در غیاب آبیها
الذهاب إلى القناة على Telegram
8 456
المشتركون
+324 ساعات
-107 أيام
-2030 أيام
أرشيف المشاركات
8 455
انگار سالهاست جوانی نکردهایم. انگار اصلاً جوان نبودهایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمدهاند و حالا قد کشیدهاند و سهمشان را بهحق از زندگی و دنیا میخواهند. هیچکداممان جوانی نکردهایم. جوانیمان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نامها. گاهی در شادترین لحظهها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوانهای از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابهحال آن شادی را تجربه کرده که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب میشویم، اما هرگز چهرهی شاداب جوانی را با چشمهایی که از شور زندگی میدرخشند و باید توی آینهها ببینیم، از یاد نمیبریم. چهرهای که مال خودمان است، چهرهای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی میشد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت.
8 455
آشکار است که ارزشهای زنان اغلب با ارزشهایی که بهدست جنسیت دیگر وضع شده، متفاوت است. طبیعتاً چنین است. با اینحال، این ارزشهای مردانه است که غالب میشود. مثال پیشپاافتادهاش این است که فوتبال و ورزش مهم هستند و مدپرستی و خرید لباس بیارزش. و این ارزشها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل میشوند. منتقد میپندارد فلان کتاب مهم است چون درباره جنگ است و بهمان کتاب بیاهمیت است؛ زیرا به احساسات زنان در اتاق نشیمن میپردازد.
__ ویرجینیا وولف، اتاقی از آن خود
8 455
توی فیلم The Room Next Door جولین مور توی موقعیتی قرار میگیرد که کنترلی روی آن ندارد. هر روز صبح که در اتاق کناری از خواب بیدار میشود، شک دارد دوستش هنوز زنده باشد. قسمتی از وجودش منتظر است و قسمتی از آن میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد. جهان را تماشا کند، کتاب بنویسد، فیلمهای غیرجدی ببیند، ورزش کند. ولی آن قسمت منتظر، مدام جلو میآید و نظم زندگی را برهم میزند. آن لحظه انگار مرز توانستن و نتوانستن گم میشود. نتوانستنی که آدم بارها سنگینیاش را روی هستیاش احساس کرده. از اینکه پیوسته یادمان برود روی کدام اتفاقها تأثیری مستقیم و جدی داریم و کدامشان از دایرهی تواناییمان خارجاند، کلافهکننده است. اما برای آن قسمت از زندگی که کاری ازمان برمیآید باید به طنابهایی چنگ بزنیم که حتی اگر در طول زمان پوسیده شدهاند، باز بتوانند نگهمان دارند. هر روز صبح بیدار میشویم، درحالیکه دنیا توی اتاق کناری دارد کاری میکند، کاری خارج از ارادهی ما، ولی همچنان میتوانیم پاهایمان را روی زمین بگذاریم. هنوز میتوانیم دستمان را جلوی خورشید بگیریم و شعاع ظریف نور را از لای شکاف انگشتهایمان تماشا کنیم. هنوز در توانستن گوشهای کوچک از جهان زندهایم. هنوز.
8 455
چون خاک آرام نشین
بر همه کتابهایم
همه فکرها، همه کارها و کاغذها.
چون خاک آرام نشین
بر سطح صاف همه شعرهایم
همه خیالها، همه روزها و آرزوها.
چون خاک آرام نشین
بر لبه مضرس عشق
بر پیشانی خمیده اندوه
و بر تمامی تن من که عاقبت از آن توست
که همیشه دلتنگ توست.
— مراد فرهادپور، ایدههای شعری
8 455
هنوز نمیدانم در این چند ماه، چطور از درون و بیرون عوض شدهایم. هنوز دشوار است، بیرون آمدن از این تجربه و با فاصله چشم دوختن به آن. اما میدانم که موضوع دیگر دربارهی فراموش نکردن نیست. ما از آستانهی حافظهی جمعی عبور کردهایم. دیگر این ما نیستیم که نام عزیزترینهایمان را زنده نگه میداریم، بلکه آنهایند که ما را به تاریخ و به آیندگان سپردهاند.
