💌 دلنوت
الذهاب إلى القناة على Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
إظهار المزيد952
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
952
♥️
نقشهٔ آزادی
با نقطه، نقطه،
نقطهٔ خون،
خونِ رهروان
خونِ هزار مهسا خونِ بسی جوان
این نقشه بر سراسر میهن
در حال شکلگیری و در گسترانگی
میگسترد به هرسو در بیکرانگی.
این نقشه را، شبانه، به یکبار
نتوان کشید و دید
در طول سالیانش، با خون توان کشید
با خون نسلها
پررنگ و آشکار شود، در برابرت
تا ناکجایِ هرگزیِ حیرتآورت
این نقشهٔ شکفتگی و شادی وطن
این نقشهٔ رهایی و آزادی وطن
#محمدرضا_شفیعیکدکنی
مهرماه ۱۴۰۱
@delnote
952
♥️
مواجهه با واقعیت، دیدن آنچه روبرویم است، بدون پناه بردن به پردهپوشی، نهراسیدن از عبور از دالانهای ناشناخته، به رسمیت شناختن زشتی در عین ایمان به اینکه جایی در جهان زیبایی وجود دارد، به رسمیت شناختن زیبایی در روزهای تاریک زندگی، پرهیز از چشمپوشی از آنچه حیاتی است، ایستادن علیرغم وسوسه برای تسلیم، باور به اینکه در انتهای شب سحری از راه میرسد که تنها آنها که بیدار ماندهاند به دیدارش نائل میشوند.
کاش اینها را جایی آموخته بودم…
#امیرعلی_بنیاسدی
@delnote
952
♥️
سعی من
بوسیدن شانههای توست
در مبارکبادهای بودنت...
سعی من
بوسیدن چشمهای تو
در ذوق مرگهای خیره نگاه کردنهات...
سعی من
تکرار نام توست
تکرار نام تو
و زنده ماندن
تا شعر
از دهان دقیقهها نیفتد
تا با هم
برای بلندمرتبهگیهای بعد از جنون
نامی بلند مرتبه انتخاب کنیم
نامی متبرک...
برای من زنده بمان...
#م_حسینامیری
@delnote
952
♥️
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود!
سرهایمان چو شاخهی سنگین زِ بار و برگ
خامُش بر آستانهی محراب عشق بود...
من تشنهی صدای تو بودم که میسرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته زِ خود گوش میکنند!
افسانههای کهنهی لبریزِ راز را...
گفتم خموش " آری" و همچون نسیم صبح
لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو!
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو...
#فروغ_فرخزاد
@delnote
952
♥️
نگران من نباش عزالدین، اگرچه نگرانی تو را درک میکنم. من هم بسیار نگران این بچههایی هستم که انگار بلندترین موجهای اقیانوسها در سینههاشان به ساحل میکوبد. میفهمم که تو چه میگویی، اما بابت من خاطرت را جمع کن. اتفاقی نخواهد افتاد. بزرگترین اتفاقی که میتواند برای کسی بیفتد این است که ترسش بریزد. من دیگر هراسی ندارم. از هیچ گلولهای نمیترسم. وقتی میبینم تن آدم ممکن است مرده باشد، اما خودش سرافرازتر از پیش زنده بماند، چرا باید بترسم عزالدین؟ از سنگهایی که به سرمان فرو میریزد نمیترسم و از مرگ ابایی ندارم. من اگر بدانم میتوانم چیزی را، کسی را، با تمام وجود دوست داشته باشم، دیگر از هیچ چیز نمیترسم. عشق به آدم جسارت و شجاعت میدهد
روزهای آخر تابستان ۵۷؛ سقز
دریابند تو
از میان نامههای #حسین_دریابندی به #عزالدین_ماهرویان
@delnote
