ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𒀭روایتِ‌خورشید

𒀭روایتِ‌خورشید

前往频道在 Telegram

"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی. @Shabdartenabot

显示更多
未指定国家未指定类别
338
订阅者
+324 小时
-57 天
-5530 天
帖子存档
بچه‌ها می‌دونم دیوونتون کردم ولی لطفا اگه دیدیدش ری‌اکت بدید شادم کنید

یکی از پست های چنل + این پیام رو فور کنید تا دوتا از پست هاتون رو فور کنم و به چنلتون نمره بدم🍓

تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂

بردی از یادم.mp34.59 MB

تو را باد برده بود؛ خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور می‌بوسید. من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخه‌ها، به تماشای برگ‌هایت می‌نشستم و می‌دیدم که هر روز، تکه‌ای از تو جامه‌ای به رنگ گل‌آلود به تن می‌پوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آن‌قدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینه‌ات می‌تپید. یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوری‌ات را تاب بیاورم. همه‌جای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛ حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود. با شرم به سوی تو بال گشودم. می‌خواستم بالاخره از برگ‌هایت بوسه بچینم؛ حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود. چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگ‌های تنم را به آتش کشید. درست در لحظه‌ای که لب‌های بوسه‌خواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آن‌قدر محکم که نفس‌هایم از دویدن ایستادند. گمان می‌کردم پس از عمری، به تو رسیده‌ام... گمان می‌کردم تو به انتظار من، آن گوشه نشسته‌ای... بی‌آنکه دریابم، سال‌ها نگاه من تو را در آغوش برکه نظاره‌گر بود. شاید اگر می‌دانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمی‌کردم. اما حالا که آخرین نفس‌هایم از سینه بیرون می‌ریزند، بال‌هایم را بر سطح آب گشوده‌ام و تنها تصویری که می‌بینم، برگ‌های بوسیدنیِ توست؛ آخرین خواسته‌ی من. -آتِنوشت 25 شهریور 405

تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂

خدایا این چه وضعیه

وای یادم رفت ریپلای بزنم

یکی از پست های چنل + این پیام رو فور کنید تا دوتا از پست هاتون رو فور کنم و به چنلتون نمره بدم🍓

تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂

بردی از یادم.mp34.59 MB

تو را باد برده بود؛ خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور می‌بوسید. من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخه‌ها، به تماشای برگ‌هایت می‌نشستم و می‌دیدم که هر روز، تکه‌ای از تو جامه‌ای به رنگ گل‌آلود به تن می‌پوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آن‌قدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینه‌ات می‌تپید. یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوری‌ات را تاب بیاورم. همه‌جای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛ حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود. با شرم به سوی تو بال گشودم. می‌خواستم بالاخره از برگ‌هایت بوسه بچینم؛ حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود. چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگ‌های تنم را به آتش کشید. درست در لحظه‌ای که لب‌های بوسه‌خواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آن‌قدر محکم که نفس‌هایم از دویدن ایستادند. گمان می‌کردم پس از عمری، به تو رسیده‌ام... گمان می‌کردم تو به انتظار من، آن گوشه نشسته‌ای... بی‌آنکه دریابم، سال‌ها نگاه من تو را در آغوش برکه نظاره‌گر بود. شاید اگر می‌دانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمی‌کردم. اما حالا که آخرین نفس‌هایم از سینه بیرون می‌ریزند، بال‌هایم را بر سطح آب گشوده‌ام و تنها تصویری که می‌بینم، برگ‌های بوسیدنیِ توست؛ آخرین خواسته‌ی من. -آتِنوشت 25 شهریور 405

ی لحظه قاطی کردم:)

Repost from 🍎
کاش منم برمیگشتم 290

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.08 KB

غمگینم