فراموش نکردن دیگر وظیفه نیست، وضعیتی است که تا انتهای زندگی امتداد خواهد داشت. هر روز، هر لحظه، هر ثانیه. حالا باید قدردان احساسات مشترکمان باشیم و بدانیم چه میراثی روی دوشمان است. باید راه گریز از یأسهای نیامده را پیدا کنیم و مرز میان زندگی و سوگ را بشناسیم و بفهمیم ارادهی ما کجای چرخ این روزگار را میچرخاند. ما هنوز و همچنان زندگی میکنیم، اما نه هرگز شبیه گذشته. بدون آنها که دوستشان داشتیم و داریم، زندگی فقط عهدی است که با یادشان بستهایم.
هجدهم خرداد صفر پنج
8 455
تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی از زبان مادر در خلسهی خوابی که ناخوشیها را میبلعد. مثل گردش گهواره و تابخوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی میبرد. ما قصههای تکراری را دوست داریم، تکرار قصهها را هم. روایتهای آشنا برایمان ایمناند و ماجراجوییهایمان را در دامنهی امن دشتهای تجربه پهن میکنیم. ما اغلب وقتها سراغ آدمهایی میرویم که تداعیکنندهی آشنایان گذشتهاند و میتوانند تصویرها و حسهای تکرارشده را در خزانهی خاطراتمان بیدار کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آلساسان، شهرزاد قصهگویی را ترجیح میدهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخمهایمان را در قصههایی نقل کند که مدام تکرار میشوند. تکرار به ما یادآوری میکند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بیتکرار و دوریست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو مییافت و برای شبِ پیشرو قصهی تازهای میجست.
8 455
یک ماه پیش با دامن بیستوپنج سانتی در ولایات خارجه قدم میزدم، امروز با دامن هفتادوپنج سانتی بیرون رفتم و با اسپاسم معده برگشتم. درود به [بعضی از] مردان سرزمینم.🙏✨
8 455
سالها پیش برای یک تابستان، در یک دفترخانهی ازدواج کار میکردم. آدمها میآمدند و برای روز مشخصی وقت میگرفتند. دفترخانه یک اتاق عقد جمعوجور داشت که همهی اجزایش بنفش مایل به یاسی بود. صبح تا ظهر پشت میزم چرت میزدم یا کتاب میخواندم. اما عصرها همیشه اوضاع فرق داشت؛ آدمها در لباسهای تمیز و روشن با چهرههایی گشاده پلههای دفترخانه را بالا میآمدند و در گفتوگوهای کوتاهشان میتوانستی نسبتشان با عروس یا داماد را بفهمی. همیشه زنی از میان جمع جدا میشد و جعبهی شیرینی یا بستهی شکلاتی به طرفم میگرفت و من تازه میفهمیدم که از کنجم در دفترخانه نامرئی نشدهام. آدمها در آن لحظات بیشتر از هر زمان دیگری بااحترام و لبخند رفتار میکردند و شیوهای از فروتنی در حرکاتشان بود که نشان میداد تحتتأثیر جشنی قرار گرفتهاند که بهزودی برگزار میشد. آن تابستان شاهد جشنهای زیادی بودم. شادی آدمها حتی وقتی در آن سهیم نباشی، ردی روشن روی قلبت میگذارد. هربار بعد از تمام شدن مراسم به اتاق عقد میرفتم. صدای دست زدنها، خندهها و کلکشیدنها بویی مطبوع در اتاق بهجا میگذاشت و اغلب نقل یا شکلاتی اینور و آنور افتاده بود. تنها روبهروی آن اجزای بنفش با اکلیلهای چسبندهشان میایستادم و چیزی گُنگ و نامعلوم در مغزِ بیشازحد جوانم میجوشید. حالا که به آن جشنها و آدمهایش فکر میکنم، دوباره برای شادیهای گمشدهای دلتنگ میشوم که از سهممان دزدیده شده، دلتنگ چهرههایی که از قهقهه فشرده میشود و نه از بار سنگین سنگی که هر روز به دوش میکشیم. دلتنگ نسخههای شادتری از خودمان.
