es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

confused

confused

Ir al canal en Telegram

زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد. این‌جا من هرچیزی که می‌خونم و می‌نویسم رو می‌ذارم. To stand on your knees : @pplVReybot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
218
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-1730 días
Archivo de publicaciones
ای آشنای من در باغ‌های بنفش جنون و بوسه! ای اسماعیل! ای چشم‌بند به چشم کنار مذبح رفته، ای سربریده! عینکت را از روی چشم‌های قیقاجت بردار عینک‌ زده‌های دیگر می‌آیند و زنان اشباحی هستند که فقط لب‌های کبود و چانه‌های تبخال زده‌شان را می‌بینی از گیسو‌های زیباشان خبری نیست صورت‌های بی‌سر یک بعدی دارند و از شب و روز آفاق بی‌‌خبرند دست بر شانه‌ی جلویی گذاشته‌اند و از کنار چاه نفت بالا می‌ایند و هیچکس چیزی نمی‌گوید و چیزی هم نیست که بگوید و فقط از سنگر‌های پدر و پسر، پدر و دختر، از سنگرهای همسایه و همسایه، صدای تیر شنیده می‌شود و بدن‌های راست در باران‌های خونین به زمین می‌خورند و باران که بند می‌اید، ماهی خائن را می‌بینی که از پشت دکل‌های نفت بالا آمده است چه مهتابی اسماعیل! چه مهتابی! با نورش نیمه‌جان ها را لو می‌دهد و بعد مسلسل‌ها، ستاره‌ها را مرس می‌زنند و موشک، خانه‌ها را مثل اسباب بازی به هوا می‌پراند و آنچه در بازگشت به سوی زمین برمی‌گردد به خرمن افشان می‌ماند آفتاب که می‌زند، نخل‌ها در برابر دکل‌ نفت به کودکان دبستانی صف بسته در برابر ناظمی سخت‌گیر می‌مانند جنگ است اسماعیل! جنگ است! و بعضی از جسدها را بی‌نام و نشان دفن می‌کنند! و بعضی‌ها را با نام و نشان و موش و موریانه چه می‌دانند که مردگان شناسنامه‌ی تاریخی دارند یا نه آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان می‌تابد و باران خادم و خائن نمی‌شناسد!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۳، ۳۴ و ۳۵

کار ما نیست شناساییِ رازِ گلِ سرخ، کار ما شاید این است که در افسونِ گلِ سرخ شناور باشیم.
سهراب سپهری

Mohsen Namjoo - Rooberoo [128].mp37.61 MB

در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیوفتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیرممكن است. وقتی به این حالت دچار می شوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع میکنم به زوزه کشیدن، و خود را روی زمین می‌اندازم، سرم را به این‌طرف و آن‌طرف میکوبم تا بیرون برود. اما غیر ممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد، راستی، انگار که حرف زدن در این باره، حالم را جا می‌آورد. مثل این است که قدری بیرون می‌ریزد. می‌فهمید چه می‌خواهم بگویم؟
زندگی در پیش‌رو رومن گاری

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحه‌ی ۳۲ و ۳۳
+1
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحه‌ی ۳۲ و ۳۳

مثل اسبی که برآمدگی کلفش را داغ کرده باشند تا صاحب پیدا کند، ما از آنِ عصرِ خویش شده‌ایم ما آن داغ را نمی‌بینیم، اما تماشاگران ما ان را می‌بینند ولی علامت ما از آن داغ، بالاتر و عمیق‌تر بود مثل مسی که به هنگام سکه خوردن چنان تند و عمیق سوختیم که مسخ شدیم ما با صدای مشترک مسخ شده‌ای آواز می‌خوانیم دوزخ در آواز ماست، نیاز به فردوس در آواز ماست ولی نشانی فردوس را نمی‌دانیم، تنها آوازش را می‌دانیم من نیاز به فردوس دیگری دارم فردوس تو در گام‌های استالینی است که زمانی در خیابان "چرچیل" ظهور خواهد کرد فردوس من فردوس تو نیست من "استالین" و "چرچیل" را نابود شده می‌خواهم، اسماعیل! دوای چپ فلج تو در جیب‌ آن "رفقا" نیست شاش‌بند تو تلمبه‌ی دیگری می‌خواهد! اسماعیل، اسماعیل! چشم‌بندت را از روی چشمت بردار، اسماعیل! شعر تو مشتی‌ است که در سینه‌ی تو گره شده است ازل و ابد ان‌جاست دوزخ و فردوس ان‌جاست سینه را گشاده کن! آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل! -مثل گلوله‌ای که به هنگام فرورفتن یک سر انگشت می‌گذارد ولی در آن‌‌سو، خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان می‌سازد- این است معامله‌ای که عصر ما با ما کرده است!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۰ و ۳۱

این‌که زاده‌ی اسیایی رو میگن جبر جغرافیایی!

