در غیاب آبیها
Kanalga Telegram’da o‘tish
8 424
Obunachilar
-424 soatlar
-47 kun
-430 kun
Postlar arxiv
8 426
سریال Margo's Got Money Troubles از این نظر برام جذاب بود که یکی از ایدههای کتایون مزداپور در کتاب «روایتی دیگر از داستان دلیله محتاله و مکر زنان» رو تأیید میکرد. مزداپور میگه زنها هربار بخوان از ساختارهایی که براشون تعریف شده بیرون بیان، باید چارهجویی کنن چون سیستم اجتماعی و خانوادگی از زن میخواد که همواره و همیشه مطیع و فداکار باشه، ولی هر جایی رفتار و کردار زن خلاف این الگو پیش بره، اسمش میشه مکر زنانه! مارگو توی این سریال به هر راهی بتونه چنگ میزنه، ولی همهی درها به روش بستهست. بنابراین به شکل متفاوتی همون آدمهایی رو به بازی میگیره که همهی اون درها رو به روش بسته بودن. و ناگهان زنی که تا دیروز از همهجا طرد شده بود، امروز بهخاطر بدنش همهی توجهها رو به خودش جلب میکنه. نقطهی چرخش روایت همینجاست و برای بیننده هم یه لحظهی شک و تردید وجود داره که بهنظرم اگر زن باشی راحتتر باهاش همذاتپنداری میکنی.
8 426
+1
یک فیلم و یک سریال:
• Psycho Therapy: The Shallow Tale of a Writer Who Decided to Write About a Serial Killer
• Margo's Got Money Troubles
8 426
گاهی فکر میکردم زخمم تا ابد تازه میماند. برایم محال بود بتوانم دوباره سبکی آن لحظهای را حس کنم که دردها از تن میجهند و آرامش زیر پوست میخزد و میتوان بیترس و کابوس شب را سپری کرد. حالا که شبها برایم معبد آرامی برای تجربهی تنهایی است، فهمیدهام که میشود از زخمها هم عبور کرد، از ترسها و بهخصوص از ترسها. فهمیدهام که ترسها اغلب تصمیمها را بیهوده به تعویق میاندازند و اگر پردهی ضخیم ترس را کنار بزنی، جهان جور دیگری نگاهت میکند. فهمیدهام که لازم نیست گذشته را بپذیری، ولی انکار کردنش همیشه بیاحترامی به آن بخش از رنج است که با خودت تا امروز آوردهای. فهمیدهام که لازم نیست همهی آدمها را بخشیده باشی تا آرامش به تو سلام کند. فقط مهم است که حقیقت را مثل گوشوارهای به گوشهایت بیآویزی و فراموشش نکنی. فهمیدهام که دنیا خیلی کوچکتر از رؤیاهای ماست ولی برای تحقق رؤیاها باید تمام دنیا را زیر پا گذاشت. مهم نیست قلبت چند بار شکسته باشد، مهم نیست چند بار افتاده باشی، مهم نیست در یاد کدام آدمها مانده و از یاد چه کسانی رفته باشی، جهان فقط از حافظهی تو برای رسیدن به آینده پرسوجو میکند.
8 426
+1
این دو تا کتاب رو در یه ماه گذشته خوندم و باید بگم خوندن به انگلیسی یکی از نعمتهای بزرگ زندگیه، بهخصوص برای ما.
کتاب A Short Stay in Hell داستان تخیلی و جذابی دربارهی تجربهی جهنمه بدون اینکه خبری از آتیش و شکنجه باشه. چند تا از قوانین جهنم رو که در این داستان اومده میذارم چون میشه تعمیم داد به هرجایی که شباهتی به جهنم داره:
• Do not get discouraged. Remember nothing lasts forever. Someday this will be a distant memory.
• If you are killed you will be restored to life on the following day. Please try to avoid death as much as possible.
• Remember you are never really alone. Although it may feel like it for very long stretches of time.
• Lastly, you are here to learn something. Don’t try to figure out what it is. This can be frustrating and unproductive.