8 455
با اینکه دیگه خیلی از زمان معمولش گذشته، اما برای خاطر کتابها این رسم شخصی هرساله رو بهجا میآرم.
کتابهایی که سال صفر چهار خوندم:
• شعر
۱-بازی نور/ بیژن جلالی
۲-شعر پایان، شعر دوری/ بیژن جلالی
۳-پاییز وارونه/ احسان موحد
۴-چند صحنه/ محمود داوودی
۵-وصلت در منحی سوم/ پرویز اسلامپور
۶-گرگی در کمین/ عباس کیارستمی
۷-تنهایی زمین و خواب و درخت/ منصور اوجی
۸-در ماه کسی نیست/ کمال رفعت
۹-فصلی در دوزخ/ آرتور رمبو
۱۰-گلهای رنج/ چارلز بودلر
۱۱-حکم زندگی/ نینا کاسیان
۱۲-شعر معاصر ژاپن/ جمعی از شاعران
• داستانی
۱۳-ایستگاه سلجوق/ بهرام بیضایی
۱۴-اتفاق خودش نمیافتد/ بهرام بیضایی
۱۵-ملکوت/ بهرام صادقی
۱۶-طوبا و معنای شب/ شهرنوش پارسیپور
۱۷-سگ و زمستان بلند/ شهرنوش پارسیپور
۱۸-بره گمشده راعی/ هوشنگ گلشیری
۱۹-باغهای تنهایی/ محمود مسعودی
۲۰-سورةالغراب/ محمود مسعودی
۲۱-آفتاب بیغروب/ کاظم تینا
۲۲-ملال جدولباز/ ایرج کریمی
۲۳-دو منظره/ غزاله علیزاده
۲۴-باغ/ پرویز دوایی
۲۵-نقش پنهان/ محمد محمدعلی
۲۶-کوررنگی/ شهاب لواسانی
۲۷-تهران شهر بیآسمان/ امیرحسین چهلتن
۲۸-مردهای که حالش خوب است/ احمد آرام
۲۹-بادنماها و شلاقها/ نسیم خاکسار
۳۰-یکلیا و تنهایی او/ تقی مدرسی
۳۱-آدمماهی/ کوبو آبه
۳۲-کاغذ دیواری زرد/ شارلوت پرکینز گیلمن
۳۳-انجمن زیرشیروانی/ ارنست کریدور
۳۴-Writers & Lovers/ Lily King
۳۵-My year of rest and relaxing/ Ottessa Moshfegh
۳۶-The Writer's Cats/ Muriel Barbery
• غیرداستانی
۳۷-افسون شهرزاد/ جلال ستاری
۳۸-درباره نگریستن/ جان برجر
۳۹-از کافکا تا کافکا/ موریس بلانشو
۴۰-گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش
۴۱-تضاد دولت و ملت/ هما کاتوزیان
۴۲-روشنفکر ایرانی و غرب/ مهرزاد بروجردی
۴۳-فاشیسم ابدی/ امبرتو اکو
۴۴-موزاییک استعارهها: گفتوگو با بهرام بیضایی/ بهمن مقصودلو
۴۵-طرحهای آزاد/ اردشیر محصص
۴۶-زنان و نظریه اجتماعی سیاسی/ جانیس مکلافلین
۴۷-Bad Feminist/ Roxane Gay
۴۸-Everyday Sexism/ Laura Bates
۴۹-My Twentieth Century Evening and Other Small Breakthroughs/ Kazuo Ishiguro
۵۰-Languages of Truth/ Salman Rushdie
۵۱-The Lady and the Monk: Four Seasons in Kyoto/ Pico Iyer
۵۲-Marketing 5.0: Technology for Humanity/ Philip Kotler
۵۳-Marketing Insights/ Philip Kotler
8 455
توی این سفر چند روزه به خارج از ایران، فارغ از اینکه در سرزمین ناآشنا چقدر تروماهای جمعی عریانتر و زخمهای مشترک، زیر آسمانی که مال تو نیست، پیداتر میشوند؛ دیدن این همه دختر جوان با نوزادهای خوابیده در کالسکه در نوع خودش شوک عجیبی است. شبیه گذشتن از بُعد چهارم و ورود به دنیای موازی است؛ جایی که آدمها چرخهی طبیعی زندگی را طی میکنند، با اتکا به آیندهای مطمئن و چهرههایی آسودهخاطر. اما من و خیلی از آدمها هنوز وقتی به بچه فکر میکنیم، یاد رنگینکمان میافتیم.
