Tadarok - تدارک کمونیستی
الذهاب إلى القناة على Telegram
کانال تلگرامی تدارک کمونیستی تماس و ارسال اخبار و پیشنهادات به کانال: @tadaarok
إظهار المزيد2 022
المشتركون
+124 ساعات
+107 أيام
+4730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from اُمید
اینجا فاریاب است. نقطهای در استان هرمزگان و در ۷۰ کیلومتری میناب.
آن که باتوم میزند نیروی انتظامی است و زنانی که به باد کتک گرفته شدهاند اهالی روستای پشموکی هستند که در اعتراض به نحوه بهرهبرداری معدن کرومیت فاریاب منوجان.
معدن فاریاب بزرگترین معدن باز کروم در ایران است. کارگران معدن سابقهای طولانی از تبعیض و محرومیت و عدم پرداخت دستمزد کافی و بموقع را پشت سر دارند و تاکنون بارها ناچار شدهاند برای حقوق خویش دست به مبارزه بزنند.
به تصاویر خوب نگاه کنید. مردمی را می بینید که آرام در حال حرکتند و پلیسی را که به ضرب و شتم روی میاورد. و همین پلیس اعلام کرده است:
در این تجمع توهین و تعرض به مأموران توسط برخی افراد منجر به مداخله عوامل پلیس شد و نحوه مواجهه با تعدادِ معدودی از خانمها به اقتضایِ شرایط و برای جلوگیری از رفتارهای تنشزا بوده است.به اقتضای کدام شرایط باتوم نصیب زنان زحمتکش شده است؟ شرایطی که تأمین سود حداکثری برای کارفرمایان و محرومیت مطلق برای کارگران و مردم محل را تضمین میکند. آنجا که از آسمان بمب امپریالیستها فرو نریزد در زمین باتوم کاربدستان کاپیتالیستها نصیب کارگران میشود! این سرنوشت زحمتکشان در نظام جمهوری اسلامی است.
Repost from اُمید
اینجا فاریاب منوجان است. این مردمان روستای پشموکی هستند و آنها که میزنند افراد نیروی انتظامی. 👇
ئاش بهتال
توضیح: نوشتار زیر بخشی از مباحثات در راستای تعیین سیاست عمومی واحد کردستان سازمان تدارک کمونیستی است.
"آش بَتال" اصطلاحی است رایج در فرهنگ عامه جامعه کردستان. اصطلاحی که معنای تحت الفظی آن چنین است: "آسیابی که گندم در آن ته کشیده است". این اصطلاح به شخصی درمانده و رانده از همه جا اشاره دارد که خود مسبب تمام بلاهائی بوده است که بر سرش رفته است. اما مرسوم شدن این اصطلاح در کردستان، پیشینه ای تاریخی داشته و قصه ای شنیدنی و البته عبرت آموز پشت سر دارد.
پیروزی متفقین در جنگ دوم جهانی، آغازگر مرحله نوینی از مبارزه طبقاتی در سطح جهانی شد. و ایران به عنوان یکی از کانونهای نزاع بین دو بلوک در حال رشد شرق و غرب در مرکز توجه قرار گرفت. قدرت مرکزگرای شاهنشاهی از جانب آمریکا و انگلیس و در تقابل با بلوک شرق تقویت میشد و در سوی دیگر نزاع قومیت های ترک و کرد قرار داشتند که سالها از سرکوب و تبعیض دولت مرکزی در رنج بودند. توده های تحت ستم آذربایجان و کرد که به ضرورت تشکیل نظامی سیاسی و خودمختار پی برده بودند، با حمایت شوروی، جمهوری آذربایجان و یک ماه بعد از آن کومار مهاباد را بنا نهادند.
