رمان حسرت/شیوا بادی
قناة بسيطة
کپی مطالب این کانال غیر قانونی است و پیگرد قانونی دارد❗ به هیچ وجه راضی نیستم مطالب کانال رو نشر بدید. آی دی نویسنده: @shivawriter پارت گذاری منظم هرشب بهجز پنجشنبه و جمعه! رمان تا انتها رایگان در کانال قرار میگیرد.
إظهار المزيد3 881
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
+3030 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+11
في 32 قنوات
أغسطس '26
+141
في 31 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+211
في 41 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+82
في 91 قنوات
Get PRO
مايو '26
+10
في 34 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+4
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+9
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+4
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+10
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+6
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+26
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+21
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+15
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+12
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+8
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+10
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+12
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+13
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+22
في 32 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+29
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+34
في 22 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+22
في 35 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+44
في 32 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+44
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+32
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '24
+42
في 46 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+76
في 52 قنوات
Get PRO
مارس '24
+186
في 55 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+38
في 36 قنوات
Get PRO
يناير '24
+66
في 39 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+83
في 43 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+87
في 44 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+158
في 53 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+105
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+102
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+150
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+123
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+221
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+146
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+109
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+177
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+239
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+274
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+261
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+236
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+225
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+355
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+238
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+104
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+179
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+232
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+360
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+323
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+305
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+207
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+280
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+216
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+389
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+295
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+156
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+309
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+611
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+429
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+441
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+268
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+301
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+9 745
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 05 سبتمبر | 0 | |||
| 04 سبتمبر | +1 | |||
| 03 سبتمبر | 0 | |||
| 02 سبتمبر | 0 | |||
| 01 سبتمبر | +10 |
منشورات القناة
#پارت۱۰۲
جوابش قانع کننده بود، برای همین برای مناسبت بعدی که در پیش روداشنیم به مادرم گفتم خیلی زیبا کادوکند
البته که مادرم برای معین یک جاسوییچی طلا خریده بود و به خاطر این هدیه ی گرانقیمت، یک جعبه ی چوبی بسیار شکیل گرفته بود و هدیه را داخل آن گذاشت و به معین داد
اما باز هم رفتار معین من را متعجب کرد
بجای تشکر و قدر دانی، وقتی تنها شدیم گفت :
_ چون اون سری ما یادتون دادیم چکار کنید الان اینو قشنگ کادو کردید و کادوی بهتر دادید !
جا خوردم اما به پدر ومادرم حرفی نزدم
در ذوق من خورده بود، نباید در ذوق آنها هم میخورد
جواب معین را داده بودم اما نه آنقدر دندان شکن که مثل خودش طرف مقابل را لال کند !
معین کم کم داشت چهره ی اصلی اش را نشان میداد
یک پسر لوس دمدمی مزاج دهن بین
یک نگاهش به دهان مادرش است
هر چه میگذشت بیشتر در خودم فرومیرفتم
دچار افت تحصیلی شده بودم و نمیتوانستم برای درس خواندنی تمرکز کنم
هنوز خیلی زود بود این مشکلات را تاب بیاورم
هنوز اول راه بود و من به غلط کردم افتاده بودم
اما بدتر این بودکه اهل جنگ و جدال و طلاق و جدایی نبودم
دلم نمیخواست در برای. مردم خار و خفیف شوم
از خودم خجالت میکشیدم با این انتخابم
اگر عنوان میکردم از خانواده و دوست و آشنا هم خجالت میکشیدم
بیشتر از همه از مهدی و عمه !
گاهی با مادرم درد و دل میکردم
بعضی حرفها را میگفتم
اما متاسفانه مادرم هم مشاور خوبی نبود
حتی اکثرا من را به جنگ دعوت میکرد
مادرم از زنان تو سری خوررخوشش نمی آمد!
روزی به کاشان رقته بورسم و مهمان خانه ی خاله بودیم
آنقدر دمغ بودم که خاله ام من را کناری کشید
_ چته عزیزم؟ پکری!
