𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
552
订阅者
+224 小时
-4127 天
-51130 天
帖子存档
552
امروز توی این دفتر واسه النا نامه نوشتم، قرار شد یک صفحه ازش رو خالی بذاره و اون نامه رو پنج سال دیگه بخونه، اگر تا اون موقع من خارج از ایران بودم و النا هم وکیل شده بود پس یعنی این دفتر خوششانسی میاره و النا میتونه توی اون صفحه که خالی گذاشته، واسه پنج سال دیگهمون هم یه چیزی بنویسه ولی اگر غیر این بود دفتره پدرسگه و باید آتیشش بزنه.
552
هیچ چیز برای پست کردن و شیر کردن اینجا ندارم، وایب خوبی هم بهم نمیده و انگار بقیه هم مثل قبل وایب خوبی از اینجا نمیگیرن پس جدی نمیدونم چرا دیلیتش نمیکنم.
552
هرچقدر که فکر میکنم میبینم من هیچوقت با کسی در جنگ نبودم، ولی زخمای روی تنم زیادن. خیلی زیاد.
552
بدتر از غم، عادی شدنشه، قبول کردنشه. اینه که دیگه سعی نکنی ازش فرار کنی، چون خب زورت نمیرسه. به جاش قبولش کنی و سعی کنی به زندگیت برسی. اونم یه گوشه همینجوری ذره ذره وجودتو بخوره.
552
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
اینقدر توی این یکی دوسال اخیر، شبهام رو با گریه سپری کردم، حتی وقتهایی که روزهام رو با بالاترین کیفیت سپری میکنم، شب دلم پُر از ماتم و گریهست و دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم. چیه این آدم بودن که هرروزش سختتر از دیروزه.
552
نه، جایی نیست که جای خالیام احساس شود. مترو پر از مردم است، رستوران پر از مردم است، سرها پر از مشغلههای کوچک است. از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیا چیزی کم نشد. باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم میخواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم؛ نبودم. ضمنا این را هم بگویم، دوستت داشتم.
حالا میگویم چون دیگر اهمیتی ندارد.
- کلمات | ژان پل سارت
552
دوستان شما هم به صورت دیفالت ناراحتید و یه غم و استرس دائم درونتون نهادینه شده که نمیدونید باید باهاش چیکار کنید؟
552
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
حالم مثلِ سکانسِ آخرِ خاتونه؛ انگار همه رفتن، همه مردن، فقط من موندم، تنها، زخمی، با وطنی که وطن نشده.
552
چه روز بدی برای زنده بودن، برای بیدار شدن، برای حرف زدن با آدمها، برای غذا خوردن، برای آهنگ گوش دادن، برای کتاب خوندن، برای تحمل دلتنگی، برای درس خوندن، برای خوابیدن، برای خسته بودن، برای نفس کشیدن، برای نوشتن، برای حرفهای سیاسی، برای همه چیز .
552
توو روزی که همه دنبالِ این بودن یه کاری انجام بدن تا تاریخ رند مبادا از دست بره، یک نفر و چهبسا چندین نفر اعدام شدن، حالا میفهمم چرا رغبتی برایِ ساختنِ یک روزِ خاطرهانگیز نداشتم.
552
هروقت گم میشم خودم رو لابهلای صحنههای تئاتر، فیلمنامهها و چیزهایی که قراره خودم خلقشون کنم؛ پیدا میکنم.