8 455
حالا میفهمم که چقدر عادتهایی که داشتیم و روتینهای تکراری و روزمره در احساس امنیت و ثباتمون ریشه داشته. حالا که تقریباً هیچی عادی نیست و در یک وضعیت غیرعادیِ کشدار گیر کردیم. گاهی به یاد میآرم که باید دنبال چیزی بگردم، ولی نمیدونم چی؟ و بعد میفهمم که دنبال معنایی هستم؛ برای این لحظهای که رفت و لحظهی بعدی که اومده. و مدام حرف جوان هجده سالهای یادم میآد که در اعماق وبفارسی باهم چت کردیم و بهم گفت اگه نمیتونی معنایی پیدا کنی، یعنی اونقدر که لازمه نگشتی. گاهی فراموش میکنم اگه پناهگاه عاطفی نمیداشتم سپری کردن این وحشت ابدی چقدر غیرممکن میشد. گاهی هم تصویر گنگی از گذشتهای نامعلوم به یادم میآد که توی یه شادی جمعی درحال خندیدن بودیم. هزاران حرف ناگفته دارم که امکان نوشتنشون نیست و دوتا شعر که تازگی نوشتهام و قابلانتشار نیستن. تنها چیزی که میشه همچنان گفت اینه که ما فقط خودمون رو داریم و چقدر دلتنگتون بودم.
8 455
باد و بارانِ چند روزه، آلودگیها را شسته و چهرهی کوهها را هویدا کرده. نگاهشان میکنم و یاد آدمهایی میافتم که دیگر نیستند. آدمهایی که از همهی این کوههای برفپوش محکمتر بودند. حالا انگار ایستادهاند و قامت بلندشان از همهجای شهر پیداست. همین که سرت را بالا بگیری، میبینیشان که محکم بودنشان را یادآوری میکنند. با شانههای سپید و سرهای فرورفته در آبیهای بیابر آسمان. چند احساس همزمان درگیرم میکند، اما نمیخواهم به خودم برگردم. نمیخواهم هیچ ردّ شخصیشدهای روی این روزها بگذارم تا کوههای بلندمان رو به آفتاب، ایستاده و آشکار بمانند و نامها و نشانههایشان پشت هیچ مه و غباری کمرنگ نشود. توی سرم این شعر تکرار میشود که ما بیچرا زندگانیم، آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. اما بعد فکر میکنم که نه، ما هم تا هستیم و نفس میکشیم، به چرایی زندگانیمان آگاهیم. امروز دلیل زنده بودنمان کوههای بلندمان است.
8 455
اینها رو فقط از روی تجربه و برای یادآوری به خودمون مینویسم:
• درونیاتتون رو هرچقدر هم که آشفتهست، با آدمهای امنتون در میون بذارید. شاید در این شرایط برای به اشتراک گذاشتن اندوه و اضطراب، هیچی به اندازهی یار موافق و رفیق همدل کمککننده نباشه.
• به اندازهی ظرفیت روانتون ببینید و بخونید. ظرفیت و آستانهی تحمل ما شبیه هم نیست. هر کدوم به اندازهی توان خودمون، از حافظهی این روزها سهم داریم.
• شنونده و پاسخگوی همه نباشید. لازم نیست با آدمهایی که تکلیفشون مشخصه بحث کنید. کسی که تا الان نفهمیده، دیگه هرگز نمیفهمه. بعضیها هم که واکنش نشون دادنشون فقط برای مظلومیت ملتهای دیگهست، گویا اشتراکی در تاریخ، فرهنگ و جامعه با ما ندارن و بازم تکلیفشون مشخصه. پس انرژیتون رو برای کارهای مهمتر و آدمهای لایق خرج کنید.
