SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
468
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
468
نون نپختم و دوباره توی پوچی غوطهورم. انگار دوباره چهارده سالم شده. نمیدونم زندگی چیه، من کیام و اینجا کجاست. محدثهٔ چهاردهساله بدترین ورژن منه. بیهویت، خسته، منزوی و معلق.
شک کردم، گفتم محاله دوباره توی اون بیهویتی فرو رفته باشم. برگشتم و مرور کردم. حالات روحیم همونه، فکرام همونه، حتی ناخودآگاه، بعد از چند سال آهنگی که روی وبلاگم میذاشتم رو گوش کردم. آره، واقعا همونم. همون سن، همون تجربه، همون نکبت بیهویتی.
امیدوارم همون چیزی که اونجا نجاتم داد دوباره نجاتم بده.
468
آقا شما کار میکنین؟ راحت کار میکنین؟ کجا کار میکنین؟ این کارا و اشتغالزاییا کجاست؟ چرا پیش ما نیست؟
468
استادم کتاب «مواجهه با مرگ» ترجمهٔ مجتبی عبداللهنژاد رو معرفی کرده بود. مترجم توی یادداشت اولش این رو نوشته. دیشب داشتم فکر میکردم مترجم به این خوبی، چرا بعضی جاهاش ایراد داره؟ پرسیدم، بهم گفتن عمرش کفاف نداده برگرده بازنگری کنه. سه ماه بعد ترجمهٔ همین کتاب فوت کرده! قلبم آتیش گرفت. انگار بعضیا میدونن زندگی چی تو آستینش داره.
468
حالم بهتره. پنجشنبه پیتزا پختیم و من خمیرش رو ورز دادم و از همینجا تا آخرین جدم به زندگی وصل شدم. وقتشه چندتا پن بگیرم و هر دو سه روز نون بپزم. لذتی هست در اینکه بدونم از مادرم و پدرم یاد گرفتم خمیر چطور ورز داده میشه و بدونم اونها هم از پدر و مادرشون یاد گرفتن و تا آخر. دستهایی که بوی گندم میدن، خمیری که بوی مخمر میده، چاییای که وسط خمیر ورز دادن میخوری، فری که گرما میده و خونهای که بوی نون میده، این نقطهٔ آرامش منه. از این به بعد، برای سلامت روانم هم شده، باید نون بپزم.
468
خستهام رسول. خستهام. کی خستگی از جون من میره آخه؟ نشستهم همینجوری اشک میریزم، نه برای خودم، نه برای بزغالهها و گربهها و نه برای گندمها. من برای این زندگی گریه میکنم، برای ثانیههایی که با دست خودم تلفشون میکنم، برای مسافرتی که نمیرم، کاری که نمیکنم، زندگیای که نمیکنم.
رسول، کجای زندگی بهتر میشه؟ اهمیت ندادن و شنا کردن و رفتن و رفتن و رفتن، کجا نتیجه میده؟ کاشکی مرده بودم رسول. کاشکی تو شکم مادرم میمردم. کاشکی از اول نبودم. کاشکی نبودم، یا اگر بودم، کاشکی خوشی نمیدیدم. کاشکی هیچوقت خوشی نمیدیدم تا الان هم ندونم ناخوشم. کاشکی هیچوقت نمیفهمیدم خنده چیه تا با گریه هم خوش باشم. کاشکی نمیفهمیدم عشق چیه تا دلتنگ نشم. کاشکی نمیدونستم رسول، کاشکی نمیدونستم زندگی چیه تا به زنده موندن راضی باشم...
468
تنهایی بهترین دوست و بدترین دشمن منه. وقتی تنهام انگار وجود ندارم. خوبه، چون وجود ندارم. بده، چون وجود ندارم. نمیدونم با این دوگانه چه میشه کرد جز اینکه بگیم همینه که هست.
468
امروز فهمیدم بابام منو واقعا دوست داره. در مورد شلواری که مامانم برام میدوزه صحبت کردیم و اینکه چقدر خوبه که به پام نمیچسبه. اونم گفت خودتم دوست داری اینجوری باشه؟ و این برای من کافی بود. از مجبور کردنم برای چادر پوشیدن رسیده به اینجا. جایی که براش اول دوست داشتن من مهمه. وقتی گفتم آره، خوشحال شد، ولی به روش نیاورد. عوضش میدونید چیکار کرد؟ عصر برام زردک خرید.
468
بزنم زیر همهچیز بشینم نقاشی کنم؟
پسفردا میام اینجا بهجای اینکه بگم پولمو نریختن میگم اینستا بلاکم کرده. :)))
468
یک بابابزرگ دوستداشتنی سبیلوی دیگه از دنیا رفت. چیکار کنیم بدون این پدربزرگای مهربون دوستداشتنی آخه؟ خندهشون رو ببینید. مثل قند و شکره. :(❤️
468
بدن مردونه زیادی خوشگله. اگه نقاش بودم همهش مرد میکشیدم و اگه مجسمهساز بودم همهش مرد میساختم. شاید بگید حرفم جنسیتزدهست ولی واقعا نیست. نمیدونم چه چیزی توی هیکل این پشمالوهای زمخت من رو اینقد جذب میکنه. بهنظرم شونههای پهنشون، دستای پهنشون، پاهاشون، سینهشون، گوششون و گردنشون بینهایت زیباست. اینطور هم نیست که بهنظرم بدنهای زنانه قشنگ نباشن، هستن. ولی واقعا بدن مردونه دنیای دیگهایه از نظرم.
شاید اون بخش درونم که تمام آرزوش اینه که یه مرد قدبلند پهن مرموز باشه باعث میشه توی چشمم اینقدر قشنگ باشن. شاید جذب زاویه میشم و از انحنا خوشم نمیاد. شاید ددی ایشوز دارم. شاید واقعا جایی در اعماق وجودم زنستیزم و خودم نمیفهمم. نمیدونم. هرچی هست، از من فقط تماشا و تحسین برمیاد؛ تماشا و تحسین و حسرت.
468
داشتم این رو مینوشتم یادم اومد اینو بگم که دقت کردید فحشای پدر هم تهش برمیگرده به مادر؟
سگپدر= مادرت با سگ آره.
بیپدر= مادرت اینقد آره که معلوم نیست از کجا.
هزارپدر= مشابه بالا.
