𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 682
المشتركون
-324 ساعات
-157 أيام
-10430 أيام
أرشيف المشاركات
2 682
#part447
انگار توی یه لوپ خارج از زمان و مکان گیر کرده بودم و هیچ راهی برای فرار نداشتم.
امیدوار بودم که حداقل ارشیا و اراز متوجه ناپدید شدنم بشن و دنبالم بگردن.
اخرین باری که کنار اراز بودم خیلی مسخره رفتار کردم به طوری که احتمال داشت فکر کنه به خواسته خودم فرار کردم و خبری ازم نیست.
البته قطعا نمیزاشتن حتی به انتخاب خودم برای مدت طولانی گم و گور بشم و دیر یا زود دنبالم میگشتن.
گذشته از اون میدونستن که من جایی برای مخفی شدن جز کنار خودشون ندارم.
قطعا میفهمیدن که یه کاسهای زیر نیمکاسهست.
پوفی کشیدم و بغضم رو قورت دادم.
از مردن نمیترسیدم.
من جوری زندگی کردم که مردن جز ارزوهام باشه.
اگر میدونستم که قراره بدون هیچ اتفاق دیگهای کشته شم خیالم راحت بود.
اما به همین اسونی نبود.
از کارهایی که اون مرد میتونست باهام بکنه میترسیدم.
اون مراسمهای ترسناک و حال به هم زنش که تحملشون توی این شرایط واقعا از دستم خارج بود.
تحمل اون ازار های روحی و روانی غیر قابل تحمل و چیزهای ترسناکی که مدتها توی ذهنم میموند و به روحم سوهان میکشید واقعا سخت بود.
بدتر از اونها وجود خودش بود.
نگاه های سنگین و نفرت انگیزش و لمس های گاه به گاه حال به هم زنش.
حتی ممکن بود بخواد بهم تجاوز کنه.
ای کاش هرکس دیگه ای غیر از اون اینکار رو باهام میکرد.
کاش صاحبکارم، یه پسر رهگذر و ناشناس توی خیابون یا یه پیرمرد قصاب بود اما ابوهادی نه.
من با خود شخصش مشکل داشتم.
چرا که تموم عمرم جوری باهام رفتار کرد که فکر کنم یه موجود بی ارزش و داغونم.
ابوهادی بزرگترین دشمنم بود به طوری که حتی اگر عروس دریایی گازش میگرفت و درحال مردن بود روی زخمش نمیشاشیدم.
نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
دلم برای اراز تنگ شده بود و بیشتر از همیشه نیازش داشتم.
کاش چشم روی هم میزاشتم و دوباره میدیدم که کنارشم.
اون توی زندگی بیارزش من تنها دلیل برای ادامه دادن بود.
ای کاش اینجا بود و بغلم میکرد.
دستش رو توی موهام میبرد و بهم میگفت که همه اینها یه کابوسه.
یه خواب وحشتناک که از لحظه تولدم تا ثانیه های اخر زندگیم ادامه داره.
کاش میگفت که همهچیز درست میشه و این روزها میگذره.
که جهان دیگهای وجود داره که میتونم توش خوشحال باشم و به انتظارش بشینم.
شاید سالهای بعد مال هم شدیم و تونستیم زندگی کنیم.
البته که قطعا بدون اون بهشت هم نمیرفتم.
هرچند که بهشت جای من نبود.
البته که جهنم بدون ابوهادی رو به همه جا ترجیح میدادم.
حتی حاضر بودم بعد از مرگش بره بهشت و همه گناه هاش بخشوده بشه اما هیچوقت باهاش رو به رو نشم و دوباره نبینمش.
احساس کردم صدای قدمهای کسی رو روی ریگهای کف زمین شنیدم.
درست حدس زده بودم، سایه ای تیره پشت در ایستاد و بعد از صدای قل و زنجیر و باز کردن قفل در باز شد.
ابوهادی توی چهارچوب ایستاد و بعد از وارد شدنش در رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش چپوند.
حرکتی کردم و به خودم لرزیدم که فکر کرد گارد گرفتم.