_ هیچی
دلممیخولست برای کسی درد و دل کنم
دلم میخواست به خاله بگویم
اما اوکسی بود که من را برای پسرش نخواسته بود
یا بهتر بگویم زورش نرسیده بود
و به راحتی من را کنار گذاشته بود
حتی با ننه هم درد و دل نکردم
از معین خواسته بودیم با ما بیاید
اما یک برو بابای جانانه گفته بود
مادرم بهش رنگ زده بود، فکر میکرد حرف او را زمین نمیزند
راست میگفت حرفش را زمین نزد و گفت چشم
اما موقع رفتن بهانه کرد که آب خانه یخ شده و نمیتواند دوش بگیرد و بنابراین نمی آید
مادرم هم تمام طول راه به من چیز گفته بود
حرفهایی که هیچ کدام فایده نداشت
میگفت چرا دروغ گفته
چرا نیامده
لیاقت نداشته
بلد نیستی درستش کنی
بلد نیستی مجبورش کنی
باهاش قهر کن
بهش بگو مامانم ناراحت شده
و و و و
| 2 | من ساسانم خلافکار #خشن و دهشتناکی که همه از دیدنم #وحشت دارن. همه چیز اما زمانی زیر و رو شد که چشمم به اون افتاد. ♨️🩸
به زن بیوهای که نباید برام مهم میشد اما #قلبم مال من نبود مال اون بود. یه حسِ داغِ مرده که دوباره زنده شده بود و منو به جنون کشوند. #جنونی به نام مرسانا 🔥🔥
اما اون منو نمیخواست قلب منو به یاد نداشت و من قرار بود هر جوری شده اونو دوباره #مال خودم کنم حتی به قیمت شکستنش🚩❤️🔥
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0 | 51 |
| 3 | دارنوش، مردی یخ و بیرحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده.
تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب میشه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم میریزه و دارنوش مجبور میشه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایهی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار میکنه.
و دارنوش اون موقع میفهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور میشه شهر به شهر دنبال زن و بچهاش بگرده اما...
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
ازدواج قراردادی 🔥❗️ | 48 |
| 4 | _جای عتیقه رو بگی میزارم بری
_ تو که راست میگی با بچه طرفی! تا بگم کجاست که کلکم و کندی..
نگاه خیره با اون پوزخند رو مخش و دوست ندارم حس شکار و شکارچی رو میده.
دورم میچرخه و نفس گرمش زیر گوشم..
_میدونی من با باهوشا چیکارمیکنم مخصوصا اگر یه دختر زیبا و زبون دراز باشه؟
تنم به لرز میفته..حرف به حرفش معنادار بود.
_نمیزارم تا مدت ها رنگ آفتاب مهتاب ببینن چون دیوارای اتاق خواب من تنها جایی که میبینن.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk
میگن صاحب یک آژانس بینالمللی در سطح جهانی..
اما فقط من میدونم که شغل شریف این مرد پرنفوذ قاچاق عتیقه است، چون من یه دختر کنجکاو و فضولم که بر حسب اتفاق توی یکی از مهمونی های این آقا متوجه ملاقاتش با خریدارا شدم و در حالی فرار میکنم که یه عتیقه چند میلیون دلاری زیر پیراهنم قایم کردم.
