𒀭روایتِخورشید
الذهاب إلى القناة على Telegram
"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشتههایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
427
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
عزیزان خواهشا فقط در صورتی که محتوای اینجا رو دوست داشتید جوین شید، برای چالش لزومی نداره.
درود؛ این پیام رو همراه یکی از پستهای موردعلاقتون فوروارد کنید براتون نامه مینویسم.
"20 Ch"
بگذار خوشخیال بمانم.
اگر این است تمامِ جهان، بگذار من خام بمانم؛
در رویای زندگیهای دیگر.
اگر آغاز اینجا بود و آینه، پایان را در همین سراب میبیند،
بگذار من کور بمانم؛
و نبینم که تا چشم، منظره را به آغوش میکشد،
هیچ است و هیچ.
تو را باد برده بود؛
خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور میبوسید.
من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخهها، به تماشای برگهایت مینشستم و میدیدم که هر روز، تکهای از تو جامهای به رنگ گلآلود به تن میپوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آنقدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینهات میتپید.
یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوریات را تاب بیاورم. همهجای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛
حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود.
با شرم به سوی تو بال گشودم. میخواستم بالاخره از برگهایت بوسه بچینم؛
حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود.
چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگهای تنم را به آتش کشید.
درست در لحظهای که لبهای بوسهخواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آنقدر محکم که نفسهایم از دویدن ایستادند.
گمان میکردم پس از عمری، به تو رسیدهام...
گمان میکردم تو به انتظار من، آن گوشه نشستهای...
بیآنکه دریابم، سالها نگاه من تو را در آغوش برکه نظارهگر بود.
شاید اگر میدانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمیکردم.
اما حالا که آخرین نفسهایم از سینه بیرون میریزند، بالهایم را بر سطح آب گشودهام و تنها تصویری که میبینم، برگهای بوسیدنیِ توست؛
آخرین خواستهی من.
نمیدانم، عزیزِ من؛ واقعاً نمیدانم.
گاهی با خود مینگرم: مبادا این مهری که در سینهام میجوشد و اینقدر برایم مقدس است، حماقتی بیش نباشد؟ نکند حکایتِ ما، حکایتِ همان درختِ دلبهتبربسته باشد؟ که هرچه هم زخم خوردیم از این سرزمین، باز هم سرمشق کردیم آن بیت را که: «چو ایران نباشد، تن من مباد.»
از یکجا به بعد، نه ایرانی ماند و نه تنی.
و ما هنوز در خاکسترِ رویاهایمان، به دنبال تکههای سوختهی امید میگردیم.
آنچه نگاهِ مرا از باورِ تو دور میکند، آن است که این خاک، خودش هم سوخت.
دیگر از ایران چه ماند؟ در غمِ این همه فرزند؟
ایکاش آنگاه که همگی در کنار یکدیگر به آسمان چشم دوختهایم،
تنها برای تماشای گذرِ ستاره از سینهی شب باشد.
اما افسوس که اینجا وطن است؛
و این موشکها نیامدهاند که سبدِ آرزوها را از دستان ما بگیرند.
با من میو کن؛
آنگاه که جهانِ پیرامونمان،
در هیاهوی هاپهاپها ذره ذره رنگ میبازد.
بگذار تا پنجولهایمان، در تنگنای این آشفتهبازارِ سگی،
از یکدیگر بینصیب نمانند.
تو مرا از آن آدمهای رفتنی خواندی؛
از همانها که تا سوزِ سردی به تنشان مینشیند، گامهایشان سست میشود و راه و همراه را در مهِ بیتفاوتی رها میکنند.
من در زندگی، راههای زیادی را پیموده و گاه بازگشتهام، مقصدهای بسیاری را در دوردست به فراموشی سپردهام و همسفرهای بیشماری را ترک گفتهام... اما هیچگاه رفتن را برنگزیدم.
روزگاری بود که از آجرهای مهر، خانهای بنا نهادیم؛ چهار دیوارِ استوار، بر ستونِ دلهای ما. روز و شبهای بسیاری بر آسمانمان گذشت و تنها عطری که از تنِ خانه برمیخاست، عطرِ لبخندی بود به پهنای چهرهی زندگی. درست به مانند قصهها، همگی خوش و خرم، در کنار هم زیستیم؛ اما افسوس که خرمیِ ما نامِ ابدیت را به دوش نمیکشید.
