مصدع اوقات
الذهاب إلى القناة على Telegram
851
المشتركون
+524 ساعات
+197 أيام
+9630 أيام
أرشيف المشاركات
851
این عکساتون که با هوش مصنوعی درستشون کردید واقعا فوقالعاده شدن خیلی وقت بود که میخواستم یه پیج حمایت از حیوانات بزنم
851
شما حین دیدن قسمتهای اول یوفوریا هرگز تصور نخواهید کرد که چجوری قراره در فصل آخر تبدیل به یه مستند شوک و کلید اسرار بشه. فصل آخر رو که شروع میکنی تازه میفهمی اصلا منظور سریال از اول چی بوده.
851
هوا اخیرا با این نمنم بارونها، نسیمهای ملایم و رنگینکمونهای یهوییش خیلی ناز و بهاری شده و تقریبا برای هر چیزی مناسبه الّا ایرانی بودن
851
احساس میکنم این چنل از هدف خودش که شوخی دیدن همه چیز بوده خیلی فاصله گرفته و جدی شده. اصلا هم نمیدونم علتش چیه چون تنها چیزی که در حال حاضر در زندگی بنده جدیه اینه که هیچ قسمتش جدی نیست. حتی این پست هم ناخواسته جدی شد. شاید انگشت بیچارهم افسردگی گرفته و به من نمیگه، و بخاطر همین همهچیز رو قبل از نوشتن، ناخودآگاه در حالت جدی پردازش میکنه. به هر حال انتقال نبوغ بینهایت بنده از مغز به صفحهی نحیف گوشی کار هر انگشتی نیست و فشاری که ممکنه روش باشه رو درک میکنم. امیدوارم شما هم انگشتاتون رو درک کنید و کمی باهاشون مهربونتر باشید؛ چون ممکنه سرانجام روزی برسه که پشتتون بخاره و در اون زمان هم کسی به جز ناخن انگشتتون موجود نباشه.
851
یکی از بهترینهای لینکن پارک برای من.
ریتم شلوغ، بیقرار و پر اضطراب اوائل تا اواسطش، و بعد ریتم آروم و آدمیزادی اواخرش رو خیلی دوست دارم. از همین روندِ پذیرفتنی که تو آهنگ حس میشه خوشم میاد؛ از اینکه واقعا احساس میکنی یه تغییری داره با کاتالیز شدن رخ میده. انگار اون احساس بلاتکلیفی وحشتناک -که تو ریتم و متن آهنگ وجود داره- به هر نحوی که شده به یه درد قابل تحمل تقلیل پیدا میکنه و پذیرفته میشه. پایان آهنگ، نقطهی آغاز جادهی رهاییه.
851
هردفعه میرم بیرون خیابون بوی خون میده. به آدمها نگاه میکنم که دارن زندگیشون رو میکنن و به خودم که انگار ظاهر همهمون عادیه و اتفاقی نیفتاده، چون خب جلوی زندگی رو نمیشه گرفت. بعدش هی از خودم میپرسم یعنی هیچوقت میتونیم اون آدمهای سابق بشیم؟ واقعا جوابی براش ندارم.
851
Repost from N/a
تمام این کلاس تنیس،تور کویر و ورکشاپ ترند شدن در سالیان اخیر ایران و بخش زیادی از دانشگاه رفتن جوانان در این خطه به خاطر عدم وجود کلاب و دبیرستان مختلطه. جایی که باید جنس مخالف ببینن، ندیدن و اینطوری جبرانش میکنن. چاره ایی هم نیست.
