ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 682
订阅者
-324 小时
-157
-10430
帖子存档
#part452 اراز_اگر توی خونه بودن لامپی چیزی نمیخواستن؟ اصلا از پنجره ها حتی نور شمع هم پیدا نیست. _گفتم که شاید برق‌ها ر.. هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که نوری روی درخت‌های اونسر کوچه افتاد و روشنشون کرد. دهنم رو بستم و بدون حرف به جاده خاکی خیره شدم. ارشیا_این دیگه چیه.. طولی نکشید که تونستیم نیسان وانت ابی رنگی رو که توی کوچه پیچید و با سرعت زیادی سمتمون اومد رو ببینیم. سرعتش به قدری زیاد بود که حتی درصورت روشن کردن ماشین هم نمیشد از سر راهش کنار رفت. انقدر سنگین و تند حرکت میکرد که اطرافش پر از گرد و خاک شده و نمیشد به درستی ماشین رو دید. اراز دستش رو روی بوق گذاشت و صدای بوق ممتد توی کوچه خلوت و مسکوت پیچید و بارها اکو شد. ناخوداگاه چشمام رو بستم و منتظر برخورد نیسان با ماشین و رفتنم به جهنم شدم. ... آراز؛ پلک‌هام رو روی هم فشردم و دستم رو از روی بوق برداشتم که صدای لاستیک‌ها و ترمز نیسان گوش‌هام رو اذیت کرد. میتونستم نور زرد رو از پشت پلکام به خوبی ببینم و همین باعث میشد فکر کنم که مردم. چند ثانیه بعد به محض اینکه اکوی صدای بوق و ترمز بین کوه‌ها و کوچه خفه شد اروم چشمام رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم که اهورا تکونی خورد و گفت؛ _سالمید؟ ارشیا_این کیه؟ با این حرفش توجهمون به جلو جلب شد. هنوز کمی گرد و غبار توی هوا و بین لامپ‌های دو ماشین در چرخش بود و دید رو مسدود میکرد. صدای گوسفند طنین انداز فضای اطراف شده بود و این کمی ترسناک بود چرا که تا چند دقیقه پیش هیچ صدایی این اطراف شنیده نمیشد! بلاخره انگار تونستم هیکل شخصی رو بین گرد و غبار ها ببینم و همین باعث شد ناخوداگاه دستم سمت قفل ماشین بره و فعالش کنم. دیدن فقط یک ادم توی یک روستای خلوت اصلا چیز امن و خوشحال کننده ای بنظر نمیرسید. طولی نکشید که قامت پیرمردی قد بلند و نسبتا لاغر روبه روی ماشین نمایان شد و کمی خیالم رو راحت کرد چون احتمالا حریف سه تامون نمیشد. از شانس افتضاحم به در من نزدیک شد و چند ضربه بهش کوبید که علی رغم ترسم بهش زل زدم. چهره ساده‌‌ای داشت، خبری از شاخ و دم و سم به جای دست و پاهاش نبود. جای چاقو و ترکش هم روی صورتش نداشت. _شما کی هستید ها؟ اب دهنم رو قورت دادم و به زور نفسی کشیدم. هرلحظه میترسیدم پنجره ماشین رو بکشنه و تبدیل به یه موجود با دندون های تیز و ناخن‌های بلند بشه. انگار اهورا زودتر از من به خودش اومد چون با صدایی بلند گفت؛ _خودت کی هستی؟ پیرمرد توجهی به حرفش نکرد و گفت؛ _اینجا خطرناکه‌ها. باید برید. این رو گفت و کمی از ماشین فاصله گرفت که شیشه رو کمی پایین کشیدم و صداش زدم. ارشیا_چیکار میکنی احمق؟ شیشه رو بکش بالا شاید خفتگیری چیزی باشه. پیرمرد‌ کمی به پنجره نزدیک شد و گفت؛ _خفت‌گیر نیستم‌ها. رهگذرم. بار میبرم. شما اینجا چیکار میکنید ها؟ _شما میدونید چرا هیچکس اینجا نیست؟ پیرمرد_ما که اینجاییم! _نه. غیر از ما کسی توی روستا نیست. پیرمرد_نمیدونم‌ها. شاید مردم روستا رو تخلیه کردن. از اینجا بریدها. خطرناکه. بچه‌های لاغری هستید. خطرناکه ها. اهورا اخماش رو توی هم کشید و نگاه گیجی بهم انداخت. حالا با وجود نور چراغ نیسان به خوبی میتونستیم هم‌دیگه رو ببینیم. _شما اینجارو بلدید؟ دنبال یه شخصی میگردیم. به زبون محلی بهش میگن.. کمی مکث کردم تا اسمش رو به یاد بیارم که ارشیا زودتر از من گفت؛ _ام سحور. ابروهای پیرمرد بالا پرید و گفت؛ _باهاش چیکار دارید، ها؟ اهورا_کسی رو گم کردیم، میخوایم ببینیم میتونیم پیداش کنیم یا نه. پیرمرد_کسی که پیش اون گم بشه پیدا نمیشه. دنبالش نگردید ها. برگردید شهرتون. شیشه رو پایین تر کشیدم که اهورا دستم رو گرفت تا بهم بفهمونه کارم اشتباهه. _میدونیم. خیلی مهمه. لطفا اگه میدونید خونش کجاست بهمون بگید. واقعا نیاز داریم بدونیم. خطرش پای خودمون.