خوشبینی که فکر کنی از دست دیاکو فرار کردی.. چون تنها دو روز بعد منو پیدا کرد و حالا تو زیر زمین عمارتش دست و پا بسته ار ترس به خودم می لرزم اما تا وقتی جاش و لو ندم محاله بلایی سرم بیاد.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk | 45 |
| 5 | به درخواست جمع کثیری از شما مخاطبان، هفده رمان مهیج و جذاب از نویسندگان چاپی رو تهیه کردیم تا شما از خوندنشون لذت ببرید. 💚😍
💟ستارهی بامداد☆عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk
⚓️⚓️⚓️
💟آوازهخوانمجنون☆عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
⚓️⚓️⚓️
💟برای ماندن☆عاشقانه¥همخونهای
https://t.me/+la9TPxijqGowMThk
⚓️⚓️⚓️
💟میرغضب☆عاشقانه¥کوچه بازاری
https://t.me/+--PjQVqQmpQ5ZGQ0
⚓️⚓️⚓️
💟طاق فلک☆انتقامی¥تراژدی
https://t.me/+PFKnFc3rogk3OTBk
⚓️⚓️⚓️
💟نارنج و ترنج☆عاشقانه¥رئال
https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
⚓️⚓️⚓️
💟شوالیهی کاغذی☆عاشقانه¥طنز
https://t.me/+H1VW_wdO7WY0Mjdk
⚓️⚓️⚓️
💟ابریشم اغواگر☆عاشقانه¥قاچاق دختران
https://t.me/+qPkuntM02G5iOTA0
⚓️⚓️⚓️
💟چترهایوارونه☆ازدواج اجباری¥عاشقانه
https://t.me/+dzTSNkaXGocxNTVk
⚓️⚓️⚓️
💟دلوارگی☆عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+1LAxY6DAwj45MDBk
⚓️⚓️⚓️
💟آغوشش زنجیر بود☆عاشقانه¥انتقامی
https://t.me/+_ab3w40IvwphN2Fk
⚓️⚓️⚓️
💟پژواک در حریم سکوت☆درام¥عاشقانه
https://t.me/+2SYe53R2__FlYzI0
⚓️⚓️⚓️
💟ماه پا برهنه☆عاشقانه¥بزرگسال
https://t.me/+iy6r9z7LS7YwMzlk
⚓️⚓️⚓️
💟خاورمیانه☆اجتماعی¥عاشقانه
https://t.me/+DSUtXcHWlxxkYjY0 | 26 |
| 6 | به درخواست جمع کثیری از شما مخاطبان، هفده رمان مهیج و جذاب از نویسندگان چاپی رو تهیه کردیم تا شما از خوندنشون لذت ببرید. 💚😍
☸5صبح♕عاشقانه¥جنایی
https://t.me/+IFvJ4Ikwu4pjMDY0
🛸🛸🛸
☸از من بعید بود ولی عاشقت شدم♕
عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+l_XW9SRrYiUyNjBk
🛸🛸🛸
☸مرگبارترین تولد♕طنز¥معمایی
https://t.me/+C2al2ImLx_UwYjFk
🛸🛸🛸
☸پناهنده♕ازدواجاجباری¥معمایی
https://t.me/+64CNF2Uz_Zw5MzFk
🛸🛸🛸
☸شکوفه گیلاس♕عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+hM94fzfsKrAwNmFk
🛸🛸🛸
☸پرسههای پاورچین♕اجتماعی¥عاشقانه
https://t.me/+TZ-OL3Rnz0Q4NTFk
🛸🛸🛸
☸عالیجناب♕عاشقانه¥معمایی
https://t.me/+bZ5X2epYAShmOTU8
🛸🛸🛸
☸آفاب♕عاشقانه¥ترنس
https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0
🛸🛸🛸
☸متانویا بازگشت از سیاهی♕درام¥انتقامی
