𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 843
المشتركون
-524 ساعات
-237 أيام
-7630 أيام
أرشيف المشاركات
2 841
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب قرمز دور مچها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨
2 841
Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب صورتی دور رانها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دستها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"مامان چک میکنه چقدر خوب بودی"🥰👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
عکسای کلوزآپ از گرههای ظریف💓💓✨
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
توله کوچولو آه میکشه، منتظر بوسه🩸🧨
2 841
بیچاره تمام استخوان هایی که زیر بار نبود تو خورد میشوند.
کاش حداقل بار دیگر در کنار تو راه میرفتند و به دست هایت گره میخوردند.
کاش لااقل تو زیر خاک دفنشان میکردی.
2 841
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 841
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 841
Repost from N/a
2 841
Repost from N/a
#سکس دوتا #دختر #تامبوی تو ماشین وسط #جنگل🌿
#لزبین #ترسناک #رازالود #سکسی 🔥
روی پاش نشستم و زبونمو نوک #سینش کشیدم و دندونامو فشار دادم روش. نفس عمیقی کشید و دستشو کرد توی موهای کوتاهم.
#دیلدورو لای پام مالید و #خیسش کرد. دستشو گذاشت روی #باسنم و اروم کشیدم پایین که دیلدو رفت #توم. چشمام بسته شد و با صدایی خمار گفتم؛ شت.
اروم روی دیلدو بالا پایینم کرد.
سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای اه و نالم توی صدای بارون و رعدو برق گم میشد..
دیلدو رو در اورد و #مالید لای پام.
_مسیح..
_چیه؟ میخوای بره #توت؟
درحالی که #نفس نفس میزدم با #اخم بهش خیره شدم..
https://t.me/+vZw3fHKOBRFlMTE0
2 841
Repost from N/a
رمانهای ترسناک #لزبین و #گی🍓ترسناک و جنایی دختری که توی ترکه و برای از بین رفتن دردش با یه دختر #دورگه جن و انسان #سکس میکنه!🔞 لبام رو روی لباش فشردم و درحالی که نفس نفس میزدم موهای کوتاهشو کشیدم و کنار گوشش گفتم؛ دیگه نمیتونم، باید پارهم کنی. انگار منتظر همین حرفم بود چون انگشتش رو که دور سوراخ خیسم میکشید کرد تو و محکم کوبیدش بهم که تونستم زیر نافم حسشون کنم. ناله ای کردم و شل شدم. انگشتاش رو کرد توی دهنم و با صدای خمارش گفت؛ از درد تا فردا زنده نمیمونی.. این نویسنده ده تا رمان جنایی و ترسناک لزبین و گی نوشته!🫗 @Lesbian🪅 @Lesbian🪅 @Lesbian
2 841
#part444
اراز؛
_اخرین بار کجا دیدیدش؟
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از خانم چادریای که پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود گرفتم.
ارشیا درحالی که اخماش رو توی هم کشیده بود بهم اشاره کرد و با طلبکاری گفت؛
_اخرین بار با این خانم بود.
مامور نگاهی بهم انداخت که کمی جا به جا شدم و از نگاه زیر چشمی و نسبتا بدش متوجه شدم که باید شالم رو مرتب کنم.
_اره با من بود.
برای کاری رفته بودیم سمت پردیس.
زن چیزی یادداشت کرد و پرسید؛
_چهکاری؟
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
تا به حال زیاد پام به اداره پلیس باز نشده بود و جو سنگین و رسمیش مضطربم میکرد.
از سمتی واقعا نمیدونستم به عنوان دلیل اونجا بودنمون چه عذری بیارم.
بهترین راه این بود که حقیقت احمقانه و مضحکی که وجود داشت رو بگم.
_راستش حالش زیاد خوب نبود.
رفته بودیم خونه یه حاج اقایی که میگفتن توی کار دعانویسی و جنگیری و اینجور چیزاست.
