es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
484
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
کاشکی سروش حبیبی بودم. کلمه‌هاش مثل مخمل روی صفحه سر می‌خورن و مثل حباب توی هوا می‌رقصن و تو چاره‌ای نداری جز اینکه تحسینش کنی و از حسودی بمیری.

یک سال دنبال کارآموزی دویدم. اینقدر بهشون پیام دادم که دیگه فکر کنم اسممو می‌دیدن جیغ می‌زدن. اون روز بالاخره کارآموزی رو راه انداختن، سه دقیقه بعد از پیامشون بهم زنگ زده بودن خبر بدن. اینقددد اذیتشون کردم. برگزار شدن این دورهٔ کارآموزی رو جزء بزرگترین موفقیت‌های زندگیم می‌دونم. :))

جوابش اینه که هیچی. پس واقعا هرچه بادا باد. امیدوارم یه روز یکی بشینه بگه کاشکی زن بودم، یه زن کوچیک که خیاطی می‌کنه و نقاشی می‌کنه و می‌نویسه. از کل دنیا همین ما را بس.

چه می‌شه کرد اسماعیل؟ حالا که یک زن کوتاه و ضعیف و کوچیکم، موهام بلنده و خبری از تراکتور و وانت و زمین و گله نیست، خیاطی می‌کنم و نقاشی می‌کنم و می‌نویسم، چه می‌شه کرد؟ جز «هرچه بادا باد» چی برای من می‌مونه؟

چند وقتی می‌شه زن بودنم رو پذیرفته‌م. با همهٔ بدیاش، می‌دونم دیگه نمی‌شه کاریش کرد. زن بودن همینه. ولی گاهی با خودم می‌گم کاشکی مرد بودم، یک مرد مثل پدربزرگم، مثل پدرم، مثل شوهرعمهٔ پدرم. یک مرد قوی چهارشونه که زحمت می‌کشه و زیر آفتاب می‌سوزه و گاو و گوسفند و زمین داره. تراکتور داره. از ماشین سر درمیاره. بچه‌هاش به زور براش لباس می‌خرن. دستاش پینه داره و با پول زحمتش نون می‌خوره و زندگی می‌کنه. کاشکی یک مرد بودم. یک مرد دوست‌داشتنی غم‌انگیز. غم‌انگیز از این جهت که تنهاست، دنیاش رو کسی درک نمی‌کنه. پدربزرگم دوران نوزادی من بدون هیچ دلیلی هر روز از سر زمین می‌اومده خونهٔ ما، توی حیاط می‌نشسته و منو بغل می‌کرده و می‌رفته. پدرم دوران کودکیم اینقدر به این و اون کمک می‌کرد که با پول طلبش می‌شد دویست متر زمین خرید. شوهرعمهٔ پدرم تمام جوونیش رو گذاشته روی کشاورزی و همیشه فکر کرده چون نوشتن بلد نیست بی‌سواده، درحالی‌که خیلیا اصلا این‌طور فکر نمی‌کنن چون هرکس هر سوالی در مورد کشاورزی داره ازش می‌پرسه. هیچ‌کس دنیای این مردها رو درک نکرده، حتی من که بهشون دقت کردم. دلایلشون رو درک نکردم. نفهمیدم چرا زحمت کشیدن، چرا زحمت می‌کشن، چرا رفتن زیر آفتاب، چرا کشاورزی کرده‌ن، چرا دام‌داری کرده‌ن، چرا از خودشون گذشته‌ن. ولی در غم‌انگیز بودن تنهاییشون شکی ندارم. کاشکی زن نبودم. دلم چرخ‌خیاطی و نقاشی و نوشتن نمی‌خواست. کاشکی از زندگی کردن نمی‌ترسیدم. کاشکی موهام کوتاه بود. کاشکی موهام باد می‌خورد. کاشکی برای زندگی پشت یک مرد قایم نمی‌شدم. کاشکی صدای خودم رو می‌داشتم. کاشکی خودم مرد می‌بودم. یک مرد قدبلند قوی، با یک زمین کشاورزی، با یک تراکتور، با یک وانت، با یک زنجیر چرخ، با یک داس، با یک گاری، با یک گله بز. کاشکی مرد بودم، تنها و غم‌انگیز و مرموز. یک مرد قدبلند و قوی و تنها و غم‌انگیز و مرموز.

یوتیوب مدام برام ویدئوهای فلسفهٔ stoicism پیشنهاد می‌ده. یه حالت بدبینانه ولی درعین حال هرچه‌باداباد دارن. از چنین نگاهی به زندگی زیباتر ندیدم. که بتونی آزاد باشی، بزغاله باشی، زندگی خم بشه و تو به دیوار بچسبی تا نیفتی، از اینکه با فلاکت باز هم واقعا زندگی کنی لذت می‌برم. چه چیزی قشنگ‌تر از اینکه باوجود نگرانی‌ها بری سمت لذت‌های ساده و بی‌خیالی؟ چی قشنگ‌تر از پیک‌نیک توی بارون، خیس شدن و سرما خوردن و خندیدن؟ چی قشنگ‌تر از اینکه گربه خودشو به گوشهٔ پات بکشه؟ اصلا چی قشنگ‌تر از اشتباه کردن؟ چی قشنگ‌تر از تلاش کردن؟ وقتی شعارت هرچه‌باداباد باشه، زندگی هر قدمش خوشگله. چون این تویی، این زندگی توئه که همین لحظه نوشته می‌شه و این تویی که خوشگلی و خوشگلش می‌کنی. زیبا نیست؟ وقتشه دست یوتیوب رو ببوسم.

