ar
Feedback
Z

Z

الذهاب إلى القناة على Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 322
المشتركون
-1724 ساعات
-1537 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
Z
1 324
علی‌الاصول

Z
1 324
photo content

Z
1 324

Z
1 324
(بیداری زمان را با من بخوان به فریاد ور مرد خواب و خفتی، رو سر بنه به بالین، تنها مرا رهاکن.)

Z
1 324
(آبی‌تر از آنیم که بی‌رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم)

Z
1 324
(کسی چه می‌دونه که چی می‌شه حکم؟)

Z
1 324
تا تورا نور یقین است ، ز شک واهمه نیست...

Z
1 324
photo content

Z
1 324
Repost from N/a
🔥Rise from the ashes🔥
🔥Rise from the ashes🔥

Z
1 324
Memento Mori

Z
1 324
چگونه و چرا؟

Z
1 324
درد، در عمق این خاک ریشه‌ دارد...
درد، در عمق این خاک ریشه‌ دارد...

Z
1 324
روزگار ما چنان بود که حکمِ محاربه را برای حربی که هرگز درنگرفته بود، آسان‌تر از شنیدن آواز جیرجیرک‌ها صادر می‌کردند؛ ما نیز هرچه اندیشیدیم، نفهمیدیم با کدام خدا و کدام پیامبر در جنگ بوده‌ایم. تنها دانستیم که این اتهام را بر دوش ما نهادند تا ردِّ گناه خویش را مستور سازند؛ باشد که در میان ویرانه‌هایی که خود برپا کرده‌اند، اندک زمانی بیشتر بر تخت پوسیدهٔ خویش تکیه زنند... #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 324
مادربزرگ، کجایی که ببینی؛ از همان آغاز، آن «یکی که بود» هرگز نبود. کلاغ هم هیچ‌وقت به خانه نرسید. انگار از اول قرار نبود کسی برسد؛ همان‌طور که بالا و پایین قصه، همه دروغ بود.

Z
1 324
(به دنبال لیوان‌های نیمه پر بودیم که تمام ظرف‌های زندگی شکست...)

Z
1 324
photo content

Z
1 324
_اما زمین، گردتر از آن بود که پنداشتیم..._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
1 324
ضحاک اگر زهر به زخمی فشاند برخاست کاوه ، قیامت رساند...

Z
1 324
قسم خورده ام من ، به شعله به خون که راهی جز آتش ندارم ، کنون قلم را گرفتم ورق شد جهان حقیقت شکفت از میان فغان جهنم بسا ساختم با سخن به واژه زدم آتشی بر کهن نه ترس از شبان و نه وهم از سحر من از درد نوشتم ، شدم بی خبر ورق خورد تقدیر ، جهان فرق کرد ز توفان گذشتم ، فلک غرق کرد شنیدم دروغی که دیروز گفت گذشتم ز آن ، عالمی نو شکفت ندانند که اندیشه زنجیر نیست که عقل و خرد بندِ شمشیر نیست نبردم ز باور ، نشد پایِ بند قلم ساخت از درد ، جهانی بلند چه باکی ز شب؟ صبح در جان ماست طلوعی در آتش ، که ایمان ماست چون شب تیره گردد نترسم ز درد که پایان ظلمت سحر باز کرد به هرجا که تاریک شد راه من طلوعی دگر خفته در ماه من ضد

Z
1 324
(آن‌کس که نداند و نخواهد که بداند حیف است چنین جانوری زنده بماند...)