8 486
Подписчики
-724 часа
+77 дней
+3730 день
Архив постов
8 485
هنوز نمیدانم در این چند ماه، چطور از درون و بیرون عوض شدهایم. هنوز دشوار است، بیرون آمدن از این تجربه و با فاصله چشم دوختن به آن. اما میدانم که موضوع دیگر دربارهی فراموش نکردن نیست. ما از آستانهی حافظهی جمعی عبور کردهایم. دیگر این ما نیستیم که نام عزیزترینهایمان را زنده نگه میداریم، بلکه آنهایند که ما را به تاریخ و به آیندگان سپردهاند.
فراموش نکردن دیگر وظیفه نیست، وضعیتی است که تا انتهای زندگی امتداد خواهد داشت. هر روز، هر لحظه، هر ثانیه. حالا باید قدردان احساسات مشترکمان باشیم و بدانیم چه میراثی روی دوشمان است. باید راه گریز از یأسهای نیامده را پیدا کنیم و مرز میان زندگی و سوگ را بشناسیم و بفهمیم ارادهی ما کجای چرخ این روزگار را میچرخاند. ما هنوز و همچنان زندگی میکنیم، اما نه هرگز شبیه گذشته. بدون آنها که دوستشان داشتیم و داریم، زندگی فقط عهدی است که با یادشان بستهایم.
هجدهم خرداد صفر پنج
8 485
تکرار، شکلی از شفاست. مثل هر شب شنیدن لالایی از زبان مادر در خلسهی خوابی که ناخوشیها را میبلعد. مثل گردش گهواره و تابخوردن سقف سفیدی که تو را به جهان آرام کودکی میبرد. ما قصههای تکراری را دوست داریم، تکرار قصهها را هم. روایتهای آشنا برایمان ایمناند و ماجراجوییهایمان را در دامنهی امن دشتهای تجربه پهن میکنیم. ما اغلب وقتها سراغ آدمهایی میرویم که تداعیکنندهی آشنایان گذشتهاند و میتوانند تصویرها و حسهای تکرارشده را در خزانهی خاطراتمان بیدار کنند. ما مثل شهریار، ملکی از ملوک آلساسان، شهرزاد قصهگویی را ترجیح میدهیم که در هزارویک شب متوالی، تسکین زخمهایمان را در قصههایی نقل کند که مدام تکرار میشوند. تکرار به ما یادآوری میکند که زندگی هنوز هست و مرگ، اتفاق بیتکرار و دوریست؛ شبیه شهرزاد که هر طلوع، زندگی را از نو مییافت و برای شبِ پیشرو قصهی تازهای میجست.
8 485
یک ماه پیش با دامن بیستوپنج سانتی در ولایات خارجه قدم میزدم، امروز با دامن هفتادوپنج سانتی بیرون رفتم و با اسپاسم معده برگشتم. درود به [بعضی از] مردان سرزمینم.🙏✨
8 485
سالها پیش برای یک تابستان، در یک دفترخانهی ازدواج کار میکردم. آدمها میآمدند و برای روز مشخصی وقت میگرفتند. دفترخانه یک اتاق عقد جمعوجور داشت که همهی اجزایش بنفش مایل به یاسی بود. صبح تا ظهر پشت میزم چرت میزدم یا کتاب میخواندم. اما عصرها همیشه اوضاع فرق داشت؛ آدمها در لباسهای تمیز و روشن با چهرههایی گشاده پلههای دفترخانه را بالا میآمدند و در گفتوگوهای کوتاهشان میتوانستی نسبتشان با عروس یا داماد را بفهمی. همیشه زنی از میان جمع جدا میشد و جعبهی شیرینی یا بستهی شکلاتی به طرفم میگرفت و من تازه میفهمیدم که از کنجم در دفترخانه نامرئی نشدهام. آدمها در آن لحظات بیشتر از هر زمان دیگری بااحترام و لبخند رفتار میکردند و شیوهای از فروتنی در حرکاتشان بود که نشان میداد تحتتأثیر جشنی قرار گرفتهاند که بهزودی برگزار میشد. آن تابستان شاهد جشنهای زیادی بودم. شادی آدمها حتی وقتی در آن سهیم نباشی، ردی روشن روی قلبت میگذارد. هربار بعد از تمام شدن مراسم به اتاق عقد میرفتم. صدای دست زدنها، خندهها و کلکشیدنها بویی مطبوع در اتاق بهجا میگذاشت و اغلب نقل یا شکلاتی اینور و آنور افتاده بود. تنها روبهروی آن اجزای بنفش با اکلیلهای چسبندهشان میایستادم و چیزی گُنگ و نامعلوم در مغزِ بیشازحد جوانم میجوشید. حالا که به آن جشنها و آدمهایش فکر میکنم، دوباره برای شادیهای گمشدهای دلتنگ میشوم که از سهممان دزدیده شده، دلتنگ چهرههایی که از قهقهه فشرده میشود و نه از بار سنگین سنگی که هر روز به دوش میکشیم. دلتنگ نسخههای شادتری از خودمان.