از صبح بیدار می‌شی زندگیت هزارجور چرخ می‌زنه، شب می‌شه می‌خوای استراحت کنی یه ذره اعصابت آروم شه. تا می‌شینی شروع می‌کنن تصاویر قطع شدن دست و سر و تشنگی و مریضی میارن جلو چشمت. مداحشونم خدا ازش قبول کنه ولی اصلا صداش خوب نیست. گوش آدمو سوراخ می‌کنه. خدایا منو بخور.

باز محرم شد و سر کوچهٔ ما تصمیم گرفت بهترین زمان برای عزاداری از ساعت ۱۰ تا نصفه شبه. به جان خودم این عزاداری قبول نیست. به خدا قبول نیست.

روزگار. باید برگردم به قبل و بزنم تو سر خودم و خودم رو مجبور کنم مهندس یا دکتری چیزی شم. این حوزهٔ علوم انسانی همه‌ش کثافته. جالبیش اینه که من الان آزاد برم درمورد حقوق زنان یا دغدغه‌های سیاسی چیزی ترجمه کنم ممکنه متهم بشم به دست داشتن در نمی‌دونم چیچی امنیت ملی. آزادی بیان بیداد می‌کنه.🚶

مثال می‌زنم. ترجمان تصمیم می‌گیره که من نمی‌تونم متن‌های خیلی تخصصی و پیچیده رو ترجمه کنم و می‌گه برای همین دستمزدت رو یکم کمتر می‌کنیم. می‌گم اوکی. بعد بهم یه متن پیچیده می‌ده می‌گه توی دو روز تحویل بده. خب اگر ناتوانم پس چرا متن سخت؟ اگر متن سخت پس چرا وقت کم؟ اگر متن سخت و وقت کم، چرا دستمزد کمتر؟ منم در حد دستمزدم و توانم وقت گذاشتم و هرجور بود رسوندم. بعد از یه ماه زنگ می‌زنه می‌گه بررسی کردیم باید اصلاح بشه. می‌گم وقتمو کم داده بودید منم هرچی تونستم تو همون وقت کم تحویل دادم. می‌گن خب باید می‌تونستی. حالا اگر نمی‌تونی بدیم بقیه (ینی پولتو ندیم). می‌گم نه اصلاح می‌کنم. و می‌دونم بابت این وقت اضافه، بابت این متن سخت و بابت فشار روانیش باز هم قراره دستمزدم عوض نشه و همون باشه که بود. این اگر پلشتی نیست پس چیه؟ تازه من فکر می‌کنم ترجمان از بقیهٔ نشریاتی که فصلنامه و سایت دارن تمیزتر و سازمان‌یافته‌تره، مثلا در مقابل اون‌جایی که می‌گفت شیوه‌نامه نداریم اصلا! خسته‌ام. می‌خوام نون کارمو بخورم ولی نون کارم نون نیست. عنه. :(

من نمی‌دونم پدرم چطور وسط این پلشتی‌ها کار کرده و می‌کنه و هنوزم امید داره که همه‌چیز بهتر می‌شه. من کلا سه ماهم نشده لای این پلشتی‌هام و از الان خسته‌م.

یعنی می‌خوام دوستش داشته باشم ولی اینقدر خرتوخر و بی‌برنامه‌ست که قسمت‌های دوست‌داشتنی‌شم تبدیل به پی‌پی کلاغ می‌شه.

شما هم وارد کارتون که می‌شید حالتون از حوزهٔ کاریتون بهم می‌خوره یا فقط منم؟

مثال زندهٔ حرفی که زدم.

🔻پیشنهاد کیهان: لایحه عفاف را پس بگیرید! 🔸حسین شریعتمداری مدیرمسئول روزنامه کیهان نوشت: 🔹اگر لایحه «‌عفاف و حجاب‌» آن‌گونه که هست به تصویب برسد، نقش آن در پیشگیری از بی‌حجابی شبیه آن است که بخواهیم با کشیدن سیم خاردار از آسیب سیل جلوگیری کنیم! از این روی با جرأت می‌توان گفت تنها راه عاقلانه و کارساز برای پیشگیری از پدیده عفت‌سوز کشف حجاب و نجات فریب‌خوردگان از چنبره فریب دشمنان، پس گرفتن لایحه موسوم به «حمایت از عفاف و حجاب» است. 🔹لایحه موسوم به «‌حمایت از عفاف و حجاب‌» برخلاف نامی که بر آن نهاده‌اند، نه فقط حمایت از عفاف و حجاب نیست، بلکه در صورت تصویب، گسترش بی‌حجابی را نیز به دنبال خواهد داشت./جماران #مطالعات_زنان @womenstudies