پیرهنش رو کمی بالا زد که تونستم چاقوی تاشو توی جیبش رو ببینم.
انگار داشت تهدیدم میکرد که اگر دست از پا خطا کنم کشته میشم.
اب دهنم رو قورت دادم و با اخم نگاهش کردم.
از اینهمه ضعف و ناچاری متنفر بودم.
سینی توی دستش رو روی زمین گذاشت.
یه ظرف فلزی تن ماهی و یه تیکه نون توش بود.
حتی توی خود ظرف کنسرو غذا رو نیورده بود، انگار میترسید خودکشی کنم.
_ترجیح میدم بمیرم تا اینکه غذاتو بخورم.
ابوهادی_نگران نباش به مرحله مردن هم میرسی.
اگر لوس بازی در بیاری و غذا نخوری مجبور میشم به زور بکنم تو حلقت.
_چرا؟
میترسی لاغر بمونم بعد از مرگم نتونی کبابم کنی؟
پوزخندی زد و صندلی چوبی گوشه دیوار رو عقب کشید و روش نشست.
ابوهادی_با ارشیا صحبت کردی!
به چشمای سبزش زل زدم و سرم رو تکون دادم.
ابوهادی_چی بهش گفتی؟
_همه چیزو.
اینکه یه قاتل متجاوز مریض و روانی هستی.
حالش ازت به هم میخوره.
مطمئنم خجالت میکشه از اینکه پدرش تویی.
ابوهادی_همه اینا درست میشه.
تو نگران خودت باش.
_نگران خودم نیستم.
حداقل میدونم که از گوشت و خون نجس تو نیستم.
دلم به حال داداشم میسوزه.
مطمئنم دوست داشت جای تو پسر بابای من باشه و مامانمون هیچوقت با تو اشنا نمیشد.
ابوهادی_من حداقل مثل پدرت بی غیرت نیستم که سر زنشم جلوش میبریدن جیکش در نمیومد.
خندیدم و با حرص نگاهش کردم.
_غیرت؟
غیرتم حالیته تو؟
ابوهادی_نکنه باید سر تو غیرت داشته باشم؟
چیکارمی؟
ناموسمی؟
_ناموس تو و ناموس پسرت چه فرقی میکنه؟
ابوهادی_احمقه که فکر میکنه تو ناموسشی.
اگر میدونست چه هرزهای هستی تف هم توی صورتت نمینداخت.
لبهام رو به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
نمیخواستم بغض و اشکام رو ببینه.
نمیخواستم بفهمه که خودم هم میدونم چقدر در مقابلش ضعیف و بی دفاعم و شکستنم رو ببینه.
ابوهادی_برای من ننه من غریبم بازی در نیار.
کل شهر دستمالیت کردن اونوقت اینجا ادا در میاری؟
2 682
#part446
فضای گرم و نسبتا اروم کافه استرس و اضطرابم رو کمتر کرد.
دیوارهای سبزش بهم ارامش میدادن و تنها چیزی که توی ذوق میزد درخت فیک بزرگ قهوهای رنگی بود که وسط سالن قرار داشت و اون شکوفههای بنفش چرک اویزون به شاخههای لاغر و نه چندان طبیعیش هیچ هارمونی ای با فضای کلاسیک اطراف نداشتن.
بدترین قسمتش لامپهای زرد ریسهای متصل بهش بود که مدام روشن خاموش میشدن.
انگار که یه درخت کریسمس از توی قبر در اورده و گذاشته بودن وسط سالن.
روی صندلی چوبی نشستم و درحالی که منو رو برمیداشتم برای یسرا، دوست دختر دیانا به عنوان سلام سر تکون دادم.
دلم هرچیزی میخواست غیر از قهوه و اسپرسو.
نگاهی به ساعت انداختم و ارزو کردم اهورا مثل همیشه سر وقت برسه.
هنوز 9 دقیقه دیگه به تایم قرارمون باقی مونده بود.
نفس عمیقی کشیدم و در سکوت به اهنگ حامیم که درحال پخش بود گوش دادم.
جای من وسط قلب تو بوده
قلب من خونه ی امن تو بوده
قلب تو چی میشه..
