خانه کتاب کالاگان
الذهاب إلى القناة على Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 106
المشتركون
+524 ساعات
+487 أيام
+21030 أيام
أرشيف المشاركات
2 106
قصه یک مکان | جردن
امروز اگر بگوییم «جردن»، برای بیشترمان یادآور یکی از خیابانهای تهران است؛ خیابانی که حالا نام رسمیاش «نلسون ماندلا»ست و هنوز خیلیها همان جردن صدایش میکنند.
اما جردن، نامِ یک آدم بود.
ساموئل مارتین جردن، آموزگار آمریکایی، در سال ۱۸۹۸ به ایران آمد. او از سال ۱۸۹۹ تا ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران را بر عهده داشت؛ همان مدرسهای که بعدها به دبیرستان البرز تبدیل شد. در دوران مدیریت او، مدرسه از یک مدرسهٔ ابتدایی به مؤسسهای بزرگتر با آموزش متوسطه و عالی تبدیل شد.
جردن بیش از چهار دهه در ایران ماند و در توسعهٔ آموزش نوین نقش داشت. در سال ۱۹۴۰ نیز نشان علمی درجهٔ یک ایران را دریافت کرد.
بعدها یکی از خیابانهای اصلی تهران به نام او «جردن» نام گرفت؛ نامی که پس از انقلاب به «آفریقا» و سپس «نلسون ماندلا» تغییر کرد، اما «جردن» همچنان در زبان مردم ماند.
نام جردن، به شعر فارسی هم راه پیدا کرد.
شعری که به ملکالشعرای بهار نسبت داده شده:
تا کشور ما جایگهِ جُردن شد
بس خارستان کز مددش گلشن شد
این باغ هنر که دور از او بود
کنون
چشمش به جمال باغبان روشن شد
نادانی چیست جز به غفلت مردن؟
باید به علاج از این مرض جان بردن
گفتم که طبیب درد نادانی کیست؟
پیر خردم گفت که: «جُردن، جُردن!»
[البته برای انتساب قطعی آنها به دیوان چاپی بهار، منبع اولیهٔ معتبری پیدا نکردم]
#کالاگان
#قصه_مکانها
منابع:
• Encyclopaedia Iranica — Samuel Martin Jordan
• University of California, Irvine — About Dr. Samuel M. Jordan
• Cambridge University Press — Alborz College of Tehran, Dr. Samuel Martin Jordan and the American Faculty
2 106
«آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آنوقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب میافکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار میشوید! یا او را به حال خود وامیگذارید، و شیرجههای نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد.»
سقوط | آلبر کامو
2 106
باران گرفته،
کاکاییها برگشتهاند
و در این خیابان خیس،
چراغی روشن است؛
برای آنکه از راه میرسد.
#کالاگان
2 106
این است پندِ من که ز خوب و بدِ جهان
نه غُرّه شو، نه رنجه؛ که هر چیز بگذرد
#ملک_الشعرا_بهار
2 106
دلم میخواست یک نفر آرام و شمرده توی گوشم زمزمه میکرد:
«دنیا بیارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی…»
من خواستم و او گفت.
او گفت: «دنیا بیارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب میبینی…»
من باورم شد. باورم شد که دارم خواب میبینم؛ این چشمهای خیس را، این شب سرد و اندوهناک را. همهاش یک کابوس است. بیدار میشوی و یادت میرود که تنهایی چقدر سخت بود. دروغ چقدر درد داشت. یادت میرود که حرفها فقط حرفاند و نباید باورشان کرد. یادت میرود که هیچچیز ارزش ندارد.
همهٔ اینها یادت میرود.
داری خواب میبینی.
دستهٔ دلقکها | لویی فردینان سلین
2 106
قصهٔ یک مکان | فرودگاه مهرآباد
امروز «مهرآباد» برای ما یعنی فرودگاه؛
یعنی سالن انتظار، چمدان، خداحافظی و پروازی که تهران را پشت سر میگذارد.
