SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
468
مرغ عشقامو آوردم تو هال تا بهشون عادت کنه. میشینه در پوزیشنهای مختلف تماشاشون میکنه. :))))))))))))))))))
468
بچهها طبیعیه شیکمش گومبولی نمیشه؟ جان خودم خوب غذا میخوره اصلا گشنگی نمیکشه ولی گومبولی نمیشه شیکمش. 🗿
468
این موجود ساعتها این شکلی میخوابه و بعدش بیدار میشه مثل اسب میدوعه. اون وقت من بالش زیر زانوم جابهجا شه صبح نه میتونم صاف وایسم نه میتونم کج وایسم. خدایا تف تو اشرف مخلوقاتت. 😔
468
از اینا بازم بذارم؟ همهش محتوای بقیهس ولی با کردیت و نام و نشان 🤧
anonymous poll
نذار.
▫️ 0%
نمیبینم. میخوای بذار، میخوای نذار.
▫️ 0%
بذار، قشنگه.
▫️ 0%
بذار، ترجمه هم بکن.
▫️ 0%
من پیشیام. دیدن نتایج.
▫️ 0%
👥 Nobody voted so far.
468
جوجهٔ آبیم مرد. پریروز خوشحال بودم که وزن گرفته و بالاخره خوب زندگی میکنه... .
بابت تکتک روزایی که وجود داشت و من هم کنارش وجود داشتم پشیمونم. از وجودداشتن کلا پشیمونم.
468
نمیشد حالا مثل پلانکتون از نور خورشید تغذیه کنیم؟ اینقدر ظرف شستم خودم تموم شدم و ظرفا تموم نشدن. 🫠
468
خیلی دلم میخواد آدم زنگپرسنی باشم ولی واقعا سختمه. بدیش اینه که دو هفتهست کارام زیاد شده و وقت ندارم حتی آدم تکستپرسنی باشم. 🫠
468
بعد از بوجک هورسمن، بهترین سریالی که انیمیشنیست رو
Hazbin Hotel
اعلام میکنم. شخصیت پردازی، استایل، پیرنگ، داستان، همهچییی، همهچییییش عالیه.
468
بچهها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه میدم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌
468
زنگ زدم دکترم. گفت سلام عزیزم. حال روحیت چطوره؟
انگار یه تیکه سنگ اومد تو گلوم. غصه و درد و مشکلاتم با پدرم همه اومد تو چشمام اشک شد. بعد گفتم ممنون. خیلی خوب نیستم ولی میگذره.
468
جیگرم داره میسوزه. آتیش گرفتم.
باید فردا برگردم خونه برای تشییع. ولی مطمئنم اگه ببینم داره میره زیر خاک دق میکنم. منم همونجا میمیرم. 😞
468
مادربزرگم از دنیا رفت. هفتهٔ پیش باهاش تلفنی حرف زدم. گفتم دلم تنگ شده برات اونم گفت منم دلم تنگ شده. بعد بدون اینکه چیزی بگم بهم گفت زود بیا ببینمت... یه جوری درد دارم که دیگه گریه هم فایده نداره
468
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون. حتی بعد از کار کردن و پول درآوردن، رفتن به خونهٔ خودم، خریدن لباسشویی، شستن لباس، خریدن همزن ایستاده، کیکپختن، رسپی درآوردن، گل داشتن و بودن اردشیرشاه در کنارم، بازم دلم میخواد بمیرم. یعنی نه اون شکلیها، دلم میخواد وجود نداشته باشم. زندگی انگار دیگه قشنگ نیست.