نحوه اداره این دو جمهوری و پاسخ آنها به ضرورتهای مبارزه طبقاتی تمایزاتی اساسی داشت. جمهوری آذربایجان با تمام کاستیهایش، از همان اوان تشکیل اقداماتی عملی در راستای اصلاحات ارضی چون کاهش چشمگیر مالیات بر زمین، تقسیم اراضی مالکان بزرگ و خوانین ظالم و مصادره املاک دولتی به نفع کارگران و زحمتکشان را در دستور کار قرار داد. در جمهوری مهاباد اما مناسبات اجتماعی مالکیت و قوانین روبنایی آن دست نخورده باقی ماند. دولت تازه تاسیس کردستان در نقطه مقابل جمهوری آذربایجان، پایههای حکمرانی اش را بر جلب حمایت و مشارکت طبقه اربابان و خوانین، سران قبایل و عشایر و زمینداران بزرگ بنا نهاد. اصلاحاتی در چهارچوب آئین و سنن اسلامی که در نهایت به استقرار قوانین شرعی و مناسبات مالکیت خصوصی به نفع اربابان زمیندار و اقداماتی خیرخواهانه به نفع دهقانان رعیت و مردم فقیر ختم می شد، در رأس برنامه های حکومتی قرار گرفت. محدود نمودن برگزاری مجالس ترحیم به یک روز و بدون تحمیل هزینه و مخارج به خانواده متوفی، وضع قوانین و تعیین مجازات شرعی برای جرائمی چون مستی، هرزگی، رشوه خواری و جاسوسی منجمله این اقدامات بود.
همین عدم اجرای اصلاحات پایهای در ساحت اجتماعی و اقتصادی جامعه فرجامی تلخ را برای جمهوری کردستان به همراه داشت. از یک طرف جمهوری مهاباد برای سعادت و زندگی بهتر تودهها برنامهای در مدار مناسبات مالکیت و حقوق اجتماعی متصور نبود و همین توان بسیج توده ای را از حکومت قاضی محمد سلب میکرد و از طرفی تکیه دادن کومار به قدرت و جایگاه طبقاتی خوانین و زمینداران بزرگ و پشت نمودن آنها به کومار برای جمهوری کردستان گران تمام شد.
به تدریج پس از خروج نیروهای شوروی، و ورود ارتش شاهنشاهی ایران به محرکه و به منظور سرکوب و منکوب این دو جمهوری، سران عشایر و ملاکین بزرگ پنهانی و یا آشکار با نمایندگان شاه به توافق رسیدند و برخلاف امیدی که قاضی محمد روی حمایت و مقاومت عشایر و خوانین کردستان بسته بود، این طبقات حاکمه از نظم کهن در نهایت امر عطای خودمختاری کردستان را به لقای رژیم شاهی بخشیدند....
لینک متن کامل:
ئاش بهتال
پيکاسوی کمونيست لحظهای از مخالفت با حکومت ضدمردمی ژنرال فرانکو، ديکتاتور اسپانيا که روابط بسيار نزديکی با هيتلر و موسولينی داشت، دست نکشيد. آثار وی دارای مضامين انسانی و برگرفته از واقعيتهای اجتماعی میباشد.
پیکاسو و چند اثر
در سایت هنر و ادبیات تدارک کمونیستی
Repost from Tadarok - تدارک کمونیستی
کارل مارکس: خطابه دوم در شورای عمومی انترناسیونال درباره جنگ فرانسه-آلمان(9 سپتامبر 1870)
از متن آلمانی
باشد بخشهای انجمن بینالمللی کارگران در همه کشورها، طبقه کارگر را به حرکت فعالانه فرا بخوانند. اگر کارگران وظیفه خود را فراموش کنند و منفعل باقی بمانند، جنگ وحشتناک کنونی تنها پیشدرآمدی بر نبردهای بینالمللیِ حتی وحشتناکتری خواهد بود و در هر کشوری به شکستهای تازهای برای کارگران منجر خواهد شد، شکستهایی از سوی خداوندان شمشیر، زمین و سرمایه.