اما جایی که امروز هواپیماها روی باندش مینشینند، روزگاری آبادیای بیرون از تهران بود؛ آبادیای که نامش حسینآباد بود.
در روزگار قاجار، این زمین به حاجی میرزا آقاسی، صدراعظم محمدشاه، تعلق داشت و بعدها به ناصرالدینشاه رسید. سپس به خاندان معیرالممالک رسید؛ قنات زدند، باغ ساختند، قلعه و ساختمانهای روستایی برپا کردند و آبادی رونق گرفت.
اما عجیبترین فصل قصه، شاید از جایی آغاز شد که پای عصمتالدوله به میان آمد؛ دختر ناصرالدینشاه.
عصمتالدوله با دوستمحمدخان معیرالممالک ازدواج کرد و این مکان در شمار داراییهای مربوط به مهریهٔ او قرار گرفت.
این فقط یک روایت شفاهی نیست.
در صلحنامهای به سال ۱۳۲۴ قمری، که پس از مرگ عصمتالدوله میان همسر و فرزندانش تنظیم شده، صراحتاً از ششدانگ قریهٔ مهرآباد در تهران، همراه با اشجار و ساختمانهای آن، بهعنوان بخشی از مهریهٔ عصمتالدوله یاد شده است.
در یادداشتهایی که به دوستعلی معیرالممالک نسبت داده شده نیز آمده است که این آبادی در ابتدا حسینآباد نام داشته و پس از آنکه در شمار مهریهٔ عصمتالدوله قرار گرفت، نام «مهرآباد» بر آن گذاشته شد.
بعدها، تهران بزرگتر و زمانه عوض شد.
در سال ۱۳۱۷، همان زمین روستایی برای نخستینبار به فعالیتهای هوانوردی سپرده شد؛ و مهرآباد، آرامآرام، از یک آبادی به فرودگاهی بدل شد که بعدها یکی از مهمترین دروازههای تهران شد.
مهرآباد، پیش از آنکه فرودگاه باشد،
یک آبادی بود که نامش در سند مهریهٔ دختر شاه ثبت شده بود.
منابع:
دنیای زنان در عصر قاجار — مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
یادداشتهای دوستعلی معیرالممالک، به نقل در منابع تاریخ مهرآباد
تاریخچه فرودگاه مهرآباد — منابع تاریخی هوانوردی ایران
#کالاگان
#قصه_مکانها
2 106
رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
پروردگارا، من به هر خیری که برایم بفرستی، سخت نیازمندم.
سوره قصص | ۲۴
2 106
«تو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فراتی؟»
#سعدی
و من فکر میکنم سعدی فقط از آب و فرات نمیگوید.
وقتی کسی تمام آنچه را از تو میگیرد، پشت سر میگذارد و بعد چنان انتخاب میکند که آدم از فهمِ معیارهاش درمیماند.
تلخی ماجرا حتی رفتن نیست؛ تماشای انتخابیست که بعد از تو میکند. نه از سر حسادت، نه حتی حسرت؛ بیشتر اندوهیست برای همان که روزی باور داشتی در تشخیص ارزشها دچار اشتباه نمیشود.
و چه غریب است که گاهی آدم دلش نه برای خودش، که برای کسی میسوزد که قدرِ آنچه را پشت سر گذاشته، ندانسته.
بعضی آدمها را باید نه با خشم، که با تأسف به خاطر سپرد؛
برای تمام آنچه میتوانستند بفهمند و نفهمیدند.
#یک_تکه_از_امروز
2 106
معرفی کتاب | بند محکومین
کیهان خانجانی
در «بند محکومین»، زندان فقط جایی برای گذراندنِ محکومیت نیست؛ جهانیست با قانونهای خودش، با آدمهایی که هرکدام چیزی را پشت سر گذاشتهاند و چیزی را هنوز با خود حمل میکنند.
