𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
550
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-4177 أيام
-61830 أيام
أرشيف المشاركات
550
امروز توی این دفتر واسه النا نامه نوشتم، قرار شد یک صفحه ازش رو خالی بذاره و اون نامه رو پنج سال دیگه بخونه، اگر تا اون موقع من خارج از ایران بودم و النا هم وکیل شده بود پس یعنی این دفتر خوششانسی میاره و النا میتونه توی اون صفحه که خالی گذاشته، واسه پنج سال دیگهمون هم یه چیزی بنویسه ولی اگر غیر این بود دفتره پدرسگه و باید آتیشش بزنه.
550
هیچ چیز برای پست کردن و شیر کردن اینجا ندارم، وایب خوبی هم بهم نمیده و انگار بقیه هم مثل قبل وایب خوبی از اینجا نمیگیرن پس جدی نمیدونم چرا دیلیتش نمیکنم.
550
هرچقدر که فکر میکنم میبینم من هیچوقت با کسی در جنگ نبودم، ولی زخمای روی تنم زیادن. خیلی زیاد.
550
بدتر از غم، عادی شدنشه، قبول کردنشه. اینه که دیگه سعی نکنی ازش فرار کنی، چون خب زورت نمیرسه. به جاش قبولش کنی و سعی کنی به زندگیت برسی. اونم یه گوشه همینجوری ذره ذره وجودتو بخوره.
550
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
اینقدر توی این یکی دوسال اخیر، شبهام رو با گریه سپری کردم، حتی وقتهایی که روزهام رو با بالاترین کیفیت سپری میکنم، شب دلم پُر از ماتم و گریهست و دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم. چیه این آدم بودن که هرروزش سختتر از دیروزه.
550
نه، جایی نیست که جای خالیام احساس شود. مترو پر از مردم است، رستوران پر از مردم است، سرها پر از مشغلههای کوچک است. از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیا چیزی کم نشد. باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم میخواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم؛ نبودم. ضمنا این را هم بگویم، دوستت داشتم.
حالا میگویم چون دیگر اهمیتی ندارد.
- کلمات | ژان پل سارت
550
دوستان شما هم به صورت دیفالت ناراحتید و یه غم و استرس دائم درونتون نهادینه شده که نمیدونید باید باهاش چیکار کنید؟
550
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
حالم مثلِ سکانسِ آخرِ خاتونه؛ انگار همه رفتن، همه مردن، فقط من موندم، تنها، زخمی، با وطنی که وطن نشده.
550
چه روز بدی برای زنده بودن، برای بیدار شدن، برای حرف زدن با آدمها، برای غذا خوردن، برای آهنگ گوش دادن، برای کتاب خوندن، برای تحمل دلتنگی، برای درس خوندن، برای خوابیدن، برای خسته بودن، برای نفس کشیدن، برای نوشتن، برای حرفهای سیاسی، برای همه چیز .
550
توو روزی که همه دنبالِ این بودن یه کاری انجام بدن تا تاریخ رند مبادا از دست بره، یک نفر و چهبسا چندین نفر اعدام شدن، حالا میفهمم چرا رغبتی برایِ ساختنِ یک روزِ خاطرهانگیز نداشتم.
550
هروقت گم میشم خودم رو لابهلای صحنههای تئاتر، فیلمنامهها و چیزهایی که قراره خودم خلقشون کنم؛ پیدا میکنم.