Repost from Tadarok - تدارک کمونیستی
سخنرانی و گفتگو
پیروزی یا کاپیتولاسیون؟ نگاهی به ارزیابیهای رایج از تفاهمنامه ایران و آمریکا
بهمن شفیق
🔸 جمعه ۲۹ خرداد
ساعت ۲۱:۰۰ به وقت ایران
محل: چت صوتی کانال تلگرامی تدارک کمونیستی
https://t.me/ttadarok
Repost from Tadarok - تدارک کمونیستی
سخنرانی و گفتگو
پیروزی یا کاپیتولاسیون؟ نگاهی به ارزیابیهای رایج از تفاهمنامه ایران و آمریکا
بهمن شفیق
🔸 جمعه ۲۹ خرداد
ساعت ۲۱:۰۰ به وقت ایران
محل: چت صوتی کانال تلگرامی تدارک کمونیستی
https://t.me/ttadarok
بدترین خاطره ای که دارم، توی خونه عمه ام اتفاق افتاد. آن شب شام خونه عمه ام بودیم. که یکدفعه محکم و پشت سر هم در به صدا درآمد. همه دویدیم. پسر عمه موقع خالی کردن بار، جعبه های گوجه رویش افتاده بود و بازویش را از هر دو طرف تا استخوان بریده بود و او را غرق خون کرده بود. آنقدر خون ازش رفت که جلوی چشم ما بیهوش شد. عمه ام آنقدر ترسید که فشارش افتاد. خون به مغزش نرسید و مرگ مغزی شد و بعد چند روز جان باخت. دست پسر عمه خوب شد اما تا ابد خود را مسبب مرگ مادرش می داند. این موارد خیلی زیاده. هیچ کس هم مسئولیت آنها را بر عهده نمی گیرد. الان هم در کل وضع بدتر شده. برای همه. کمتر می خوریم. کمتر می پوشیم. و کمتر خوشحالیم.
معمولا کارگران خیلی جوان به دلیل بی مهارتی و پدران پیر به دلیل کم طاقتی توسط صاحب بارها به کار گرفته نمی شوند. گاهی کارگری از ساعت 6 صبح و حتی زودتر به مرز می رود ولی تا دیر وقت باری برای خالی کردن گیر نمی آورد. همین باعث شده که گاهی کارگران جوان دزدی کنند. و هرزگاهی هم گیر بیفتند. بیشتر از 80 درصد کارگران باری برای خالی کردن گیر نمی آورند، اما فردا قبل از همه در میدان حاضرند. چون هیچ کار و درآمدی ندارند. هر جای مرز را که نگاه میکنی پر از بی عدالتی است. مثلا کسی که مسئول انبار است و هیچی جابجا نمی کند و فقط بار را تحویل می دهد، از هر بار مبلغی پول می گیرد که در آخر از پول تمام کارگران بیشتر می شود.
حقوق کارگران هر سال یکبار تغییر می کند. هر ساله سرکارگران و کارگران قدیمی به نمایندگی از سایر کارگران یک جلسه در خانه یکی از کارگران می گذارند و نرخ تعیین می کنند. اما همیشه اینطور است که کارگران پیر یا نوجوان که بیکارند و مجبور، با قیمت پائین تر حاضر به کار می شوند و این بهانه ای می شود دست صاحب بارها و سرکارگران تا نرخ را به زودی بشکنند. مثلا امسال قرار بود متوسط خالی کردن هر بار 5 میلیون باشه که به 3ونیم میلیون کاهش یافت. این مبلغ بین 4 نفر تقسیم میشه و چند ساعت طول میکشه تا خالی بشه. برای چنین کار سخت و زمانبری پول خیلی کمی است.
