اَشَه
الذهاب إلى القناة على Telegram
برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
378
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+4130 أيام
أرشيف المشاركات
378
دیروز توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. وسط بزرگراه، خرزهره کاشته بودند. خرزهره برای من یه تأملِ دژاوویی بزرگه؛ یادِ حیاطِ پر از خرزهرهی آقاجون، بلوارهای شیراز، و خونهی قدیمیمون. بابابزرگ علاقهی خاصی به خرزهره داشت و از این بابت مدام توسط مادرجون ملامت میشد:
_«آخه مرد، این گل چی داره که حیاط رو پر کردی ازش؟ تازه تابستونا پُر از پشه میشه!»
آقاجون اما میگفت:
_«خب اینم گله دیگه... تازه، سوای ساقههاش، گلبرگهای قشنگی داره.» فکر میکنم آقاجون خوب زندگی رو درک کرده بود که این حرف رو میزد.
زندگی من هم عینِ خرزهرهست. گاهی پشه میزنه، توی چشم بعضیها معمولی یا حتی زشت و ناکافیه، اما بازم زندگیه... و گلهای قشنگ خودش رو داره.
378
چند روز پیش توی راهروی دانشکده، ارغوان رو دیدم. هر دومون کتاب به دست، داشتیم میرفتیم سمت خودمون که با دیدن هم وایستادیم. ارغوان پرسید کجا میرم، گفتم قصد دارم برم کتابخونه تا کتابم رو تموم کنم. بعد براش از گی دوموپاسان گفتم و بحث کشید به داستان کوتاه، چخوف و بقیه.
ارغوان داشت «گاماسیاب ماهی ندارد» رو میخوند. از کتابش برام گفت، از قلم حامد اسماعیلیون، از درد نهفته توی سطر به سطرش... اون روز تقریباً یه ربع با هم حرف زدیم؛ از رضاخان و حزب توده، از اعدامیهای ۶۷، جنبش جنگل، روسیه و... چشمای ارغوان اشکی شده بود و موهای تن من سیخ.
نمیدونم کجا، یا حتی از زبون کی، این جمله رو شنیدم که میگفت: «مردم امروز خیلی کم با هم حرف میزنن، و اگر هم حرفی میزنن، انگار حرفی نزدن؛ چون اکثر گفتوگوهاشون حول مسائل روتین میچرخه.» یه مدت به این فکر میکردم که کتابخوندنهام چه سودی برام داشته، جدا از اطلاعاتی که ازشون گرفتم. امروز فهمیدم کتابها باعث میشن دو نفر، با یه برخورد یهویی و بیمقدمه، کلی حرف برای گفتن داشته باشن و کلی حس برای به اشتراک گذاشتن.
378
نه به خدا اعتقاد داشت و نه به شیطان. از این رو برای کارهایی که در این دنیا میکرد منتظر پاداش یا کیفری در آن دنیا نبود. تنها به فلسفهای مبهم اعتقاد داشت که برآیند اندیشههای اصحاب دایره المعارف قرن گذشته بود و به مذهب به چشم نوعی مجازات اخلاقی نگاه میکرد که «قانون» واضع آن بود و هر دوی آنها را ابداع انسانها، برای تنظیم روابط اجتماعی میدانست.
گی دوموپاسان، رُک کوچولو
378
چه شگفتانگیزند خاطرههای دوری که پیوسته به سراغتان میآیند و نمیتوانید از دستشان رها شوید!
گی دوموپاسان، کلوشِت
378
اهمیت ثنویت در شناخت وحدانیت و سنجش مفاهیم
ما مفاهیم را همواره در نسبت با یکدیگر میسنجیم؛ سنجهی هر مفهوم، مفهومی دیگر است. برای مثال، تا خوبی نباشد، بدی معنا نمییابد؛ تا ترس نباشد، شجاعت؛ تا گرسنگی نباشد، سیری؛ و تا گرما نباشد، سرما. در فیزیک، سرما بهخودیخود وجود ندارد؛ آنچه سرما نامیده میشود، در حقیقت فقدان گرماست. چنین میپندارم که بسیاری از مفاهیم ذهنی نیز تابع حضور مفهومِ هماورد خود هستند. اما پرسش بنیادین این است: آن مفهوم نخستین که ضامن پیدایش مفهوم ثانوی است، چیست؟ آیا میتوان از وجودی مطلق یا مفهومی مطلق سخن گفت؟ در الهیات و متون روایی، اغلب با ثنویت مواجهایم: نخستزادهای یا نخستبودهای که معمولاً با نیکی و خیر پیوند دارد. در پایان این ستیز دوگانه، همواره برتری با خیر است؛ گویی دوباره مفهومی مطلق حکمفرما میشود.
فیالمثل در فرشگرد زرتشتی و آخرالزمان اسلامی، بدی به اوج میرسد تا نیکی سر برآورد. شاید این پررنگسازی شر، راهی برای بازگشت به مفهوم مطلق خیر باشد. در اغلب مکاتب الهی، خیر پیروز آوردگاه مفاهیم است. تسلسل علل نامتناهی ما را به انتها میرساند و وجود علت نخستین پذیرفته میگردد. نمونهای دیگر، در سنت زرتشتی، «اَشه» نماد نظم آرمانی جهان و رویهی درست آن است؛ اَشه یعنی راستی و حقیقت. شاید از همینروست که اَشه به نظم آرمانی تعبیر میشود، چرا که حقیقت، خود مشی مطلق و درست است و از این یگانگیِ تفوقگونه، نظمی پدید میآید.
