دوپامین: سومصرف اجباری و الاکلنگ
این هفته کتاب ملت دوپامین رو تموم کردم. کتاب رو یک روانشناسی نوشته که مطالبی رو با لنز روانشناسی و علوم شناختی و گاها علوم اعصاب درباره اعتیاد به لذت بیان کرده و در خلال کتاب هم تجارب مختلفی که بیماران مراجعش داشته رو نقل کرده. نویسنده به عنوان قلب کتاب یک استعارهای ترسیم کرده که نمیدونم چه قدر علمیه ولی خیلی ملموس و باورپذیره. اون استعاره یک الاکلنگ هست. یک طرف الاکلنگ لذت قرار داره و طرف دیگرش درد و نویسنده مطالب مختلف راجع به اعتیاد رو با همین استعاره توصیف میکنه. اصلیترین توصیف هم درباره اینه که شما وقتی تعادل این الاکلنگ رو به هم میزنی الاکلنگ به آرومی به وضع درست بر نمیگرده بلکه وارد یک فرآیند آزاردهنده میشه. در واقع شما وقتی لذت رو تجربه میکنید کفه لذت الاکلنگتون برای مدتی سنگینتر میشه و به پایین میره، اما به توصیف نویسنده این الاکنگ ساختارش جوریه که بعد از سنگین شدن یک کفه میخواد اوضاع رو برگردونه و اینجوری بعد از لذت، کفه درد سنگینتر میشه طوری که حتی این قدر سنگین میشه که پایینتر از کفه لذت قرار میگیره. و به قول نویسنده، بعد از هر لذتی باید منتظر درد سنگینتری باشیم (هر لذتی هزینهای دارد و دردی که در پی آن میآید طولانی و شدیدتر از لذت اولیه است) اعتیاد از جایی شروع میشه که انسان نتونه درد رو تحمل کنه و سعی میکنه کفه لذت رو در پاسخ به درد دوباره پایین ببره و هر بار این لذت با یک درد دوباره همراهه و دوباره این چرخه شوم شدیدتر ادامه پیدا میکنه.
مساله اصلی از نگاه نویسنده کتاب اینه که ما اکثرا سعی میکنیم از درد فرار میکنیم. دردی که حتی میتونه ناشی از بی حوصلگی باشه. و برای این فرار خودمون رو درگیر مخدرهای متنوعی میکنیم از مواد آرامبخش و اسکرول کردن شبکههای اجتماعی و بازیهای کامپیوتری و هرزهنگاری و خوردن قند و چربی و شنیدن موسیقی گرفته تا حتی تخیلکردن و حتی حواس پرتی. در حالی که بیحوصلگی میتونه حتی مفید باشه. بیحوصلگی در واقع ما رو مجبور میکنه که با مسائل جدی و مهم رو به رو شیم و دربارهشون فکر کنیم. چیز جالبی که در یک جای کتاب بهش گریز زده اینه که یادگیری هم حتی اعتیادآوره و به نظرش هر چیز اعتیادآوری میتونه مضر باشه و اعتیاد خوب و بد نداریم. یک حرف دیگهای هم که ادعا میکنه اینه که شما وقتی یک مخدر رو جایگزین یک مخدر دیگه میکنی این اصلا ممکنه نتیجه بهتری نده. مثلا اشخصاصی که سعی کرده بودن مشاهده پورن رو از طریق بازی کامپیوتری کردن ترک کنند مجددا در ترک پورن ناموفق میموند. متناظر با همین یک سری موارد دیگهای رو مطرح میکنه که آدمهایی که معتادند صبرشون در قبال گرفتن پاداش کمتر میشه، یعنی در آزمایشهایی که بین دو راهی گرفتن پاداش فوری کم و صبر کردن ولی گرفتن پاداش زیاد هستند، گزینه اول رو انتخاب میکنند. در واقع اعتیادهای شما در حوزههای دیگه ذهنی شما هم مداخله میکنند.
کتاب یک سری مفاهیم دیگه رو هم مطرح کرده چیزهایی مثل سومصرف اجباری، عصر لذتگرایی، اقتصاد دوپامینمحور و ... که مفاهیم قابلتاملی هستند. در یک فصلی هم راجع به این صحبت میکنه که میشه بابرعکس کردن اون الاکلنگ به آرامش و تعادل رسید. در واقع شما میتونید با سنگینکردن کفه درد، تعادل الاکلنگ رو درست کنید. البته دردی که موجب آزار رسیدن به شما نشه، مثلا دوش گرفتن آب سرد از این جنسه. البته درد هم میتونه اعتیادآور باشه.
فصل یکی مونده به آخر راجع به اثر راستگویی محض در ترک سومصرف اجباری صحبت میکنه. حرفش اینه که راست گفتن باعث میشه آگاهیمون راجع به کارهایی که میکنم بالا بره. بعد یک سری آزمایشات نقل میکنه از تاثیر راستگویی در تحریک قشر پیشپیشانی که گویا این دو با هم رابطه دارند. اگر راست بگید قشر پیشپیشانیتون تقویت میشه و اون باعث میشه جلوی هوسهاتون بیشتر مقاومت کنید. بعد راجع به رابطه راستگویی و مسئولیت پذیری میگه: حتی زمانی که شخص واقعا قربانی شده باشد، اگر در روایتهایش از قربانی بودن عبور نکند بعید است درمان شود. درباره هرزگی در نمایشدادن بحث میکنه. درباره روانشناسی مشاوره محور هم بحث میکنند جایی که با سه تا سوال سعی میکنند بیمار رو به شناخت از خودش برسونند: چرا میخواهی چنین تغییری ایجاد کنی؟ اگر این رفتارت را کنار بگذاری چه چیزی را از دست میدهی؟ برای تغییر این رفتار چه قدمی میتوانی برداری؟
فصل آخرش هم که دو سه صفحه نتیجهگیری هست فصل خوبیه و به طور مختصر خوب توضیح داده. ما یک سری استانداردهای ناممکن برای خودمون و دیگران میگذاریم. بعد به خاطر همینها دچار نشخوارهای بیپایان ذهنی میشیم. بعد برای رهایی از همین نشخوارها به این مخدرها رو میاریم. از موسیقی گرفته تا تخیل و چیزهای مختلف. در نهایت برای ما فراغت از نشخوارهامون فراهم میکنن اما ما رو درگیر اعتیاد بزرگتر میکنن. و نویسنده توصیه میکنه شاید بهتر بشه که از چیزهایی که میترسیم ازشون فرار نکنیم بایستیم برگردیم با اونها رو به رو شیم. | 1 859 |
