𒀭روایتِخورشید
الذهاب إلى القناة على Telegram
"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشتههایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
427
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
عدد المنشورات
جاري تحميل البيانات...
التفاعلات
التعليقات
نجوم تيليجرام
أفضل المنشورات حسب
جاري تحميل البيانات...
تحليل النشر
المشاركات | ديناميات المشاهدات | |||||
بوس بهتون که ریاکت میدین | 62 | 0 | 0 | 8 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
عزیزان خواهشا فقط در صورتی که محتوای اینجا رو دوست داشتید جوین شید، برای چالش لزومی نداره. | 68 | 0 | 0 | 10 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
درود؛ این پیام رو همراه یکی از پستهای موردعلاقتون فوروارد کنید براتون نامه مینویسم.
"20 Ch" | 382 | 17 | 0 | 9 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
بگذار خوشخیال بمانم.
اگر این است تمامِ جهان، بگذار من خام بمانم؛
در رویای زندگیهای دیگر.
اگر آغاز اینجا بود و آینه، پایان را در همین سراب میبیند،
بگذار من کور بمانم؛
و نبینم که تا چشم، منظره را به آغوش میکشد،
هیچ است و هیچ. | 422 | 11 | 0 | 10 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 700 | 18 | 0 | 21 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 421 | 9 | 0 | 16 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂 | 199 | 0 | 0 | 3 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
بردی از یادم.mp3 | 220 | 3 | 0 | 17 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
تو را باد برده بود؛
خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور میبوسید.
من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخهها، به تماشای برگهایت مینشستم و میدیدم که هر روز، تکهای از تو جامهای به رنگ گلآلود به تن میپوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آنقدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینهات میتپید.
یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوریات را تاب بیاورم. همهجای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛
حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود.
با شرم به سوی تو بال گشودم. میخواستم بالاخره از برگهایت بوسه بچینم؛
حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود.
چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگهای تنم را به آتش کشید.
درست در لحظهای که لبهای بوسهخواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آنقدر محکم که نفسهایم از دویدن ایستادند.
گمان میکردم پس از عمری، به تو رسیدهام...
گمان میکردم تو به انتظار من، آن گوشه نشستهای...
بیآنکه دریابم، سالها نگاه من تو را در آغوش برکه نظارهگر بود.
شاید اگر میدانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمیکردم.
اما حالا که آخرین نفسهایم از سینه بیرون میریزند، بالهایم را بر سطح آب گشودهام و تنها تصویری که میبینم، برگهای بوسیدنیِ توست؛
آخرین خواستهی من. | 596 | 16 | 0 | 26 | سجّل الدخول لعرض التحليلات | |
لا يوجد نص... | 673 | 24 | 0 | 40 | سجّل الدخول لعرض التحليلات |