در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را آن‌جا که می‌رساند پیغامهای ما را گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
فروغی بسطامی

وقتی از پشت پنجره‌ی تیمارستان خیابان را می‌دیدی و برگ‌‌ها می‌ریختند و حافظه‌ات یاری نمی‌کرد برگ‌ها را کجا دیده‌ای وقتی می‌خواستی رهگذران برگردند و تورا ببینند، ولی همه سر در گریبان عبور می‌کردند -و تازه یک عده می‌گفتند چرا شعر این‌ها فصیح نیست!- آه، ای مجنون پشت میله‌های درون! صورتت را که می‌دیدم انگار به ته چاه عمیقی نگاه می‌کردیم و فصیح تر از آن صورت دیگری نداریم آه، ای اسماعیل، ای دوزخیِ سر سرخ کرده در تابه‌ی وحشت! دوزخ به اضافه‌ی کلمه یعنی شاعر! زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد! ای بد گمان به پزشک و پرستار، ای بدگمان به زن و معشوق و پسر، ای بدگمان به خویشتن! ای مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شک برقی! ای خواب‌گرد، ای بدخواب، ای چشم دوخته به قرص‌های خواب! و قرص‌هایی که قرار بود بخش چپ مغزت را راه بیندازند! ای بدگمان، به کلیه، به قلب، به مثانه آموخته بودی که هر عضو بدن حافظه‌ای مخصوص دارند "حافظه‌ی کلیه‌ام مخدوش شده است!" "انگار کلیه کامپیوتر است" ای تجسد زجر و رگ و پی! سر هیولایی‌ات را از پشت پنجره‌ی تیمارستان به سوی خیابان برگردان فصل دارد تکرار می‌شود و برف از پارو بالا می‌رود و خروس‌های کز کرده زیر طاقی بقالی ایستاده‌اند و لنگ‌های حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ بسته‌اند و ماشین‌ها با زنجیر چرخ‌هاشان زمین را بی‌رحمانه کتک می‌زنند برق از نوک موهای سرخت فرو می‌رود و به یک چشم زدن از ناخن‌ پایت بیرون می‌جهد و حافظه‌ای اندام‌هایت مخدوش می‌شود و تو حافظه نداری و حتی مرا که لب‌هایت را می‌بوسم، نمی‌شناسی زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد دانستن این نکته "حافظ" را "حافظ" کرد "سعدی" را "حافظ" نکرد "سعدی" دوزخ و فردوس نداشت
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۸، ۲۹ و ۳۰

هر تاریخی لایه‌ای از ناخودآگاهی دارد با هر دگرگونی من و تو از ناخودآگاهی بیرون می‌پریم -مثل دختران طناب باز که به سرعت طناب را از بالا سر و زیر پاشان می‌گذرانند- در ان‌سو که پایین امدیم، احساس می‌کنیم در اگاهی هستیم ولی هیچ اگاهی کامل نیست موجی بلند -مثل دیوار بتون ارمه‌ای که انفجار شدید کجش کرده باشد- می‌اید و ما را در خود فرو می‌برد در حجره‌های کنار چاه‌ها، چشم‌هامان را باز می‌کنیم عینک‌هامان را برمی‌داریم، به میخ آویزان می‌کنیم و منتظر پرش بعدی می‌مانیم برای شاعر شدن تنها کلمه کافی نیست! کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد، مصداق "یقولون مالا یفعلون" خواهد بود دوزخ باید تورا بطلبد تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی این، آن کشمکش اعماق است زجر روانم بود مرا شطح خوان کرد [دوزخ از هر نوع: دوزخ رانده شدن از بهشت، دوزخ جدا شدن از معشوق، دوزخ قهر ابدی پسر، دوزخ تفرعن حاکمان، دوزخ غارت زیبایی از معاصر، دوزخ بی‌نوازشی زندگی، دوزخ بد گمانی، دوزخ سیم‌جین درونی در کابوس‌های بی‌انتها، وقتی که موش‌ها به بزرگی روباه‌ها هستند و گورستان‌های "رم" از "قم"، "بلخ"، از "ری"، و "تروی" و "بخارا" از "اصفهان" قابل تمیز نیستند، دوزخ حجره‌های نشانده شده در کنار لوله‌های نفت"]
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۶ و ۲۷

