ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات

نون نپختم و دوباره توی پوچی غوطه‌ورم. انگار دوباره چهارده سالم شده. نمی‌دونم زندگی چیه، من کی‌ام و اینجا کجاست. محدثهٔ چهارده‌ساله بدترین ورژن منه. بی‌هویت، خسته، منزوی و معلق. شک کردم، گفتم محاله دوباره توی اون بی‌هویتی فرو رفته باشم. برگشتم و مرور کردم. حالات روحیم همونه، فکرام همونه، حتی ناخودآگاه، بعد از چند سال آهنگی که روی وبلاگم می‌ذاشتم رو گوش کردم. آره، واقعا همونم. همون سن، همون تجربه، همون نکبت بی‌هویتی. امیدوارم همون چیزی که اونجا نجاتم داد دوباره نجاتم بده.

آقا شما کار می‌کنین؟ راحت کار می‌کنین؟ کجا کار می‌کنین؟ این کارا و اشتغال‌زاییا کجاست؟ چرا پیش ما نیست؟

استادم کتاب «مواجهه با مرگ» ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد رو معرفی کرده بود. مترجم توی یادداشت اولش این رو نوشته. دیشب داشتم فکر
استادم کتاب «مواجهه با مرگ» ترجمهٔ مجتبی عبدالله‌نژاد رو معرفی کرده بود. مترجم توی یادداشت اولش این رو نوشته. دیشب داشتم فکر می‌کردم مترجم به این خوبی، چرا بعضی جاهاش ایراد داره؟ پرسیدم، بهم گفتن عمرش کفاف نداده برگرده بازنگری کنه. سه ماه بعد ترجمهٔ همین کتاب فوت کرده! قلبم آتیش گرفت. انگار بعضیا می‌دونن زندگی چی تو آستینش داره.

حالم بهتره. پنجشنبه پیتزا پختیم و من خمیرش رو ورز دادم و از همین‌جا تا آخرین جدم به زندگی وصل شدم. وقتشه چندتا پن بگیرم و هر دو سه روز نون بپزم. لذتی هست در اینکه بدونم از مادرم و پدرم یاد گرفتم خمیر چطور ورز داده می‌شه و بدونم اون‌ها هم از پدر و مادرشون یاد گرفتن و تا آخر. دست‌هایی که بوی گندم می‌دن، خمیری که بوی مخمر می‌ده، چایی‌ای که وسط خمیر ورز دادن می‌خوری، فری که گرما می‌ده و خونه‌ای که بوی نون می‌ده، این نقطهٔ آرامش منه. از این به‌ بعد، برای سلامت روانم هم شده، باید نون بپزم.

خسته‌ام رسول. خسته‌ام. کی خستگی از جون من می‌ره آخه؟ نشسته‌م همینجوری اشک می‌ریزم، نه برای خودم، نه برای بزغاله‌ها و گربه‌ها و نه برای گندم‌ها. من برای این زندگی گریه می‌کنم، برای ثانیه‌هایی که با دست خودم تلفشون می‌کنم، برای مسافرتی که نمی‌رم، کاری که نمی‌کنم، زندگی‌ای که نمی‌کنم. رسول، کجای زندگی بهتر می‌شه؟ اهمیت ندادن و شنا کردن و رفتن و رفتن و رفتن، کجا نتیجه می‌ده؟ کاشکی مرده بودم رسول. کاشکی تو شکم مادرم می‌مردم. کاشکی از اول نبودم. کاشکی نبودم، یا اگر بودم، کاشکی خوشی نمی‌دیدم. کاشکی هیچ‌وقت خوشی نمی‌دیدم تا الان هم ندونم ناخوشم. کاشکی هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم خنده چیه تا با گریه هم خوش باشم. کاشکی نمی‌فهمیدم عشق چیه تا دلتنگ نشم. کاشکی نمی‌دونستم رسول، کاشکی نمی‌دونستم زندگی چیه تا به زنده موندن راضی باشم...

اولین تتوم رو می‌خوام در آیندهٔ نزدیک بزنم. دقیقا عنوان همین آهنگ رو. 🤝

18. Doris Day - Que Sera, Sera.mp34.90 MB

تنهایی بهترین دوست و بدترین دشمن منه. وقتی تنهام انگار وجود ندارم. خوبه، چون وجود ندارم. بده، چون وجود ندارم. نمی‌دونم با این دوگانه چه می‌شه کرد جز اینکه بگیم همینه که هست.

امروز فهمیدم بابام منو واقعا دوست داره. در مورد شلواری که مامانم برام می‌دوزه صحبت کردیم و اینکه چقدر خوبه که به پام نمی‌چسبه. اونم گفت خودتم دوست داری اینجوری باشه؟ و این برای من کافی بود. از مجبور کردنم برای چادر پوشیدن رسیده به اینجا. جایی که براش اول دوست داشتن من مهمه. وقتی گفتم آره، خوشحال شد، ولی به روش نیاورد. عوضش می‌دونید چیکار کرد؟ عصر برام زردک خرید.

خسته استم. کاشکی بغلت بودم.

No context.
No context.

چی می‌شد بچه پولدار باشم؟ چی از این زندگی کم می‌شد؟

بزنم زیر همه‌چیز بشینم نقاشی کنم؟ پس‌فردا میام اینجا به‌جای اینکه بگم پولمو نریختن می‌گم اینستا بلاکم کرده. :)))

سوار نشدم. حس روزیو دارم که به کنکور نرسیدم.

بعد چهار سال که اومدم اینجا می‌خوام اتوبوس سوار شم. حس روز اول دانشگاه رو دارم. :))

یک بابابزرگ دوست‌داشتنی سبیلوی دیگه از دنیا رفت. چیکار کنیم بدون این پدربزرگای مهربون دوست‌داشتنی آخه؟ خنده‌شون رو ببینید. مثل قند و شکره. :(❤️

دوست داشتن یعنی اینکه شب خوابت نبره. :) T.me/tarjomanak

بدن مردونه زیادی خوشگله. اگه نقاش بودم همه‌ش مرد می‌کشیدم و اگه مجسمه‌ساز بودم همه‌ش مرد می‌ساختم. شاید بگید حرفم جنسیت‌زده‌ست ولی واقعا نیست. نمی‌دونم چه چیزی توی هیکل این پشمالوهای زمخت من رو اینقد جذب می‌کنه. به‌نظرم شونه‌های پهنشون، دستای پهنشون، پاهاشون، سینه‌شون، گوششون و گردنشون بی‌نهایت زیباست. این‌طور هم نیست که به‌نظرم بدن‌های زنانه قشنگ نباشن، هستن. ولی واقعا بدن مردونه دنیای دیگه‌ایه از نظرم. شاید اون بخش درونم که تمام آرزوش اینه که یه مرد قدبلند پهن مرموز باشه باعث می‌شه توی چشمم اینقدر قشنگ باشن. شاید جذب زاویه می‌شم و از انحنا خوشم نمیاد. شاید ددی ایشوز دارم. شاید واقعا جایی در اعماق وجودم زن‌ستیزم و خودم نمی‌فهمم. نمی‌دونم. هرچی هست، از من فقط تماشا و تحسین برمیاد؛ تماشا و تحسین و حسرت.

داشتم این رو می‌نوشتم یادم اومد اینو بگم که دقت کردید فحشای پدر هم تهش برمی‌گرده به مادر؟ سگ‌پدر= مادرت با سگ آره. بی‌پدر= مادرت اینقد آره که معلوم نیست از کجا. هزارپدر= مشابه بالا.