8 485
با اینکه دیگه خیلی از زمان معمولش گذشته، اما برای خاطر کتابها این رسم شخصی هرساله رو بهجا میآرم.
کتابهایی که سال صفر چهار خوندم:
• شعر
۱-بازی نور/ بیژن جلالی
۲-شعر پایان، شعر دوری/ بیژن جلالی
۳-پاییز وارونه/ احسان موحد
۴-چند صحنه/ محمود داوودی
۵-وصلت در منحی سوم/ پرویز اسلامپور
۶-گرگی در کمین/ عباس کیارستمی
۷-تنهایی زمین و خواب و درخت/ منصور اوجی
۸-در ماه کسی نیست/ کمال رفعت
۹-فصلی در دوزخ/ آرتور رمبو
۱۰-گلهای رنج/ چارلز بودلر
۱۱-حکم زندگی/ نینا کاسیان
۱۲-شعر معاصر ژاپن/ جمعی از شاعران
• داستانی
۱۳-ایستگاه سلجوق/ بهرام بیضایی
۱۴-اتفاق خودش نمیافتد/ بهرام بیضایی
۱۵-ملکوت/ بهرام صادقی
۱۶-طوبا و معنای شب/ شهرنوش پارسیپور
۱۷-سگ و زمستان بلند/ شهرنوش پارسیپور
۱۸-بره گمشده راعی/ هوشنگ گلشیری
۱۹-باغهای تنهایی/ محمود مسعودی
۲۰-سورةالغراب/ محمود مسعودی
۲۱-آفتاب بیغروب/ کاظم تینا
۲۲-ملال جدولباز/ ایرج کریمی
۲۳-دو منظره/ غزاله علیزاده
۲۴-باغ/ پرویز دوایی
۲۵-نقش پنهان/ محمد محمدعلی
۲۶-کوررنگی/ شهاب لواسانی
۲۷-تهران شهر بیآسمان/ امیرحسین چهلتن
۲۸-مردهای که حالش خوب است/ احمد آرام
۲۹-بادنماها و شلاقها/ نسیم خاکسار
۳۰-یکلیا و تنهایی او/ تقی مدرسی
۳۱-آدمماهی/ کوبو آبه
۳۲-کاغذ دیواری زرد/ شارلوت پرکینز گیلمن
۳۳-انجمن زیرشیروانی/ ارنست کریدور
۳۴-Writers & Lovers/ Lily King
۳۵-My year of rest and relaxing/ Ottessa Moshfegh
۳۶-The Writer's Cats/ Muriel Barbery
• غیرداستانی
۳۷-افسون شهرزاد/ جلال ستاری
۳۸-درباره نگریستن/ جان برجر
۳۹-از کافکا تا کافکا/ موریس بلانشو
۴۰-گفتگو با کافکا/ گوستاو یانوش
۴۱-تضاد دولت و ملت/ هما کاتوزیان
۴۲-روشنفکر ایرانی و غرب/ مهرزاد بروجردی
۴۳-فاشیسم ابدی/ امبرتو اکو
۴۴-موزاییک استعارهها: گفتوگو با بهرام بیضایی/ بهمن مقصودلو
۴۵-طرحهای آزاد/ اردشیر محصص
۴۶-زنان و نظریه اجتماعی سیاسی/ جانیس مکلافلین
۴۷-Bad Feminist/ Roxane Gay
۴۸-Everyday Sexism/ Laura Bates
۴۹-My Twentieth Century Evening and Other Small Breakthroughs/ Kazuo Ishiguro
۵۰-Languages of Truth/ Salman Rushdie
۵۱-The Lady and the Monk: Four Seasons in Kyoto/ Pico Iyer
۵۲-Marketing 5.0: Technology for Humanity/ Philip Kotler
۵۳-Marketing Insights/ Philip Kotler
8 485
