es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 841
Suscriptores
-524 horas
-237 días
-7630 días
Archivo de publicaciones
#part445 _اون هم تو همین فازای باباته؟ ارشیا_اره. _بنظرت ممکنه بابات غزل رو دزدیده باشه و برده باشه پیش مامانبزرگت؟ ارشیا_چرا باید همچین کاری کنه؟ _متوجه نیستی بابات از غزل برای کارای احمقانش استفاده میکرد؟ شاید دزدیدتش تا ببرنش اونجا یه بلایی سرش بیارن. و خودم از حرفی که زده بودم وحشت کردم و مو به تنم سیخ شد. کارهایی که اون مرد میتونست با غزل بکنه خیلی ترسناک تر از کاری بود که غریبه ها میتونستن انجام بدن. با این حال یک موضوع بین هردوتا احتمال مشترک بود؛ تجاوز! حتی از تصورش هم حالم بد میشد. اخمام رو توی هم کشیدم و اب دهنم رو به زور قورت دادم. حالم خیلی بد بود. از وقتی که این اتفاق افتاد تا الان یک لحظه هم چشم روی هم نزاشته بودم و به لطف بیست تا اسپرسویی که خورده بودم سر پا بودم. هنوز هم به خاطر اون مقدار از کافئین تپش قلب داشتم و استرس و اضطرابم رو صد برابر بیشتر میکرد. همش صحنه‌های خیلی بد و وحشتناکی از به قتل رسیدن یا مورد تجاوز قرار گرفتنش توی ذهنم میچرخید. ترجیح میدادم همین الان بمیرم تا بخوام به افتادن اون اتفاقات فکر کنم. ارشیا_دارم دیوونه میشم. نگاهی بهش انداختم که دندوناش رو به هم فشرد. ارشیا_چقدر احمق بودم که نمیفهمیدم داستان چیه. همش تقصیر منه که حواسم بهش نبود و پیش توی احمق ولش کردم. پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. با اینکه اعصابم رو از اونی که بود خورد تر میکرد ترجیح دادم چیزی بهش نگم تا نزنه به سرش و داد و بیداد و دیوانه بازی راه نندازه. تحمل این یه فقره رو اصلا نداشتم. مشخص بود که دنبال مقصر میگشت. درصورتی که مقصر اصلی جایی اون بیرون با خیال راحت برای خودش میگشت. _باید سعی کنی با بابات ارتباط بگیری. خوب فکر کن ببین خونه با جای دیگه‌ای نداره که ممکنه توش مخفی بشه؟ ارشیا_اگر اصلا کار بابام نباشه و کسی دزدیده باشتش چی؟ _پلیس به اون مورد میرسه. ما باید احتمالات دیگه هم در نظر بگیریم. ارشیا_باید بریم روستا. _خیل خب. اگر میدونی کجا باید بریم همین الان حرکت کنیم. ارشیا_درست نمیدونم. هیچی یادم نمیاد. باید از عمم بپرسم. از شنیدن کلمه عمم کمی متعجب شدم. اما سوال اضافی نپرسیدم و گفتم؛ _بهش زنگ بزن. ارشیا_شمارش رو ندارم. باید برم در خونشون. سرم رو تکون دادم که از ماشین پیاده شد و گفت؛ _ساعت پنج حرکت میکنیم. _خیل خب. بعد از زدن این حرف از ماشین پیاده شد و در رو نسبتا محکم روی هم کوبید. پوفی کشیدم و سرم رو روی فرمون گذاشتم. هیچوقت توی عمرم چنین استرسی نداشتم، حتی وقتی که فهمیدم مامانم سکته مغزی کرده و تو کماست و ممکنه دیگه هیچوقت بیدار نشه. حداقل اونموقع یک احتمال وجود داشت، اینکه دیگه هیچوقت بیدار نشه. اما حالا.. هزاران اتفاق میتونست بیوفته که یکی از اون یکی ترسناک تر بود. چشمام رو به هم فشردم و سعی کردم گریه نکنم. دلم نمیخواست این اتفاق بیوفته. فعلا وقت ابغوره گرفتن نبود. باید تلاش خودم رو میکردم تا پیداش کنم. توی همین فکر‌ها بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. شماره سیو نشده بود. از فکر اینکه نکنه غزل یا کسی مربوط به اون باشه خیلی سریع تماس رو وصل کردم که صدای دختری توی گوشم پیچید. _الو؟ _شما؟ _واقعا ناراحت شدم. دیگه من رو نمیشناسی؟ _نه. _عسلم. چقدر زود من رو یادت رفت. پوفی کشیدم و ماشین رو روشن کردم. _بله عسل. چیکار داری. عسل_خواستم اگر وقتت خالیه ببینمت. هفته دیگه برمیگردم دبی، دوست داشتم قبل از رفتن یه سر بهت بزنم. _به سلامتی. عسل_خب، این یعنی چی؟ _یعنی نمیتونم. فعلا وقتم پره کارای مهمی دارم. شاید سری بعدی. عسل_چه کاریه که از من مهم تره؟ _تقریبا همه کارام از تو مهم‌ترن! صدای خنده‌ش توی گوشم پیچید که روی اعصابم رفت. این اسودگی خاطر و ارامشش حالم رو به هم میزد، اون هم وقتی توی چنین موقعیت بدی بودم.. عسل_یجوری رفتار نکن انگار تقصیر منه با عشق رفیقت خوابیدی. پوفی کشیدم که متوجه شدم کسی باهام تماس میگیره. _پشت خطی دارم، فعلا! و تماس رو وصل کردم. _بله اهورا. اهورا_خوبی؟ از ارشیا شنیدم دوست دختر جن زده و نه چندان سالمت گم شده. _اره. ممنونم از اظهار نظر نه چندان ارزشمندت. اهورا_برو کوچه، دارم میام اون سمتا صحبت کنیم. _اوکی. نیم ساعت دیگه اونجام.

