💌 دلنوت
الذهاب إلى القناة على Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
إظهار المزيد925
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
923
♥️
زیبایی و تنهایی چونان در هم آمیختهاند که میتوان گفت:
تنهاییست که به زیبایی اعتبار میبخشد.
این تنهایی با شکوه، محصول یک انتخاب خردمندانه است.
تنهایی را دلیری میباید نه تردید!
من شیفتهی انسانهایی هستم که تنهاییشان را شناختهاند، با او حرف زدهاند، چای خوردهاند، در آغوشش گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و میکنند؛ آنها انسانهایی رشدیافتهاند که در آنسوی وابستگی، یعنی "استقلال" ایستادهاند و اگر روزی به کسی اجازهی ورود به حریم تنهاییشان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافتهاند و این بدان معناست که او نیز انسان رشدیافتهی دیگریست.
#عباس_کیارستمی
تنهایی
@delnote
923
♥️
یک وقتی وسط سالهای مهاجرت فکر میکردم دلتنگ کوه و دشت هستم تا سالی که در مراکش به کوههای اطلس رفتم. جایی که بینهایت شبیه به کوههای دربند بود. با همان دشتها و رودخانهها. با همه شباهتها هر چه کوشیدم دلم با آن کوه و دشت گرم نشد. بعدها خیابانهایی دیدم شبیه ولیعصر و جویهایش. دریاهایی دیدم شبیه هرمز و آبهایش، باغهایی دیدم شبیه شمیران و درختهایش. اینها، هیچکدام آنطور به دلم ننشست که خیابانها و باغها و دریاهای کودکی نشسته بود.
آدم دلتنگ گاهی شباهت غریبی پیدا میکند به کسی که گمشدهای دارد ولی جایی را برای جستجو نمیشناسد. آدمی که میداند یک وقتی، یک سهشنبه بعد از ظهری، یک جایی، در گوشه خانهای حالش خوب بوده و آن حال یک چهارشنبه یا پنحشنبهای در حوالی آن خانه برای همیشه گم شده. استیصال، دلسوزی و اندوه آدم دلتنگ همینجا متولد میشود، در ناتوانی از بازتولید آن سهشنبه بعد از ظهر در گوشه آن خانه.
داستان مهاجر چنین داستانی است. برای مهاجر آن خانه، وطن، و آن سهشنبه بعد از ظهر همه روزها و شبهایی است که آنجا، یک وقتهایی حالش خوب بوده.
پس دلتنگی برای وطن، دلسوزی برای وطن، اندوه برای وطن، دلتنگی و دلسوزی و اندوهی است برای حالهای خوشی که آنچه به جا گذاشتهایم. جایی است که بیش از هر جای دیگر در جهان در گوشه و کنارش چیزی گم کردهایم.
#امیرعلی_بنیاسدی
@delnote
923
♥️
هنوز نمیدانم در این چند ماه، چطور از درون و بیرون عوض شدهایم. هنوز دشوار است، بیرون آمدن از این تجربه و با فاصله چشم دوختن به آن. اما میدانم که موضوع دیگر دربارهی فراموش نکردن نیست. ما از آستانهی حافظهی جمعی عبور کردهایم. دیگر این ما نیستیم که نام عزیزترینهایمان را زنده نگه میداریم، بلکه آنهایند که ما را به تاریخ و به آیندگان سپردهاند.
فراموش نکردن دیگر وظیفه نیست، وضعیتی است که تا انتهای زندگی امتداد خواهد داشت. هر روز، هر لحظه، هر ثانیه. حالا باید قدردان احساسات مشترکمان باشیم و بدانیم چه میراثی روی دوشمان است. باید راه گریز از یأسهای نیامده را پیدا کنیم و مرز میان زندگی و سوگ را بشناسیم و بفهمیم ارادهی ما کجای چرخ این روزگار را میچرخاند. ما هنوز و همچنان زندگی میکنیم، اما نه هرگز شبیه گذشته. بدون آنها که دوستشان داشتیم و داریم، زندگی فقط عهدی است که با یادشان بستهایم.
هجدهم خرداد صفر پنج
#دلنوشته
@delnote
923
- "ممكن است اگر باران بند نیامد، مجبور شوم شب را همینجا بمانم. میتوانم...؟"
می توانست؟؟؟ چه باید میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را نوازش میكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود.
و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید.
سوزن های گمشده
#بهمن_فرزانه
@delnote
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