یا رب این شمع دل‌افروز ز کاشانه‌ی کیست؟ جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانه‌ی کیست؟ حالیا خانه‌براندازِ دل و دین من است تا در آغوشِ که می‌خسبد و هم‌خانهٔ کیست؟
حافظ

تقدیمی‌ها: https://t.me/mencvn
تقدیمی‌ها: https://t.me/mencvn

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۳، ۲۴ و ۲۵
+2
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۲۳، ۲۴ و ۲۵

در کابوس‌هایم موش‌هایی بودند بزرگتر از روباه‌ها و به سرعت انگشت‌های "پاگانیگی" از این سوراخ به ان سوراخ سفر می‌کردند من ان شکنجه را می‌شناختم از پلکان گورها پایین می‌رفتم در جایی، در کجا؟ بلخ؟ ری؟ تروی؟ قم؟ رم؟ آتن؟ پکن؟ اصفهان؟ بخارا؟ هیچ! و چه زندگی‌هایی داشتم اسماعیل! تنها دیوانگان می‌دانند که چه زندگی‌هایی داشتم زجر روانم بود که این‌چنین مرا شطح‌خوان کرد فهمیدم که به برادری تو برگزیده شدم باید با بال مشترک جنون پرواز کنیم بیهوده نیست که بر دوش ابوالهولی نشسته‌ایم و خدایان را تماشا می‌کنیم زجر روانم بود اسماعیل که مرا شطح‌خوان کرد به گورستان‌ها و سنگرها و بیمارستان‌ها بنگر! بیرون باغ نیست، زندگی نیست، مرگ هم در باغ نیست! از اهواز تا سرخس پچپچه‌ی شهدا با نم‌نم باران و چهچه‌ی چلچه‌ها می‌آمیزد اره‌ای تیز در پای زخمی‌ها فرو می‌رود و خمپاره‌ها خانه‌ها و خاک‌هارا به بالا می‌پرانند و ادم‌ها به پشت بام‌های دورتر پرتاب می‌شوند [سه تا از بچه‌ها مردند. خودش؟ دکتر می‌گوید سرش ضربه دیده. بدجوری. پایگاه مغزش تکان خورده. گلویش را سوراخ کردند، از ان‌جا بهش اکسیژن می‌دهند. شش روز است سقف را نگاه می‌کند، باقی، سلامت شما. به خانم سلام برسانید‌. سایه‌تان... حتما. حتما.] و سایه‌ای از اعماق برمی‌خیزد و مسلسل‌ها ناگهان جهان را مرس می‌زنند جنگ است اسماعیل! جنگ است. و اسماعیل‌ها به راستی ذبح می‌شوند و ستاره‌ای در اسمان ما نیست که نیفتاده باشد
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۹، ۲۰، ۲۱