https://t.me/+piQsETsy2XQ3OTU0
🛸🛸🛸
☸در امتداد بامداد♕اجتماعی¥عاشقانه
https://t.me/+Y_xH91GhO8Y5MGY0
🛸🛸🛸
☸رقصیدن برای زنده ماندن♕عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+vsK7AXk7NUw5MTg0
🛸🛸🛸
☸پیتوایپر♕عاشقانه¥فانتزی
https://t.me/+5Q2Qt7EynQ5kZDdk
🛸🛸🛸
☸نوسان♕عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+Y7etI910jrszN2Q8
🛸🛸🛸
☸زنگارطلا♕عاشقانه¥معمایی
https://t.me/+UNK1DCkGvLc1NWM0 | 45 |
| 7 | به درخواست جمع کثیری از شما مخاطبان، هفده رمان مهیج و جذاب از نویسندگان چاپی رو تهیه کردیم تا شما از خوندنشون لذت ببرید. 💚😍
⚛فورگاتی♡مافیایی¥عاشقانه
https://t.me/+4W5y_eVIBGEzODk0
⛱⛱⛱
⚛پردهباز♡معمایی¥عاشقانه
https://t.me/zahramoradi1405
⛱⛱⛱
⚛حسرت♡عاشقانه¥ازدواج اجباری
https://t.me/+R4JSSCjuNwAyNzI0
⛱⛱⛱
⚛سیب هَوس♡عاشقانه¥هیجانی
https://t.me/sibehavassss
⛱⛱⛱
⚛خنجر آبی♡عاشقانه¥طنز
https://t.me/+5l5OI8eTsTlhOWQ0
⛱⛱⛱
⚛کریاس♡عاشقانه¥معمایی
https://t.me/+zU9PQ84dIH0zNmM0
⛱⛱⛱
⚛بغض های غریب♡عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/romanzohrehdehnavi
⛱⛱⛱
⚛بیلانه♡عاشقانه¥اجتماعی
https://t.me/+dFRWOiQEFJw3MDU0
⛱⛱⛱
⚛نقطه کور♡جنایی¥رازآلود
https://t.me/+XdzcNBnEFoIxMzFk
⛱⛱⛱
⚛بلاپرست♡اجتماعی¥عاشقانه
https://t.me/+hgn-V13URik2NTc0
⛱⛱⛱
⚛پنجرههای خطر♡عاشقانه¥آسیبشناسی
https://t.me/+60oxqbjNteIwYzI8
⛱⛱⛱
⚛معادله چند مجهولی♡عاشقانه¥کلکلی
https://t.me/+3ggDRw00ZXk1Yzc0
⛱⛱⛱
⚛ارمغان کویر♡عاشقانه¥ازدواجاجباری
https://t.me/+RMhr7eM6TGdkZWQ0
⛱⛱⛱
⚛افسانهی آهویماه♡مثلث عشقی¥انتقامی
https://t.me/+XXs69siGh6UyOTA0
⛱⛱⛱
⚛میان بوسه و گلوله♡مافیایی¥عاشقانه
https://t.me/+8bPMFT_52jQ1NWZl
⛱⛱⛱
⚛گزنه♡عاشقانه¥طنز
https://t.me/+V-89cww6YgwxZTRk
⛱⛱⛱
⚛پنج برعکس♡عاشقانه¥معمایی
https://t.me/+pOW34GN6FeFiYWY0 | 36 |
| 8 | میانبر پارتها
پارت1🦋
https://t.me/c/1100223512/43538
پارت10🦋
https://t.me/c/1100223512/43602
پارت20🦋
https://t.me/c/1100223512/43616
پارت30🦋
https://t.me/c/1100223512/43631
پارت40🦋
https://t.me/c/1100223512/43650
پارت50🦋
https://t.me/c/1100223512/43666
پارت60🦋
https://t.me/c/1100223512/43677
پارت70🦋
https://t.me/c/1100223512/43695
پارت80🦋
https://t.me/c/1100223512/43762
پارت90🦋
https://t.me/c/1100223512/43891
پارت100🦋
https://t.me/c/1100223512/43953 | 272 |
| 9 | بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم.
