"زنی کهگم کردم "
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
إظهار المزيد4 440
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-3430 أيام
أرشيف المشاركات
4 440
پشت سرت ایستادم
می رفتی و نگاهت میکردم
در حالی که به سرزمین تنت خیره مانده بودم.
من عاشق وطنی بودم که مرا رها کرده بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 440
میراث همیشه پول نیست .
همینکه بابات خوش نام باشه کافیه.
هرجا بری بهت بگن که پدرت از بهترین آدمهایه که شناختم :)
4 440
تقریبا دو سالی ست بطور مرتب ورزش میکنم و مثل هر ورزشکار (اگر خودم را ورزشکار بدانم ) متمدن دیگری :) باید در محیط ورزشی خوشبو باشم .
کمتر از اسپری های خوشبو کننده استفاده میکنم چون باعث حساسیتم میشود و این حساسیت بطرز عجیبی در مورد عطر. بادی اسپلش یا حتی مام وجود ندارد .
یادم ست وقتی مدرسه می رفتم خرازی کنار مدرسه مان انواع اقسام اسپری های خوشبو کننده را به فروش می رساند و من که تازه وارد پنجم دبستان شده بودم با جمع کردن باقی پولهایم هر چند هفته یکی از آنها را میخریدم تا در مدرسه دانش آموز خوشبویی باشم.
اعتراف میکنم انسان بویی هستم :) اصلا انسان بویی را چطور مینویسند؟
یعنی بیشتر خاطرات من با بوها در ذهنم گره میخورد و اگر بعد از سالهای سال همان بو را بشنوم بی درنگ تمام خاطرات و حس و حال همراهش را به یاد می آورم.
چند روز قبل دل به دریا زدم و گفتم شاید حساسیتم از بین رفته باشد بگذار یک اسپری بخرم و خریدم .
رایحه ی آشنا از همان رایحه هایی که وقتی مدرسه می رفتم استفاده میکردم و ناگهان پرت شدم به سالهای دور ...
حس کردم نخی از دلم کشیده ست و لرزش خفیفی روی شانه هایم حس کردم انگار هزار سال خاطره فراموش شده را بیاد آوردم..
و راستش ترسیدم ..
ترسیدم که نکند من که ما هزاران خاطره ی فراموش شده داریم چیزها یا حسهایی که گوشه ی ناخوداگاه ما خاک میخورد و فقط منتظر عطری آشناست.
راستی محبوب سفر کرده !
هنوز عطری داری که مرا بیادت اورد؟
مرا که خاطره ای فراموش شده در نهانگاه ذهنت هستم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 440
حالا ترجمه:
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون لحظه نابودی است
از چشمانت گذشتم
از حرف هایت گذشتم
یک آه کافیست
بی سر و صدا و بی کس فرستادم
لب هایم را نبوس، کافیست
پوست من دستانت را نمی شناسد
قلبم قلب تو را نمی شناسد
آه این بو، این پوست، این لمس
آه این دیوانگی، من را در آغوش بگیر
اکنون زمان نابودی است.
4 440
سلام وقت بخیر...اگه بخوام خلاصه معنی آهنگو براتون بگم میگه گذشتم از چشمات و حرفات وعشقت.....
4 440
معنی این آهنگ و نمیدونم ولی خیلی زیباست
اگه کسی معنی شعر و داشت برام بفرسته لطفا
4 440
تلخ ترین نوع ناکامی
رسیدن به نقطه ای ست که درآن میفهمی کسی و چیزی را دوست داشتی که نباید.
ناراحتی نه برای اینکه نباید چیزی را دوست داشته باشی بلکه چون میدانی بازهم اشتباه کردی .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 440
از یکسنی به بعد دیگر برایت مهم نیست چگونه می گذرد .
حتی اینکه میگذرد هم آزارت نمی دهد
فقط میخواهی از همان لحظه استفاده کنی
بنظرم این ارزشمند ترین قسمت زندگی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 440
برات آرزو میکنم
هیچ وقت از غـ..ـمِ زیاد به خواب نری
آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ جای اشتباهی
آرزو میکنم که قلبی رو برای پناه داشته باشی
آرزو میکنم هم مسیر آدمایی باشی که قضـ..ـاوتت نکنن
آرزو میکنم صبـ..ـور باشی
که صبـ..ـر همهی ماجراست...
@adelehz
4 440
در نبندیم به نور
در نبندیم به
آرامش پرمهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره
با شوق سلامی بکنیم...
سهراب سپهری
@adelehz
4 440
آدمیزاد اگر امید را گم کنده،مرده است
حتی بین روزهایی که باوری به بهتر شدن وجود ندارد فقط امید می تواند تورا زنده نگه دارد .
همین که بین تمام مشکلاتت یک لیوان چای می ریزی یعنی هنوز میتوان امیدی به ادامه داشت .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 440
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