#part451 اراز چند ثانیه بدون حرف و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد. از شدت تعجب و خشم قفل شده بود. دهنشو باز کرد تا چیزی بگه که انگار پشیمون شد چون نگاهش رو ازم گرفت و بعد از کمی مکث گفت؛ _دوتاتون خفه شید مگه نه پرتتون میکنم بیرون تا گرگا تیکه تیکه‌تون کنن. دوتا احمق بلند کردم با خودم اوردم. ارشیا که انگار متوجه شده بود گیر دادن و غر غر کردن باعث بهتر شدن شرایط نمیشه و هرلحظه امکان داره مورد حمله اراز واقع بشه پوفی کشید و به صندلیش لم داد. کوچه انقدر تاریک بود که به سختی بتونیم همدیگه رو فقط از برق چشم‌هامون ترجیح بدیم. اراز_من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. هیچ تاثیری نداره! برگشتم سمتش و تونستم تشخیص بدم که سرش رو روی فرمون گذاشته. ترسیده و ناامید بنظر میرسید. احتمالا با خودش فکر میکرد که ما درحالی که با همیم نمیتونیم اینجارو تحمل کنیم، چه برسه به غزل که احتمالا تاحالا سیصدبار توی این شرایط سکته کرده و مرده بود. متوجه شدم که هیچکدومشون شرایط خوب و درستی ندارن و به خاطر ترس و گیجی و استرسشون نمیتونن درست تصمیم گیری کنن. تنها کسی که گم شدن غزل به اون مقدار براش اذیت کننده نبود من بودم. البته که من هم احساس نگرانی میکردم ولی نه به اندازه اونا. چرا که نمیدونستم چی راجب بابای ارشیا غیر از هرز رفتن دستش میتونه انقدر ترسناک باشه. و خب غزل. غزل کسی نبود که از لمس شدن بترسه! _خیل خب. الان تلاش کن یه کوچه بزرگتر و پهن تر پیدا کنی که انقدر بدجور نباشه. با احتمال اینکه شاید برقا رفته باشن میریم جلو و در چندتا خونه رو میزنیم. اگر واقعا اینطور باشه در رو باز میکنن. ارشیا_و اگر واقعا اینطور نباشه؟ جواب سوالش رو نمیدونستم. شرایط نمیتونست به اون اندازه بد و عجیب غریب بشه. اما حالا که توی چنین وضعیت ناگواری بودیم انتظار اون اتفاق هم میرفت. _اونوقت خیلی ترسناک میشه. هر سه سکوت کردیم. اراز کمی بعد انگار دوباره کنترل خودش رو به دست گرفت و توی جاده حرکت کرد. خیابون ها تنگ و تاریک بودن و بخاطر جوب‌هایی که اطراف و یا وسطشون وجود داشت دقت زیادی موقع رانندگی میطلبیدن. بلاخره به کوچه پهن تری رسیدیم که بنظر میرسید چندتا مغازه یا کارگاه توش واقع شده باشه و میشد خونه‌های دوطرفش رو دید. به لطف نور ماشین کمی از ظلمات روستا خلاص میشدیم. _شما بشینید اینجا، من میرم در میزنم. ارشیا_منم میام. _نه. تو بمون تو ماشین، دونفر باشید بهتره. اگه اتفاقی افتاد.. در رو باز کردم و با وجود ترسی که داشتم فلاش گوشیم رو روشن کردم و در رو بستم. تصمیم گرفتم نزدیک ترین خونه به ماشین رو انتخاب کنم و در همون حین دستم رو توی جیبم فرو بردم تا از وجود چاقوم مطمئن بشم. پشت در فلزی ایستادم و چند تقه بهش کوبیدم. چندثانیه بعد دوباره با شدت بیشتری در زدم و بعد از دریافت نکردن جواب تقریبا چندبار با لگد به در کوبیدم. همینکار رو برای دوتا خونه دیگه هم انجام دادم و چند بار با صدای بلند درخواست کمک کردم اما هیچ خبری نشد. انگار خونه ها سالها بود که خالی از سکنه بودن. و این مسئله واقعا ترسناک بود. خیلی سریع به سمت ماشیت رفتم و بعد از اینکه واردش شدم در رو قفل کردم. از شدت سرما و ترس میلرزیدم. _فکر کنم نباید اینجا باشیم. ارشیا بعد از چند ثانیه به زور گفت؛ _این شیشه بری رو که دیدم مطمئن شدم درست اومدیم. اینجا همونجاست. اراز_قبلا هم اینطوری بود؟ چرا هیچکس در رو باز نمیکنه؟ انگار کسی جز ما سه تا اینجا نیست. ارشیا_اره. یعنی روستاها معمولا جاهای شلوغی نیستن چون ساکنینش یا تو کوه و دشت و سرکاراشونن یا تو خونه کم پیش میاد کسی رو توی کوچه هاش ببینی. ولی اینجا اینطوری نبود اصلا. گوشیم رو روشن کردم تا اسم روستا رو سرچ کنم و بفهمم که اخیرا اتفاق عجیبی این اطراف نیوفتاده که باعث ترسوندن مردم بشه اما نتم انتن نمیداد. اراز_چرا دقیقا وقتی که ما میخواستیم بیام جلو این اتفاق افتاده و همه مردم ناپدید شدن؟ یعنی ممکنه واقعا پای چیزای عجیب و غریب یا اجنه و ارواح وسط باشه؟ ارشیا_امکانش هست. مامان بابام هم توی کار اینجور چیزها بود و خونش خیلی خیلی ترسناک بود. بابام میگفت کل مردم روستا ازش به خاطر اینکه با اجنه در ارتباطه وحشت دارن. شاید به خاطر اون فرار کردن. اگه دست بابام با اون زن توی یه کاسه باشه و واقعا بخوان بلایی سر غزل بیارن چی؟ صدای اراز رو نشنیدم. انگار شنیدن این حرف وحشتناک برای لال شدنش کافی بود. _دوستان دوستان. مگه تینیجر 18 ساله اید که توی فاز باشید و اینجور چیزهارو باور کنید؟ شاید اینجا زلزله‌ای چیزی اومده، یا چمیدونم یه اتفاقی افتاده که مردم ترسیدن و برای یه مدت رفتن. اینترنتم بالا نمیاد که مشخص بشه. امکان هم داره که مردم شب‌ها از ترس حیوانات درنده و راهزن و دزد و قاتل برن توی خونه‌هاشون و اگر غریبه‌ها در زدن در رو باز نکنن.

