It's me, Ela~
الذهاب إلى القناة على Telegram
دختری هستم بلند پرواز و کمالگرا و بیعقل که زندگیم رو از دست دادم. شاید برای همین تصمیم گرفتم روانشناس بشم. https://t.me/BluChtBot?start=65a5ac02b9ddad8b8c
إظهار المزيد319
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
When everything feels a little too much, sometimes you just need to sit down with your favorite comfort food and allow yourself to be sad for a while.
As Lorelai Gilmore would say: time to wallow.
Repost from موومان
یه حرف باعث میشه یه فکر توی ذهنت شکل بگیره، بعد تو انقدر اون فکر رو پرورش میدی و از هر طرف بررسیش میکنی که آخرش مثل بهمن از روت رد میشه و چند ساعت فقط پخش زمین میمونی؛ درگیر با تمام برداشتها، احتمالها و جنبههای مختلف همون یه حرف سادهای که شاید برای طرف مقابل، چند دقیقه بعد حتی یادش هم نباشه.
یادته از کی یاد گرفتیم نسبت به غصههامون کوریِ انتخابی بگیریم؟ مثل یک اتاق ممنوعه درش رو ببندیم، چراغش رو خاموش کنیم و وانمود کنیم چیزی اون تو نیست؟
توی سالن مطالعه خیلی جالبیم. شبها که برمیگردیم خونه انگار هرکدوممون جداگانه فرو میریزیم. یکی گریه میکنه، یکی با اضطرابش تنها میمونه، یکی به آیندهای فکر میکنه که نمیدونه آخرش چی میشه. اما فردا دوباره میایم سالن و طوری کنار هم میشینیم که انگار هیچکدوم از این اتفاقها نیفتاده. میخندیم، شوخی میکنیم و درس میخونیم در حالی که احتمالا هرکدوممون داریم جایی از زندگیمون توی مبارزهای میجنگیم که هیچکس از جزئیاتش خبر نداره.
این هم یکی دیگه از عجایب ادم هاست که میتونن کنار هم بخندن در حالی که هرکدومشون بهتنهایی شب قبل از چیزی فرو ریختهان. به خاطر همین جزئیات ظریف و در عین حال با اهمیت رفتار انسانه که عاشق روانشناسی شدم.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
چیزی که از یک آدم یادت میمونه اغلب، حرفهاش نیست؛ حسیه که بعد از تعامل و حرف زدن باهاش، نسبت به خودت تجربه میکنی.
Repost from N/a
بیشتر از هر زمان دیگهای دلتنگ پاییزم؛ دلتنگ فردوسی بارونی، شیرعسلدارچین، کتابهای سنگین روانشناسی، هودی و پلیورهای گشاد، برگهای زردی که زیرِ پا صدا میدن، عصرهایی که زود تاریک میشن، قدم زدنهای الکی، کافههای دنج، بوی خاکِ خیس و بخار روی شیشه. من واقعاً دلم برای پاییز تنگ شده عزیزم.
اضطراب دارم. خیلی اضطراب دارم. میدونم با این وضعیت ظرفیتها شانس قبولیم خیلی کمتر از چیزیه که قبلا فکرش رو میکردم. میدونم ممکنه تهش به چیزی که میخوام نرسم و مجبور شم دوباره از اول شروع کنم. ولی هنوز درس میخونم. درس میخونم چون درس خوندن تنها کاریه که از دستم برمیاد.
Repost from گورخر
بیدار میشیم از خواب. ما بودیم پیش هم. دستاتو میگیرم و میگم گریه نکن. اینا همه یه خوابه. اینا همه تو خوابه. اینا همه سرابه.
I never really know how to explain what's happening in my mind. I overthink everything until even the simplest thought becomes tangled in a hundred different meanings. By the time I try to put it into words I'm no longer sure what I was trying to say in the first place. The words change, the thoughts twist themselves into something heavier, and suddenly I sound foolish when inside my head it felt so painfully clear. I wish people could hear my thoughts before I turn them into words because somewhere between thinking and speaking I always seem to lose what I actually meant.
