uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
468
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-730 днів
Архів дописів
مرغ عشقامو آوردم تو هال تا بهشون عادت کنه. می‌شینه در پوزیشن‌های مختلف تماشاشون می‌کنه. :))))))))))))))))))
مرغ عشقامو آوردم تو هال تا بهشون عادت کنه. می‌شینه در پوزیشن‌های مختلف تماشاشون می‌کنه. :))))))))))))))))))

بچه‌ها طبیعیه شیکمش گومبولی نمی‌شه؟ جان خودم خوب غذا می‌خوره اصلا گشنگی نمی‌کشه ولی گومبولی نمی‌شه شیکمش. 🗿

پوزیشن‌های عجیب لوبیا قسمت دوم
پوزیشن‌های عجیب لوبیا قسمت دوم

این موجود ساعت‌ها این شکلی می‌خوابه و بعدش بیدار می‌شه مثل اسب می‌دوعه. اون وقت من بالش زیر زانوم جابه‌جا شه صبح نه می‌تونم صاف وایسم نه می‌تونم کج وایسم. خدایا تف تو اشرف مخلوقاتت. 😔

لوبیاخانوم رشد کرده‌اند. تشویق کنید. 🙏
لوبیاخانوم رشد کرده‌اند. تشویق کنید. 🙏

از اینا بازم بذارم؟ همه‌ش محتوای بقیه‌س ولی با کردیت و نام و نشان 🤧
Anonymous voting

از اینا بازم بذارم؟ همه‌ش محتوای بقیه‌س ولی با کردیت و نام و نشان 🤧 anonymous poll نذار. ▫️ 0% نمی‌بینم. می‌خوای بذار، می‌خوای نذار. ▫️ 0% بذار، قشنگه. ▫️ 0% بذار، ترجمه هم بکن. ▫️ 0% من پیشی‌ام. دیدن نتایج. ▫️ 0% 👥 Nobody voted so far.

جوجهٔ آبیم مرد. پریروز خوشحال بودم که وزن گرفته و بالاخره خوب زندگی می‌کنه... . بابت تک‌تک روزایی که وجود داشت و من هم کنارش وجود داشتم پشیمونم. از وجودداشتن کلا پشیمونم.

نمی‌شد حالا مثل پلانکتون از نور خورشید تغذیه کنیم؟ اینقدر ظرف شستم خودم تموم شدم و ظرفا تموم نشدن. 🫠

خیلی دلم می‌خواد آدم زنگ‌پرسنی باشم ولی واقعا سختمه. بدیش اینه که دو هفته‌ست کارام زیاد شده و وقت ندارم حتی آدم تکست‌پرسنی باشم. 🫠

بعد از بوجک هورسمن، بهترین سریالی که انیمیشنی‌ست رو Hazbin Hotel اعلام می‌کنم. شخصیت پردازی، استایل، پی‌رنگ، داستان، همه‌چییی، همه‌چییییش عالیه.

بچه‌ها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه می‌دم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌
بچه‌ها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه می‌دم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌

زن‌عموم هم فوت کرد. دیگر نمیتوانم.

زنگ زدم دکترم. گفت سلام عزیزم. حال روحی‌ت چطوره؟ انگار یه تیکه سنگ اومد تو گلوم. غصه و درد و مشکلاتم با پدرم همه اومد تو چشمام اشک شد. بعد گفتم ممنون. خیلی خوب نیستم ولی می‌گذره.

جیگرم داره می‌سوزه. آتیش گرفتم. باید فردا برگردم خونه برای تشییع. ولی مطمئنم اگه ببینم داره می‌ره زیر خاک دق می‌کنم. منم همون‌جا می‌میرم. 😞

مادربزرگم از دنیا رفت. هفتهٔ پیش باهاش تلفنی حرف زدم. گفتم دلم تنگ شده برات اونم گفت منم دلم تنگ شده. بعد بدون اینکه چیزی بگم بهم گفت زود بیا ببینمت... یه جوری درد دارم که دیگه گریه هم فایده نداره

از وقتی چاق شدم حس می‌کنم لیاقت ندارم از خودم مراقبت کنم. 🧌

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون. حتی بعد از کار کردن و پول درآوردن، رفتن به خونهٔ خودم، خریدن لباسشویی، شستن لباس، خریدن همزن ایستاده، کیک‌پختن، رسپی درآوردن، گل داشتن و بودن اردشیرشاه در کنارم، بازم دلم می‌خواد بمیرم. یعنی نه اون شکلی‌ها، دلم می‌خواد وجود نداشته باشم. زندگی انگار دیگه قشنگ نیست.