#part450 متوجه شدم که ارشیا مغزش خاموشه بنابراین مجبور شدم با اراز درگیر پیدا کردن ادرس بشم. توی راه چندباری با تینا بحثم شد. مثل اینکه قرار بوده امشب بریم بیرون و من فراموش کرده بودم چون مثل همیشه روی مواد و دراگ قول‌های الکی بهش داده بودم. حالش رو درک میکردم، میدونستم که موجود فوق‌العاده افتضاح و بیکار و علاف و بی مسئولیتی هستم و نمیدونستم چجوری باید بهش بفهمونم که از وضعیتم راضیم و دلم نمیخواد تغییر کنم و شرایطم رو بهتر کنم. دوست نداشتم اذیتش کنم و فقط میخواستم خودم رو بکشم کنار و نمیدونم چرا نمیتونست این رو قبول کنه. انگار چون یک زمانی بچه من رو حامله بود الان مسئولیت خاصی راجع بهش داشتم و میباید چیزی رو جبران میکردم. اب دهنم رو قورت دادم و پوفی کشیدم. تابلوی پنج کیلومتر تا روستای شیملار رو دیدم و طولی نکشید که به ابادی‌ای رسیدیم. خونه‌ها اکثرا اجری بودن و دورشون با سیمان و کاهگل پوشیده شده بود. از اونجایی که روستای گرمسیری بود دیوارها رو بی‌نهایت ضخیم ساخته بودن و این رو از خونه های خالی بدون سکنه که سقف و در و پنجره نداشتن میشد فهمید. کوچه‌ها اکثرا سراشیبی بودن و به خاطر زمین اسفالت نشده و خاکی ماشین روی دنده سنگین بود و به سختی حرکت میکرد. اگر پات رو از روی گاز برمیداشتی احتمالا لیز میخوردی و تا ته دره میرفتی. ساعت طرفای هشت شب بود و هرچی بیشتر وارد روستا میشدیم کوچه ها تنگ تر، خلوت تر و تاریک تر میشدن و تنها صدایی که وجود داشت صدای باد و زو زوی سگ‌ها بود. اخمای اراز توی هم بود و فرمون رو محکم میفشرد انگار که انتظار داشت هر لحظه موجود عجیبی جلوی ماشین سبز بشه. عجیب بود ولی من هم احساس خیلی بدی داشتم. از بیست دقیقه پیش تا الان به جز یه سگ هیچ موجود زنده ای ندیده بودیم و انگار روستا کاملا خالی از سکنه بود. نگاهی از اینه به ارشیا که مثل ما منظره اطراف رو از نظر میگذروند انداختم. میل شدیدی داشتم که همین الان از پنجره پرتش کنم بیرون و اجازه بدم با استرسی بدتر از استرس گم شدن‌خواهرش روبه رو بشه. اراز_چقدر اینجا عجیب غریبه. تازه ساعت هشت شبه‌. چرا هیچکس توی کوچه‌ها نیست؟ ارشیا_اینجا کلا این مدلیه. مردمش هم یجورین خیلی بد اخلاقن. در کل جای جالبی واسه پیک نیک و کباب کردن نیست. اراز درحالی که در هارو قفل میکرد گفت؛ _خب الان باید از کدوم سمت برم؟ ارشیا_نمیدونم. برگشتم عقب و بهش خیره شدم. اون هم مثل ما کمی گیج بنظر میرسید. _نمیدونی؟ ما برای چیزی که نمیدونی اومدیم اینجا؟ اخماش رو توی هم کشید و گفت؛ _من تو کل عمرم فقط یکبار اومدم اینجا اونم تو روز روشن. الان حتی نمیدونم اینجا همونجاست یا نه. خیلی تاریکه. اراز_هیچ شباهتی با اون چیزهایی که یادته نداره؟ ارشیا_چرا. شبیه همه روستاهاییه که تا الان رفتم. این تصویر رو حداقل تو بیست تا شهر مختلف دیدم. اراز اخمی کرد و نگاهی به گوشیش انداخت. _خیل خب. فقط سعی کن مسیر رو ادامه بدی تا مغازه ای چیزی پیدا کنیم یا از کسی سوال بپرسیم. مگه نگفتی زن بابات گفت که از هرکی اسم زنه رو بپرسی میدونه خونش کجاست؟ ارشیا_اره. اراز حرکت کرد و از اونجایی که هوا سرد بود و استرس باعث شده بود بیشتر احساس لرز بکنیم بخاری رو روشن کرد. مثل پنج کیلومتر بیرون از روستا هیچ موجود زنده ای اطرافمون دیده نمیشد. خونه ها همه ساکت و تاریک بودن و هیچ لامپی روشن نبود. اراز_یعنی چی؟ همه لامپا خاموشن. هیچکس توی خونه‌ها زندگی نمیکنه! ارشیا_مگه میشه؟ شاید برق‌ها رفته. اراز_کوچه قبلی یه لامپ روشن بود. ارشیا_شاید به ژنراتور جدایی وصل بوده. _منطقی نیست. اراز_باید زودتر میومدیم که به تاریکی نخوریم. مثلا ظهر یا صبح زود راه میوفتادیم. ارشیا_من نگفتم ساعت چهار حرکت کنیم؟ حتما باید این عن اقا که همش بلده ساز مخالف بزنه هم بلند میکردیم میوردیم؟ فقط چهارساعت باید قانعش میکردیم داریم چیکار میکنیم درحالی که هیچ ربطی هم بهش نداشت. اخمام رو توی هم کشیدم و بهش خیره شدم که اراز گفت؛ _من و تو که نمیتونستیم تنهایی بیایم اینجا. من تورو اصلا نمیشناسم جای امنی هم برای دونفر نیست. از کجا معلوم دستت با همون بابات توی یه کاسه نبوده باشه‌؟ ارشیا که انگار انتظار این حرف رو نداشت و توقع فحش یا هر توهینی غیر از متهم شدن رو میکشید بدون حرف و با تعجب به اراز نگاه کرد. ارشیا_چه چرت و پرتی میگی!؟ من چیکار میتونم با تو داشته باشم مثلا؟ بعدم تو خواهر منو بردی حومه شهر گمش کردی اونوقت دست من با بابام توی یه کاسه‌ست؟ از کجا معلوم دست خودت باهاش توی یه کاسه نباشه؟ اراز_من با بابای مریض تو چیکار میتونم داشته باشم!؟ حالا وضعیت حسابی قاراشمیش شده بود و بنظر میرسید هردوشون از سر نگرانی و ترس میخوان هم رو بکشن. _راست میگه دیگه. شاید با اینکار میخواستی رضایتش رو جلب کنی تا مامانت رو برات زنده کنه. مگه از این کارا بلد نیست؟