Repost from N/a
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀�
اوه مستر خشن، اسلیو رو به دیوار زنجیر کردی؟😀🩸 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب قرمز دور مچ‌ها، بدن لرزید و نفس تنگ شد😀🤗 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk چشمای بسته با پارچه، منتظر شلاق یا نوازش🌕🔥 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "توله فقط صدای زنجیرتو بشنو"🫦⏳ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گیفای آهسته از قطره عرق روی پوست👀👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk لیتل کیوت منتظر تنبیه بعدیه🥺🧨

Repost from N/a
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢
مامانی مهربون، لیتل رو روی تخت بانداژ کردی؟🍼🎀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب صورتی دور ران‌ها، مثل هدیه پیچیده شد🩰🪢 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دست‌ها بالای سر، چشمای بسته با ماسک خرگوش🐇😷 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "مامان چک می‌کنه چقدر خوب بودی"🥰👅 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk عکسای کلوزآپ از گره‌های ظریف💓💓✨ https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk توله کوچولو آه می‌کشه، منتظر بوسه🩸🧨

photo content

+1
09. Billie Eilish - my strange addiction.mp37.12 MB

photo content

بیچاره تمام استخوان هایی که زیر بار نبود تو خورد میشوند. کاش حداقل بار دیگر در کنار تو راه میرفتند و به دست هایت گره میخوردند. کاش لااقل تو زیر خاک دفنشان میکردی.

دوستان همه متن‌های چنل رو خودم نوشتم، اگر کپی میکنید با اسم نویسنده کپی کنید.

Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uef
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد🖤 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk زانوها روی فرش، دست‌ها پشت کمر گره خورد💘💦 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گپی مخصوص هورنی ها🔥👀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧

Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uef
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد🖤 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk زانوها روی فرش، دست‌ها پشت کمر گره خورد💘💦 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk "فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk گپی مخصوص هورنی ها🔥👀 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧

photo content

photo content
+1

Repost from N/a
#سکس دوتا #دختر #تامبوی تو ماشین وسط #جنگل🌿 #لزبین #ترسناک #رازالود #سکسی 🔥 روی پاش نشستم و زبونمو نوک #سینش کشیدم و دندونامو فشار دادم روش. نفس عمیقی کشید و دستشو کرد توی موهای کوتاهم. #دیلدورو لای پام مالید و #خیسش کرد. دستشو گذاشت روی #باسنم و اروم کشیدم پایین که دیلدو رفت #توم. چشمام بسته شد و با صدایی خمار گفتم؛ شت. اروم روی دیلدو بالا پایینم کرد. سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم. صدای اه و نالم توی صدای بارون و رعدو برق گم میشد.. دیلدو رو در اورد و #مالید لای پام. _مسیح.. _چیه؟ میخوای بره #توت؟ درحالی که #نفس نفس میزدم با #اخم بهش خیره شدم.. https://t.me/+vZw3fHKOBRFlMTE0

دوستان تازه وارد pdf همه رمان‌ها توی قسمت فایل‌ها هست.
دوستان تازه وارد pdf همه رمان‌ها توی قسمت فایل‌ها هست.

