confused
الذهاب إلى القناة على Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
246
المشتركون
-824 ساعات
+77 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
246
اجازه میدهید دستم را با احتیاط
بگذارم روی شانهی شما
لبخندم را بغلتانم توی اغوش خیستان
و با آخرین سیگار
بعضی لحظهای خاص را مرور کنم
-تولد پرتقالها نزدیک پاییز
-خانه کوچک ما
-خاکسپاری زنی زیبا با نامهایی مستعار
ریلکس آدامسی است که در خواب میجوم
میچسبم به تخت
هر ساعت شصت دلهره
هر دلهره شصت تنهایی
شش ساعت خواب بس است و کافی
عقل سالم در بدن سالم چه کار مهمی دارد؟
سرم را روی سینهی پاییز بگذارید تا محکم بمیرم
من به یاس زرد برگها مبتلا شدهام
هر دقیقه شصتبار
خودم را میکوبم به نقطهای کور
اجازه میدهید در فواصل کوتاهِ جیغهایم
سیگارم را روشن کنم با سکوت
ریلکس کاترینا توفان موردعلاقهی من است فرزانه قوامی
246
هرچی گفتم بريم تو خیابون که هوا خوبه، گفتی تنها هوای اینجا بین لبامونه.
عاشقشم. عاشقشم. عاشقشم.
246
Repost from بیگانه
من یادم رفته اینجا چی مینوشتم. یادم رفته اینجا چطوری بودم. اصلا یادم رفته پیش از همهی اینها کی بودم. چطور زندگی میکردم. روزهام چه شکلی بودن یا حتی چه غذایی میپختم. زندگی من از دی، ترک برداشت و دوقسمت شد. چیزهایی رو دیدیم که فکر کنم هیچکس نباید میدید. که هیچوقت نباید اتفاق میافتاد. که هیچکس لیاقتش این نیست چنین چیزی رو ببینه و به ادامهی زندگی بپردازه. چندروزه دوستدارم بیام و بنویسم. چندروزه فکر میکنم اما چی مینوشتم؟ چی باید بنویسم؟ آدمها چی از من میخوندن؟ چی خوندن از من رو دوستداشتن؟ انگار که هیچ حافظهای دیگه برای من از قبل باقی نمونده باشه. نشستم که بنویسم و فکر کردم من هیچوقت اون آدم سابق نمیشم. این چنل هم دیگه اون چنل سابق نمیشه. آدمهایی که این چنل رو میخوندن هم دیگه اون آدمهای سابق نمیشن و حتی تاریخ! حتی تاریخ هم دیگه اون تاریخ سابق نمیشه. ما افول بشریت رو دیدیم و دریایی از خون رو تجربه کردیم که شاید تا ابد قسمتی از مارو در سوگ خودش نگهداره. آیا باز هم میخندیم؟ بله. آیا باز هم میرقصیم؟ بله. آیا باز هم جشن میگیریم؟ بله. آیا باز هم زندگی میکنیم؟ بله. اما دیگه هیچچیز هیچوقت شکل سابق خودش نمیشه. ما هیچوقت اون آدمهای سابق نمیشیم. ما خاطرهای با خودمون داریم که نه مارو رها میکنه و نه ما دیگه رهاش میکنیم. هیچچیز نمیتونه مارو به روزهای عادی پیشین برگردونه. ما یک عادی جدید میسازیم. و من؟ من فکر میکنم همهی چیزی که میخوام اینه که نذارم هرگز دیگه چیزی که دیدیم و دردی که کشیدیم در تاریخ بشریت تکرار بشه. روزی که این کشور، از قعر جهنم خونینی که داخلش فرو بردنش دوباره طلوع کنه، ما ملتی خواهیم بود که مسیر بشریت رو تغییر میده. شاید خیلیها بگن چه حرفها میزنی! ایران که مرکز جهان نیست! جهان که به دور ایران نمیچرخه! شاید حق با شما باشه. ولی ما کاری میکنیم که بچرخه. چون ما بازماندگانی هستیم که دردی داریم و دینی که مارو تبدیل به ابرانسان کرده. کسی که از جهنم زنده بیرون میاد، خاطرهی جمعیای که از جهنم میمونه، آدمی رو برای همیشه تغییر میده. و من، و شاید آدمهای دیگهای مثل من، تصمیمشون رو گرفتن. یک تصمیم جدی.
246
مدتهاست
نمیتوانم بنویسم
زیرا که مدتهاست نمیتوانم بنویسم
آیا این دستها
شبيه نمیتوانمهای تو نیست؟
نمیتوانی با پنج انگشت؟
نمیتوانمی بر پنج انگشت؟
نمیتوانمی بر فعل و دادن فعل بهننوشتن
پس
تقلیل الهیست این
بیحسی
ان حیوان مازیار نیستانی
246
صبحها
من و فروید تنهاییم
من خوابم را میگویم
فروید میخندد
ضمیرم زیر میز پنهان بود
حافظهام چای را به خاطر نمیآورد
زبانم را کاویدهاند
روانم را کاویدهاند
در ناخودآگاهم کرمها زوزوه میکشند
و موهایم به سیمهای خاردار میچسبد
زیگموند عزیز
راستش را بگو
خوابآور همان خودکشی است
عشق همان خیانت است
من تعبیر روانی خود است
یا تو عقدهی سرکوب شدهی من
به خیابان میریزم
ناخودآگاه فحش میدهم
رومیزی تازهای میخرم
خوداگاه گریه میکنم
زیگموند عزیز
چای و دارچین گذاشتهام
سیم خاردار کشیدهاند
برگرد
فرار کن
من موش ازمایشگاهیام
بالینم روانی است
به حافظهام اعتماد کن
تعبیر روانی کاترینا توفان موردعلاقهی من است فرزانه قوامی