کیهان خانجانی به سراغ آدمهایی میرود که معمولاً بیرون از روایتهای رسمی میمانند؛ زندانیانی با گذشتهها، زخمها، رفاقتها، خشونتها و امیدهای کوچک. اما کتاب بیش از آنکه دربارهی زندان باشد، دربارهی آدمهاییست که گاهی پیش از رسیدن به میلهها، در جایی دیگر محکوم شدهاند.
«بند محکومین» در دومین دورهٔ جایزهٔ ادبی احمد محمود، برگزیدهٔ بخش رمان شد.
رمانی دربارهٔ مرز باریک میان جرم و مجازات، قربانی و مجرم؛ و آن بخش از انسان که حتی پشت میلهها هم دست از زندگی نمیکشد.
#کالاگان
#معرفی_کتاب
2 106
به بودنها دیر عادت کن
و به نبودنها زود،
آدمها نبودن را بهتر بلدند ...
#ویسواوا_شیمبورسکا
2 106
چه تلخ و رقتانگیز است رسیدن به جایی که سلین از آن میگوید:
«آدم به جایی میرسد که با کوچکترین چیزی، یا کمترین تسلایی که زندگی لطف میکند و برایش باقی میگذارد، سرِ کیف میآید...»
سفر به انتهای شب | لوییفردینان سلین
2 106
کد تخفیف ۲۰ درصدی برای همراهان کالاگان
کد تخفیف:
calagan
با سپاس از آقای ایرانخواه برای این همراهی و مهرشان به جمع کالاگان.
امیدواریم این فرصت، بهانهای باشد برای دیدن تئاتر و شریک شدن در تجربهای جذاب.
2 106
جهان سنگدلتر از آن بود که کمکم کند،
خدا هم ساکتتر از آن بود که انتظارش را میکشیدم.
بختیار علی | آخرین انار دنیا
ترجمه: مریوان حلبچهای
2 106
داستان یک کلمه | کاپوچینو
کاپوچینو نامش را از کاپوچینها گرفته؛ فرقهای از راهبان فرانسیسکن که از سدهٔ شانزدهم در اروپا شناخته شدند و جامههایی قهوهایرنگ با کلاهکی بلند و نوکتیز میپوشیدند. رنگ جامهٔ آنها چنان شناختهشده بود که «کاپوچینی» کمکم نام یکی از طیفهای قهوهای هم شد.
اما خود نوشیدنی داستان دیگری دارد.
در اتریش، از سدهٔ هجدهم نوشیدنیای به نام Kapuziner در قهوهخانهها رواج داشت؛ قهوهای که با خامه، شکر و گاهی افزودنیهای دیگر روشن میشد و رنگش یادآور جامهٔ راهبان کاپوچین بود.
بعدها در ایتالیا، نام cappuccino برای گونهای از قهوه با شیر و خامه به کار رفت و در گذر زمان، با پیدایش دستگاههای اسپرسو و بخاردهی شیر، نوشیدنیای شکل گرفت که امروز میشناسیم: اسپرسو، شیر بخاردادهشده و کف شیر.
پس آن فنجان قهوهای که امروز روی میز ماست، نامش را نه از مزهاش گرفته، نه از دانهٔ قهوه؛
از رنگ ردای راهبانی گرفته که قرنها پیش در اروپا راه میرفتند.
و البته یک داستان مشهور هم هست که میگوید راهب کاپوچینیای به نام مارکو دِ آویانو در وین قهوهٔ تلخ را با شیر آمیخت و نخستین کاپوچینو را ساخت.
[داستان قشنگی است؛
اما مدرک تاریخی معتبری برایش نداریم.]
شاید قصهٔ واقعی، از افسانهاش سادهتر باشد:
یک روز، رنگ جامهٔ چند راهب وارد زبان شد و بعدها، همان رنگ در فنجان نشست.
منابع: Encyclopaedia Britannica، Oxford English Dictionary، منابع تاریخی قهوه و کاپوچینها
#کالاگان
#قصه_واژهها
#ریشه_شناسی