• اگه همش بغض دارید، ولی گریهتون نمیاد. اگه حرف دارید، ولی حرفتون نمیاد. اگه درد دارید، ولی صداتون درنمیاد، دلیلش یه چیزه؛ شما ایرانی هستید. بیشترمون همین وضع رو داریم. علاجش هم فقط یه چیزه.
خلاصه که، مراقبت کردن از خودتون، در این لحظه سختترین کاره، ولی باید انجامش بدید. :*
8 455
برای مدتی طولانی فکر میکردم، تنها کاری که تا اینجا از دستمان برآمده، دوام آوردن است. زنده ماندن به هر قیمتی. ولی حالا میتوانم به جرأت بگویم که میراث ما مقاومت ماست و مقاومت با زنده ماندنِ خالی و دوام آوردنِ صرف فرق دارد. ما صدای هم بودیم و صدای هم هستیم. برای مدتی طولانی فکر میکردیم که نمیشود وطن را مثل بنفشهها با خودت ببری هر جا که بخواهی، ولی ایرانیهای مهاجر خلافش را ثابت کردند و به هر تعدادی و در هر کجایی که هستند، وطن را تکثیر کردند. ما همه باهم ایستادگی کردیم و ایستادگی در مقابل چنین ظلمی، کار خیلی سختی است. مطمئنم حتی اگر در تاریخ رسمی ثبت نشود (که میشود)، بازماندههای این روزها همهچیز را بهدرستی تعریف میکنند، بهروشنی و بادقت. این خونها نه پاکشدنی است و نه قابل فراموشی. و امروز تنها چیزی که من و خیلی از آدمهای شبیه من را سرپا نگه میدارد، همدلی و آگاهی جمعی ماست. به قول کیان پیرفلک کوچک و عزیزمان: “پس نتیجه میگیریم که این کار میکنه”.
8 455
هربار بعد از مواجهه با نام این آدمهای عزیز، این بیشمار انسان، دوباره بهم ثابت میشه که ما مردمان خوبی داریم، همیشه داشتیم. زنده، آگاه، شجاع و برای همین متنفرم از روایتهایی که انگشت اتهام رو فقط به سمت مردم میگیرن. توی این فقر فرهنگی، این همه آدم زندگی میکردن که آگاهانه خیلیچیزها رو درک کرده بودن. وسط هزارجور مشکل و محدودیت، شوق زیستن درونشون موج میزده. آدمهایی که سطح شعورشون از مدعیان پوسیدهمغز یه سروگردن بالاتره. وطن برای من این مردم و این آدمهان. این آدمها نباشن، نه جنگلهای هیرکانی برام معنایی داره، نه میدون آزادی. و الان چقدر بیوطن شدم، این غربتی که توش گرفتار شدیم، مگه تموم میشه؟ زندگی یک وطن بهمون بدهکاره که توش فقط به زندگی فکر کنیم، نه به وطن.
8 455
برای خودمون ناراحتم، خشمگینم. هر روز بیشتر از روز قبل. برای مردم. برای زندگیهایی که از دست میرن و آدمهایی که هرگز به خونه برنمیگردن و رؤیاهای جمعی که عمرشون داره از ما مردم و اتفاقهایی که پشت سر گذاشتیم، بیشتر میشه. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم؛ برای زنده نگه داشتن هزاران نام بینفس و ایستادگیمون برای دیدن روی خوش زندگی. زندگی، این زندگی نباید سراسر pain باشه.
8 455
هر سال از اواخر آذر جوری برنامهریزی میکنم که تا پنج دی یکی از کتابهای بیضایی رو خونده باشم. کتاب امسال «اتفاق خودش نمیافتد» بود. این آیین کوچیک شخصی تنها راه تکریم من برای بیضایی بود
و حالا ابداً دلم نمیخواد به نبودنش فکر کنم؛ حتی اگه اتفاق خودش افتاده باشه.
توی گودریدزم یه قفسه «بهرام بیضایی» دارم و دربارهی کتابهاش نوشتهام.
ولی اگر کسی میخواد با جهان وسیع و زیبای بیضایی آشنا شه، پیشنهادم برای شروع، دیدن ویدئوی دورههای مربوط به گیلگمش و شاهنامهست.