Repost from N/a
➢ پر از فرم برای آشنایی 💦 ➢ همین الان بیا فرم پر کن 👍🏻 و دنیای اس‌ام رو تجربه کن 🕯💖 BLOOD MOON BLOOD MOON 🏳‍🌈 ثبت علای
➢ پر از فرم برای آشنایی 💦 ➢ همین الان بیا فرم پر کن 👍🏻 و دنیای اس‌ام رو تجربه کن 🕯💖 BLOOD MOON BLOOD MOON 🏳‍🌈 ثبت علایق ✅ فتیش ✅ گرایش ✅ ❒ می‌تونی سن پارتنرتو مشخص کنی ❣ ⚠️ عجله کن لینک ممکنه هر لحظه باطل بشه 🚀 📌 مستر، میسترس، ساب، مامی… همه اینجا هستن 🔥 BLOOD MOON BLOOD MOON

Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀�
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨

عشق نه از ان ادم‌های شجاع است و نه انان که بلدند برایش بجنگند. عشق همیشه قسمت حرامزاده ای میشود که اگر بمیرد، نجاستش از روی زمین دیر تر از مواد رادیواکتیو پاک میشود.

شاید تو و دیگران در تمام زندگی خیال کنن که غمم متعلق به تو بود و نکته مشمئز کننده همینجاست که اگر اینگونه باشد من میبایست خودم را اتیش بزنم و غذای شغال شوم. غم دلیل زندگی و انسانیت ادمی‌ست و هیچکس اجازه ندارد از حد خود عبور کند و این احساس مقدس را به حرامزاده‌ای مثل تو نسبت دهد. برای بازنده‌ای مثل تو حتی یک نخ سیگار گل‌مال شده و فکر کردن به روزهایی که بودی هم زیادیست.

هیچوقت گول جمله قشنگ و مضحک چشم‌ها دروغ نمیگن رو نخورید.

Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دست‌ها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "مامان چک می‌کنه چقدر خوب بودی"🥰👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk عکسای کلوزآپ از گره‌های ظریف💓💓✨ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk توله کوچولو آه می‌کشه، منتظر بوسه🩸🧨

Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uef
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد🖤 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk زانوها روی فرش، دست‌ها پشت کمر گره خورد💘💦 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گپی مخصوص هورنی ها🔥👀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧

Repost from N/a
گـپ پارتنـریـابـی^ ᗷᕲSᘻ 🎀ᒪᘜᗷᖶ ^ ✨فقط انرژی مثبت و درک متقابل 🧸 بیا تا باهم بخندیم، بازی کنیم، حرف بزنیم 💖𝕊𝕆𝔽𝕋 𝕙𝕖𝕒𝕣𝕥𝕤 𝔾𝔼ℕ𝕋𝕃𝔼 𝕣𝕦𝕝𝕖𝕤💖 https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8 ➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / / 🌷 بیا "خودت باش"،"بی‌نقاب"،"بی‌قضاوت" ☁️ ℝ𝕦𝕝𝕖 & ℝ𝕦𝕚𝕟:«𝕃𝕚𝕥𝕥𝕝𝕖 ℍ𝕖𝕒𝕧𝕖𝕟».🌸 https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8 ➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / / ☁️جایی برای دلای کوچولو و ذهنای خسته 🌸 𝕊𝕠𝕗𝕥×𝕊𝕒𝕗𝕖×𝕊𝕨𝕖𝕖𝕥🩰 https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8 ➤♯ / / / / / / JOIN / / / / / /
💞 هـمـــه * خـــوش‌ * اومـــدیـــن 💞

دوستان رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید�
دوستان رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍 هزینه ورود: 55t @OGeLlah

من ادم غمگین و ناراحتی نیستم، من فقط به همه چیز فکر میکنم. چیزهایی که فکر کردن به انها ممکن است فقط مخصوص به ادم‌های به مو رسیده باشد. اصلا فکر میکنم درد از همین تلقین و بررسی است که شکل میگیرد و کل ذهن ادم را میبلعد.

