مشاهدات
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 566
المشتركون
+124 ساعات
+277 أيام
+12930 أيام
أرشيف المشاركات
3 566
-ایرانیات، آثِنایُس، برگردانِ جلال خالقی مطلق، مرکزِ دایرةالمعارفِ بزرگِ اسلامی، ١٣٨۶، ص
3 566
💬ولی گویا در دورهیِ باستان، طبقِ روایتِ هرودوت، ایرانیان (و نیز یونانیان) به روزِ تولدِ خودشان اهمیتِ زیادی میدادهاند.
این هم که در عصرِ مدرن، شیعیان روزِ به دنیا آمدنِ ائمه را جشن میگیرند به نظرم خیلی متأخر و جدید است و به گمانم ردش را تا دورهیِ صفوی بشود گرفت.
3 566
Repost from Fallosafah | فلسفه محمد سعید حنایی کاشانی
🔷 جشن تولد!
🔶 آیا در فرهنگ کهن ایرانی یا اسلامی رسم بوده است که برای کسی جشن تولد بگیرند؟ چه اشخاص برای خودشان و چه برای دیگران، شاهان یا بزرگان، یا حتی انبیا و اولیا؟ یا آیا این هم رسمی جدید از فرهنگ مسیحی اروپایی یا غربی است؟
یک زمانی داستانی میشنیدم درباره ترکی (مسلمان) در آلمان که اصلا نمیدانست کی به دنیا آمده است و کی باید برایش جشن تولد بگیرند و این برای همکاران آلمانیاش مایه تعجب بود! در فرهنگ ایرانی - اسلامی اشخاص بهندرت روز تولد با حتی سال تولدشان معلوم بوده است. معلوم است که چندان اعتنایی به این چیزها نبوده است!
ولادت تا عصر جدید نه برای اشخاص عادی و نه حتی برای بزرگان دین و دولت چیزی نبوده است که مایه شادی یا افتخار بوده باشد. دلیل آن هم روشن است: در فرهنگی که این دنیا جای هبوط و دورافتادگی و فروافتادگی و «خرابآباد» و «خرابات» است و همه از «بد حادثه» به اینجا پرتاب شدهاند چه جای شادی است؟ بیهوده نبوده است که در فرهنگ ادبی و دینی و عرفانی ما همواره شادی از رفتن از «اینجا» بوده است، نه از آمدن به اینجا. صوفیان مرگشان را «عرس» یا عروسی واقعی میدانستند و آن را جشن میگفتند. ولادت در جهان ایرانی - اسلامی همواره قدم گذاشتن به زندان بوده است و مرگ رهایی از زندان.
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بیطاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخمکَش و دیدهٔ گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذَرِّهصفت، رقصکنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
تازیان را غمِ احوالِ گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم
#تولد_مرگ
#خراب_آباد _دنیا
#اسلام_تولد
#دین_دنیا
یکشنبه، ۸ شهریور، ۱۴۰۵
@fallosafahmshk
3 566
💬البته دوستان اشاره کردند که قصدِ گوینده تصریح نشده است، ولی به نظرم روشن و واضح است. در اینجا هر گوش و نیوشیدن منظور نیست، بلکه آن شنیدن و گوش دادنی منظور است که با گوشِ جان باشد. به قولِ مولوی در "مثنویِ معنوی":
گر سخنکش یابم اندر انجمن
صد هزاران گل برویم چون چمن
مستمع چون تشنه و جوینده شد
واعظ ار مرده بُوَد گوینده شد
پس اگر شنونده از شنیدن ذوق کند، گوینده بیشتر ذوق میکند و آتشِ سخن هر دو طرف را میگیرد! شمسِ تبریزی هم در "مقالات"اش همین حرف را میزند. او میگوید مولوی از حرفهایِ او چنان ذوق میکند که او خودش هم از ذوقِ مولوی ذوق میکند و ذوقاش افزون میشود و مشتاقتر میگردد.
3 566
#از_دوستت_دارم
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
میگویم
از دوست دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو میکردم.
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست.
من به تمنای تو
خواهم ماند.
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه میگیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان،
ما خاطرهایم از به نجواها...
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوهای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش.
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهی تشنهام تو دیدن باش!
@Yadollah_Royai
3 566
💬این متن که از لذتِ شنیدن میگوید من را به یادِ یدالله رؤیایی انداخت. در مستندی که اخیراً (به اینجا بازگردید) از یدالله رؤیایی دیدم، آرش جودکی در آن از اهمیتِ شنیدن نزدِ یدالله رؤیایی میگوید. اینکه یدالله رؤیایی دوست داشت که در گفتوگوهایش بشنود و شنیده شود. یدالله رؤیایی در بخشي از شعرِ "از دوستت دارم" میگوید:
«من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذتِ نادرِ شنیدن باش.»
