ar
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

الذهاب إلى القناة على Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

إظهار المزيد
4 440
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-3430 أيام
أرشيف المشاركات
. روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشه‌ها لرزید. پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محله‌ای که انگار شوکی غریب، منتشر می‌شد در آن و پرده‌ی خانه‌ی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار. چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان. اول فکر کردم خیال می‌کنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیست‌وپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخی‌اش می‌گيرد. داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود. برایم آش آورده بود. کاسه‌ی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشت‌‌هایی با مفصل‌های متورم و خشک و خسته. جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد. گفتم: "نترسیدین که!" گفت داشته آش درست می‌کرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آن‌سوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده. خندیدیم. گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دل‌ودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم." من را می‌گفت "این دختر"! یک مادرانگیِ خالصِ خوش‌ترکیبِ خرج‌نشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگی‌ای که باید بچه‌‌ای را بگیرد زیر چتر تن، آن‌یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچه‌ای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانه‌ی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه. وقتی رفت، دیدم دیگر نمی‌ترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من. گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" می‌گوید. خیلی وقت‌ها در هول‌وهراس‌های زندگی، جایی که دل نخ‌کش می‌شود، یک نفر پیدا می‌شود که کم‌خرج، ساده، بی‌غش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه... این متن را برای آنان می‌نویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترس‌ها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده. اگر کسی را داشته‌ای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست. مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی. سودابه فرضی پور @adelehz

گاهی میخواهم بنویسم اما قلم حرکت نمی‌کند. میخواهم راه بروم اما پاهایم مایل نیستند . میخواهم آرام باشم اما قلبم نظر دیگری دارد
گاهی میخواهم بنویسم اما قلم حرکت نمی‌کند. میخواهم راه بروم اما پاهایم مایل نیستند . میخواهم آرام باشم اما قلبم نظر دیگری دارد . گاهی دلم می‌خواهد انگور بمانم اما جهان ترجیح می‌دهد انار باشم، با هزار دانه ی سرخ در دلم شبیه دلی پر خون ... #عادله_زمانی

زندگی همینه عزیز من ‌ گاهی موجی خروشان در میان اب ها‌ گاهی هم شن های افتاب خورده ساحل... ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@adelehz

دلتنگ آمدنت بودم در ایستگاه های قطار در پیچ کوچه ای خلوت ایستاده پشت پنجره ها حتی وقتی می‌دانستم قطارها نمی رسند ،کوچه ها شلوغ نمی شود و تو هرگز نمی آیی... #عادله_زمانی @adelehz

دلتنگ آمدنت بودم در ایستگاه های قطار در پیچ کوچه ای خلوت ایستاده پشت پنجره ها حتی وقتی می‌دانستم قطارها نمی رسد ،کوچه ها شلوغ نمی شود و تو هرگز نمی آیی... #عادله_زمانی @adelehz

قشنگترین رنگ دنیا🍒
+1
قشنگترین رنگ دنیا🍒

یادم بماند اگر کودکی داشتم اورا به شیوه خودم بزرگ کنم .با لذت ها و ترس و شادی های کودکی خودم .ازظهر پنجشنبه ببرمش خانه مادربزرگش و تاصبح شنبه بگذارم انجا کودکی کند ...برایش شب جمعه در خانه مادربزرگش روی زمین جا بیندازند و ابگوشت ظهر جمعه را پای سفره با مهربان ترین هایش بخورد ..یادم باشد جوری بزرگش کنم که برای لباس یا اسباب بازی که دوستش دارد اندازه یک دنیا ذوق کند...یادم باشد جوری بزرگش کنم که پاییز هرسال توی اتاقش زیر تختش چندتا گردوی درشت قایم کند به امید اینکه نوروز گردوها باز شوند و یک پری کوچلوی زیبا ازداخلشان بیرون بیاید ...باید جوری بزرگش کنم که یادبگیرد خوراکی های مدرسه اش را تنهایی نخورد و همیشه غصه کفشدوزک های لای سبزی هایی که پاک میکنم را بخورد ...دلم میخواد کودکم حتما جوجه رنگی داشته باشد تا صبح به صبح به شوق دیدن و مراقبت کردن یک موجود زنده کوچلوی بی دفاع ازخواب بیدارشود... یادم باشد جوری بارش بیاورم که تمام اسباب بازی هایش را بزند زیر بغلش و بیاید توی اشپزخانه پیش من بازی کند نه گوشه خالی و تنهای اتاقش کاش انقدر فرصت داشته باشم که اورا با لذت های کودکی خودم بزرگ کنم ..و نگذارم زمان و به اصطلاح عوض شدن زمانه فرصت کودکی واقعی را از او بگیرد..کاش فرصت داشته باشم به اووبهترین کودکی را هدیه بدهم همان طور که خودم داشتم ... #عادله_زمانی @adelehz