گور پدر همه کسانی که بودند و رفتند و کسانی که هستند ولی خواهند رفت.

چطور میشود کسی انقدر دور باشد و با این‌حال مدام اورا حس کنی و کسی انقدر نزدیک باشد و با این حال حتی صدای فریاد‌هایت را هم نشوند؟

هرکسی دردی درون خود مخفی کرده که به ان تعلق دارد و من نمیدانم که چیزی که حمل میکنم واقعا درد من است یا فقط بهم تحمیل شده تا احساس واقعی بودن داشته باشم.

دوستان تازه وارد pdf همه رمان‌ها توی قسمت فایل‌ها هست.
دوستان تازه وارد pdf همه رمان‌ها توی قسمت فایل‌ها هست.

Repost from N/a
♠️ دنیـاـی BDSM و رول‌پلـی واقعـی 🕸 🔥 دنیـاـی رول‌هـا، گرایـش‌ها و مـرزهاـی واقعـی 🎧 ویـس‌کال آزاد ✦ 🎮 گیـم نایـت ✦ 💬 چـت 24 ساعته ✦ 💞 پارتنـریـابـی 🚩 ورود همـه گرایـش‌ها و نقـش‌ها آزاد https://t.me/+E2PLk1zgnSlmZGY8 ➤♯ / / / / / / JOİN / / / / / / /