از نظر من کارگر همچون پروانه مونارک است. همیشه در حرکت است. و زیبائی اش وقتی معلوم می شود که میلیونها تا از آنها کنار هم قرار می گیرند. آنها به مسافتهای خیلی دور مهاجرت می کنند و خستگی نمی شناسند. این طور نیست؟
اینها را برای شماهائی نوشتم که در گوشه و کنار این دنیا هستید و زندگی می کنید و سرنوشت شما هم شبیه به سرنوشت من است. هم دردهایمان یکی است و هم رؤیاهایمان. باز هم برایتان می نویسم. شما هم برای من بنویسید.
گزارش دریافتی- تحریریه سایت
پروانههایی در مرز؛ حکایت کارگران باربر مرزی
از نظر من کارگر همچون پروانه مونارک است. همیشه در حرکت است. و زیبائیاش وقتی معلوم میشود که میلیونها تا از آنها کنار هم قرار میگیرند. آنها به مسافتهای خیلی دور مهاجرت میکنند و خستگی نمیشناسند. این طور نیست؟
اینها را برای شماهائی نوشتم که در گوشه و کنار این دنیا هستید و زندگی میکنید و سرنوشت شما هم شبیه به سرنوشت من است. هم دردهایمان یکی است و هم رؤیاهایمان. باز هم برایتان می نویسم. شما هم برای من بنویسید.
پروانههایی در مرز؛ حکایت کارگران باربر مرزی
گزارش دریافتی- تحریریه سایت
آزاردهنده ترین قانون مرز این است. بار هر کامیون باید توسط چهار نفر(یک دسته) خالی شود. اما راننده گاها برای آنکه بار زودتر بارشان را خالی کنند، دو نفر دیگر را هم به کار می گیرند وبه آن چهار نفر اضافه می کنند ولی در نهایت یک چهارم پول کارگران دیگر را به آن دو کارگر میدهند. آیا این مصفانه است؟!
با سلام و عرض ادب خدمت شنونده گرامی. من دختری هستم از تبار کار. پدرم یکی از کارگرای سرشناس مرز هست. می خواهم گوشههائی از زندگی خودم را برایتان تعریف کنم که مسلما دیدگاهتان تغییر میکند.
به نظر من کارگر همچون زمین زراعی برای یک کشور است ولی در نهایت دنیا محصولش را میبیند و هیچگاه نمیگوید چه زمین حاصل خیزی بوده، همیشه میگوید: «به به! چه محصول خوشمزهای و حتما باغبان یا کارشناس خوبی داشته»
پدرم صبح از ساعت 7 تا بازه 9 به سر کار میرود و شب ساعت 6 تا 8 بر میگردد. یعنی در کل روزانه 11 ساعت کار میکند. شاید این بازه زمانی در فصلهای سال همچون پائیز و بهار تفاوتهائی ایجاد کند ولی در کل همین است.
کارگران گمرک برای هر باری که خالی میکنند باید چهار نفر باشند. که گاهی به 5 تا 6 نفر هم افزایش مییابد. کار آنها خالی کردن بار از یک ماشین و انتقال آن به ماشین دیگر است. برای این کار پشت دو کامیون را به هم وصل می کنند. تا زمان کمتری صرف انتقال بار شود. به علت گرد و غبار فراوان در هوا، چشمان اکثریت کارگران می سوزد. بیشتر کارگران مشکل چشمی و یک سوم آنها مشکل تنفسی دارند چون آنجا خاک نرمی دارد که با کوچکترین باد توی چشم و ریه کارگران می رود. بدتر از این خالی کردن بار گوگرد است. پول خوبی بابت خالی کردنش می دهند. اما باعث سرطان و بری بری می شود و بسیار خطرناک است. تا یک هفته با هیچ مایع شستشوئی از بین نمی رود. هر بار که پدرم این بار را خالی می کند تا چند روز کل خانواده عذاب می کشند از بوی بد آن. و پدرم هر بار سردرد شدید و حالت تهوع و سرگیجه می گیرد. علاوه بر گوگرد که سمی است، بار کود و سیمان سنگین ترین ضربه را به پشت و کمر و گردن کارگر وارد می کند. هر دفعه دو گونی سیمان بر پشتشان سوار می کنند و هر کارگر بین 100تا 200 بار این کار را تکرار می کند.