خداحافظت عشق قدیمی
خداحافظت همدم شب ها
خداحافظ ماه قشنگم
خاطراتتو میبرم همرام
مینویسمشون توی شعرام
مینویسم اسمتو رو سینم
میبرم تورو تا ته رویا
تورو باز تو رویا میبینم
مثل یه قصه کوتاه
مثل یه خواب قشنگ بود
تلخ و شیرین هر دو باهم
توی یه قاب قشنگ بود
چقدر این عشق قشنگ بود
ارامشم با شنیدن صدای یسرا به هم خورد.
یسرا_انتخاب کردی؟
سرم رو از روی میز بلند کردم و خیره به چشمهای مشکیش گفتم؛
_یه دمنوش ارامبخش.
نمیدونم هرچیزی که خودت فکر کردی بهتره.
یسرا_مشکلی با بابابونه و نعناع نداری؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم؛
_دیانا کجاست؟
یسرا_دانشگاهه، احتمالا عصری میاد.
سرم رو تکون دادم و لبخند الکی ای زدم که صدای زنگولههایی که به اویز بالای در شیشه ای متصل بود اومد و تونستم اهورا رو توی یه ژاکت چرم مشکی ببینم.
یسرا با دیدنش به سمتش رفت و سلام گرمی باهم کردن.
انگار توی نبودم وقت کرده بود حسابی دوستای جدید پیدا کنه.
بعد از چندثانیه صحبت یسرا به بار پشت کانتر برگشت و اهورا صندلی روبه روم رو کشید عقب و نشست.
اهورا_شبیه اونایی هستی که با در قابلمه زدن توی سرشون.
_توهم شبیه کسانی هستی که انگار دارن سعی میکنن بامزه و عاقل باشن اما در اصل یه معتاد دوروی دو به هم زنن که شبی که یه دختر بچشونو انداخته بهش زنگ نزدن.
اهورا_خب تفسیرت کاملا درست بود.
پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد و گفت؛
_ماجرای غزل چیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_مگه ارشیا بهت نگفته؟
اهورا_فقط گفت خواهرشو گم کردی.
_یه جورایی.
فکر میکنم بابای ارشیا دزدیدتش ولی هیچ جوره نمیتونیم ثابت کنیم و مطمئن نیستیم.
اهورا_لازم نیست ثابت کنید، سعی کنید پیداش کنید و اونوقت میتونید برش گردونید.
_اینهمه نبوغ رو از کجات میاری تو؟
اهورا_نمیدونم واقعا، فکر کنم مادر زادیه.
و حس کردم از اسپل کلمه مادر چندشش شد.
خداروشکر هر مشکلی هم که توی زندگیم داشتم با فکر کردن به مادرم حالت تهوع نمیگرفتم.
سرم رو توی دستام گرفتم و چشمام رو بستم.
_واقعا نمیدونم چیکار کنم.
دارم دیوونه میشم.
اهورا_یواش بابا.
چه مرگته تو؟
فکر نمیکردم انقدر روت تاثیر بزاره، اونم یه دختره مثل بقیه.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم.
_فکر نمیکنم مثل بقیه باشه.
اهورا_منظورم بدتر از بقیه بود.
دخترا همشون عجیب غریبن.
چیزی نگفتم و نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.
دو و نیم ظهر.
_قراره با ارشیا بریم روستایی که مامانبزرگش زندگی میکنه.
حدس میزنیم بتونیم باباش رو اونجا پیدا کنیم.
اصلا حوصلت رو ندارم ولی اگه دوست داری میتونی بیای.
اهورا_معلومه که دوست ندارم بیام.
نگاه ناامیدی بهش انداختم که ادامه داد؛
_البته اگر یه قهوه برام بگیری شاید روش فکر کردم.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به منو دوختم.
...
غزل؛
به شدت سردم بود و لرزش بدنم اعصابم رو خورد تر میکرد.
از وقتی که بیدار شده بودم تموم تلاشم رو برای فرار کرده بودم اما هیچ راهی وجود نداشت.
در شیشه ای از فلزها و حفاظ های فلزی پوشیده شده بود و حتی اگر هم شیشه هاش رو میشکستم نمیتونستم فرار کنم.