توی این سفر چند روزه به خارج از ایران، فارغ از اینکه در سرزمین ناآشنا چقدر تروماهای جمعی عریانتر و زخمهای مشترک، زیر آسمانی که مال تو نیست، پیداتر میشوند؛ دیدن این همه دختر جوان با نوزادهای خوابیده در کالسکه در نوع خودش شوک عجیبی است. شبیه گذشتن از بُعد چهارم و ورود به دنیای موازی است؛ جایی که آدمها چرخهی طبیعی زندگی را طی میکنند، با اتکا به آیندهای مطمئن و چهرههایی آسودهخاطر. اما من و خیلی از آدمها هنوز وقتی به بچه فکر میکنیم، یاد رنگینکمان میافتیم.
8 485
حالا میفهمم که چقدر عادتهایی که داشتیم و روتینهای تکراری و روزمره در احساس امنیت و ثباتمون ریشه داشته. حالا که تقریباً هیچی عادی نیست و در یک وضعیت غیرعادیِ کشدار گیر کردیم. گاهی به یاد میآرم که باید دنبال چیزی بگردم، ولی نمیدونم چی؟ و بعد میفهمم که دنبال معنایی هستم؛ برای این لحظهای که رفت و لحظهی بعدی که اومده. و مدام حرف جوان هجده سالهای یادم میآد که در اعماق وبفارسی باهم چت کردیم و بهم گفت اگه نمیتونی معنایی پیدا کنی، یعنی اونقدر که لازمه نگشتی. گاهی فراموش میکنم اگه پناهگاه عاطفی نمیداشتم سپری کردن این وحشت ابدی چقدر غیرممکن میشد. گاهی هم تصویر گنگی از گذشتهای نامعلوم به یادم میآد که توی یه شادی جمعی درحال خندیدن بودیم. هزاران حرف ناگفته دارم که امکان نوشتنشون نیست و دوتا شعر که تازگی نوشتهام و قابلانتشار نیستن. تنها چیزی که میشه همچنان گفت اینه که ما فقط خودمون رو داریم و چقدر دلتنگتون بودم.
8 485
باد و بارانِ چند روزه، آلودگیها را شسته و چهرهی کوهها را هویدا کرده. نگاهشان میکنم و یاد آدمهایی میافتم که دیگر نیستند. آدمهایی که از همهی این کوههای برفپوش محکمتر بودند. حالا انگار ایستادهاند و قامت بلندشان از همهجای شهر پیداست. همین که سرت را بالا بگیری، میبینیشان که محکم بودنشان را یادآوری میکنند. با شانههای سپید و سرهای فرورفته در آبیهای بیابر آسمان. چند احساس همزمان درگیرم میکند، اما نمیخواهم به خودم برگردم. نمیخواهم هیچ ردّ شخصیشدهای روی این روزها بگذارم تا کوههای بلندمان رو به آفتاب، ایستاده و آشکار بمانند و نامها و نشانههایشان پشت هیچ مه و غباری کمرنگ نشود. توی سرم این شعر تکرار میشود که ما بیچرا زندگانیم، آنان به چرا مرگ خود آگاهانند. اما بعد فکر میکنم که نه، ما هم تا هستیم و نفس میکشیم، به چرایی زندگانیمان آگاهیم. امروز دلیل زنده بودنمان کوههای بلندمان است.