باید یک‌جوری این طلسم چندین‌ماهه‌ی ننوشتن ر‌و می‌شکوندم. و چون هیچ‌چیزی برای نوشتن به‌ذهنم جالب نمیاد، ناچار و بی‌اراده‌ام که از تو بنویسم. از استخوان فقرات کمرت تا موهای پرکلاغی و بلندت. از انگشت‌های کشیده‌ات که همیشه دور یک‌چیزی اون‌هارو می‌پیچونی. دور یک فنجون، دور دسته‌ی کیف، دور شالت، دور سیگار و دور خودکار‌ها. به این فکر می‌کنم که چه‌طور میشه یک متن، یک داستان بنویسم که بوی وانیل بده؟ بوی پر‌های یک کبوتر سفید و گرمیِ طلایی بودن یک فنجون چای. یادم میاد که توی جامدادیم چندتا پرِ قهوه‌ای و طلایی از یک پرنده رو دارم! یک پرنده که داداشم توی خیابون پیدا کرده بود و نمی‌دونست اسمش چیه. و من‌ برای نخستین بار کمر یک پرنده رو با تمام ترسی که بود نوازش کردم. و به این فکر می‌کنم که چطور می‌تونم از پرنده‌ها نترسم؟ چطور می‌تونم یک خرگوش سفید رو ببوسم و یک روباه نارنجی رو نوازش کنم؟ یاد مامان میوفتم که همیشه پیشم گریه می‌کرد. و من‌ تنم برای روحم کوچیک و کوچیک‌تر میشد. حقیر و حقیر تر میشد که چرا هیچ‌کاری از دستم برنمیاد! چرا هیچ‌کاری از دستم برنمیاد! و در آخر به این می‌رسم که مسبب همه‌ی ناامیدی‌ها و روانی بودن‌ها، باباست. به دقیقا همین موقعه‌ی پارسال فکر می‌کنم. که چه‌قدر احساس می‌کردم و زندگی نفس می‌کشید. همین موقعه‌ی الان انگار زندگیم رو توی انباری خونه‌ی مادربزرگ جا گذاشتم، و کلید در گم شده. کلید در انباری مادربزرگ همیشه گم میشد و عمه می‌گفت چرا چندتا محض احتیاط درست نمی‌کنید یا اصلا در رو قفل نکنید. و من‌ فکر می‌کنم میشه از زندگی چندتا محض احتیاط، داشته باشم؟ یاد ایتالیا میوفتم و لاجورد که همیشه به من می‌گفت، تو بوی ایتالیا و زندگی میدی. بوی زندگی میدی ریحون. ریحون تو یه‌چیزی داری که هیچکس نداره. ابان تو مثل ماه ابان می‌مونی. که اون‌هم مثل بوسه‌ی معشوق می‌مونه‌. ابان منو دوست داشته باش‌. منو کی دوست داشته باشه پس. منو کی نوازش کنه! چطور می‌تونم یک متن بنویسم که بوی تورو نده و بوی وانیل، پرهای یک کبوتر و گرمیِ طلایی یک فنجون چای رو بده؟ همیشه توی سرم چاله‌های زیادی بود. همیشه توی سرم چراهای زیادی بود. همیشه توی سرم مورچه‌های زیادی بود. همیشه مورچه‌هایی بود که سلول به سلول تنم رو می‌خوردن و من تنها تنم برای روحم کوچیک و کوچیک تر میشه که چرا کاری از دستم برنمیاد. خسته‌ام و دلم می‌خواد برم صفحه‌ی بعد. برم صفحه‌ی بعد این چرخه. دلم می‌خواد از کودکیم بنویسم. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت از اون روزهای نحس ننوشتم. این‌بار هم نمی‌نویسم و فقط می‌دونم که مسبب همه‌ی این‌ ناامیدی‌ها و روانی‌ بودن‌ها، باباست. یاد فردایی میوفتم که دیگه توی این شهر نیستم و این خونه بوی من رو فراموش می‌کنه. یاد شب‌هایی که با درخت نخل همسایه، حرف می‌زدم‌. و لرز میوفته به بدنم که اگه شب‌های شهر جدید نخل نداشتن چی؟ بدون دیدن نخل‌ها هرشب دووم میارم؟ پنجره رو می‌بندم و کتابی که تو برام خریده بودی رو باز می‌کنم‌‌. ما چیزی جز چندتا ایکاش نیستیم برای هم کوینِ عزیزم! منم تورو دوست دارم و همیشه با خودم میگم ایکاش کنارم بودی. ایکاش الان کنارم بودی و من می‌نشستم روی پاهات. به سینه‌ات تکیه می‌دادم و تو به‌ ناچار وقتی که نمی‌دونی باید در این لحظه چیکار کنی، موهام رو نوازش می‌کنی. اون‌قدری ترسیدم ازت که یادم رفت چگونگی تورو دوست داشتن رو. در ابان ماه ۱۴۰۳، شب‌های سرمه‌ای، نوشته شده به دست کوین رضایی‌. صرفا یاد تو و یاد فردای بی‌نخل، یاد قهوه‌ها و پاریس، یاد روزی که از پرنده‌ها نترسم و یک خرگوش رو ببوسم و یک روباه رو نوازش کنم، زنده نگهم می‌داره. من همیشه همه‌ی روزهای زندگیم رو عصبی بودم و به همه‌چیز نفرت می‌ورزیدم. تنها استخوان ستون فقرات تو، موهای مشکی پرکلاغیت، تنها موهای روی ساعدت و گردن لاغرت. تنها روزی که بتونم پرواز کنم. زنده نگهم می‌داره. و هنوز هم یک‌سری حرف‌ها هست که دیگه نای نوشتنشون رو ندارم. هنوز هم مثل بقیه‌ی وقت‌‌ها موقعه‌ی نوشتن یک‌سری کلمات می‌مونه که نمی‌تونم بیارمشون روی کاغذ‌. با از من جدا شدن، می‌جنگن و انگار عضوی از بدنم هستن. تو اما از رنگ چشم‌هام، از گوش‌هام که همیشه خونی‌ست، از دست‌هام که همیشه خودکار بینشونه، از پریشان بودن موهام، کلماتم رو بخون. منو بخون.