یادمه بچه بودم سر کلاس داشتیم در مورد جمهوری اسلامی می‌خوندیم که جمهوری یعنی مجلس هست و نماینده هست و رای می‌دیم و نظر همه مهمه و اینجوری همه می‌تونن دخیل باشن ولی اسلامیش یعنی یه چندتا نهاد نظارت می‌کنن که دین مردم جابجا نشه یه وقت. بعد یکی از بچه‌ها پرسید خانوم اگه اکثر مردم چیزی که اسلامی باشه رو نخوان چی. بعد معلممون خندید گفت نه جامعهٔ ما اسلامیه ما همه‌مون چیزهایی که اسلامیه رو می‌خوایم. اون موقع بچه بودم و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشوده بودم و فکر می‌کردم همهٔ ایران این شکلیه. ذهنم آروم شد و دیگه سوال نکردم. تو این یکی دو سال خیلی به اون دوستم فکر می‌کنم. اگه چار نفر وصل و متصل نصف شعور و کنجکاوی اون رو، همون هزار سال پیش که من راهنمایی بودم، داشتن الان اینجوری به فلاکت نمی‌رسیدیم. طرحی که هیچ‌جوره خواسته‌های غیراسلامی بخشی از مردم رو فراهم نمی‌کنه باز هم مورد اعتراض اون بخشی از مردمه که چسبیدن به بخش اسلامی جمهوری اسلامی و اصرار دارن بخش جمهوری رو لگد کنیم و بریزیم دور. از اون طرف یکی میاد میگه ۲۰ تا نهاد پول می‌گیرن برای حجاب ولی کاری نمی‌کنن. اون یکی می‌گه باید نهادهای بیشتری بزنیم تو این حوزه کار کنن. یکی می‌گه مردم حجاب می‌خوان. اون یکی می‌گه باید مدارا کنیم، مردم حجاب نمی‌خوان. آدم سرگیجه می‌گیره از این اخبار. هرچی بیشتر می‌خونی، کمتر می‌فهمی چخبره. اینقد حرف تو حرف و بحث رو بحث میاد که به بن‌بست رسیدیم و با سطح شعور فعلی افراد تاثیرگذار و متصل و وصل، قراره تر و خشک، جمهوری و اسلامی، همه با هم بگا بریم.

می‌دونستید فقر باعث می‌شه خونهٔ آدم‌ها شلوغ بشه؟ آدم‌های فقیر نمی‌تونن چیزهایی که خریده‌ن رو راحت بندازن دور. هم به‌خاطر اینکه برای خریدنش مجبور شدن بیشتر از یک آدم مرفه زحمت بکشن و هم اینکه نمی‌دونن اگر این چیز رو بندازن دور، بعدا دوباره می‌تونن بخرنش یا نه. مجبورن همه‌چیز رو نگه دارن و توی خونهٔ کوچیکشون جعبه پشت جعبه، کابینت پشت کابینت و کمد پشت کمدشون رو تا خرخره پر کنن.

یه جای دیگه هم قرار بود باهاش کار کنم، کلا مالید. خیر دادن کلا مجله حتی شمارهٔ اولشم چاپ نمی‌شه. بابا خسته شدم. یکم برنامهههه. آدم روی شما حساب می‌کنه لامصبا. 😭😭😭

رفتم مصاحبه، اولا سردبیر تو چشام نگاه می‌کنه صاف می‌گه من خودم از بیکاری این نشریه رو زدم! لامصب یکم دیپلماتیک باش. بگو برام مهم بود حداقل! بعد می‌گم من برای پوزیشن ترجمه و ویرایش رزومه فرستادم، می‌گه برو روزنامه‌نگاری موفق‌تری. بابا تو پوزیشن ترجمه داری، روزنامه‌نگاری چیه! بعد می‌گم من دستورخط فرهنگستان کار می‌کنم ولی شیوه‌نامهٔ خودتون رو هم می‌تونم یاد بگیرم. می‌گه خانومم انجام می‌ده ویرایش رو، ده ساله تو این کاره دیگه یکدست شده. یعنی تو پرانتز، ما شیوه‌نامه نداریم. چطورییییی؟ چطوریییی اینقدر بی‌برنامه کار می‌کنین؟؟؟ 😭😭😭😭

از این سرزمین خسته‌م دوستان. از این زندگی خسته‌م. امروز رفتم مصاحبه و اوضاع اینقدر خرتوخر بود که دیگه اعصابم نمی‌کشه حتی به شام امشبم فکر کنم. کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که تو زمینهٔ علوم انسانی بخوای کار کنی باید کلا زندگیتو ببوسی بذاری کنار. پول که نداره هیچ، حتی نظمم نداره. سگ می‌زنه گربه بندری می‌زنه. واقعا لبهٔ تیغم. اندازهٔ عطسهٔ مورچه تا تغییر شغل فاصله دارم. این حجم از بی‌نظمی و بی‌سروسامونی رو واقعا دیگه نمی‌کشم.