#part449 اهورا؛ از شهر خارج شده بودیم و به نظر میرسید که نصف کمتر مسیر رو طی کرده باشیم. هیچکس حرفی نمیزد و انگار هیچکدوممون نمیتونستیم همدیگه رو تحمل کنیم. هنوز با تینا توی بحث و دعوا بودم و حسابی داشت میرفت روی اعصابم. مدام تلاش میکرد من رو مقصر موضوعی کنه که تقصیرم نبود و وادارم کنه که عوض بشم و رفتارم رو بهتر کنم تا اینکه راضی بشه من رو ببخشه. داستان همینجا بود که نمیخواستم من رو ببخشه و همه چیز درست شه، من دقیقا میخواستم همه چیزهایی که بینمون بود تموم شه و همدیگه رو نبینیم. تینا دختر خوبی بود، خوشگل بود، خوش اخلاق بود، بهترین شرایط و خانواده رو داشت و مطمئنا هیچوقت بهتر از اون نمیتونستم پیدا کنم. اما من توی این بازه از زندگیم دنبال این جور چیزها نبودم. شرایط من فرق داشت. به قول خودش معتاد بودم و از صبح تا شب فقط یه مواد و دراگ فکر میکردم. نه کار داشتم و نه کارنامه درخشانی که به واسطش بتونم کار خوب و اینده داری پیدا کنم. حتی حوصله رابطه متعهد رو هم نداشتم. پر از نفرت و حس انتقام بودم و تنها چیزی که میدیدم زمین زدن کسانی بود که این شرایط رو برام ساخته بودن. حالا هم اینجا با اراز و ارشیا گیر افتاده بودم و واقعا تحمل کردنشون از دستم خارج بود. از بعد اون اتفاق اصلا نمیخواستم چشمم به ارشیا بیوفته و حالا مجبورم تا چند ساعت تحملش کنم. اراز بلاخره بعد از چند دقیقه توی یه پمپ بنزین ایستاد و درحالی که ماشین رو خاموش میکرد و پیاده میشد گفت؛ _جام بنزین بزن من برم دستشویی. سرم رو تکون دادم و کمربندم رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم. بدون اینکه به ارشیا نگاه کنم به سمت انتهای ماشین رفتم و بعد از وارد کردن کارت سوخت و زدن رمز نازل بنزین رو برداشتم. در باک رو باز کردم و نازل رو توش فرو بردم و نگاهم رو به صفحه دوختم. بلاخره بعد از رسیدن به عدد مد نظرم از توی باک خارجش کردم و برگشتم که دیدم ارشیا درحالی که دست به سینه نشسته با اخم بهم نگاه میکنه. توجهی نکردم و بعد از حساب کردن دوباره در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. همچنان میتونستم سنگینی نگاهش رو از توی اینه حس کنم، داشت کلافم میکرد! مدام اتفاق اونشب بهم یاداوری میشد و معذب و عصبیم میکرد. عصبانیتم به خاطر اینکه از اون حرکت بدم اومده بود نبود. عصبی بودم چون دلم نمیخواست این اتفاق با اون بیوفته و برام یه جور اتو محسوب بشه. احساس امینتم رو ازم میگرفت. _تا وقتی انقدر نگاهم کنی اجازه نمیدی گندی که زدی رو فراموش کنم. ارشیا_کدوم گندم؟ منظورت وقتیه که بهم کمیکال دادی و بیهوش شدم و صبح بیدار شدم دیدم جفتم روی مبل خوابیدی؟ _اره منظورم همونه. مشخص بود که داره خودش رو میزنه به اون راه و تلاش میکنه تقصیرات رو گردن من بندازه که البته با بد کسی طرف شده بود. همین روزا بود که بزنم توی پرش و حسابی حالش رو بگیرم. فقط منتظر بودم صدرا دستگیر شه و خونش رو بگردن. اونوقت بود که دیگه نمیتونست برام شاخ بازی دربیاره. میتونست الان هرچقدر که میخواد نمایش قدرت بده. ارشیا_منم نمیخوام بزارم فراموشش کنی. چون حرکت عادی‌ای نیست که به این زودیا بخوای از یاد ببریش. پاکت سیگارم رو از توی جیبم خارج کردم که به خاطر اوردم توی پمپ بنزین هستیم و نمیتونم سیگار بکشم. کمی برگشتم سمتش و بهش خیره شدم. از چشماش چیزی مشخص نبود. _الان داری باهام لاس میزنی؟ ابروهای پرپشت و مرتبش رو توی هم کشید و گفت؛ _نه، مگه شما گی ها اینجوری با تهدید لاس میزنید؟ _اره. یه جورایی. ولی تو کلمه کونت رو پاره میکنم اگر کسی از این موضوع با خبر بشه رو لاس حساب نکن، فکر کن یه تهدیده که اگر پاش برسه خیلی بدجور عملیش میکنم. لب‌هاش رو کمی به هم فشرد و طولی نکشید که دندون‌هاش و برق خاکستری ارتودنسیش مشخص شد. داشت پوزخند میزد. ارشیا_بنظرم که بیشتر یه نوع لاس بود تا تهدید. _خوشت میاد کونت پاره شه!؟ کمی جلو اومد و به ارومی گفت؛ _خوشم میاد فکر کنی زورشو داری کونمو پاره کنی. عقب کشیدنم مصادف شد با باز شدن در ماشین از جانب اراز. وقتی برگشتم سمتش ابروهاش کمی بالا پریده بود و بنظر متعجب میومد. حق هم داشت، از زاویه دید اون اصلا توی موقعیت مناسبی نبودیم. اگر یه وقت دیگه بود قطعا راجب این موضوع بهم تیکه مینداخت، اما حالا بنظر میرسید انقدر درگیر غزل باشه که کوچیکترین توجهی به من و کارهام نکنه. در رو بست و گفت؛ _بنزین زدی؟ _اره. و نگاهم رو بیرون ماشین دوختم تا ببینم کسی پشت سرمون توی جایگاه نباشه. اراز_از این مرده پرسیدم گفت یه قسمت مسیر رو اشتباه اومدیم. توجهی به حرفش نکردم و از توی اینه به ارشیا خیره شدم. بنظر میرسید توی فکر باشه و از طرفی کاملا مشخص بود که ناراحت و نگرانه. چطور میتونست وقتی که خواهرش گم شده بود راجب چنین موضوعی صحبت کنه؟ شاید واقعا قصد بدی راجبش داشت.

