uz
Feedback
مشاهدات

مشاهدات

Kanalga Telegram’da o‘tish

از انسان و ادبیات و فلسفه و غیره محمد حسین عارفی

Ko'proq ko'rsatish
3 657
Obunachilar
+324 soatlar
+177 kun
+11530 kun
Postlar arxiv
💬ویتگنشتاین: تمدن ما با واژه‌یِ "پیشرفت" مشخص می‌شود «برای من هیچ فرقی نمی‌کند که یک دانشمندِ معمولیِ غربی کارم را بفهمد یا قدرش را بداند یا نه؛ زیرا در هر صورت، آن روحی را که با آن می‌نویسم درک نخواهد کرد. تمدن ما با واژه‌یِ "پیشرفت" مشخص می‌شود. پیشرفت برایِ آن بیشتر یک صورت و قالب است تا اینکه صرفاً یکی از ویژگی‌هایِ آن باشد. این تمدن، ذاتاً درگیرِ ساخت و ساز است؛ مشغولِ برپا کردنِ ساختاری هرچه پیچیده‌تر و پیچیده‌تر است. حتی روشنی و وضوح نیز تنها به‌عنوانِ وسیله‌ای برایِ رسیدن به این هدف جست‌وجو می‌شوند، نه به‌عنوانِ هدفی فی‌نفسه. اما برای‌ِ من، برعکس، روشنی و وضوحِ نظر، ارزشِ ذاتی دارند. من آن‌قدر علاقه‌مند به ساختنِ یک بنا نیستم که به داشتنِ چشم‌اندازی روشن و شفاف از پی و بنیادِ بناهایِ ممکن علاقه‌مند باشم. بنابراین، من در پیِ همان هدفی نیستم که دانشمندان در پیِ آن‌اند و شيوه‌یِ اندیشیدنِ من نیز با شيوه‌یِ اندیشیدنِ آنان متفاوت است.» -فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین

«من متهم شده‌ام که موجودي ارتجاعی‌ام..... من احساس می‌کنم که در عمقِ وجودم یک روحِ قرونِ وسطایی دارم و به عقیده‌یِ من روحِ میهنِ من، روحِ قرونِ وسطایی‌ای است که از دستِ رنسانس و جنبشِ اصلاحِ دین و انقلاب، جان به در برده است. البته رهاوردهایی با خود از آن‌ها دارد ولی نگذاشته است رنگ و رمق‌اش را بگیرند، و میراثِ روحانی‌ای که از قرونِ تاریک سرچشمه گرفته را با خود آورده است.» -دردِ جاودانگی، میگل د اونامونو، ترجمه‌یِ بهاء‌الدین خرمشاهی، انتشاراتِ ناهید، ١٣٧٩، ص ٣٩۴

💬برایِ فهم‌ِ بهترِ تاریخِ ایده‌یِ "پیشرفت" به این مدخل در دانشنامه‌یِ استنفورد که در این فرسته معرفی شده بازگردید.

«یک کتاب‌ِ شعر بهتر از یک راه‌آهن است.» -گوستاو فلوبر، مکاتبات

« Vous êtes réactionnaire, c’est bien. Tous les grands écrivains sont réactionnaires. Balzac, Flaubert, Baudelaire, Dostoïevski : que des réactionnaires. » -Les Particules Élémentaires, Michel Houellebecq «شما مرتجع هستید، این خوب است. همه‌یِ نویسندگانِ بزرگ مرتجع‌اند. بالزاک، فلوبر، بودلر، داستایفسکی: همه‌شان مرتجع‌اند.» -ذراتِ بنیادین، میشل اوئلبک

«لاوکرفت به شدت ضدِ تجاری بود، پول را تحقیر می‌کرد، دموکراسی را حماقتِ محض می‌دانست و پیشرفت [progress] را توهمی بیش نمی‌دید.» -لاوکرفت، علیه‌ِ جهان، علیهِ زندگی، میشل اوئلبک، ترجمه‌یِ آری سرازش، ص ۴٠

«همین الان خبری به من رساندند که مرا به وحشت می‌اندازد: انگلیسی‌ها دارند نقشه‌یِ ساختِ راه‌آهنی را می‌کشند که قرار است از کاله تا کلکته امتداد یابد. این راه‌آهن از بالکان، توروس، ایران و هیمالیا خواهد گذشت. افسوس! یعنی آیا آن‌قدر پیر شده‌ایم که دیگر نتوانیم تا ابد حسرتِ صدایِ چرخ‌هایِ ارابه‌یِ هکتور را بخوریم؟» -گوستاو فلوبر، مکاتبات