photo content

تهرانی که شهرستانی می‌گفتی همه عمر دیدی که چطور نتانیاهو تهران گرفت؟

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحه‌ی ‌۱۹
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحه‌ی ‌۱۹

سرت چه پرچم خونینی بود که در خیابان‌ها می‌تاخت و بنفش اسمان، چه زیبا، چه بهت‌انگیز، قیقاج چشم هایت را می‌شست! همیشه من اسمان را جیغ خواهم کشید، بگذار متوسط‌ها هرچه می‌خواهند بگویند پنجره را باز کردم باز کردم تا بادبادکی را که هوا کرده بودی تماشا کنم اولین شاعری بودی که پای "بادبادک" را به شعر باز کردی فروغ نیز کنار پنجره ایستاده بود او هم دید که بادبادک بال درآورده است متوسط‌ها ندیدند، که صفای جنون چشم تماشا می‌خواست! عینکت را بردار، اسماعیل عزیزم، تا ببینی که راست می‌گویم از پله‌ها هول‌هولکی پایین دویدم مسیر بادبادک را تعقیب کردم از تهران بیرون امدم همان‌طور داشت می‌رفت، من به دنبال او رفتم، او به دنبال چه‌چیز؟ کویر تمام شد. از بالا سر تنگه‌ی هرمز پریدم، می‌رفت از بالای جزایر گل مانند، می‌رفتم. شیوخ عرب را دیدم در کاخ‌هاشان که طلاهاشان را مثل شپش می‌شمردند از روي موج‌ها می‌رفتم، بی خیال، و به فرمان بادها و ابرها بادبادکی که تو هوا کرده بودی می‌رفت از بالا سر کشتی‌های نفتکش، از کنار ماه، آفتاب، ستاره و کهکشان‌ها بادبادک مثل جبرئیل می‌رفت از بالا سر قاره‌های خیالی، پرنده‌های نورانی، اقمار مصنوعی کراتِ ارتجالی حرکت می‌کرد می‌رفت، می‌رفتم، پایم را از این کره روی کره‌ی دیگری می‌گذاشتم ازاد شده از تنم، از چشم‌ها، گوش‌‌ها، شانه‌ها، قلب و شش‌ها، زانوها و پاشنه‌ها رها شده از منِ بیدارم آه ای جنون! ای مرگ! ای اسماعیل! عینکت را بردار تا ببینی که راست می‌گویم می‌رفتم، می‌رفت، می‌رفتم اسماعیل، ای کسی که گذشته را این‌همه دوست می‌داشتی، چرا به سوی آینده رفتی؟ و مرگ را چون خنجری تصادفی روی گلوگاه بادبادکی پذیرا شدی؟ من و تو اینک بر دوش ابوالهولی نشسته‌ایم و خدایان را تماشا می‌کنیم و رنگ‌ها همه شادند! تو نمرده‌ای، تو فقط دیوانه‌تر شده‌ای، باور کن تو فقط دیوانه‌تر شده‌ای و ما بر دوش ابوالهولی به تماشا نشسته‌ایم و ساز‌ها آسمان قطعه‌ی قلب‌های مارا می‌نوازند تو دیوانه تر شده‌ای!
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۶، ۱۷، و ۱۸