باز کردن قفل هم کاملا غیر ممکن بنظر میرسید چرا که از پشت زنجیر شده و با قفل کتابی بسته شده بود.
پنجره ها هم از این قاعده مستثنی نبودن و حفاظ های فلزی داشتن.
تا اونجایی که متوجه شدم، انگار توی یه باغ یا دامداری بودم چون از همه جا صدای جوونور های مختلف به گوش میرسید.
تا حالا پام رو هم اینجا نزاشته بودم و دقیقا نمیدونستم که کجام.
2 682
#part445
_اون هم تو همین فازای باباته؟
ارشیا_اره.
_بنظرت ممکنه بابات غزل رو دزدیده باشه و برده باشه پیش مامانبزرگت؟
ارشیا_چرا باید همچین کاری کنه؟
_متوجه نیستی بابات از غزل برای کارای احمقانش استفاده میکرد؟
شاید دزدیدتش تا ببرنش اونجا یه بلایی سرش بیارن.
و خودم از حرفی که زده بودم وحشت کردم و مو به تنم سیخ شد.
کارهایی که اون مرد میتونست با غزل بکنه خیلی ترسناک تر از کاری بود که غریبه ها میتونستن انجام بدن.
با این حال یک موضوع بین هردوتا احتمال مشترک بود؛
تجاوز!
حتی از تصورش هم حالم بد میشد.
اخمام رو توی هم کشیدم و اب دهنم رو به زور قورت دادم.
حالم خیلی بد بود.
از وقتی که این اتفاق افتاد تا الان یک لحظه هم چشم روی هم نزاشته بودم و به لطف بیست تا اسپرسویی که خورده بودم سر پا بودم.
هنوز هم به خاطر اون مقدار از کافئین تپش قلب داشتم و استرس و اضطرابم رو صد برابر بیشتر میکرد.
همش صحنههای خیلی بد و وحشتناکی از به قتل رسیدن یا مورد تجاوز قرار گرفتنش توی ذهنم میچرخید.
ترجیح میدادم همین الان بمیرم تا بخوام به افتادن اون اتفاقات فکر کنم.
ارشیا_دارم دیوونه میشم.
نگاهی بهش انداختم که دندوناش رو به هم فشرد.
ارشیا_چقدر احمق بودم که نمیفهمیدم داستان چیه.
همش تقصیر منه که حواسم بهش نبود و پیش توی احمق ولش کردم.
پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
با اینکه اعصابم رو از اونی که بود خورد تر میکرد ترجیح دادم چیزی بهش نگم تا نزنه به سرش و داد و بیداد و دیوانه بازی راه نندازه.
تحمل این یه فقره رو اصلا نداشتم.
مشخص بود که دنبال مقصر میگشت.
درصورتی که مقصر اصلی جایی اون بیرون با خیال راحت برای خودش میگشت.
_باید سعی کنی با بابات ارتباط بگیری.
خوب فکر کن ببین خونه با جای دیگهای نداره که ممکنه توش مخفی بشه؟
ارشیا_اگر اصلا کار بابام نباشه و کسی دزدیده باشتش چی؟
_پلیس به اون مورد میرسه.
ما باید احتمالات دیگه هم در نظر بگیریم.
ارشیا_باید بریم روستا.
_خیل خب.
اگر میدونی کجا باید بریم همین الان حرکت کنیم.
ارشیا_درست نمیدونم.
هیچی یادم نمیاد.
باید از عمم بپرسم.
از شنیدن کلمه عمم کمی متعجب شدم.
اما سوال اضافی نپرسیدم و گفتم؛
_بهش زنگ بزن.
ارشیا_شمارش رو ندارم.
باید برم در خونشون.
سرم رو تکون دادم که از ماشین پیاده شد و گفت؛
_ساعت پنج حرکت میکنیم.
_خیل خب.
بعد از زدن این حرف از ماشین پیاده شد و در رو نسبتا محکم روی هم کوبید.
پوفی کشیدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم.