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم میکنه... نگاهت داره از خود بیخودم میکنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرامتر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسهی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما بهقول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذتبخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت | 142 |
| 10 | #پارت۱۰۱
روزها به سرعت سپری میشدند و من دختر بچه ای بیست ساله داشتم در زندگی مثل خمیر نان پخته میشدم …
دقیقا مثل خمیر نان در حرارت زندگی گاهی میسوختم و صدایم در نمی آمد
روزهای خوش زیاد داشتیم بخصوص در چند ماه اول
مسافرت و گردش زیاد بود
اما ماجرا وقتی بدتر شد که خانواده ما همسرم و خانواده اش را دعوت کرند برای مهمانی پاگشایی
با مخالفت شدید خانواده اش روبرو شدیم
بهانه شان این بودکه اقوام شما ما را دیر دعوت کرده اند و اکنون دیگر فایده ندارد
حتی گفتند خانواده تان رسم و احترام به خانواده ی داماد را بلد نیستند و اززهیچی سر در نمی آورند
وگرنه باید همان ماه اول دعوتمان میکردند
هم باذآنعا موافق بودم و از خاله و عموهایم دلگیر بودم
هم دختری عقدمرتهذبودم و دلم میخواست به مهمانی بروم و همراه همسرم مهمان خانه ی خاله و عموهایم شوم
اما مجبور به سکوت و ساختن شدم
نه تنها من، بلکه خانواده ام هم با من سوختن و ساختن
پدرم مرد نجیب و بی سرو صدایی بود
دلش نمیخولست دخالت کند و باعث مشکل بین ما شود
من نیز به پدرم شباهت بیشتری داشتم
مادرم ساز مخالف زدن را باد بود اما او هم به خاطر من کوتاه می آمد و سعی میکرد خانواده ی همسرم را درک کند
شب یلدای اولین سال ازدواجمان برایم هر چیزی که رسم و رسوم بود آوردند
اما مهمانی در کار نبود
حتی خودشان را مادرم برای شام دعوت کرده بود
اما فقط معین ماند و مادرش بیماری پدر ومادرش را بهانه کرد و به خانه ی آنها رفتند
بعد از چند روز هم ایراد گرفتند که چرا تمام سکه ای که کادو داده بودید تزیین زیبا در خوری نداشته و خیلی ساده و معمولی هدیه دادید
سنم کم بود
زبانم خوب بود و سخن ور خوبی بودم ، اما سیاست نداشتم و نمیدانستم چه بگویم
از طرفی از حاضر جوابی در برابر بزرگتر ها بیزار بودم
تنها یک جواب دادم
_ مهم درون هدیه اس که کادوی گرونی بوده، نه رزق و برق بیرونش
و مادر شوهرم که به جای همه جواب میداد
_ درون مهمه اما ظاهرش هممهمه ، مثلا اون شب که ما برات یلدایی آوردیم، اگه میوه و آجیل را با واکنش نیاوردیم و تزیین نمیکردیم تو خوشت میومد ؟! | 246 |
| 11 | داره آداب آپارتمان نشینی رو به همسایه اش یاد میده بی خبر از این که اون آدم کیه...
بهم نزدیک و نزدیک تر شد.
هر لحظه احساس می کردم قلبم ممکنه از سینه ام بیرون بزنه اما همچنان با جسارت بهش خیره شده بودم.
نمی خواستم جلوش کم بیارم....
دستشو درست کنار سرم گذاشت و منو به دیوار چسبوند.
تو اون حالت دیگه نمی تونستم زبون درازی کنم.
-چی شد تا چند دقیقه قبل که داشتی پررو بازی در می آوردی...
همین حرفش برای حرصی شدن من کافی بود.
-این پارکینگ دوربین داره.
اگه کاری کنی آبروت...
سرشو نزدیک تر آورد جوری که نفس های داغش یه صورتم می خورد.
-من آبرو زیاد برای مهم نیست دختر کوچولو....
فکر می کردم بخواد بهم نزدیک تر بشه و کاری انجام بده برای همین چشم هامو بستم اما وقتی چشم باز کردم....
https://t.me/+xA-cADE-Oz9lNGZk | 47 |
| 12 | با عشقش برنامه ی فرار میزاره تا از دست شوهر زوریش فرار کنه که شوهرش میرسه و ...😱❌
به قامتش کنار درخت نگاه انداختم.
خوش قد و بالا و رشید...
سیگاری که تا به حال تو دستش ندیده بودم رو دور می کرد و دودشو به شدت بیرون می فرستاد.
می دونستم اگه کسی منو ببینه برام بد میشه اما پتوی نازکی برداشتم و داخل حیاط رفتم.