ارشیا نگاه بدی بهم انداخت و با همون اخم بین ابروهای پرش گفت؛
_میشه انقدر این چرت و پرتارو نگی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_به هرحال حقیقته.
ارشیا_حقیقت؟
حرفات از نظر خودت قابل قبوله؟
_خودت دیدی توی بیمارستان چیشد!
مامور اخمی کرد و با جدیت رو به ارشیا گفت؛
_اگر میخواید بحث راه بندازید لطفا بیرون منتظر بایستید!
رفتارتون روند کار رو به هم میریزه.
ارشیا سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازمون گرفت و مشغول ور رفتن با برگه توی دستش شد.
مامور_ادامه بدید.
_همونطور که گفتم وضعیت روحی مناسبی نداشت و جوری بود که خودش ادعا داشت جنزده شده.
مامور_قبل از اینکه حرفاش رو باور کنید پیش روانشناس نرفتید؟
شونم رو بالا انداختم.
_نه.
خودش نمیخواست بیاد.
اصرار داشت که حالش خوبه و نیازی به روانشناس نداره.
در اصل اعتقاد داشت که مشکلش چیز دیگهایه.
مامور_بسیار خب.
شاهدی دارید که اثبات کنه شما خونه اون روحانی رفتید؟
_اره.
اگر ازشون بپرسید تایید میکنن که ما اونجا بودیم.
هرچند که زیاد ازمون استقبال نکردن و یجورایی بیرونمون کردن.
مامور_بعد از اون که از خونه بیرون رفتید چیشد؟
از هم جدا شدید؟
_نه.
سوار ماشین شدیم و یه لحظه حالش بد شد.
چیزی مثل حمله عصبی یا شاید تشنج.
نمیدونم درست.
ولی وقتی از اون حالت در اومد چیزای عجیبی گفت و در ماشین رو باز کرد و یه جورایی فرار کرد.
مامور_کجا رفت؟
_نمیدونم.
من دنبالش رفتم ولی خب نتونستم پیداش کنم.
میدونید که اون قسمت یه جورایی حاشیه شهر محسوب میشه و زمین خاکی و قسمتهای پرت و پر درخت زیاد داره.
هوا هم کم کم داشت تاریک میشد.
یه جورایی لای درختها و جاده خاکی گم شد و بعد از یک ساعت گشتن نتونستم پیداش کنم.
بعدم که با ایشون تماس گرفتم و بهش گفتم که داستان از چه قراره و الان تقریبا 48 ساعته که هیچ خبری ازش نداریم.
مامور_ایشون چه نسبتی باهاشون دارن؟
_برادرشن.
مامور_و شما؟
_دوستشم.
و بعد از گفتن کلمه دوست کمی مکث کردم.
چقدر مضحک!
مامور_خیل خب.
تلفن همراهی باهاش نبود؟
_نه.
گفتم که اصلا توی شرایط روحی و جسمی مسائدی نبود.
در غیر این صورت انقدر نگران نمیشدیم و خودش بلاخره برمیگشت.
ممکنه بلایی سر خودش اورده باشه یا کسی بلایی سرش اورده باشه.
همونطور که میدونید اون قسمت از شهر جای مناسبی برای یه دختر تنها که وضعیت خوبی هم نداره نیست.
زن سرش رو تکون داد و بعد از یادداشت کردن چیزی گفت؛
_گفتید اسمش چیه؟
ارشیا_غزل اشراقی.
زن_کد ملیای شناسنامهای چیزی ازش ندارید؟
ارشیا_چرا.
این رو گفت و دستش رو توی جیبش برد و شناسنامه غزل رو از توش خارج کرد.
زن نگاهی به شناسنامه انداخت و گفت؛
_شناسنامه خودتون رو هم بدید.
ارشیا کارت ملیش رو روی میز گذاشت که مامور بعد از نگاه کوتاه و کمی مکث گفت؛
_اسم پدر ها فرق میکنه..
ارشیا_اره.