photo content

می‌خواهم به طول بیانجامد چون کتاب کلیدر چون دره‌ی پروانه بوسه‌‌های تو را می‌گویم! که چون کمربندی  به دور کمرم نگهم می‌داشت. رضا بروسان @adelehz

همین دیگه .. @adelehz
همین دیگه .. @adelehz

من می‌دانستم در نهایت همه چیز تغییر می‌کند اما نمی‌دانستم که نمی‌توانم ان‌تغییرات را مثل یک لقمه ی گاها بزرگ قورت دهم . اگر بتوانی غصه ها یا حتی تغییراتی که نمیخواستی رخ دهد را قورت دهی آرام تر از آن گذر میکنی اما وقتی گیر می‌کند میان گلویت و با هربار نفس کشیدن روی سینه ات سنگینی می کند دیگر ارامشی در کار نخواهد بود . باید خیلی قوی باشم آنقدر که بتوانم نفسی محکم بکشم و آنچه راه گلویم را بسته قورت دهم اما صادقانه بگویم خیلی از اوقات نمیتوانم قوی باشم . می‌دانستم که همه چیز تغییر می‌کند اما آنچه نمی دانستم این بود که چرا فراموش نکردم آن ها و جاهایی را که فراموشم کرده بودند . #عادله_زمانی @adelehz

اریش‌ماریا‌مارک @adelehz

گفتم:تو پاریس را نمیشناسی،زیباترین شهرِ دنیاست! گفت:زیباترین شهرِ دنیا شهری است که انسان در آن خوشبخت باشد. اریش‌ماریا‌مارک @adelehz

بعضی غم ها آنقدر عمیقند که فراموش نمی‌شوند در میان روز مره گی هایی که پشت سر می‌گذاری کمرنگ تر می‌شوند و دوباره یک روز ناگهان مثل بارانی رعداسا بر قلبت و بر روزت فرو می ریزند . جنس این اندوه جنس شیشه نیست که بشکند و راحتت کند ،جنس هواست هر لحظه جاری ست، روزهایی طوفان می شود و روزهایی آرام .. حقیقت آن است که تو نه خسته ای نه خوشحال تو یادگرفتی با یک اندوه همیشگی زندگی کنی بعضی از این غمها بطرز عجیبی ناشناخته اند. #عادله_زمانی @adelehz

در تاریخ بنویسید . نه اینکه هر خواستنی توانستن باشد. خواستیم اما نتوانستیم... زندگی یار ما برای رسیدن به خواستن ها نبود. #عادله_زمانی @adelehz

خوب پاشید برید از تراپیست تون وقت بگیرید و بعد این یاد بگیرین که تراپیست ها و روانشناسان نون حلال میبرن سر سفره شون😎

این روزها وقتی در خیابان‌ها راه می روم .دلم پر می کشد تا تک به تک درختان این شهر را در آغوش بگیرم و بگویم جانم غصه نخور می‌گذرد... کاش می شد ایران را این‌گونه در آغوش گرفت و گفت درختِ سبز تاریخ این روزها می‌گذرد...صبور باش #عادله_زمانی @adelehz

دوستان اهمیت دادن به سلامت روان در این روزها خیلی مهمه ولی به عنوان کسی که روانشناسی خونده بذارید بهتون بگم زیادی قوی بودن در چنین شرایطی نشانه ی قدرت بالای شما نیست . از ترسیدن ،اضطراب یا حتی گریه کردن در چنین شرایطی خجالت نکشید چون کاملا طبیعی ست اما میزان قوی بودن شما به تسلط تون بر خود با وجود تمام این موانع برمیگرده پس هرگز در چنین شرایطی بخاطر طبیعی ترین احساسات انسانی خودتون رو سرزنش نکنید ‌. عادله زمانی @adelehz

دلم براتون یه ذره شده بود که🥺

یه حسی دارم انگار تو دلم خالی شده انگار همه رفتن بیرون من غروب پاییز تو خونه تنها موندم...