#part444 اراز؛ _اخرین بار کجا دیدیدش؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از خانم چادری‌ای که پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود گرفتم. ارشیا درحالی که اخماش رو توی هم کشیده بود بهم اشاره کرد و با طلبکاری گفت؛ _اخرین بار با این خانم بود. مامور نگاهی بهم انداخت که کمی جا به جا شدم و از نگاه زیر چشمی و نسبتا بدش متوجه شدم که باید شالم رو مرتب کنم. _اره با من بود. برای کاری رفته بودیم سمت پردیس. زن چیزی یادداشت کرد و پرسید؛ _چه‌کاری؟ اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. تا به حال زیاد پام به اداره پلیس باز نشده بود و جو سنگین و رسمیش مضطربم میکرد. از سمتی واقعا نمیدونستم به عنوان دلیل اونجا بودنمون چه عذری بیارم. بهترین راه این بود که حقیقت احمقانه و مضحکی که وجود داشت رو بگم. _راستش حالش زیاد خوب نبود. رفته بودیم خونه یه حاج اقایی که میگفتن توی کار دعانویسی و جن‌گیری و اینجور چیزاست. ارشیا نگاه بدی بهم انداخت و با همون اخم بین ابروهای پرش گفت؛ _میشه انقدر این چرت و پرتارو نگی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _به هرحال حقیقته. ارشیا_حقیقت؟ حرفات از نظر خودت قابل قبوله؟ _خودت دیدی توی بیمارستان چیشد! مامور اخمی کرد و با جدیت رو به ارشیا گفت؛ _اگر میخواید بحث راه بندازید لطفا بیرون منتظر بایستید! رفتارتون روند کار رو به هم میریزه. ارشیا سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازمون گرفت و مشغول ور رفتن با برگه توی دستش شد. مامور_ادامه بدید. _همونطور که گفتم وضعیت روحی مناسبی نداشت و جوری بود که خودش ادعا داشت جن‌زده شده. مامور_قبل از اینکه حرفاش رو باور کنید پیش روانشناس نرفتید؟ شونم رو بالا انداختم. _نه. خودش نمیخواست بیاد. اصرار داشت که حالش خوبه و نیازی به روانشناس نداره. در اصل اعتقاد داشت که مشکلش چیز دیگه‌ایه. مامور_بسیار خب. شاهدی دارید که اثبات کنه شما خونه اون روحانی رفتید؟ _اره. اگر ازشون بپرسید تایید میکنن که ما اونجا بودیم. هرچند که زیاد ازمون استقبال نکردن و یجورایی بیرونمون کردن. مامور_بعد از اون که از خونه بیرون رفتید چیشد؟ از هم جدا شدید؟ _نه. سوار ماشین شدیم و یه لحظه حالش بد شد. چیزی مثل حمله عصبی یا شاید تشنج. نمیدونم درست. ولی وقتی از اون حالت در اومد چیزای عجیبی گفت و در ماشین رو باز کرد و یه جورایی فرار کرد. مامور_کجا رفت؟ _نمیدونم. من دنبالش رفتم ولی خب نتونستم پیداش کنم. میدونید که اون قسمت یه جورایی حاشیه شهر محسوب میشه و زمین خاکی و قسمت‌های پرت و پر درخت زیاد داره. هوا هم کم کم داشت تاریک میشد. یه جورایی لای درخت‌ها و جاده خاکی گم شد و بعد از یک ساعت گشتن نتونستم پیداش کنم. بعدم که با ایشون تماس گرفتم و بهش گفتم که داستان از چه قراره و الان تقریبا 48 ساعته که هیچ خبری ازش نداریم. مامور_ایشون چه نسبتی باهاشون دارن؟ _برادرشن. مامور_و شما؟ _دوستشم. و بعد از گفتن کلمه دوست کمی مکث کردم. چقدر مضحک! مامور_خیل خب. تلفن همراهی باهاش نبود؟ _نه. گفتم که اصلا توی شرایط روحی و جسمی مسائدی نبود. در غیر این صورت انقدر نگران نمیشدیم و خودش بلاخره برمیگشت. ممکنه بلایی سر خودش اورده باشه یا کسی بلایی سرش اورده باشه. همونطور که میدونید اون قسمت از شهر جای مناسبی برای یه دختر تنها که وضعیت خوبی هم نداره نیست. زن سرش رو تکون داد و بعد از یادداشت کردن چیزی گفت؛ _گفتید اسمش چیه؟ ارشیا_غزل اشراقی. زن_کد ملی‌ای شناسنامه‌ای چیزی ازش ندارید؟ ارشیا_چرا. این رو گفت و دستش رو توی جیبش برد و شناسنامه غزل رو از توش خارج کرد. زن نگاهی به شناسنامه انداخت و گفت؛ _شناسنامه خودتون رو هم بدید. ارشیا کارت ملیش رو روی میز گذاشت که مامور بعد از نگاه کوتاه و کمی مکث گفت؛ _اسم پدر ها فرق میکنه.. ارشیا_اره. مادرم دوبار ازدواج کرد و پدرمون مشترک نیست. زن_خانوادش کجان؟ ارشیا_مادرمون و پدرش فوت شدن.. کار‌های اداری حدود یک ساعت دیگه هم طول کشید و بلاخره بعد از پر کردن فرم‌ها از اداره پلیس خارج شدیم. ارشیا به شدت عبوس و کلافه بنظر میرسید و مشخص بود که بابت گم شدن غزل من رو مقصر میدونه. به سمت ماشین رفتیم و توش نشستیم. اصلا دلم نمیخواست یک لحظه هم این پسره‌ی طلبکار بی شخصیت و بی ادب رو تحمل کنم. به محض اینکه وارد ماشین شد سیگاری روشن کرد که با اخم شیشه‌ش رو پایین کشیدم. _بنظرت امکانش هست پیش بابات باشه؟ ارشیا_اخه چطور ممکنه بابای من بدونه دقیقا کجا گم شده تا بیاد همونجا و بدزدتش؟ _نمیدونم شاید خودش رفته پیشش. یا به هرحال انتظار هرکاری از اون مرتیکه میره. ارشیا_غزل هم نمیدونست بابام کجاست. از شب خودکشیش به بعد نه من بابام رو دیدم نه انسه. گفته که وسایلش رو جمع کرده بود و داشت میرفت سمت روستاشون. _روستاشون کجاست؟ ارشیا_من چمیدونم. همین اطرافه. _تاحالا نرفتی؟ ارشیا_چرا ولی یادم نمیاد. مامانش اونجا زندگی میکنه و خیلیم ترسناکه. زیاد ارتباط ندارن باهم.