ar
Feedback
اَشَه

اَشَه

الذهاب إلى القناة على Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
378
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+4130 أيام
أرشيف المشاركات
ما واقعیت ‌ها را آنگونه که هست نمی‌بینیم، بلکه آنگونه می‌بینیم که زبان‌هایمان می‌نمایانند. زبان‌های ما رسانه‌های ما هستند، رسانه‌های ما استعاره‌های ما و استعاره‌های ما محتوای فرهنگ ما را می آفرینند.
نیل پست‌من

گاهی اوقات، جریانات نو و پرتب‌وتاب، از هر نوعی که باشند، حاصل یک گریز، انتخابی ناگزیر یا ترجیحی میان بد و بدترند. ما اغلب چنین می‌پنداریم که تحولات اجتماعی از دل خواسته‌های اندیشیده‌شدهٔ جمعی و ایده‌هایی حساب‌شده با رویکردی آینده‌نگر پدید می‌آیند؛ اما نه، این دگرگونی‌ها گاه صرفاً پیش‌آمدند، نه محصول تأمل و نه نتیجهٔ برنامه‌ریزی. در انقلابات بزرگ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و... چند درصد از مردم حقیقتاً با فهم مبانی و درک ژرفِ خط فکری و شالودهٔ آن جریان بدان پیوسته‌اند؟ شاید تمامی ایده‌ها و آرمان‌های ارائه‌شده در مکاتب، جنبش‌ها و نهضت‌ها، صرفاً منزلگاهی برای گریز از منزلگاه پیشین بوده‌اند. چند نفر از کمونیست_ کارگران اولیه واقعاً با مبانی نظری کمونیسم آشنا بودند؟ چند نفر از مردمان عادی که پیشگامان انقلاب شدند، از خط‌مشی ترسیم‌شده و چشم‌انداز ذهنی آن برای آینده سر در می‌آوردند؟ چند نفر از نو‌دینان، نه برای رهایی از بند آیین‌های پیشین، بلکه به‌سبب درک تمامیت یک دین با آن همساز شده‌اند؟ چند نفر از نوگرویدگان به هر جریان، نه از سر فرار، بلکه به‌سبب ساختی نوین، به سوی آن کشیده شده‌اند؟ لاندمان در کتابش* می‌نویسد: «داروینیسم که حیوان‌بودن انسان را به تودهٔ مردم، به‌ویژه طبقهٔ کارگر، اثبات نمود، بهترین راه فرار برای این گروه از انسان‌های غیرمتعهد و خسته‌شدگان راه تمدن و سنت‌ها شد. به همین جهت، آنان داروینیسم را شعار روز قرار دادند و با همین وسیله، آن‌همه مشکلات و مسائل را می‌گشودند. آنان برای فرار از تعهد و بار مسئولیت، خویشاوندی با حیوان را پذیرفتند؛ زیرا این نوع زندگی برایشان ساده‌تر بود... تودهٔ مردم این دوره، توان تحمل بار انسانیت، دین و تمدن را نداشتند و داروینیسم را به‌عنوان راه فرار از مسئولیت، به‌سوی بی‌بندوباری انتخاب کردند.» من بر این باورم که در مطالعهٔ تحولات جمعی در هر یک از ابعاد زیستی انسان، پیش از بررسی عمیق جریان جدید و آورده‌های آن، باید بر علل گذارِ مردم از جریان پیشین تمرکز کرد؛ چراکه کلید فهم ماجرا در همین نقطه نهفته است. ترس، این احساس سیری‌ناپذیر که یکی از عمده‌ترین راه‌های فرونشاندنش، فرار است، در یکایک فعالیت‌های انسانی کمین کرده و شاید اساس بسیاری از اعتقادات و انتخاب‌های ما را شکل دهد. پ‌ن: نقل قول مذکور از * کتاب انسان شناسی فلسفی لاندمان است.

وقتی به سقوط حکومت‌های خودکامه فکر می‌کنیم، اصلاً نباید دچار این توهم شویم که با سقوط دیکتاتور، کل نظام همچون کابوسی به پایان می‌رسد. البته کالبد مادی نظام به انتهای عمرش می‌رسد، اما پیامدهای روانی و اجتماعی‌اش تا سال‌ها زنده می‌مانند و حتی به هیئت رفتارهای ناخودآگاه تداوم می‌یابند.
ریشارد کاپوشیچینسکی، شاهنشاه

ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

ترس چنان فکر آدم‌ها را تباه کرده بود که در ابراز شجاعت یا همراهی با شجاعت دیگران نقش فریب می‌دیدند.
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

وحشت فراگیر مردم را دیوانه کرده بود. چنان بدبینشان کرده بود که نمی‌توانستند بپذیرند کسی راستگو، بی غل و غش یا پردل و جرأت است.
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

"رواج‌داشتن، الزاماً به‌معنای روابودن نیست." @azgozashtevaaknoon

منطقی که نگاه کنیم، می‌بینیم آنکه برای «ساختن تمدن بزرگ» خیز برمی‌دارد باید کارش را از آدم‌ها شروع کند، با تربیت یک جمع متخصص برای دستیابی به یک هسته فرهیخته‌ی بومی.
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

یک ژست مذهبی؛ راه تأییدگرفتن دوباره از ملت ما همین است.
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