گاهی اوقات در این کار دست، پا و کمر پدرم ضربه دیده. یکبار هم حین خالی کرن بار، بابام طوی ضربه دید که 5 روز در بیمارستان بستری شد. بقیه کارگرا بیشتر هم ضربه دیده اند. در عین خالی کردن بار هر بلائی ممکن است انتظار کارگر را بکشد و هیچکس هم خود را مسئول نمی داند دوست من!
مثلا یکبار یکی از همکاران پدرم بین دو کامیون افتاد و پاهایش شکست. همسایه بودم. پایش شکست و طوری پاره شد که 37 بخیه خورد. پسرش که همبازی من و بقیه دوستام بود، اسمش عبداله بود. اوایل که پای بابای عبداله شکسته بود، کار عبداله شده بود آوردن چایی برای مهمونهائی که به ملاقات می آمدند. خوب شدن پدرش طول کشید. و چون کار پدرهای ما طوری است که روزمزد است، یعنی هر روز برای همان روزت درآمد داری، عبداله مجبور شد جایش برود. از فردا عبداله تمام سعی اش را کرد که هم تکالیف مدرسه اش را زود انجام دهد تا به بازی با ما برسد و هم سر کار برود. به این امید که چند روز دیگه حال پدرش خوب می شود. بعد از یه مدت، وقتی از سر کار برمی گشت به شدت خسته می شد و خوابش می برد. کم کم یه روز در میان مدرسه می رفت. پای پدرش خوب شد و پدرش دوباره سر کار رفت اما پایش دیگر آن پای قبلی نشد و نمی توانست بار بزند. اینطوری شد که صدای دعوای عبداله با پدرش هر شب می آمد. اما صبح که می شد به ناچار سر کار می رفت. عبداله دیگه همبازی ما نبود. نان آور خانواده شده بود. از آن زمان که بچه بود تا همین حالا که ریش و سبیل درآورده.
یکبار هم یکی از لاستیکهای ماشین بزرگ غلت خورده بود و از روی پا و کمر یکی از همکارای بابام رد شده بود. بیچاره قطع نخاع شد و زمین گیر. 37 سال هم بیشتر نداشت. همسر این آقا مجبور شد از صبح تا شب بافتنی درست کنه.
سخنرانی و گفتگو
پیروزی یا کاپیتولاسیون؟ نگاهی به ارزیابیهای رایج از تفاهمنامه ایران و آمریکا
بهمن شفیق
🔸 جمعه ۲۹ خرداد
ساعت ۲۱:۰۰ به وقت ایران
محل: چت صوتی کانال تلگرامی تدارک کمونیستی
https://t.me/ttadarok
Repost from اُمید
"اين بود زندگی غمناک ما و اينگونه بود زندگی اکثريت مردم. در اينجا من شرح زندگی خود را از هنگامی که انسانی در خلأ – انسانی بدون آگاهی – بودم تا هنگامی که به انسانی سوسياليست تبديل شدم به پايان میبرم". (بابوشکين)
داستان "زندگی يک کارگر انقلابی"
در سایت هنر و ادبیات تدارک کمونیستی
بیانیه سازمان تدارک کمونیستی:
پیام به سلحشوران کف خیابان: دل قوی دارید و عزم استوار!
به همان اندازه که نیروی انبوه شما سرمایهای گرانبها برای ساخت آیندهای سعادتمند است، به همان اندازه توطئهگری حقیرانه مقامات رسمی باری است سنگین بر شانههای جامعه که فقط درخور دفع و طرد است. چند ماه گذشته اما نشان داد که عزم و اراده به تنهایی برای مقابله با تهاجم دوجانبه دشمن بیرونی و توطئهگران درونی کافی نیست؛ نشان داد که توده کف خیابان به ابزارهایی بیش از شور مبارزاتی نیازمند است؛ نشان داد که رهبران خیابان توان مقابله مؤثر با دولتمردان توطئهگر و باندباز را نداشتند؛ و سرانجام نشان داد که تنها مطالبهگری برای دستیابی به موفقیت کافی نیست. یک جنبش نیرومند برای موفق شدن نیاز به اعمال قدرت نیز دارد.