با تصور این که آدم دیگه ای سیگارشو زیر پاش له کرد و بلافاصله نفس عمیقی کشید.
انگار بوی عطرمو بهتر از خودم می شناخت که توی اون تاریکی لبخند روی لبش نشست.
-خیلی وقته که منتظرتم...
-نباید منتظر می موندی پرهام.
من و تو دیگه نمی تونیم....
دستمو گرفت و من خشک شده بهش نگاه کردم.
-بیا فرار کنیم یادگار غیابی ازش جدا میشی و بعدش....
با دیدنش پشت سر پرهام نفسم رفت.
نمی دونم پرهام چی توی صورتم دید که برگشت.
https://t.me/+NhLHtADTQWY4ODRk | 40 |
| 13 | درین فقط یه دختر دبیرستانی بود که من با آتیش انتقامم سوزوندمش. لباس مدرسهاش رو توی تنش پاره کردم و انتقام خواهرم رو از تنِ نحیف اون دختر مظلوم گرفتم. اما بعد وقتی اون چشمای آبی اشکیش رو دیدم، دین و ایمونم براش رفت و خواستم همه چیزو باهاش درست کنم.
اما دیر بود. درین دیگه بهم اعتماد نداشت و جوری ازم فرار کرد که انگار هیچوقت حضور نداشته...
و حالا من در به در دنبال دختر کم سنیم که بچهی من رو حاملهست و فراریه... 😱❗️
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
عاشقانه ای هیجان انگیز در دل نفرت و انتقام ❌ | 50 |
| 14 | - من مرد بلوچم، هر زنی رو بخوام مال منه.
یغما بینفس گفت:
- اون زن خوشبخت کیه؟ بگو خودم میرم خواستگاریش پسردایی.
صوفی پوک عمیقی به سیگارش زد و خیره تو چشمان زیبایش حریصانه گفت:
- خودتو نزن به اون راه، یغما. زنم شو. نذار به زور متوسل بشم.
دخترک دستان او را پس زد و لرزان گفت:
- برو کنار، مزخرف نگو.
چانهی یغما را محکم گرفت. غرید:
- منو ببین، یا مشینی پا سفره عقد یا...
کُلتش را از پشت کمرش بیرون کشید و سمت او گرفت. چشمان یغما پر از اشک شد. ناباور و لرزان زمزمه کرد:
- یا بمیرم؟
صوفی دیوانهی این دختر و چشمهایش بود. با رنج و حریص و جنون سر کُلت را به شقیقهی خودش چسباند و غرید:
- یا من جلوی چشمات میمیرم... ✨
https://t.me/+VBsEbUavotFiMjRk
جدیدترین اثر مریم پورمحمد، نویسنده رمان زیبای مدیترانه 🌊
بیا ببین چه پسری خلق کرده! دیوونه، عاشق، مجنون و کله خراب🔥😍 | 53 |
| 15 | -ولی من میخوام با همین لباس بیام مهمونی!
به دنبال حرفم پا بر روی زمین کوبیدم، اما دامون بی هیچ دل رحمی چند قدم جلو آمد و بند لباس را از روی سرشانه ام پایین کشید
همانگونه که پشت انگشت بر روی ترقوه ام می سراند، با لحن گزنده ی مخصوص به خودش غرید
-تو مال منی خوشه....
و میدونی چشم کسی که روی مال من بچرخه رو در میارم... مگه نه خوشگلم؟
دستش را از روی شانه ام پس زدم و بغ کردم
-تو هنوزم منو برده ی خودت میدونی نه زنت!