8 485
اینها رو فقط از روی تجربه و برای یادآوری به خودمون مینویسم:
• درونیاتتون رو هرچقدر هم که آشفتهست، با آدمهای امنتون در میون بذارید. شاید در این شرایط برای به اشتراک گذاشتن اندوه و اضطراب، هیچی به اندازهی یار موافق و رفیق همدل کمککننده نباشه.
• به اندازهی ظرفیت روانتون ببینید و بخونید. ظرفیت و آستانهی تحمل ما شبیه هم نیست. هر کدوم به اندازهی توان خودمون، از حافظهی این روزها سهم داریم.
• شنونده و پاسخگوی همه نباشید. لازم نیست با آدمهایی که تکلیفشون مشخصه بحث کنید. کسی که تا الان نفهمیده، دیگه هرگز نمیفهمه. بعضیها هم که واکنش نشون دادنشون فقط برای مظلومیت ملتهای دیگهست، گویا اشتراکی در تاریخ، فرهنگ و جامعه با ما ندارن و بازم تکلیفشون مشخصه. پس انرژیتون رو برای کارهای مهمتر و آدمهای لایق خرج کنید.
• اگه همش بغض دارید، ولی گریهتون نمیاد. اگه حرف دارید، ولی حرفتون نمیاد. اگه درد دارید، ولی صداتون درنمیاد، دلیلش یه چیزه؛ شما ایرانی هستید. بیشترمون همین وضع رو داریم. علاجش هم فقط یه چیزه.
خلاصه که، مراقبت کردن از خودتون، در این لحظه سختترین کاره، ولی باید انجامش بدید. :*
8 485
برای مدتی طولانی فکر میکردم، تنها کاری که تا اینجا از دستمان برآمده، دوام آوردن است. زنده ماندن به هر قیمتی. ولی حالا میتوانم به جرأت بگویم که میراث ما مقاومت ماست و مقاومت با زنده ماندنِ خالی و دوام آوردنِ صرف فرق دارد. ما صدای هم بودیم و صدای هم هستیم. برای مدتی طولانی فکر میکردیم که نمیشود وطن را مثل بنفشهها با خودت ببری هر جا که بخواهی، ولی ایرانیهای مهاجر خلافش را ثابت کردند و به هر تعدادی و در هر کجایی که هستند، وطن را تکثیر کردند. ما همه باهم ایستادگی کردیم و ایستادگی در مقابل چنین ظلمی، کار خیلی سختی است. مطمئنم حتی اگر در تاریخ رسمی ثبت نشود (که میشود)، بازماندههای این روزها همهچیز را بهدرستی تعریف میکنند، بهروشنی و بادقت. این خونها نه پاکشدنی است و نه قابل فراموشی. و امروز تنها چیزی که من و خیلی از آدمهای شبیه من را سرپا نگه میدارد، همدلی و آگاهی جمعی ماست. به قول کیان پیرفلک کوچک و عزیزمان: “پس نتیجه میگیریم که این کار میکنه”.
8 485
هربار بعد از مواجهه با نام این آدمهای عزیز، این بیشمار انسان، دوباره بهم ثابت میشه که ما مردمان خوبی داریم، همیشه داشتیم. زنده، آگاه، شجاع و برای همین متنفرم از روایتهایی که انگشت اتهام رو فقط به سمت مردم میگیرن. توی این فقر فرهنگی، این همه آدم زندگی میکردن که آگاهانه خیلیچیزها رو درک کرده بودن. وسط هزارجور مشکل و محدودیت، شوق زیستن درونشون موج میزده. آدمهایی که سطح شعورشون از مدعیان پوسیدهمغز یه سروگردن بالاتره. وطن برای من این مردم و این آدمهان. این آدمها نباشن، نه جنگلهای هیرکانی برام معنایی داره، نه میدون آزادی. و الان چقدر بیوطن شدم، این غربتی که توش گرفتار شدیم، مگه تموم میشه؟ زندگی یک وطن بهمون بدهکاره که توش فقط به زندگی فکر کنیم، نه به وطن.