بیانیه:
پیام به سلحشوران کف خیابان: دل قوی دارید و عزم استوار!
مردم شریف و مقاوم، ای کسانی که بیش از صد شب و در هر هوایی در کف خیابان جمع شدید تا خشم خود را نسبت به ائتلاف متجاوز صهیونیستی-امپریالیستی به نمایش بگذارید،
ای کسانی که غرش جنگندههای بمب افکن و زوزه موشکهای دشمن جنایتکار بالای سرتان و صدای مهیب انفجار کنارتان نتوانست در عزمتان خللی وارد کند،
ای مردمی که آسمانتان سیاه شد و جویباری از آتش در شهرتان جاری شد،
ای پدران و مادران داغداری که کودکانتان را در قسیالقلب ترین جنایت دشمن دنی و رذل از دست دادید،
ای کارگران و زحمتکشانی که با تهاجم نظامی متجاوزین و جنگ مضاعف اقتصادی حاکمان مشاغل خود را از دست دادهاید و در فلاکت باز هم بیشتری فرو رفتید!
و ای سلحشورانی که علیرغم تمام اینها میدان را خالی نکردید و استوار و پابرجا به مقاومت قهرمانانه خود ادامه دادید،
به همان اندازه که شما شایسته بیشترین افتخارات هستید، به همان اندازه و بیشتر کاربدستان زبون، خائن و چاکرصفت نظام لایق ننگ ابدیاند. به همان اندازه که نیروی انبوه شما سرمایهای گرانبها برای ساخت آیندهای سعادتمند است، به همان اندازه توطئهگری حقیرانه مقامات رسمی باری است سنگین بر شانههای جامعه که فقط درخور دفع و طرد است. چند ماه گذشته اما نشان داد که عزم و اراده به تنهایی برای مقابله با تهاجم دوجانبه دشمن بیرونی و توطئهگران درونی کافی نیست؛ نشان داد که توده کف خیابان به ابزارهایی بیش از شور مبارزاتی نیازمند است؛ نشان داد که رهبران خیابان توان مقابله مؤثر با دولتمردان توطئهگر و باندباز را نداشتند؛ و سرانجام نشان داد که تنها مطالبهگری برای دستیابی به موفقیت کافی نیست. یک جنبش نیرومند برای موفق شدن نیاز به اعمال قدرت نیز دارد.
مردم شریف و مقاوم،
علیرغم تمام دنائتی که کارچاق کن های دولتی و مجلسی در بیخبر نگه داشتن توده کف خیابان از بده بستانهای حقیرانه خویش به نمایش گذاشتند، مطمئن باشید که بدون حضور نیرومند شما آن ابعاد حقارت در مقابل سخیفترین و سفلهترین رئیس جمهور آمریکا به مراتب بزرگتر و تحمل آن به مراتب دشوارتر میبود. اکنون و با معامله کثیفی که قرار است تا چند روز دیگر نهایی شود، صفحه تاریکی در تاریخ معاصر این مملکت نوشته میشود. مهم اما وقوف به این است که با خالی کردن میدان روزگار از این نیز سیاهتر خواهد بود و به همان اندازه تنها با حضور آگاهانهتر و نقشهمندتر و مؤثرتر در کف خیابان است که میتوان سیر فلاکتبار وقایع را متوقف کرد و به نفع اکثریت تودههای کل منطقه نیز دگرگون نمود. و هم چه بسا سدی بر سر راه همین خیانت در حال وقوع نیز برقرار شود.
