déjà vu - دژاوو
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 389
المشتركون
+124 ساعات
-27 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
1 389
Repost from Prague | پِراگ
چه جادویی دارد زندگی! خسته از همه چیز، نگران، بیمناک، ناامید،
اما مشتاق زیستن؛
همیشه زندگی را دوست دارم.
@prague_7
1 389
امروز داشتم عکس پروفایل اعضای دژاوو رو میدیدم و متوجه شدم یکی از نویسندههایی که خیلی قلمش رو دوست دارم، مدتهاست عضو اینجاست و من خبر نداشتم!
عجیبه که بعضیهامون سالهاست اینجاییم، ولی اگه یه روز تو خیابون از کنار هم رد بشیم،اصلاً همدیگه رو نمیشناسیم.
داشتم فکر میکردم شاید بد نباشه یه قرار بذاریم و همدیگه رو از نزدیک ببینیم؛ هوم؟
کسی مشتاقه؟
1 389
Repost from اِغما
"اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمينشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب میسپارمتان.."
رفيق، همبازی و معلم دوران کودکيتان
فرزاد کمانگر - زندان رجايی شهر کرج
1 389
Repost from The Last Of House Romanov
یقین دارم روزی با این اندوه مهیب درون سینهام که هر روز بیشتر میشود، وداع خواهم کرد. امیدم این است که لحظهی این وداع، با لحظهی مرگ من همزمان نباشد.
1 389
«آوریل بی رحمترین ماههاست
از خاکِ مُرده گل یاس میرویاند،
خاطره و خواهش را در هم میآمیزد
و ریشههای افسرده را با باران بهاری برمیانگیزد.»
1 389
حق با بهار بود، با همان ساقههای لُخت
بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغمِ ما ادامه میدهد
خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادیِ ما نبستهاند!
1 389
امشب اشک ریختم و کِل کشیدم که عمرمون قد داد به شنیدنِ این خبر و به زندگی کردنِ این لحظه.
1 389
به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی
که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمیماند 🕊
1 389
Repost from déjà vu - دژاوو
در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است
و باد آتش گرفته است
و خاک آتش گرفته است
و آتش آتش گرفته است
در خوابم گذشت که در رگهایم
خون آتش گرفته است.
-بهرام بیضایی، نمایشنامهی سیاوشخوانی
1 389
Repost from Owrsi | اورسی
قسمت ۵۱ پادکست اورسی | زندهباد کاشفان آزادی
مادرانی که کنار مزار فرزندانشان ایستادند و بهجای فرو ریختن، بدن بیروحشان را به اندوه سپردند. انگار غم آنقدر بزرگ شده بود که دیگر در صدا جا نمیشد و راهش را از تن باز کرده بود. مادران داشتند مرثیهای برای رقص میسرودند. وقتی مادر پا بر خاک میکوبید، داشت چیزی را به زمین یادآوری میکرد؛ آنکه زیر این خاک خفته، فقط یک نام نیست، فقط یک عدد یا یک خبر نیست. این حرکت، زبانِ بدنیست که نمیخواهد فراموشی را بپذیرد، حتی اگر هیچ امیدی به بازگشت نباشد.
این داغ هنوز زنده است، این فقدان هنوز در جانها راه میرود.
شنیدن اپیزود ۵۱