Repost from N/a
« On vient de me dire un fait qui m’épouvante : les Anglais sont en train de faire le plan d’un chemin de fer qui doit aller
« On vient de me dire un fait qui m’épouvante : les Anglais sont en train de faire le plan d’un chemin de fer qui doit aller de Calais à Calcutta. Il traversera les Balkans, le Taurus, la Perse, l’Himalaya. Hélas, serions-nous trop vieux pour ne pas éternellement regretter le bruit des roues du char d’Hector ? » -Gustave Flaubert, Correspondance 🌅La gare Saint-Lazare, Claude Monet, 1877

Repost from مشاهدات
"There are souls who suffer not being able to live today in Middle Ages as if this were a divine curse." -The Book of Disquiet, Fernando Pessoa «روح‌هایی هستند که از این بابت که امروزه توانِ زیستن در قرونِ وسطی را ندارند رنج می‌کشند، تو گویی که این اتفاق [برایِ آنان] لعنتي الهی است.» -کتابِ دلواپسی، فرناندو پسوا

Repost from مشاهدات
💬شخصیتِ نویسنده در فیلمِ «استاکر» می‌گوید: «در قرونِ وسطی زندگی جالب بود... در هر کلبه‌اي خدا حضور داشت.» -استاکر، آندری تار
💬شخصیتِ نویسنده در فیلمِ «استاکر» می‌گوید: «در قرونِ وسطی زندگی جالب بود... در هر کلبه‌اي خدا حضور داشت.» -استاکر، آندری تارکوفسکی

💬ادبیات به دنبال‌ِ تغییر دادنِ حالِ خواننده یا برآوردنِ نیازهایِ فوری و بی‌واسطه‌یِ او نیست «واقعیت این است که ادبیاتِ بزرگ به این الزام پاسخ نمی‌دهد که باید در قالبِ یک روایت، پاسخی مناسب به یک خواسته‌یِ فوری اما نسنجیده ارائه کند؛ بلکه نیازهایِ فوری را ناکام می‌گذارد، از رویِ آن‌ها جهش می‌کند، نادیده‌شان می‌گیرد، و حتی وقتی واقعاً والا باشند، با ارضایِ آن‌ها مخالفت می‌کند تا فقط با آن میلِ عمیق سخن بگوید. و این میلِ عمیق، نقطه‌ای در ذهنِ خواننده است که در آن زندگیِ او یک محور، چشم‌انداز، عمق و یک رنگ‌وبویی پیدا می‌کند. میلِ عمیق اغلب از سویِ نیازِ فوری نادیده گرفته می‌شود؛ اگر کاملاً به وسیله‌یِ آن زندانی نشده باشد. مثلاً: «من این کیف لویی ویتون را می‌خواهم، چون تا وقتی این نیاز ــ که هم احمقانه است و هم فوری ــ را دارم ارضا می‌کنم، دیگر از خودم درباره‌یِ روابطِ عاشقانه‌یِ شکست‌خورده‌ام سؤال نخواهم کرد.» میلِ عمیق، انتظارِ خاموشی برایِ پاسخ از خود ساطع می‌کند؛ در برابرِ «چرا»یِ مبهم و مه‌آلودِ خود، یک «زیرا»یِ شفاف و روشن می‌خواهد. می‌خواهد که یک آشناییِ تازه جایگزینِ احساسِ بیگانگی شود: اینکه در این جهان باشیم و در آن سرگردان نباشیم، بدونِ داشتنِ کلید. می‌خواهد که در برابرِ یک راز، توضیحی روشن قرار گیرد. در برابرِ سرگردانی، یک هدف قرار گیرد. در برابرِ ناآگاهی و تاریکی، ادبیات آینه و نور را قرار ‌می‌دهد. این چیزی است کاملاً متفاوت از یک نیازِ خودشیفته‌وار، از میل به سرگرمی، از تمایل به خنده و خوش‌گذرانی، یا از پیشنهاد یک تجربه‌یِ سرگرم‌کننده و دلپذیر. این چیزی عمیق‌تر است؛ و بنابراین رسیدن به آن برایِ خواننده دشوارتر است و بیان کردنش برایِ نویسنده پیچیده‌تر. ادبیات خطاب به کسانی است که اهمیتِ دشواری، پیچیدگی و دقت را درک می‌کنند؛ خلاصه، کسانی که می‌پذیرند مقداری انرژیِ روانی-ذهنی صرف کنند تا معنایِ متنی را که می‌خوانند از آن استخراج نمایند (در گذشته به این کار می‌گفتند: کار و تلاش)، نه این‌که خود را در یک حالتِ شبه‌سعادتِ ناشی از موادِ مخدر رها سازند.»