8 485
برای خودمون ناراحتم، خشمگینم. هر روز بیشتر از روز قبل. برای مردم. برای زندگیهایی که از دست میرن و آدمهایی که هرگز به خونه برنمیگردن و رؤیاهای جمعی که عمرشون داره از ما مردم و اتفاقهایی که پشت سر گذاشتیم، بیشتر میشه. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم؛ برای زنده نگه داشتن هزاران نام بینفس و ایستادگیمون برای دیدن روی خوش زندگی. زندگی، این زندگی نباید سراسر pain باشه.
8 485
هر سال از اواخر آذر جوری برنامهریزی میکنم که تا پنج دی یکی از کتابهای بیضایی رو خونده باشم. کتاب امسال «اتفاق خودش نمیافتد» بود. این آیین کوچیک شخصی تنها راه تکریم من برای بیضایی بود
و حالا ابداً دلم نمیخواد به نبودنش فکر کنم؛ حتی اگه اتفاق خودش افتاده باشه.
توی گودریدزم یه قفسه «بهرام بیضایی» دارم و دربارهی کتابهاش نوشتهام.
ولی اگر کسی میخواد با جهان وسیع و زیبای بیضایی آشنا شه، پیشنهادم برای شروع، دیدن ویدئوی دورههای مربوط به گیلگمش و شاهنامهست.
8 485
دنیا به مردهایی نیاز دارد که زنها را بفهمند و درک کنند که اصرار زنها بر موجودیت مستقل خودشان، هرگز بهمعنی جنگطلبی با مردها نیست. هرگز قرار نیست پس گرفتن چیزهایی که برای زندگی یک زن بدیهی است، مساوی با از دست رفتن چیزهایی در زندگی مردها باشد. دنیا، توالتی نیست که به زنانه و مردانه تقسیمش کنیم و راضی باشیم از اینکه مدام هر جنس، توی سر جنس مخالف بزند. دنیا به مردهایی نیاز دارد که زنها را فقط توی آشپزخانهها و با دستپختهای بینظیرشان بهیاد نیاورند. مردهایی که از زنها در نقشهایی غیر از مادری، نمیترسند و فکر نمیکنند زنها قدرت تصمیمگیری ندارند، چون برخلاف مردها احساساتشان را راحت بروز میدهند و فکر نمیکنند وقتی زنها پریود میشوند عقلشان را از دست میدهند. مردهایی که لازم نیست برای چیزی ازشان اجازه گرفت. مردهایی که میدانند ما همه آدمیم و سهیم شدنمان در زندگی هم، میتواند قصهی قشنگی باشد. مردهایی دقیقاً شبیه بهرام بیضایی که همواره با کتابها، فیلمها و تئاترهایش این مسیر را به زیباترین شکل ممکن زندگی کرده. امروز، پنجم دیماه، تولدش مبارک.
8 485
اونجایی که ترانه گفت امروز مردم از سینما جلوترن، حقیقتیه که توی جنبههای دیگهی جامعه هم اتفاق افتاده و محدود به سینما نیست. ولی هنوز خیلیها نمیتونن و نمیخوان بپذیرن. و این مقاومت احمقانه فقط ظاهر روشنفکرنمای این عده رو خندهدارتر میکنه. مقصر دونستن مردم دیگه از کسی رفع مسئولیت نمیکنه.
امیدوارم عمرش دراز باشه و تحقق آرزوی بزرگش رو به چشم ببینه.✨
8 485
دلتنگ توام؛
زیبای بیتکرار
به یاد میآورمت
هر صبح، هر ظهر، هر شب
مثل نسخهای که پزشک تیمارستان
برای دیوانهای نوشته باشد.