8 426
+4
__ این صورت باقی، مجموعهی آثار عکاسان و نقاشان ایران و جهان، موزهی هنرهای معاصر
8 426
آنقدر روزها شلوغ و شبها خسته و نیازمند سکوتم که فرصت نمیکنم حتی محض خاطر دلتنگی انگشتهایم، چیزکی بنویسم. انگار همهی آن ثانیههایی که در چهل روز جنگ سپری نمیشد و به اندازهی کل مساحت تهران کش میآمد، حالا فشرده و منقبض شده. آدم باورش نمیشود چطور تعریفمان از زمان فقط در دو فصل از یک سالی از عمر و زندگیمان متحول شده. هر چند که همهی سالهای کودکی سر سفرهی هفتسین طوطیوار دعای پدربزرگ را برای بهترین حالها تکرار و زمزمه کرده بودیم، ولی در نهایت تحویل احوالمان به سمتوسوی دیگری رفت. جایی که زمان دوپاره میشود و زندگی هزار پاره، درحالیکه خودت دوست داری ادراکت از زمان شبیه درختی باشد در روستایی نهچندان دورافتاده که وزش ملایم باد و تکان خوردن شاخههایی که برگهای سیراب و سبز سنگینشان کرده، تلقیات از گذر زمان بود و عبور آرام مورچهها روی تنهی باریکت، مرز تعامل تو با جهان، بیآنکه لازم باشد چیزی از بیکرانگی رؤیا و تنگنای زندگی بدانی.
8 426
به گربهام گفتم حق با تو بود، ما یک سال و نه ماه بعد از این عکس زنده موندیم. ولی میتونیم بعد از اینم هموناندازه تابآور باشیم؟
چون به قول خانم لوپز:
Life can be cruel in a way that I can't explain, And I don't think that I could face it all again.
8 426
یک بسته سیگار، مثل تفنگ چخوف برای مدتهای طولانی توی یخچال مانده بود. فقط دو نخ از بسته کم شده بود، آنها را هم موقع باز کردن بسته به کسی بخشیده بودم که حالا مدتهاست باهم حرف نزدهایم. دیروز که باران ناگهانی، عصر تابستان را شوکه کرد، حس کردم باید یک نخ سیگار بکشم. بالاخره وقتش رسیده بود که از تفنگ چخوف در خط داستانیام استفاده کنم. سیگار را لای لبهایم گذاشتم و با فندک آشپزخانه که شعلهای بلند و پر زور داشت، روشنش کردم. بعد پنجرهی آشپزخانه را باز کردم و رو به قطرههای باران که هر لحظه درشتتر میشد، سیگار کشیدم. بعد از چند پوک کوتاه، فهمیدم گاهی بیدلیل نیست که در داستانی، تفنگی را به دیوار بیاویزیم و برای همیشه از آن استفاده نکنیم. دود کردن سیگار دیگر لذت سابق را نداشت. نه شبیه لذت آن روزهایی که با میم توی کوچهها و خیابانهای اصفهان میچرخیدیم و سیگار میکشیدیم. من مارلبروی گلد و او فیلترپلاس. چنان شیفتهی آن لحظهها بودیم که حتی مدیرارشد بازاریابی مارلبرو هم انتظارش را نداشت. چون آن لحظه متعلق به سیگارها و دودهایشان نبود. آن لحظه متعلق به من بود و میم که چیزهای یواشکی را دوست داشتیم. فقط برای اینکه کسانی آزادی را از ما گرفته بودند و باید از آنها انتقام میگرفتیم. میم همیشه بعد از تمام شدن سیگارش، رژلبش را از کیفش درمیآورد و همانطور نشسته پشت فرمان رژ میزد. من هم عطرش را میگرفتم و چند پیس بزرگ دور گردنم میزدم. شاید حالا که سهم زیادی از آزادیهایم را پس گرفته بودم، لذت سیگار کشیدن در آن زیادی ناچیز بهنظر میآمد. دود سیگار را رو به آسمان شرجیشدهی شهر بیرون دادم و تفنگ چخوفم را با نخهای باقیماندهاش پشت پنجره گذاشتم. باران ناگهانی هم تمام شده بود و همهچیز به وضع سابقش برگشته بود.