خیابان را ترک نکنید. به دشمنان خارجی و خائنین داخلی فرصت و مجال آن را ندهید که خود را پیروز میدان تلقی کنند. زمین زیر پایشان را داغ نگه دارید تا نتوانند منشأ فلاکت بیشتری چه در عرصه جنگ و چه در عرصه اقتصاد شوند. پیوندهایتان را مستحکم کنید و برای گام برداشتن در یک راه طولانی و دشوار خود را آماده کنید و بدانید که خالی کردن میدان هیچ معنایی جز دشواری و عسرت بیشتر نخواهد داشت.
دل قوی دارید و استوار و پابرجا بمانید و بدانید که رزم جانانه شما برای همیشه در تاریخ ماندگار خواهد شد.
سازمان تدارک کمونیستی
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
Repost from Tadarok - تدارک کمونیستی
پرفسور فیلسوفی نزد آقای کا [آقای کوینر] آمد و به صحبت از خردمندی های خویش پرداخت.
پس از مدتی آقای کا به او گفت: "تو راحت نمی نشینی، راحت سخن نمی گویی و راحت فکر نمی کنی."
پرفسور فیلسوف عصبانی شد و گفت: "من نظرت را نه درباره خود بلکه درباره محتوای آن چه گفتم، می خواستم بدانم."
آقای کا گفت: "محتوایی ندارد" و ادامه داد: "می بینمت که ناشیانه راه می روی و در حین رفتن، به هدفی دست نمی یابی. تو مبهم و تاریک سخن می گویی و با سخنانت هیچ روشنایی پدید نمی آوری. رفتارت را که می بینم، دیگر علاقه ای به هدفت ندارم."
از داستان های آقای کوینر نوشته برتولت برشت
Repost from Tadarok - تدارک کمونیستی
یک حزب کارگری «باشگاهی» برای تمرین «بحثهای» روشنفکرانه نیست – بلکه یک سازمان رزمندۀ پرولتری است. بحث کردن بجای خود بسیار خوب است، اما باید زندگی و عمل کنیم.
لنین
خیابان ایستاده میمیرد - گزارشی از یک رفیق
شب عجیبی بود. عصبانیت در گلوها، چون بغضی کهنه موج میزد. مفاد تفاهم و توییت وزیر خارجه کاری کرده بود که بخشی از مردم در کف خیابان حس خیانت کنند. گویی تمام این شبها، فقط و فقط پیادهنظامی در خدمت اوباشِ عشق آمریکا بودهاند.
به تجمع رسیدم. پیرمردی در گوشه دیوار توجهم را جلب کرد. رفتم کنارش. بدون کوچکترین حرفی، در سکوت مطلق، هر دو به جمعیت خیره بودیم. در همین حال و هوا بودم که جوانی کنارم با خشم شروع به حرف زدن کرد:
«چند بار گفتیم به اینا اطمینان نکنید؟ مگه نگفتیم، پزشکیان همون روحانیه، از اینا جز تسلیم در برابر آمریکا در نمیآد؟ هیچکی گوش نکرد. شرف ندارند. سر و ته اینا رو بزنی، باز مثل سگ پا سوخته دنبال آمریکا میرن.»
پیرمرد سکوتش را شکست و رو به من و آن جوان گفت: «عمو جان، صبر داشته باش. اگر قرار بود با همین صد شب اینا جا خالی کنن، وضع مملکت این نبود. از اول انقلاب اینطور بوده. الان باز خوبه که مردم اومدن پای کار. حالا حالاها کار داریم.»
صبح، طبق عادت، اخبار را چک کردم. از صحبتهای عراقچی مشخص شد که بورژوازی ایران خیالی جز تسلیم کشور به آمریکا و اسرائیل و تحکیم پایههای خود به بهای فلاکت چندیندهه مردم و کارگران ندارد.