«در هجده‌سالگی که دیپلمش را گرفت، شناختی وسیع از میراثِ ادبیِ بشریت داشت که بینِ جوانانِ هم‌نسلش غیرمعمول بود. آثارِ افلاطون و آیسخولوس و سوفوکل را خوانده بود، راسین و مولیر و هوگو را مطالعه کرده بود؛ بالزاک، دیکنز، فلوبر، رمانتیک‌هایِ آلمانی و رمان‌نویس‌هایِ روس را می‌شناخت. شگفت‌انگیز اینکه با اصولِ جزمیِ باورِ کاتولیک که تأثیرش بر فرهنگِ غربی بسیار عمیق بود آشنایی به هم رسانده بود، حال آنکه دانسته‌هایِ همدوره‌ای‌هایش از روزگارِ مسیح معمولاً کمتر از زندگانیِ مردِ عنکبوتی بود.» -نقشه و قلمرو، میشل اوئلبک، ترجمه‌یِ ابوالفضل الله‌دادی، نشرِ نو، ١۴٠٣، ص ۴٧

💬لوران وَکیه، در پرونده‌ای مفصل با عنوانِ «میشل اوئلبک، آخرین رمانتیکِ ما» که راجع به این نویسنده‌یِ فرانسوی در مجله‌یِ Reveu des Deux Mondes نوشته است، به این مسئله اشاره می‌کند که میشل اوئلبک نه یک نیهیلیستِ متوسط با جملاتي قصار و زیبا، بلکه انديشمندی است که آثارش، همچون آینه‌ای صاف، بازتاب‌دهنده‌یِ عصري است که در آن زندگی می‌کند: «من همیشه بر این باور بوده‌ام که هر دوره‌ای ممکن است از این بختِ نادر برخوردار شود که دیده‌بانی در آن ظهور کند؛ نویسنده‌ای که بتواند روح زمانه‌یِ خویش را دریابد و ژرفا و تمامیتِ آن را بازنمایاند. موهبتی از جانبِ خدایان که باید دانست چگونه در برابرش سپاسگزاری و قدردانی کرد. برایِ مثال، این فرانسوا وی‌یون بود که رقص‌هایِ مضحک و هولناکِ مرگ را در اواخرِ قرونِ وسطی در اشعارش ثبت و ظبط کرد. این آگریپا دُبیینیه بود که پژواکِ دردناکِ قساوت و بی‌رحمیِ جنگ‌هایِ مذهبی شد؛ و در دورانِ نزدیک‌تر به ما، دو برادرِ دوقلو، همچون دو رویِ یک سکه و در عین حال کاملاً متضاد با یکدیگر، یعنی مارسل پروست ــ توصیف‌گرِ ظرافتِ جهانی اشرافی که رو به زوال است ــ و سلین ــ توصیف‌گرِ توحش و سبعیتِ جهانی که در راه است ــ چنین بودند. و اینک میشل اوئلبک. با او، سخن دقیقاً بر سرِ همین است؛ نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. اما توجه کنید: این سفری نیست که همه‌اش خوشایند باشد؛ سفری که در میانِ راه، با توقف‌هایی شیرین بر سرِ یک مادلن و یک فنجان چای همراه شود. نه؛ بیشتر شبیهِ آن است که به حیاطِ پشتیِ یک آشپزخانه‌یِ کثیف و نفرت‌انگیز وارد شوید و خود را در احشاءِ جهنم فرو ببرید. ای جانِ نازک‌طبع، راهت را بگیر و برو. اما شاید رستگاری دقیقاً همان‌جا باشد، در انتهایِ این خواندن. برایِ کسی که می‌خواهد فرانسه و غرب را آن‌گونه که دارد در این مسیر به پیش می‌رود درک کند، و برایِ کسی که در زمان‌هایِ آینده بخواهد آن رشته‌هایِ وصل‌کننده‌ای را بفهمد که در دورانِ گذار میانِ قرنِ بیستمِ رو به پایان و قرنِ بیست‌ویکمِ مردد و در جست‌وجویِ راهِ خود به هم تنیده شدند، رمان‌هایِ میشل اوئلبک بی‌تردید ارزشی هم‌سنگِ تمامِ تحلیل‌هایِ پی‌یر بوردیو را خواهند داشت. از زمانِ بالزاک به این سو، رمان‌هایِ بزرگ از قدرت و بصیرتی برخوردار بوده‌اند که مجموعِ همه‌یِ علومِ اجتماعی را در خود جمع دارد. حتی اگر آینه‌ای که پیش رویِ ما می‌گیرند همیشه دلپذیر نباشد.»

Repost from N/a
photo content

💬این جمله نه از زبانِ فاوست، بلکه از زبانِ یک دیده‌بانِ گفته می‌شود. دیده‌بانِ برج.