ایرانی‌ها در هر دارودسته‌ای که باشند بی‌درنگ برای خودشان سلسله مراتب می‌تراشند. من اولم، تو دومی، تو هم سومی. دومی و سومی مخالفت نمی‌کنند، اما فوراً شروع می‌کنند به بو کشیدن، توطئه کردن و ترفند زدن تا شماره یک را به زیر بکشند. شماره یک باید برای بالا ماندنش سنگر بگیرد. سنگر بگیرد و ضامن تفنگش را بکشد.
ریشارد کاپوشچینسکی، شاهنشاه

پائولو کوئیلو، هیپی
پائولو کوئیلو، هیپی

یک نگرش رایج وجود دارد که مردم عمدتاً نوستالژی‌گرا هستند. اما فارغ از این بحث، ما بارها با گزاره‌هایی مواجه شده‌ایم که می‌گویند: «ایرانِ پیش از انقلاب، ایرانِ بهتری بود» یا «مردم که همه‌چیز داشتند، از سر خوشی انقلاب کردند». این نوع روایت‌ها، اغلب بدون توجه به تحلیل‌های علمی و آکادمیک درباره‌ی انقلاب و بی‌اعتنا به مجموعه‌ای از عوامل ریز و درشت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مطرح می‌شوند که زمینه‌ساز چنین تحولی در جامعه‌ی ایرانی بوده‌اند. اما اگر این گزاره‌ها را از زاویه‌ای انسانی‌تر، کلان‌تر و انسان‌شناسانه‌تر بررسی کنیم، پرسش اصلی این است: چرا انسان همواره از وضعیت کنونی‌اش ناراضی‌ست؟ در خلال تأمل بر این پرسش، یاد جمله‌ای از کافکا افتادم (از نظر من، کافکا بی‌تردید فیلسوف است): «لحظه سرنوشت ساز رشد بشری همواره در جریان است...» این اشاره‌ی ظریف کافکا به «جریان دائمی لحظه‌ی سرنوشت‌ساز» به‌گمانم کلید فهم این ماجراست. همین پویایی دائمی است که گرایش به سوی جنبش‌های انقلابی را برمی‌انگیزد. در چنین فضایی، برخی به این نتیجه می‌رسند که هر رخدادی درست و موجه است، چرا که هنوز هیچ اتفاق قطعی و تعیین‌کننده‌ای رخ نداده است. بشر به‌طور کلی با مفهوم سکون ناآشناست و در موضعی استاتیک قرار ندارد. به همین سبب، می‌کوشد به سوی آن لحظه‌ی سرنوشت‌ساز حرکت کند؛ لحظه‌ای که هرگز به آن نمی‌رسد، زیرا مسیر، خود مقصد است. این میل به حرکت شاید ریشه در ایده‌آلیسم نهادینه‌شده در وجود انسان داشته باشد؛ رویکردی که اگرچه گاه بی‌راه می‌نماید، اما لازمه‌ی زیست انسانی‌ست. در همین زمینه، جمله‌ای از پازولینی نیز به‌خوبی این نگرش را بازتاب می‌دهد: «تمام آثار نئورئالیستی بر این باورند که آینده همواره بهتر از اکنون خواهد بود؛ این بهبود پس از انقلابی رخ خواهد داد که هیچ شناختی از ماهیت آن وجود ندارد.»

می‌خواست همه چیز را عوض کند، ولی از عوض کردن خودش ناتوان بود.
پائولو کوئیلو، هیپی
پ‌ن: یک روز عزیزی بهم گفت: «می‌دونی مشکل تو چیه نیلا؟ تو با تمام وجودت مصمم شدی که دنیا رو تغییر بدی، بی‌اینکه بدونی این خود دنیاست که هر لحظه داره تو رو تغییر می‌ده.» نمی‌دونم چقدر ربط داشت، ولی با خوندن این جمله بلافاصله یاد این حرف افتادم.

تنها کاری که در زندگی‌اش کرده بود جلو زدن از بقیه بود، ولی هیچ وقت نتوانسته بود از خودش جلو بزند. به کسی که بود، عادت کرده بود، به رغم سن کمش.
‌پائولو کوئیلو، هیپی

روزها از پی هم می‌گذرند؛ من به اسکرول کردنِ رؤیا در انواع مختلفِ اپلیکیشن‌ها ادامه می‌دهم، و شب‌ها با افسوس، یا هرازگاهی یک امیدِ رو به موت، به خواب می‌روم؛ و فردایش، مجدد در جهانی چشم باز می‌کنم که رؤیاها را در ریلزهایِ سی‌ثانیه‌ای به چشمانم عاریت می‌دهند.

یک روز_روزی در آینده‌ای دور_دولت‌های سرتاسر دنیا به این نتیجه می‌رسند که بهترین کار برای پایان دادن به همه چیزهایی که از نظرشان «مشکل» است، قانونی کردن آن‌هاست‌. بخش زیادی از جذابیت حشیش غیرقانونی بودن آن است و، در نتیجه، تعداد بیشماری به دنبالش می‌روند.
پائولو کوئیلو، هیپی

ارنست همینگوی، وداع با اسلحه
ارنست همینگوی، وداع با اسلحه

دنیا همه را در هم می‌شکند، ولی پس از آن خیلی‌ها جای شکستگی‌شان قوی‌تر می‌شود.
ارنست همینگوی، وداع با اسلحه

خیلی خسته به‌نظر می‌رسی. خسته‌ام؛ ولی حق ندارم خسته باشم.
ارنست همینگوی، وداع با اسلحه