8 426
انگار سالهاست جوانی نکردهایم. انگار اصلاً جوان نبودهایم هرگز؛ نه خودمان، نه پدرومادرهایمان، نه کودکانی که پس از ما آمدهاند و حالا قد کشیدهاند و سهمشان را بهحق از زندگی و دنیا میخواهند. هیچکداممان جوانی نکردهایم. جوانیمان به روزهایی در تقویم تبدیل شد، به اتفاقات، به نامها. گاهی در شادترین لحظهها، بغضی بیخ گلویمان را سفت گرفته، بغضی که جوانی از دست رفته است، جوانهای از دست رفته. آیا کسی یا کسانی از شما تابهحال آن شادی را تجربه کرده که آغشته به زَهر هیچ مصیبتی نباشد؟ ما از کودکی ناگهان به پیری پرتاب میشویم، اما هرگز چهرهی شاداب جوانی را با چشمهایی که از شور زندگی میدرخشند و باید توی آینهها ببینیم، از یاد نمیبریم. چهرهای که مال خودمان است، چهرهای که باید از عشق سرخ و از زندگی سبز و از رؤیا آبی میشد، اما دزدیده شد و گم شد و رفت.
8 426
آشکار است که ارزشهای زنان اغلب با ارزشهایی که بهدست جنسیت دیگر وضع شده، متفاوت است. طبیعتاً چنین است. با اینحال، این ارزشهای مردانه است که غالب میشود. مثال پیشپاافتادهاش این است که فوتبال و ورزش مهم هستند و مدپرستی و خرید لباس بیارزش. و این ارزشها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل میشوند. منتقد میپندارد فلان کتاب مهم است چون درباره جنگ است و بهمان کتاب بیاهمیت است؛ زیرا به احساسات زنان در اتاق نشیمن میپردازد.
__ ویرجینیا وولف، اتاقی از آن خود
8 426
توی فیلم The Room Next Door جولین مور توی موقعیتی قرار میگیرد که کنترلی روی آن ندارد. هر روز صبح که در اتاق کناری از خواب بیدار میشود، شک دارد دوستش هنوز زنده باشد. قسمتی از وجودش منتظر است و قسمتی از آن میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد. جهان را تماشا کند، کتاب بنویسد، فیلمهای غیرجدی ببیند، ورزش کند. ولی آن قسمت منتظر، مدام جلو میآید و نظم زندگی را برهم میزند. آن لحظه انگار مرز توانستن و نتوانستن گم میشود. نتوانستنی که آدم بارها سنگینیاش را روی هستیاش احساس کرده. از اینکه پیوسته یادمان برود روی کدام اتفاقها تأثیری مستقیم و جدی داریم و کدامشان از دایرهی تواناییمان خارجاند، کلافهکننده است. اما برای آن قسمت از زندگی که کاری ازمان برمیآید باید به طنابهایی چنگ بزنیم که حتی اگر در طول زمان پوسیده شدهاند، باز بتوانند نگهمان دارند. هر روز صبح بیدار میشویم، درحالیکه دنیا توی اتاق کناری دارد کاری میکند، کاری خارج از ارادهی ما، ولی همچنان میتوانیم پاهایمان را روی زمین بگذاریم. هنوز میتوانیم دستمان را جلوی خورشید بگیریم و شعاع ظریف نور را از لای شکاف انگشتهایمان تماشا کنیم. هنوز در توانستن گوشهای کوچک از جهان زندهایم. هنوز.
8 426
چون خاک آرام نشین
بر همه کتابهایم
همه فکرها، همه کارها و کاغذها.
چون خاک آرام نشین
بر سطح صاف همه شعرهایم
همه خیالها، همه روزها و آرزوها.
چون خاک آرام نشین
بر لبه مضرس عشق
بر پیشانی خمیده اندوه
و بر تمامی تن من که عاقبت از آن توست
که همیشه دلتنگ توست.