قبل از آنکه دور شوم دستش به دور کمرم گره خورد و محکم تخت سینه اش چسباندم
-من رو تو با هیچ احدی شوخی ندارم، پس انقدر رو اعصاب من راه نرو بچه جون
بعد از غرشش هم بی رحمانه دست درون یقه ام فرو کرد و لباس دکلته را در تنم به دو نیم تقسیم کرد و خیره در چشمان ترسیده ام پچ زد
-اصلا چطوره بیخیال مهمونی بشیم تا فرق معشوقه و برده رو نشونت بدم عزیزدلم؟
https://t.me/+euWS3cCVCH02YjU0
https://t.me/+euWS3cCVCH02YjU0
بهش میگفتن "عزرائیل"... مافیایی که جون آدما براش کوچکترین ارزشی نداشت، اما چی میشه اگر این مرد سگ اخلاق دل داده ی برده ی زر خریدش بشه؟🫣🔥 | 50 |
| 16 | - من عاشق زنمم حتی اگه زمینگیر و ناتوان باشه و حتی واسه دستشوییرفتن محتاج من، به هزارتا مثل تو میارزه!
آهو در خود جمعشده، آرام لب زد:
- ولی… من نمیخوام… نمیخوام جای خانـ…خانمتونو بگیرم آقا جا…جاوید.
جاوید سر بالا کرده و بیتفاوت نگاهش کرد:
- خوبه! خوبه که جایگاه خودت رو میدونی کلفت کوچولو.
بعد کمی سر سمتش خم کرد:
- اگه اینجایی فقط بهخاطر اینه که برام پسر بیاری والسلام!
نگاه دقیقتری به او انداخت، دخترک از فرط ظرافت مثل شیشه بود، میترسیدی دست به او بزنی و شکسته شود، لطیف بود، انگار پوست تنش، پوست آدمیزاد نبود… حریر بود!
- با حوله اومدی جلو چشم من که هواییم کنی؟
ترسیده و هولزده شد، اما قبل از آنکه حرفی بزند غرش جاوید خفه اش کرد
- برگشتم خودتو برام آماده کرده باشی، میخوام همین امشب تموم شه...
https://t.me/+IzmR16icZBkwODQ0
زن جاوید علیل و زمینگیره، وارث نداره و به همین خاطر مادرش براش زن دیگهای میگیره، آهو!
آهویی که ظرافت و زنانگیش مدام سیبک گلوی جاوید رو تکون میده و… مگه میتونه از اون تن و زیبایی بگذره؟!🔥 | 59 |
| 17 | #پارت۱۰۰
تا چند روز از معین دلگیر بودم من دختری بیست ساله با کلی ذوق و شوق پا به حریم شخصی به نام شوهر گذاشته بودم و شوهرم … دل شکستن را بیشتر از دل دادن بلد بود
در واقع اواصلا دل دادن بلد نبود
شاید هم دلی نداشت که به کسی بدهد
از آن روز مقایسه ها در ذهن وقلبم شروع شد
مقایسه ی معین با حمید
معین با مهدی
معین با همسر دوستانم
معین با دوست پسرهای دوستانم
ومتاسفانه در برابر تمام این مقایسه ها معین امتیاز منفی میگرفت
و من ساده لوحانه توجیهش میکردم
تمام رفتار ها و کارهایش را
روزها از پس یکدیگر میگذشتند
روز تولدم رسید
معین با بسته های حاوی کادو به خانه مان آمد
کادو ها را تحویل داد و تبریک گفت
پدر ومادرش هم زنگ زدند و تبریک گفتن
منم معمولی جواب دادم و تشکر کردم که به یادم بودند
معین برام لباس خریده بود
ولی گویا این کادو از طرف پدر مادرش بود و آنها خریده بودند و به اوداده بودند
معین فقط نقش تحویل دهنده را بر عهده داشت
ناراحت شدم که چرا خودش یا خانواده اش کادوی جدا ندادند، از طرفی خانواده اش هم ناراحت شده بودند که چرا با شوق و ذوق تشکر نکرده ام
مشکل من لباس و یک کادو کمتر یاربیشتر نبود
مشکل من معینی بود که نه کیک برایم گرفته بود و نه گل !