3 566
Repost from کاریز
در ستایشِ شنیدن
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
3 566
وقتي ویتگنشتاین میگوید "نیکی بیرون از فضایِ فکتهاست" خواننده به یادِ افلاطون میافتد نه ویتگنشتاین، چون این افلاطون بود که نخستین بار گفت که "نیک" فراتر از ماهیت و هستی است و از هر دویِ آنها فراروی میکند.
3 566
"You cannot lead people to what is good; you can only lead them to some place or other. The good is outside the space of facts."
-Culture and Value, Ludwig Wittgenstein
«نمیتوان مردم را به سویِ آنچه نیک است هدایت کرد؛ تنها میتوان آنها را به یک جا یا جایی دیگر هدایت کرد. نیکی بیرون از فضایِ فکتهاست.»
-فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین
3 566
💬دکتر استفان پانوسی یک جا در این کتاب افلاطون را "شارلاتان" میخوانند! چرا؟ ظاهراً به این دلیل که منابعاش را ذکر نکرده و نگفته اندیشههایش را از چه کسي وام گرفته است. اصلاً گیریم افلاطون ایدهیِ "جهانِ مثل" و یا ایدهیِ نیک را از زرتشت به وام گرفته است. باز هم فرقی نمیکند زیرا (با احتیاط فرض میگیریم که چنین باشد) صورتبندیای که یونانیان از این اندیشهها عرضه کردهاند بالکل چيزي نو و تازه است. یونانیان چه از زرتشت به وام گرفته باشند، چه از مصریان و یا چه از فنیقیها وام گرفته باشند، آن چیزها را از آنِ خودشان کردهاند و این مهم است. البته بگذریم از اینکه در جهانِ باستان ارجاع به منبع به معنایِ مدرنِ آن وجود نداشته و هر فرهنگي از فرهنگهایِ دیگر اخذ میکرده و این منحصر به یک فرهنگِ خاص نیست.
3 566
«بنا به گفتهیِ هرمیپوس (Hermippus)، اوستا به یونانی ترجمه شده بود.»
-تأثیرِ فرهنگ و جهانبینیِ ایرانی بر افلاطون، استفان پانوسی، مؤسسهیِ پژوهشیِ حکمت و فلسفهیِ ایران، ١۴٠۴، ص ۴۵
3 566
💬در معرفیِ کتابِ «مغانِ یونانیمآبشده» که گزارشی کامل و جامع است از تماس و برخوردِ فکریِ یونانیان با زرتشت و آموزههایِ او (فکر نکنم تحقيقي اینچنین کامل تا به حال صورت پذیرفته باشد) میخوانیم که:
«مغانِ یونانیمآبشده (Les Mages hellénisés) کتابي محققانه و خواندنی، گواهیها و گزارشهایِ یونانیِ مربوط به زرتشت، اوستانِس (Ostanès) و هیستاسپ (Hystaspe) را گردآوری و تفسیر میکند.
بخشِ نخستِ کتاب که بهتمامی به مقدمه اختصاص دارد، در واقع درآمدی جامع و نوعی آشنایی و تشرف به آیینِ زرتشتی است و زندگی، آثار و آموزههایِ استاد و نیز جانشینانِ او را با جزئیات بررسی میکند.
بخشِ دوم، گزارشها و شواهدِ گوناگون را گرد میآورد و به تفسیر و بررسیِ آنها میپردازد. یادداشتهایِ فراوان و مستند، خواندنِ متن را همراهی میکنند. افزون بر این، کتاب شاملِ ضمائم و نمایههایِ متعدد نیز هست.»
3 566
Repost from N/a
« Érudit et passionnant, Les Mages hellénisés rassemblent et commentent les témoignages grecs relatifs à Zoroastre, Ostanès et Hystaspe. La première partie de l’ouvrage, toute entière dédiée à l’introduction, se révèle une véritable initiation au zoroastrisme et présente en détail la vie, les œuvres et les doctrines du maître ainsi que de ses successeurs. La deuxième partie recueille et commente les différents témoignages. Des notes abondantes et documentées accompagnent la lecture. L’ouvrage est en outre enrichi d’appendices et de nombreux indices. »
3 566
"What is good is also divine. Queer as it sounds, that sums up my ethics. Only something supernatural can express the Supernatural."
-Culture and Value, Ludwig Wittgenstein
«آنچه نیک است، الهی نیز هست. هرچند عجیب به نظر برسد، این جمله خلاصهای است از اخلاقِ من. تنها چيزي فراطبیعی میتواند امرِ فراطبیعی را بیان کند.»
-فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین
3 566
«جی. ای. موور برایِ شکّ کردن به این امر دو دلیلِ اصلی داشت. اوّل، او تصوّر میکرد که آنهایی که تلاش میکنند "خوب" را تعریف کنند و به آن معنایی توصیفی ببخشند این پرسش که چه نوع از چیزهایی خوب به شمار میرود را با این پرسش که اصلاً خودِ خوبی چیست اشتباه گرفتهاند: اوّلی را بلاشکّ بر مبنایی توصیفی و طبیعی میتوان پاسخ داد؛ اما فقط پاسخِ به دوّمی است که مقوّمِ یک تعریف یا تحلیل از "خوب" خواهد بود. دوّماً، او بر چیزی اتکا میکرد که بُرهانِ "سؤالِ باز " (open question argument) خوانده میشود. مثلاً تعدادی تحلیلِ پیشنهاد-داده-شده از "خوب"، که فرضاً، "منجر به لذّت" میشوند را در نظر بگیرید: ما قطعاً میتوانیم دیدگاهِ کسی که چنین میگوید را درک کنیم: "من میپذیرم که فلان و بهمان موجبِ لذّت میگردد، اما آیا [چنین چیزی که موجبِ لذت میگردد] خوب است؟" و اگر ما قیدِ "موجبِ لذّت میگردد" را با هر گونه تعریفِ پیشنهادشدهیِ دیگر، مثلاً، بگوییم "بیشتر تکاملیافته" یا "اجتماعیاً تأییدشده" یا در "تطابقِ با جهان" یا "طبقِ خواستهیِ خداوند" جایگزین کنیم نیز مسئله فرقی نخواهد کرد؛ این که آیا آن چیزی که چنین توصیف شده است خوب میباشد یا نه هنوز هم سؤالی بیپاسخ مانده است، و یا حداقّل میتوانیم دیدگاهِ کسی را که معتقد است این پرسش بیپاسخ مانده است را درک کنیم. اما اگر آن تعریفِ پیشنهادشده، گزارشِ درستی از معنایِ "خوب" میبود، این پرسش دیگر نمیتوانست بیپاسخ و باز بماند. این استدلالات خیلی تأثیرگذار محسوب میشوند، و واقعاً نیرومند هستند. ما حتی میتوانیم به دلیلِ اوّل این را نیز اضافه کنیم که آن کیفیّاتی که بهنحویْ چیزی را خوب میسازند باید از خودِ خوبی متمایز گردند.»
-ابداعِ درست و نادرست، جی. ال. مکی
3 566
از کسي میپرسیم:
-چرا این چیز خوب است؟
برایِ مثال، پاسخ میدهد:
-چون لذتبخش است.
-یعنی لذتبخش بودن خوب است؟
-بله، چون لذتبخش بودن حسِ خوبی میدهد.
-"حسِ خوبی میدهد" یعنی چه؟ حسِ خوب چیست؟
-آن حسي خوب است که حالِ آدم را بهتر کند.
-یعنی هر چه حالِ آدم را بهتر کند خوب است؟ هر چیزی که باشد؟
این گفتوگویِ فرضی یک نمونه بود. چيزي که مهم است این است که این چرخهیِ استدلال پایان ندارد و به تسلسل و دور دچار میشود. ارسطو میگوید که برایِ پرهیز از تسلسل باید یک غایت و نهایتی برایِ خیر و نیک باشد که همهیِ رشته اعمالِ بشری، به طوري منسجم، به آن ختم شود، که او آن را "یودایمونیا" یا همان "شکوفایی" یا "سعادت" میخواند.
3 566
Repost from ArashShamsiNotes - فلسفه و هنر
ارسطو و تبعات محالبودن تسلسل
تسلسل برای ارسطو محال بود و این قضیه، در قسمتهای گوناگون فلسفهاش، خودنمایی کرد. او در حوزههای مختلف، از معرفت و برهان گرفته تا طبیعت و اخلاق، با زنجیرهای از وابستگیها مواجه شد که اگر قرار بود تا بینهایت ادامه یابد - بهنظر او - اساساً امکان تحقق آن امر را از میان میبُرد. چنین است که ارسطو، در سه موضع متفاوت، به سه «نقطهی توقف» میرسد، سه چیزی که خودْ محتاج حلقهای پیش از خویش نیستند و بهنحوی میباید در آغاز یا انتهای زنجیره پذیرفته شوند.