مادرم دوبار ازدواج کرد و پدرمون مشترک نیست.
زن_خانوادش کجان؟
ارشیا_مادرمون و پدرش فوت شدن..
کارهای اداری حدود یک ساعت دیگه هم طول کشید و بلاخره بعد از پر کردن فرمها از اداره پلیس خارج شدیم.
ارشیا به شدت عبوس و کلافه بنظر میرسید و مشخص بود که بابت گم شدن غزل من رو مقصر میدونه.
به سمت ماشین رفتیم و توش نشستیم.
اصلا دلم نمیخواست یک لحظه هم این پسرهی طلبکار بی شخصیت و بی ادب رو تحمل کنم.
به محض اینکه وارد ماشین شد سیگاری روشن کرد که با اخم شیشهش رو پایین کشیدم.
_بنظرت امکانش هست پیش بابات باشه؟
ارشیا_اخه چطور ممکنه بابای من بدونه دقیقا کجا گم شده تا بیاد همونجا و بدزدتش؟
_نمیدونم شاید خودش رفته پیشش.
یا به هرحال انتظار هرکاری از اون مرتیکه میره.
ارشیا_غزل هم نمیدونست بابام کجاست.
از شب خودکشیش به بعد نه من بابام رو دیدم نه انسه.
گفته که وسایلش رو جمع کرده بود و داشت میرفت سمت روستاشون.
_روستاشون کجاست؟
ارشیا_من چمیدونم.
همین اطرافه.
_تاحالا نرفتی؟
ارشیا_چرا ولی یادم نمیاد.
مامانش اونجا زندگی میکنه و خیلیم ترسناکه.
زیاد ارتباط ندارن باهم.
2 841
#part443
نفس عمیقی کشیدم و چشمام از داغی اشک سوخت.
ارزو میکردم که انقدر اشک داشتم تا تموم بدنم رو بپوشونه و کمی گرمم کنه.
_ارشیا با اینکارت ازت متنفر میشه.
پوزخندش پررنگ تر شد.
حرفم به قدری براش مسخره بنظر میرسید که انگار هیچوقت پسری به اون اسم نداشته.
ولی ارشیا وجود داشت.
مطمئن بودم که ازش متنفر میشد.
یعنی..
امیدوار بودم که بشه.
ابوهادی_وقتی به چیزی که بخوام برسم اونقدری قدرت دارم که تورو به طور کامل از ذهنش پاک کنم.
اونوقت دیگه حتی اسمت هم یادش نمیاد.
قبلا هم اینکار رو کردم.
لبهام لرزید.
حالا دوباره احساس تنهایی میکردم.
همون حسی که تا قبل از شناختن ارشیا داشتم.
_بقیه چی؟
دوستام چی؟
هیچوقت نمیتونی من رو از ذهنشون پاک کنی.
ابوهادی_کدوم دوست؟
هیچکسی دوست تو نیست.
تو برای هیچ احدی پشیزی ارزش نداری.
دوستایی که ازشون حرف میزنی وقتی یکی دیگه رو پیدا کردن که دستمالیش کنن دیگه بهت فکر نمیکنن.
احساس کردم قلبم شکست.
صدای خورد شدنش رو حس کردم.
سرمای بدی توی وجودم پیچید.
انگار سدی که ساخته بودم تا پشتش پناه بگیرم رو طوفان با خودش برد.
تصور اینکه روزی اراز دیگه به من فکر نکنه و واقعا کس دیگهای رو پیدا کنه بیشتر از اتفاقی که قرار بود برام بیوفته ناراحتم میکرد و عذابم میداد.
ارشیا حداقل به زور فراموشم میکرد.
اما اراز چی؟
اگر اون من رو یادش میموند و به عمد دیگه بهم فکر نمیکرد چی؟
ای کاش اون هم ناخوداگاه و بیخبر فراموشم میکرد.
_اینطور نیست.
سرش رو کج کرد و بهم خیره شد.
از همون نگاه های سنگین که حالم رو به هم میزد.