هیچوقت توی عمرم چنین استرسی نداشتم، حتی وقتی که فهمیدم مامانم سکته مغزی کرده و تو کماست و ممکنه دیگه هیچوقت بیدار نشه.
حداقل اونموقع یک احتمال وجود داشت، اینکه دیگه هیچوقت بیدار نشه.
اما حالا..
هزاران اتفاق میتونست بیوفته که یکی از اون یکی ترسناک تر بود.
چشمام رو به هم فشردم و سعی کردم گریه نکنم.
دلم نمیخواست این اتفاق بیوفته.
فعلا وقت ابغوره گرفتن نبود.
باید تلاش خودم رو میکردم تا پیداش کنم.
توی همین فکرها بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
شماره سیو نشده بود.
از فکر اینکه نکنه غزل یا کسی مربوط به اون باشه خیلی سریع تماس رو وصل کردم که صدای دختری توی گوشم پیچید.
_الو؟
_شما؟
_واقعا ناراحت شدم.
دیگه من رو نمیشناسی؟
_نه.
_عسلم.
چقدر زود من رو یادت رفت.
پوفی کشیدم و ماشین رو روشن کردم.
_بله عسل.
چیکار داری.
عسل_خواستم اگر وقتت خالیه ببینمت.
هفته دیگه برمیگردم دبی، دوست داشتم قبل از رفتن یه سر بهت بزنم.
_به سلامتی.
عسل_خب، این یعنی چی؟
_یعنی نمیتونم.
فعلا وقتم پره کارای مهمی دارم.
شاید سری بعدی.
عسل_چه کاریه که از من مهم تره؟
_تقریبا همه کارام از تو مهمترن!
صدای خندهش توی گوشم پیچید که روی اعصابم رفت.
این اسودگی خاطر و ارامشش حالم رو به هم میزد، اون هم وقتی توی چنین موقعیت بدی بودم..
عسل_یجوری رفتار نکن انگار تقصیر منه با عشق رفیقت خوابیدی.
پوفی کشیدم که متوجه شدم کسی باهام تماس میگیره.
_پشت خطی دارم، فعلا!
و تماس رو وصل کردم.
_بله اهورا.
اهورا_خوبی؟
از ارشیا شنیدم دوست دختر جن زده و نه چندان سالمت گم شده.
_اره.
ممنونم از اظهار نظر نه چندان ارزشمندت.
اهورا_برو کوچه، دارم میام اون سمتا صحبت کنیم.
_اوکی.
نیم ساعت دیگه اونجام.
2 682
Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب قرمز دور مچها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨
2 682
Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب صورتی دور رانها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
دستها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"مامان چک میکنه چقدر خوب بودی"🥰👅
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
عکسای کلوزآپ از گرههای ظریف💓💓✨
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
توله کوچولو آه میکشه، منتظر بوسه🩸🧨
2 682
بیچاره تمام استخوان هایی که زیر بار نبود تو خورد میشوند.
کاش حداقل بار دیگر در کنار تو راه میرفتند و به دست هایت گره میخوردند.
کاش لااقل تو زیر خاک دفنشان میکردی.
2 682
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 682
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 682
Repost from N/a
2 682
Repost from N/a
#سکس دوتا #دختر #تامبوی تو ماشین وسط #جنگل🌿
#لزبین #ترسناک #رازالود #سکسی 🔥
روی پاش نشستم و زبونمو نوک #سینش کشیدم و دندونامو فشار دادم روش. نفس عمیقی کشید و دستشو کرد توی موهای کوتاهم.
#دیلدورو لای پام مالید و #خیسش کرد. دستشو گذاشت روی #باسنم و اروم کشیدم پایین که دیلدو رفت #توم. چشمام بسته شد و با صدایی خمار گفتم؛ شت.
اروم روی دیلدو بالا پایینم کرد.
سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای اه و نالم توی صدای بارون و رعدو برق گم میشد..
دیلدو رو در اورد و #مالید لای پام.
_مسیح..
_چیه؟ میخوای بره #توت؟
درحالی که #نفس نفس میزدم با #اخم بهش خیره شدم..
https://t.me/+vZw3fHKOBRFlMTE0