Repost from مشاهدات
"Zum Sehen geboren..." -Faust, part 2, act 5, scene 4 «من به دنیا آمده‌ام که مشاهده کنم...» -فاوست، یوهان ولفگانگ گوته، بخشِ دوم، پرده‌یِ پنجم، صحنه‌یِ چهارم

💬میشل اوئلبک و علاقه‌اش به شوپنهاور میشل اوئلبک در ٢۵ سالگی‌اش بعد از این‌که بسیاری از آثارِ ادبی را خوانده است به این نتیجه می‌رسد که دیگر کتابي نیست که بتواند چیزِ جدیدی به او بیاموزد، تا این‌که روزی با شوپنهاور آشنا می‌شود. خودِ اوئلبک بارها تکرار کرده که نقطه‌یِ عطفِ زندگی‌ِ فکری‌اش آشناییِ او با آرتور شوپنهاور بوده است. او این خاطره‌اش را چنین توصیف می‌کند: «در آن زمان، من ازپیش، بودلر، داستایفسکی، لوتره‌آمون، ورلن و تقریباً همه‌یِ رمانتیک‌ها را می‌شناختم؛ مقدارِ زیادی داستانِ علمی–تخیلی هم خوانده بودم. کتابِ مقدس، تأملاتِ پاسکال، شهر اثرِ کلیفورد دی. سیماک، و کوهِ جادو اثرِ توماس مان را خوانده بودم. شعر می‌نوشتم؛ از قبل این احساس را داشتم که بیشتر دارم دوباره‌خوانی می‌کنم تا واقعاً بخوانم؛ فکر می‌کردم دست‌کم به پایانِ یکی از دوره‌هایِ کشفِ ادبیات رسیده‌ام. و سپس، در عرضِ چند دقیقه، همه‌چیز به‌طرزی چشمگیر تغییر کرد.» میشل اوئلبک رساله‌ای نوشته راجع به شوپنهاور به نامِ "در محضرِ شوپنهاور" که در اصل ادایِ احترامی است به این فیلسوفِ بزرگِ آلمانی ولی منتقدانی هم هستند که این جستار را یک معرفی‌نامه و نوعي درآمدِ عمیق و ژرف به فلسفه‌یِ شوپنهاور تلقی می‌کنند. امري که نشان از آشناییِ کاملِ اوئلبک با اندیشه‌ها و افکارِ شوپنهاور دارد. او حتی شعري دارد که خطاب به آرتور شوپنهاور است: «آرتور شوپنهاور، می‌خواهم به تو بیندیشم، من دوست‌ات دارم و تو را در انعکاسِ پنجره‌ها می‌بینم، جهان یک بن‌بست است و من هم دلقکی پیرم، سرد است. بسیار سرد است. ای زمین، بدرود.» من از میشل اوئلبک رمانی هم خوانده‌ام به نامِ "نقشه و قلمرو" که از خواندن‌اش لذت بردم (ترجمه‌یِ ابوالفضل الله‌دادی روان و وفادار است). و به نظرم میشل اوئلبک همان کاری را در رمان و ادبیات می‌کند که شوپنهاور در فلسفه کرد..

photo content
+1

Repost from مشاهدات
«[شوپنهاور] تابه‌امروز دقیق‌ترین نمونه و سرمشق در میانِ نثرنویسانِ آلمانی است.» -نیچه 💬شوپنهاور یکی از بزرگ‌ترين فیلسوفانِ ر
«[شوپنهاور] تابه‌امروز دقیق‌ترین نمونه و سرمشق در میانِ نثرنویسانِ آلمانی است.» -نیچه 💬شوپنهاور یکی از بزرگ‌ترين فیلسوفانِ رمانتیک است به نظرم. من سال‌هاست آثارِ او را می‌خوانم ولی هيچ‌وقت از خواندن‌اش خسته نشده‌ام. نثرِ شیرین، گیرا و جذاب‌اش واقعاً منحصربه‌فرد است، تازه آن هم به فارسی (با همین ترجمه‌یِ نسبتاً قابلِ قبول)، چه برسد به زبانِ اصلی‌اش، آلمانی، که قطعاً، کسانی که با این زبان آشنایی داشته باشند، بر این ادعا صحه خواهند گذاشت. به قولِ نیچه، نوعی «زمختی»، صداقت، صمیمیت، حرارت و گرمی در متنِ او جاری هست که از ملاحظاتِ آکادمیک کاملاً به‌دور است. یعنی دقیقاً همان چیزی که من شخصاً در آثارِ روسو هم مشاهده کرده‌ام.

💬این بی‌تفاوتیِ لاقیدانه‌یِ رابرت اوپنهایمر را مقایسه کنید با نگرانیِ عجیبِ برگمان راجع به تبعاتِ خطرناک و مهلکِ تکنولوژی.