— مراد فرهادپور، ایدههای شعری
8 426
هنوز نمیدانم در این چند ماه، چطور از درون و بیرون عوض شدهایم. هنوز دشوار است، بیرون آمدن از این تجربه و با فاصله چشم دوختن به آن. اما میدانم که موضوع دیگر دربارهی فراموش نکردن نیست. ما از آستانهی حافظهی جمعی عبور کردهایم. دیگر این ما نیستیم که نام عزیزترینهایمان را زنده نگه میداریم، بلکه آنهایند که ما را به تاریخ و به آیندگان سپردهاند.
فراموش نکردن دیگر وظیفه نیست، وضعیتی است که تا انتهای زندگی امتداد خواهد داشت. هر روز، هر لحظه، هر ثانیه. حالا باید قدردان احساسات مشترکمان باشیم و بدانیم چه میراثی روی دوشمان است. باید راه گریز از یأسهای نیامده را پیدا کنیم و مرز میان زندگی و سوگ را بشناسیم و بفهمیم ارادهی ما کجای چرخ این روزگار را میچرخاند. ما هنوز و همچنان زندگی میکنیم، اما نه هرگز شبیه گذشته. بدون آنها که دوستشان داشتیم و داریم، زندگی فقط عهدی است که با یادشان بستهایم.
هجدهم خرداد صفر پنج
8 426
تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی از زبان مادر در خلسهی خوابی که ناخوشیها را میبلعد. مثل گردش گهواره و تابخوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی میبرد. ما قصههای تکراری را دوست داریم، تکرار قصهها را هم. روایتهای آشنا برایمان ایمناند و ماجراجوییهایمان را در دامنهی امن دشتهای تجربه پهن میکنیم. ما اغلب وقتها سراغ آدمهایی میرویم که تداعیکنندهی آشنایان گذشتهاند و میتوانند تصویرها و حسهای تکرارشده را در خزانهی خاطراتمان بیدار کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آلساسان، شهرزاد قصهگویی را ترجیح میدهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخمهایمان را در قصههایی نقل کند که مدام تکرار میشوند. تکرار به ما یادآوری میکند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بیتکرار و دوریست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو مییافت و برای شبِ پیشرو قصهی تازهای میجست.
8 426
یک ماه پیش با دامن بیستوپنج سانتی در ولایات خارجه قدم میزدم، امروز با دامن هفتادوپنج سانتی بیرون رفتم و با اسپاسم معده برگشتم. درود به [بعضی از] مردان سرزمینم.🙏✨
8 426
سالها پیش برای یک تابستان، در یک دفترخانهی ازدواج کار میکردم. آدمها میآمدند و برای روز مشخصی وقت میگرفتند. دفترخانه یک اتاق عقد جمعوجور داشت که همهی اجزایش بنفش مایل به یاسی بود. صبح تا ظهر پشت میزم چرت میزدم یا کتاب میخواندم. اما عصرها همیشه اوضاع فرق داشت؛ آدمها در لباسهای تمیز و روشن با چهرههایی گشاده پلههای دفترخانه را بالا میآمدند و در گفتوگوهای کوتاهشان میتوانستی نسبتشان با عروس یا داماد را بفهمی. همیشه زنی از میان جمع جدا میشد و جعبهی شیرینی یا بستهی شکلاتی به طرفم میگرفت و من تازه میفهمیدم که از کنجم در دفترخانه نامرئی نشدهام. آدمها در آن لحظات بیشتر از هر زمان دیگری بااحترام و لبخند رفتار میکردند و شیوهای از فروتنی در حرکاتشان بود که نشان میداد تحتتأثیر جشنی قرار گرفتهاند که بهزودی برگزار میشد. آن تابستان شاهد جشنهای زیادی بودم. شادی آدمها حتی وقتی در آن سهیم نباشی، ردی روشن روی قلبت میگذارد. هربار بعد از تمام شدن مراسم به اتاق عقد میرفتم. صدای دست زدنها، خندهها و کلکشیدنها بویی مطبوع در اتاق بهجا میگذاشت و اغلب نقل یا شکلاتی اینور و آنور افتاده بود. تنها روبهروی آن اجزای بنفش با اکلیلهای چسبندهشان میایستادم و چیزی گُنگ و نامعلوم در مغزِ بیشازحد جوانم میجوشید. حالا که به آن جشنها و آدمهایش فکر میکنم، دوباره برای شادیهای گمشدهای دلتنگ میشوم که از سهممان دزدیده شده، دلتنگ چهرههایی که از قهقهه فشرده میشود و نه از بار سنگین سنگی که هر روز به دوش میکشیم. دلتنگ نسخههای شادتری از خودمان.