*****
1- مبناگرایی و آکسیومهای بیبرهان
نخست در باب برهان و معرفت است. اگر هر برهانی را محتاج برهان دیگری بدانیم و برای اثبات هر مقدمه، مقدمهای دیگر بطلبیم، و این طلب را تا بینهایت ادامه دهیم، هیچگاه به معرفتی نخواهیم رسید، چهآنکه هر شناختی همواره در گرو شناختی پیشین خواهد بود و هیچگاه چیزی در مقام مبنا قرار نخواهد گرفت. اینسان است که ارسطو در تحلیل دوم [= آنالوطیقای ثانی] برآن میشود که سلسلهی براهین نمیتواند تا بینهایت امتداد یابد و باید به مبادیای برسیم که خود برهانی نیستند، بلکه برهان از آنها آغاز میشود و این مبادی، گرچه خود برهانی نیستند، بیپایه یا دلبخواهی نیز نیستند، بلکه شناخت آنها بهنحوی دیگر، یعنی نه از راه برهان، حاصل میتواند شد:
من از اصلهای بیمیانجیِ باهمشمارانه [= اصلهای بیواسطهی قیاسی]، آنها را برنهاد [= تز] مینامم که (بهوسیلهی آموزگار) نشاندادنی نیستند، و برای آموزندهی [= شاگرد، یادگیرندهی] چیزی نیز داشتن آنها ضروری نیست، ولی بهعکس، اگر داشتن آنها برای آموزندهی هر چیز دلخواه ضروری باشد، آن را ارزآغازه [= اصل بدیهی، اصل متعارف، اصل موضوع، آکسیوم] مینامم» [ارسطو، ارگانون، تحلیل دوم، 72 الف 14-20].و این ما را به همان جملهی مشهور ارسطو در ابتدای تحلیل دوم میرساند که:
هر گونه آموزانش [= تعلیم] ذهنی و هرگونه آموزش [تعلم] ذهنی از یک شناخت پیشبود هستی میپذیرد [ارسطو، ارگانون، تحلیل دوم، 71 الف 1-5].2- محرک نامتحرک دوم، همین منطق را ارسطو در مسئلهی حرکت دنبال میکند. برای او، هرچه متحرک است، به محرکی نیازمند است:
هیچچیز بر حسب تصادف حرکت نمیکند، بلکه همیشه باید محرکی حاضر باشد تا آن را به حرکت درآورد [ارسطو، متافیزیک، 1071 الف، 30-34].اما اگر محرک نیز از برای حرکتیافتن محتاج محرکی دیگر باشد و این سلسله را همچنان به عقب ببریم، با زنجیرهای روبهرو خواهیم شد که هیچگاه به مبدأ نمیرسد و - به این ترتیب - خودِ حرکت نیز تبیینناشده باقی میماند. اینگونه است که ارسطو، در بحث حرکت و سپس در کتاب متافیزیک، برآن میشود که میباید محرکی باشد که خود متحرک نیست، یعنی محرک نامتحرک، یا همان خدای ارسطویی، آنچه که در زنجیرهی علل حرکتْ به علت پیشین وابسته نیست و، از این حیث، توقفیست در جایی که اگر قرار بود آن را به چیزی پیش از خود حواله دهیم، مسئله دوباره از سر گرفته میشد. 3- خیر اعلی و ائودایمونیا سرانجام، در اخلاق نیکوماخوس، همین مسئله صورتی دیگر مییابد. ما امور مختلف را از برای غایتی میخواهیم و غایت را برای غایتی دیگر، لیکن اگر هر خیری به سبب خیر دیگری خواستهگردد و آن خیر نیز خود وسیلهای برای رسیدن به خیری دیگر باشد، این سلسله نیز اگر تا بینهایت امتداد یابد، هیچ چیز را نمیتوان غایت نهایی نامید و در واقع، خواستن ما فاقد نقطهای خواهد بود که بتوان در آن ایستاد:
... چنان نیست که هر چیزی را برای چیزی دیگر بخواهیم (چه در این صورت خواستنها بهطور نامتناهی ادامه مییابند و خواستن ما تهی و بیمعنی میشود) [ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، 1094 الف 18-24].چنین است که ارسطو در اخلاق نیکوماخوس میگوید که میباید خیری وجود داشتهباشد که آن را بهخاطر خود-اش بخواهیم، نه بهخاطر چیزی دیگری، خیری که نهاییترین باشد، وسیلهی نیل به غایتی بالاتر نباشد و خودْ غایت نهایی افعال انسانی قرار گیرد. این خیر اعلی همان است که ارسطو آن را با ائودایمونیا، یعنی سعادت یا بهروزی انسانی، پیوند میزند. ***** نقلقولهایی که آوردم، تماماً از برگردانهای فارسی آثار ارسطو اند: ارسطو، ارگانون، برگردان م. ش. ادیب سلطانی، تهران، نشر نگاه، 1378. ارسطو، متافیزیک، برگردان م. ح. لطفی، تهران، نشر طرح نو، 1398. ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، برگردام م. ح. لطفی، تهران، نشر طرح نو، 1398. @arashshamsinotes