به یاد میآورمت
در روزی بهجز روز تولدت
در روزی بهجز روز مرگت
و این سالشمار دلتنگی من است.
در غیاب تو زمین چرخیده است،
آسمان خاکستریتر شده
و آدمها با قلبهای کدر
ناتوان از عشقورزیدناند.
دلتنگ توام؛
غریبِ آبیرنگ
در نارنجی فصلی
که هرگز ندیدهای.
• عکس از Mira Audrey
8 485
دلتنگی، بیان احساس در قلبی فشرده است. و تکرارشوندهترین احساسی است که در زندگی تجربه کردهام. از آن روزهای شش سالگی که با چشمهای اشکآلود جلوی در مهدکودک، دور شدن مامان را تماشا میکردم تا حس سیالی که گاهی همین روزها به سراغم میآید و با مکثهایی کوتاه میان کارم، من را به خودم یادآوری میکند. همیشه کسی یا کسانی هستند که دلتنگشان باشم. همیشه جایی در خاطراتم هست که دلتنگم کند. مثلاً آن سرو بلندی که در حیاط یک خانهی قدیمی در مسیر برگشتن از شمال دیده بودم، وقتی بابا کنار جاده ایستاده بود تا خستگی بگیرد و از توی فلاسک قدیمی برای خودش چای بریزد. بادی که از عبور ماشینها بلند میشد، توی پیراهن بابا میدوید و من را که تا کنار جاده رفته بودم به عقب هل میداد. کمی دورتر، مرد شمالی که داشت به سگش تشر میزد، از بابا پرسید مقصدمان کجاست؟ و منتظر جواب نماند و ما را به حیاطش دعوت کرد. وعدهی چای تازهدم بابا را سر ذوق آورده بود. مامان و برادرم را خوابیده توی ماشین رها کردیم و به خانهی مرد شمالی رفتیم. تمام مدت نگاهم به آن سرو بلند قامت بود که با حیاط و خانهی کوچک مرد همخوانی نداشت. توقف کوتاهمان در آن سفر طولانی، حفرهای است که با دلتنگی پر میشود. دلتنگی سیالی که مدام دنبال روزنههایی در ذهن و حافظهام میگردد تا به تمام خاطراتم سرایت کند. بعد همهچیز از نو اتفاق میافتد؛ دور شدن مامان، گمشدن نوک آن سرو بلند در تاریکی، فرارسیدن زمستان در قلبی که میتپد و وقفههای مبهم در میانهی روز. دلتنگی، ظهور پیدرپی یک شادی غمآلود در حافظه است.
8 485
رقص پاسخی انسانی به پیشامدهای زندگی است. ما با غصههایمان میرقصیم، در شادیهایمان میرقصیم، کنار دردهایمان میرقصیم و در همهی این لحظات شبیه اجدادمان بهدور آتش، هیجانات و عواطفمان را بهشکلی کاملاً جسمانی ابراز میکنیم. شاید برای همین عجیب نیست که «نامهربون» یکی از معروفترین آهنگهای قری است که همهمان دستکم یکبار با آن رقصیدهایم. ترانهی این آهنگ، مصیبتنامهی کاملی است که فقط اگر رقصیدن را چیزی بیش از اشتراک شادی و خوشحالی بدانیم، میتوانیم با آن برقصیم. اگر در یک رقص گروهی شرکت کرده باشید و جلوی دیوارهای آینهای رقصیده باشید، شاید با من همنظر باشید که هیچ جمعی به اندازهی گروهی که باهم میرقصند، میل به همزیستی و همراهی با آدمها را در شما بیدار نمیکند. آدم انگار با رقصیدن بیشتر از هر زمان دیگر به لحظهی نخستین انسان بودن نزدیک میشود، چون رقصیدن بیشتر از هر چیزی شبیه خود زندگیست؛ اگر موسیقی شخصیمان را پیدا کرده باشیم.
فقط اینکه با اینهمه اشتیاق به رقصیدن، من یکی انگار جای اشتباهی به دنیا آمدهام.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