#part448 اب دهنم رو به سختی قورت دادم و تصمیم گرفتم جوابش رو ندم. انگار از ازار دادنم لذت میبرد و دقیقا با این حرفا میخواست اذیتم کنه. دیگه توانایی جنگیدن نداشتم. خسته تر از اونی بودم که بخوام مقاومت کنم. توی باتلاقی بودم که هرچقدر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم. _چرا وقتی انقدر ازم متنفری که بتونی این بلاهارو سرم بیاری 19 سال توی خونت نگهم داشتی؟ یعنی.. به چشماش نگاه کردم و اب دهنم رو قورت دادم. عاجز تر از اون بودم که بخوام داد بزنم یا ری اکشن تهاجمی ای نشون بدم. _من اگر بتونم چنین کارهایی با کسی بکنم باید تا حد مرگ ازش متنفر باشم. و کسی که ازش متنفر باشم رو نمیتونم حتی یک دقیقه تحمل کنم، چه برسه به این همه سال. چیزی نگفت و درحالی که از روی صندلی بلند میشد به سمت در رفت. حرکتی نکردم. انقدر ضعیف و بی انرژی بودم که حتی اگر یه قمه بزرگ داشتم هم نتونم بهش اسیب بزنم و فرار کنم. بلاخره بعد از باز کردن در از اتاقک خارج شد و دوباره قفل و زنجیرش کرد. بغضم رو قورت دادم و به سینی غذا خیره شدم. شکمم از شدت گشنگی درد میکرد و بدنم میلرزید. پوفی کشیدم و سینی رو کمی جلو کشیدم. ... اراز؛ در ماشین باز شد و ارشیا روی صندلی عقب نشست. ارشیا_از زن بابام پرسیدم اونم ادرس رو درست و حسابی نداشت. گفت که بریم اونجا از خود مردم بپرسیم بهمون میگن که کجا باید بریم. سرم رو تکون دادم و نگاهی به لوکیشن انداختم. روستا فاصله زیادی از شهر نداشت و اگر الان حرکت میکردیم تا دو ساعت دیگه میرسیدیم. اهورا_بنظرم این کارتون وقت تلف کردنه. هردومون برگشتیم و نگاهش کردیم. اهورا_باید به پلیس میگفتید که به کی مضنونیند و اونوقت خودشون پیداش میکردن. حتی شاید غزل دست بابات نباشه و الکی اینهمه راه تا اونجا بریم. _اینکه ماهم بگردیم خیلی بهتر از اینکه بشینیم توی خونه ببینیم پلیس چیکار میخواد بکنه. بعدم طرف سرپرست قانونیشه قطعا حتی اگر غزل پیشش باشه خیلی راحت میتونه خودش رو از قضیه بکشه کنار. اهورا_اگر یه بچه هفت هشت ساله بود بله، ولی اگر پیداش کنن خودش قطعا میگه که از شرایطش راضی نیست و چمیدونم ازش سوءاستفاده میشه یا هرچی؟ انگار اعصاب ارشیا با این حرف خورد شد چون با لحنی عبوس گفت؛ _میشه نظرات ارزشمندتونو واسه خودتون نگه دارید؟ به اندازه کافی دیر شده همین الانشم به شب میخوریم. سرم رو تکون دادم و ماشین رو روشن کردم. مثل اینکه اوردن اهورا با خودمون ایده خوبی نبود. اخرش نفهمیدم این دوتا دقیقا چه کاری باهم دارن. زیاد نگذشته بود که بلاخره اهورا سکوت چندین دقیقه‌ای رو شکست و گفت؛ _میگم تو یهویی از کجا پیدات شد؟ ارشیا_یعنی چی؟ اهورا_چمیدونم. یهو مشخص شد تو داداش غزلی و خودتون هم این رو نمیدونستید. یعنی خب دختره خونه بابات زندگی میکرده، چطور اینهمه سال ندیدیش و نفهمیدی کیه؟ اصلا چرا خودت پیش بابات نمیموندی؟ ارشیا_چون کسی نمیدونه من پسرشم. یه جورایی جلوی بقیه گردنم نمیگیره و به همه میگه من مردم. اسمم هم اسم اصلیم نیست. اهورا_چرا؟ ارشیا_نمیدونم. شاید به همین خاطر که نمیخواست رو به رو بشیم و همدیگه رو ببینیم. اهورا_خب سوال اینجاست که چرا نمیخواست همدیگه رو ببینید؟ یعنی خب اینکه بخواید بفهمید که خواهر برادرید در خونه کسی کنتور نمیندازه. ارشیا_بابام از غزل متنفره. شاید به این خاطر که بچه شوهر دوم مامانمه. شاید میخواسته که انتقام باباشو اینجوری ازش بگیره. اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _کاملا مشخصه. نمیخوام توهین کنم ولی بابات یه روانی مریض جنسیه که اگر تو توی خونش زندگی میکردی نمیتونست هرموقع دلش خواست خواهرتو اذیت کنه. انگار حرفم نابه جا بود چون هم اهورا و هم ارشیا سکوت کردن و چیزی نگفتن. اهورا نمیخواست جو رو از چیزی که بود سنگین تر کنه و ارشیا به نظر میرسید دوباره به اون رگ غیرت احمقانش برخورده چون اخماش رو توی هم کشید و لب هاش رو به هم فشرد. واقعا عصبی بودم و دوست داشتم یه جوری خشمم رو تخلیه کنم. ارشیا بهترین گزینه برای این‌کار بود چون همه این اتیشا از گور خودش بلند میشد. هنوز به خاطر اون حرکتش توی کوچه حالم ازش به هم میخورد. دید خوبی بهش نداشتم، به هرحال از تخم و ترکه همون مرتیکه مریض بود و بعید نبود که مثل خودش باشه.