روزی رسید که هرکدام کولهبارشان را به سویی بستند و برای خانه، تنها یادشان را به جا گذاشتند. من ماندم با چشمی به راه و سقفی که یک روز به دستِ ما از آرزو چیده شده بود، و حالا هر روز تکهای از آن بر سرم آوار میشد. اما امید، مرا وادار به ماندن در خرابهی خاطراتمان میکرد.
نبضِ خانه، زیر تارهای فراموشی، هنوز میتپید و نقاشیِ فرداهایی روشن، که با یکدیگر بر دیوارهایش کشیده بودیم، از پشت ترکها نفس میکشید.
روز و شبهای بسیاری را در تنهایی به سر بردم و هنوز شالِ رویاهایی را که به دست یکایکمان بافته شده بود، دور گردنم داشتم، بی اعتنا به آنکه هر از گاهی مرا تا مرز خفگی میبرد.
حالا دیگر از خانه، جز متروکهای با قامتی درهمشکسته، چیزی باقی نمانده بود. اما من شومینه را روشن نگه میداشتم و گاهی استکانها را به تعداد گذشته میچیدم، حتی بیشتر از همیشه شمعها را روشن نگه میداشتم که مبادا هنگامی که بازمیگردید، خانه در چنگال سیاهی اسیر شده باشد.
ذرهذره تنم در خاکسترِ رویا خشکید، اما چشمهایم هنوز از قاب چوبی در، جدا نمیشدند.
از میانِ آوارها گذشتم تا به پنجره برسم. هرچه دست بر شیشهی ماتمگرفتهاش کشیدم، نور راهش را به سوی من پیدا نکرد.
شب و روزهای بسیار دیگری، پشت آن پنجره سپری شد؛ اما باز هم من بودم و من. تا شبی که دلتنگی دوباره مرا میان تکههای خردشده یافت، یقهام را گرفت و اینبار، دیگر نایی برای مقابله در جانم باقی نمانده بود.
گوشِ خانه از آوازِ اندوهِ من پر شد؛ و دلِ پنجره چنان در این غم شکست که فرو ریخت و نور، چون سیلابی، به داخل روانه شد. چشمهایم را گشودم و از درون خرابه به دوردستها نگریستم...
تا آنجا که چشم میدید، اثری از هیچ ردپایی بر خاک وجود نداشت. در میان آجرهای شکسته، تکهای آینهی کدر، که حالا غرق در روشنایی شده بود، چنان تصویرم را به صورتم کوبید که دیدم چگونه در خاکسترِ انتظار سوختهام؛ بیآنکه مسافری، مسیری را به مقصدِ من، در پیش گرفته باشد.
شانههایم را تکاندم، اشکهایم را به آغوش کشیدم و یک جفت چکمهی پاره از زیر آوارها بیرون کشیدم.
چکمهها را پوشیدم و رفتم.
رفتم و رفتم؛
آنقدر که دیگر نه آن خانه را ببینم، نه خویش را.
دیگر نمیتوانم بنویسم.
واژهها در گلوی قلم گیر میکنند و او را تا مرزِ خفگی میبرند.
به تماشای تقلایش مینشینم، بیآنکه بتوانم رهایش کنم.
پیشتر، همین برگهی سفید پناهگاهِ هردوی ما بود؛
برای نجات از روزهای زودگذرِ آغشته به خاموشی.
اما امروز که دلِ صفحه هم اسیرِ تار و پودِ تاریکیست،
دیگر چه میتواند پناهِ قلمم باشد؟
ایکاش میتوانستم واژههایم را برایت درونِ بقچهای بپیچم،
بقچه را به چوبی بیاویزم و تا رسیدن به نگاهت، به دوش بکشم.
حتی اگر بتوانم...
تو برای مسافری خسته و واژهبهدوش، چشمی به راه داری؟
اگر به خانهات برسم...
و عطری از چای، که خبر از انتظارِ تو بیاورد، به مشامم نرسد،
آنگاه دستِ قلم را بگیرم و به کجا سفر ببرم؟