چشمام رو از نظر گذروند و بعد به پتوی پشمیای که دورم پیچیده شده بود خیره شد.
ابوهادی_وقتی به چیزی که میخوام برسم هیچکس نمیتونه قدرتم رو ازم بگیره.
نمیدونستم از چی حرف میزنه.
من حتی توان بلند شدن از سر جام رو هم نداشتم.
چطور قرار بود اونقدری بهش قدرت بدم که بتونه هرکاری که دلش میخواد انجام بده بدون اینکه کسی جلوش رو بگیره؟
وقتی نگاه خیرهم رو دید دستاش رو توی جیبش فرو برد و بهم نزدیک شد.
بیشتر به دیوار چسبیدم.
انگار میخواستم توی گچ و سیمانهاش فرو برم و ناامید بشم.
ای کاش یه تیکه گچ یا یه مشت خاک بودم.
ای کاش یه بسته زباله بودم که یه گوشه از خیابون افتاده بود.
ای کاش هرچیزی غیر از این موجود ضعیف و نفرت انگیز میبودم.
روی زانو نشست و با اخم بهم خیره شد که به خودم لرزیدم.
ای کاش با انبردست توی مغزم میکوبید و همینجا من رو میکشت.
دستش رو بلند کرد که محکم چشمام رو بستم.
متاسفانه دردی رو توی جسمم نپیچید و به جاش حرکت انگشتاش رو لای موهام حس کردم.
ابوهادی_یه بار تموم نقشههام رو با هرزه گریات به باد دادی.
اما این بار دیگه راه فراری نداری.
دقیقا توی همون روزی که به دنیا اومدی همه چیز سر جاش قرار میگیره تا بکشمت و روحت رو تقدیم شیطان کنم.
اونوقت تا اخر عمرم قدرتی رو دارم که هیچکس نتونسته داشته باشه.
چشمام رو باز کردم و با انزجار بهش خیره شدم.
_چون هیچکس به اندازه تو کثیف نبوده.
لبهاش رو به هم فشرد و فکم رو توی دستش گرفت.
ابوهادی_اگر اونشب فرار نمیکردی شاید با وجود تخم جنی که میتونستی داشته باشی شانس زندگی داشتی.
شاید میتونستی توهم قدرتی داشته باشی.
اما حالا دیگه هیچ راهی نداری.
حالا که همه چیز رو خراب کردی و به ارشیا گفتی دیگه راهی جز کشتنت برام نمونده.
اب دهنم رو قورت دادم و دندونهام رو به هم فشردم.
لب هام از شدت نفرت میلرزید.
ابوهادی_چیه؟
فکر کردی واقعا صیغت میکنم؟
تو حتی لیاقت زیرخواب بودن هم نداری.
فکم رو ول کرد و از جاش بلند شد.
اشکم روی گونم ریخت و احساس کردم که بدنم از شدت خشم داغ شد.
_واقعا مادرجندهای!
نمیدونستم با چه فحش یا حرفی میتونستم عصبانیت و کینه توی وجودم رو تخلیه کنم.
ابوهادی_قطعا هستم!
این رو گفت و به سمت در اتاق رفت و بستش که جیغی کشیدم.
انقدر عصبی بودم که لیوان اب فلزی کنار پتو رو برداشتم و محکم توی دیوار کوبیدم.
_ازت متنفرم.
تو کثافت و لجن ترین موجودی هستی که روی زمین وجود داره.
ازت متنفرم.
انقدر جیغ و داد کردم که گلوم سوز گرفت.
سرم رو توی دستم گرفتم و زیر گریه زدم.
حالم داشت به هم میخورد.
هیچ کاری نمیتونستم کنم.
سرم رو چندبار توی دیوار کوبیدم و صدای هق هقم بلندتر شد.
اتیش خشم توی وجودم انقدر سوزناک بود که حتی خودم رو هم میسوزوند.
داشتم منفجر میشدم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