8 426
با اینکه دیگه خیلی از زمان معمولش گذشته، اما برای خاطر کتابها این رسم شخصی هرساله رو بهجا میآرم.
کتابهایی که سال صفر چهار خوندم:
• شعر
۱-بازی نور/ بیژن جلالی
۲-شعر پایان، شعر دوری/ بیژن جلالی
۳-پاییز وارونه/ احسان موحد
۴-چند صحنه/ محمود داوودی
۵-وصلت در منحی سوم/ پرویز اسلامپور
۶-گرگی در کمین/ عباس کیارستمی
۷-تنهایی زمین و خواب و درخت/ منصور اوجی
۸-در ماه کسی نیست/ کمال رفعت
۹-فصلی در دوزخ/ آرتور رمبو
۱۰-گلهای رنج/ چارلز بودلر
۱۱-حکم زندگی/ نینا کاسیان
۱۲-شعر معاصر ژاپن/ جمعی از شاعران
• داستانی
۱۳-ایستگاه سلجوق/ بهرام بیضایی
۱۴-اتفاق خودش نمیافتد/ بهرام بیضایی
۱۵-ملکوت/ بهرام صادقی
۱۶-طوبا و معنای شب/ شهرنوش پارسیپور
۱۷-سگ و زمستان بلند/ شهرنوش پارسیپور
۱۸-بره گمشده راعی/ هوشنگ گلشیری
۱۹-باغهای تنهایی/ محمود مسعودی
۲۰-سورةالغراب/ محمود مسعودی
۲۱-آفتاب بیغروب/ کاظم تینا
۲۲-ملال جدولباز/ ایرج کریمی
۲۳-دو منظره/ غزاله علیزاده
۲۴-باغ/ پرویز دوایی
۲۵-نقش پنهان/ محمد محمدعلی
۲۶-کوررنگی/ شهاب لواسانی
۲۷-تهران شهر بیآسمان/ امیرحسین چهلتن
۲۸-مردهای که حالش خوب است/ احمد آرام
۲۹-بادنماها و شلاقها/ نسیم خاکسار
۳۰-یکلیا و تنهایی او/ تقی مدرسی
۳۱-آدمماهی/ کوبو آبه
۳۲-کاغذ دیواری زرد/ شارلوت پرکینز گیلمن
۳۳-انجمن زیرشیروانی/ ارنست کریدور
۳۴-Writers & Lovers/ Lily King
۳۵-My year of rest and relaxing/ Ottessa Moshfegh
۳۶-The Writer's Cats/ Muriel Barbery
• غیرداستانی
۳۷-افسون شهرزاد/ جلال ستاری
۳۸-درباره نگریستن/ جان برجر
۳۹-از کافکا تا کافکا/ موریس بلانشو
۴۰-گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش
۴۱-تضاد دولت و ملت/ هما کاتوزیان
۴۲-روشنفکر ایرانی و غرب/ مهرزاد بروجردی
۴۳-فاشیسم ابدی/ امبرتو اکو
۴۴-موزاییک استعارهها: گفتوگو با بهرام بیضایی/ بهمن مقصودلو
۴۵-طرحهای آزاد/ اردشیر محصص
۴۶-زنان و نظریه اجتماعی سیاسی/ جانیس مکلافلین
۴۷-Bad Feminist/ Roxane Gay
۴۸-Everyday Sexism/ Laura Bates
۴۹-My Twentieth Century Evening and Other Small Breakthroughs/ Kazuo Ishiguro
۵۰-Languages of Truth/ Salman Rushdie
۵۱-The Lady and the Monk: Four Seasons in Kyoto/ Pico Iyer
۵۲-Marketing 5.0: Technology for Humanity/ Philip Kotler
۵۳-Marketing Insights/ Philip Kotler