مثل همیشه روانهٔ مترو شدم. بمانند هر روز بعضیها برای نشستن عجله داشتند و بعضیها، خسته از زندگی و گرانی، چون مردهای متحرک فقط در مترو جا خوش کرده بودند. جوانی با تیپ و قیافهای ساده توجهم را جلب کرد. عصبانیت از چشمانش فریاد میزد. موقع حرف زدن با گوشی صدایش بلند شد:
«چی میگی تو؟ دارن کشور رو میکنن حیاتخلوت آمریکا. همین مونده بشیم پادوی آمریکا. اینا هم راحت بخور و بچاپ، ما هم بشیم مثل بردهها، تو سری خور آمریکا.»
حرفاش رو که زد یکی دیگه که او هم معلوم بود دمغ و ناراحت از تجمع برمیگرده شروع کرد با او حرف زدن.
ازش پرسید «ببینم، موکب دارید؟»
جوان موبایل به دست جواب داد «موکب؟ آره، از طرف بسیج مسجد. همون محل تجمع یه موکب داریم. چطور؟»
گفت: «یه شبی بیام پیش شما.»
«عِه دمت گرم. بسیج جایی هستی.»
«نه، یه آدم عادی مثل بقیه که فهمیده از این جماعت آبی گرم نمیشه. از روز اول به هر کسی تونستم گفتم اگه توی خیابون نباشید، این سرمایهدارها که شماها بهشون میگید نفوذی، کشور رو دو دستی تقدیم آمریکا میکنن. الانم جای تشکر میگن اینایی که تو خیابونن کمونیست و تودهایاند.»
تعجب کردم از این که چنین گفتگویی درگرفته.
جوان بسیجی جواب داد «آره دیدم. محبی گفته بود. آخوند لیبرال کم داشتیم که الان اعلام وجود میکنن.»
اولی گفت «از مردم و پلاکاردها ترسیدن.»
و باز هم بسیجی جواب داد «پلاکاردها که هنوز اونچنان زیاد نیست. بعد مردم چی بگن؟ وضع مالی خرابه. حتماً باید مثل ۱۸ دی وحشیبازی دربیارن؟ خب مثل آدم حرف میزنند. این آقایون خیلی پُررو شدن. یکی نیست بهش بگه اگه آنقدر کمونیست تو مملکت بود، تا الان راحت شما عشق آمریکا رو کنار زده بودند. بعد اصلاً کمونیست... اگر کمونیست و تودهای اومده زیر موشک کنار مردم، دمش گرم. شرف داره به این بیشرفایی که میخوان کشور رو تسلیم آمریکا کنن.»
«گفتی پررو... یاد حرف دیشب عراقچی افتادم که گفت هرکی با تفاهم مخالفت کنه تو زمین اسرائیل بازی میکنه. آقایون دیگه شمشیر رو از رو بستن. به مردم بینوای تو خیابون میگن اسرائیلی.»
رخوت و ناراحتی اخبار کمی از تنم دررفت. اصلا انتظار نداشتم شاهد چنین گفتگویی باشم. یکیشون رسید به ایستگاهش و خواست پیاده شه. همدیگه رو بغل کردند و خداحافظی. انگار سالهاست هم رو میشناسد.
فکر کردم چه روزهایی. خیابان و مبارزه، آوار چندیندهه را کمکم کنار میزنند. آوارهایی که بورژوازی ایران سالها تلاش کرد تودهٔ زحمتکش را در آن دفن کند، اما حالا گویی از زیر آن آوارها، جوانههای امید سبز شدهاند.
مبارزه ادامه دارد. اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد، لحظههای پیشرو مشخص خواهد کرد. ولی تاریخ این لحظات را بارها و بارها به یاد آیندگان خواهد آورد: اگر مبارزه نکنید، به باخت و تباهی ابدی مبتلا میشوید. ولی اگر مبارزه کنید، شاید از جوانههای امید، درخت تنومند سعادت بروید.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