@alashttt
851
اگر میلیونها نفر خیام را دوست داشتند من یکی از آن میلیونها نفر بودم
اگر فقط یک نفر دوستش داشت من او بودم
و اگر هیچکس دوستش نداشت بدانید من مردهام😔💔💔
851
من یادم نبود امروز روز بزرگداشت خیامه. خیلی ناراحت شدم که انقدر دیر یادم اومد. به نظرم خیام نابغه و اصل جنس مشاهیر تاریخ ایرانه. فقط طراحی تقویم جلالی برای کل کریرش کافیه. آقا ریاضیدان و منجم بوده، با این حال وقتای بیحوصلگیش به عنوان سرگرمی یکم شعر نوشته و پرتشون کرده یه گوشه ولی حتی اون شعرای یه گوشه پرتکردهش هم قابل ستایشه. فلسفهای که در ادبیاتش جریان داره از همدورهایها و حتی افراد بعد از خودش هم به شدت جلوتره. وقتی امثال مولانا و حافظ و سعدی درگیر عشق الهی و عرفان و این ادا اطوارها بودن خیام همهچیز رو به کلی زیر سوال برد و فلسفهی خودش رو بیان کرد. نابغه تنها توصیفیه که برای این شخص پیدا میکنم. صادق هدایت در موردش میگه:«خیام نمایندهی ذوق خفهشده، روح شکنجهدیده و ترجمان نالهها و شورش یک ایران بزرگ، باشکوه، آباد و قدیم است». پسر خوشگلهی واقعی fr
851
این کسکلکبازیای که برای حفظ انرژی لمیززادگیتون ایونت صداش میکنید تو شهرستان اسمش دوشنبهبازاره. امیدوارم کمککننده بوده باشه
851
نشستم تو خونه با خودم فکر میکنم که کاش خرس بودم واقعا. علاف و بیکار تو جنگل برای خودم میچرخیدم سیب جنگلی و عسل میخوردم مردم رو میترسوندم. یا اصلا کاش گاو بودم. واقعا آرامش توی چشمهاشون رو دیدید؟ توی چشمهای گاوی که در حال نشخوار کردنه چنان آرامشی هست که گونهی انسان در تمام طول حضورش روی کرهی زمین هرگز به خودش ندیده و نخواهد دید. تازه هیچوقت هم برای هیچکاری عجله نداره. فکر کن روی زمین پر از غذای موردعلاقهت باشه؛ خب معلومه که دیگه عجله نداری. گاوی، کسخل که نیستی. باز فکر میکنم حالا گاو و خرس هم اگه نشد، کاش گراز بودم. هرشب با دوستام جمع میشدیم میرفتیم خرناسکشی. عشق و حال. به باغهای روستاییهاییها دستبرد میزدیم، تو گل و لای حموم میکردیم و خرناس میکشیدیم. واقعا مگه زندگی بیشتر از اینه؟ حتی به نظرم شغال بودن هم از آدم بودن بهتره. شما اگه شغال باشی ایران بهترین جا برای زندگیه. همهجا میتونی زندگی کنی، کسکش و پررو هستی و در هر شرایطی میتونی یه کسشری برای خوردن پیدا کنی. کدوم حیوون وحشی میتونه با دوستاش توی شهر و لای آدمیزادها یک دستهی مافیایی تشکیل بده؟ بعد هروقت هم صلاح مافیا اقتضا کنه با رفقا شروع میکنید زوزه کشیدن. غروب شده؟ زوزه میکشیم. داره صبح میشه؟ زوزه. غذا نداریم؟ عیبی نداره، زوزه. اگه غذا داشته باشیم؟ خب باز هم زوزه. به نظرم واکنش منطقی و عقلانی آدمیزاد هم در برخورد با رنج زندگانی باید زوزه کشیدن میبود؛ اما صد حیف و هزار حیف که آدم شدیم. موجودی که از روی چهار پا بلند شده روی دوتا پاش راه بره تا دستهاش هم آزاد باشه و بتونه باهاشون یه کاری انجام بده خب معلومه که هیچوقت سیر نمیشه. هیچ موجودی انقدر برای پیشرفت و جلو رفتن حریص نیست. آخه کسخل برای چی انقدر عجله داری؟ به کجا میخوای برسی؟ ای اصغر مخلوقات بیچاره. هیچوقت طعم واقعی آرامش رو نخواهی چشید.
851
این عکس رو امروز تو توییتر دیدم. خیلی حرفها برای زدن دارم ولی آخه چرا انقدر زود به هر کسشری، تکرار میکنم هر کسشری عادت میکنید؟ چرا خیلی زود ازش یه استتیک برای اداهای نفرتانگیزتون میسازید؟ میفهمید که با این اداهایی که میسازید دارید پاپیون و اکلیل میزنید به گوهی که وجود داره؟ جدی خودتون حین انجام این کارها یه احساس بدی بهتون دست نمیده؟
851
قصد دارم فوتبال امشب رو ببینم تا شاید حداقل بخاطر چیزی حرص بخورم ولی ته دلم حتی اون هم به کیرم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