همسرش بودم و قرار بود نزدیکترین فرد به او باشم اما … او طوری رفتار میکرد که انگار فقط پدر ومادرش به اودیکته میکردند چکار کند
تنها ابراز محبتش زمانی بود که تنها بودیم و از نظر فیزیکی میتوانید نزدیکم شود
اودنبال جسمم بود و روحم برایش ارزشی نداشت … | 312 |
| 18 | رمانی جدید از #زهرا_حداد_همدانی به نام
#ماریدومرید
نگاهش را میخ صورت دخترک کرد که داشت یک ریز اشک می ریخت..
_حالم بهم میخوره از دخترایی که مدام زر زر می کنن. بسه دیگه!
سریع اشکش را پاک کرد غرید : به درک که بدت میاد مردک عوضی !
اول با بهت خیره اش شد و سپس با قدم های بلندی نزدیک رفت. با اخم روی صورتش خم شد و به چشمانش نگاه کرد..
چشمان اغواگرش حالا پر از ترس شده بود .
پوزخندی زد .
_تو که میترسی غلط زیادی می کنی برای من بلبل زبانی می کنی دختر سرهنگ !
خواست سریع دوباره اعتراض کند و جواب دندان شکنی بدهد که طوفان مانع شد و ...
قراره حسابی با طوفان و لیلی بهتون خوش بگذره .😁😍
https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0 | 44 |
| 19 | تو روستا همه رباب سهروردی رو میشناسن...
همون دختر عجیبی که بعد از آتشسوزی خانوادهاش، با ننهصغرا زندگی میکنه؛
با گربهاش حرف میزنه، برای نخهای قالی آواز میخونه و بیشتر از آدمها، دلش پیش درختهای باغ و اسبشه.
تا اینکه یک روز، سهراب وارد لالون میشه...
یک نقاش شهری که مردم روستا نمیفهمنش؛
مردی که اومده از همهچیز فاصله بگیره، اما نمیدونه قراره با دختری روبهرو بشه که نگاهش از هزار سوال سنگینتره.
رباب دلشو به سهراب میبازه... اما سهراب هنوز نمیدونه پشت اون زخم روی دست رباب، چه رازی پنهونه.
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
رازی که به یک آتشسوزی قدیمی برمیگرده...
سهراب وقتی تصمیم میگیره دنبال حقیقت بره، نمیدونه ممکنه با پیدا کردن راز رباب، خودش هم دیگه نتونه از لالون دل بکنه...
آیا سهراب میتونه ربابو از سایهی گذشته نجات بده؟
یا این عشق، خودش قراره یکی از قربانیهای همون راز قدیمی بشه؟
🖤 آوازهخوان مجنون
یک عشق روستایی، یک نقاش غریبه و رازی که سالها زیر خاکستر پنهان مانده...
https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9 | 42 |
| 20 | سیروس؟! دخترم به یک گربه به اسم سیروس پا داده بود؟! قحطی اسمی چیزی بود؟!
میا عصبی لب زد
_ سیروس شما زده کلاور مارو حامله کرده آقا !!! چطور حواستون بهشون نبوده؟ 😒
فرهاد خندهاش گرفت. داشت تفریح میکرد اما این موضوع کاملا جدی بود ...
_ از کجا معلوم بچه مال سیروس باشه؟
_ سیروس هم شد اسم اخه ؟!
_ پسر من نژاد داره خانوم !
میا دستش را مقابلش تکان داد
_ نژاد دار باشه ولی اصالت نداشته باشه چه فایده آقا.
با حرص ادامه داد
_ گربهاش تاکسیدوئه میگه نژاد دار، نژاد چیه بابا! پشمش یذره بلند تره فقط، پشمم شد علت نژاد ؟!
این دختر چیزی درباره تایپ و معیار میدانست یا فقط میو کردن برایش کافی بود؟!
https://t.me/+YurFlc-pPLA2MzU0
گربه میاخانوم از گربه همسایه حامله شده و پسر همسایه گردن نمیگیره🫣😂اگر رمان عاشقانه و طنز دوست داری #عطر_لیمو رو از دست نده🍋 | 49 |