وحدانیت از آنرو مطلوب و در زیست انسانی بهعنوان یک ایده پذیرفته میشود که مفهوم توحید یا یگانگی خداوند، برابر است با رسیدن به یک مفهومِ مطلقِ نهایی که جهان از آن پیدا و بدان ختم میشود. «بازگشت همه به سوی اوست» را میتوان بازگشت همهی مفاهیم به آن مفهوم مطلق نیز تعبیر کرد. اما مسئلهی مهم دیگر، زایش یک مفهوم از دل دیگری است. همانگونه که شیطان مخلوق خداوند است، شاید این خیر است که نطفهی شر را میپرورد و به آن مجال بروز میدهد. خیر و شر، خدا و شیطان، طبیعت و انسان، مرگ و زندگی، غم و شادی، همگی مفاهیمیاند که از زهدانِ همدیگر زاده شدهاند.
در پایان، به نظر میرسد این ثنویت و جهان دوگانه، نظر به بازگشت به یگانگی دارد؛ همانگونه که از یگانگی به عرصهی ظهور رسیده است. در جوامع انسانی نیز، وحدانیت را میتوان در بازگشت و یگانگی با اجتماع خودی یافت: طرد عناصر بیگانه و گاه متخاصم، و پیگیری یک مشی و یک ایده، ساحتی از این یگانگی است.
پن: جالب آنکه، در «کمدی الهی» دانته که با نوعی تثلیث مواجهایم نیز، باز هم وجوه دوگانهی دوزخ و بهشت پررنگتراند، و در نهایت، مسیر به بهشت که نماد خیر است ختم میشود.
378
من همیشه از سخنرانیهای دکتر نعمتالله فاضلی لذت میبردم، تا اینکه امروز سعادت داشتم و تو یک نشست که ایشون هم حضور داشتند شرکت کردم.
378
بابا همیشه میگه بپرس؛ بپرس وقتی میترسی بپرسی، بپرس وقتی خجالت میکشی بپرسی، بپرس وقتی شک داری، بپرس حتی وقتی که فکر میکنی میدونی. نمیدونم خوبه یا نه اما بابا منو یک علامت سؤالِ متحرک بار آورده.
378
چند کلامی دربارهی فیلم «باشگاه مشتزنی»؛ fight club 1999
«فایت کلاب» یکی از پنج فیلم محبوب من است؛ از دوران دبیرستان عاشقش بودم و بارها تماشایش کردهام. اما اینبار، پس از بازبینی دوباره، زوایای تازهای بر من آشکار شد. فیلم چندلایه است، درست مانند روان آدمی. تمام روایت بهگونهای پیش میرود که گویی از آینده خبر میدهد، اما آنقدر زیرپوستی و پیچیده که متوجهاش نمیشوی؛ درست مثل بیماریهای روان که آثارشان را حس میکنی، بیآنکه ماهیت دقیقشان را بشناسی.
در فیلم، با رویکردهای پارادوکسیکال زیادی مواجه میشویم. برای نمونه، گرایش آنارشیستی در بخش عمدهای از فیلم مشهود است؛ شورش علیه نظم موجود، مصرفگرایی و ساختارهای سلطهگر. اما در بخشهای پایانی، ناگهان فیلم تغییر جهت میدهد و به این نتیجه میرسد که انسان، موجودی ساختارساز است و این گرایش، گریزناپذیر. فیلمی که تا نیمه در تقابل با ساختار حرکت میکرد، ناگهان خود درگیر ساختارسازی میشود؛ مثل سلسلهمراتب باشگاه مشتزنی که بهتدریج شکل میگیرد. اینبار متوجه شدم که «فایت کلاب» فراتر از تفسیر چپگرایانه و ضدهنجارش، یک وجه عرفانی هم دارد. در دیدگاههای عرفانی، انسان افزون بر بدن، ذهن و نفس، دارای جزئی مازاد به نام «روح» است. اما حقیقت انسان چیست؟ انسان نمیتواند در یک زمان و مکان، چند چیز باشد. پس اگر قائل به چند ساحت باشیم، باید یکی را با فعل «بودن» و باقی را با فعل «داشتن» حمل کنیم. یعنی یکی از این چهار بخش، هویت من است و باقی، مملوکات من. در عرفان، آنچه با فعل «بودن» حمل میشود، روح است: ما روحی هستیم که ذهن، بدن و نفس دارد. این مقدمه را آوردم تا بگویم سناریوی فیلم نیز بیارتباط با چنین استنباطی از انسان و جهان نیست. دیالوگ معروف تایلر دردن:
«شخصیت تو کارتت نیست
به پولی که تو بانک داری نیست
به اون ماشینی که می رونی نیست
به محتویات کیف پولت نیست
نه به لباس ارتشیت
تو یه آشغال پر از ادا و اصولی» دقیقاً نشان میدهد که انسان، محدود به مملوکاتش نیست. پشت این فیلم، تفکری عمیقتر از نقدِ انسان مصرفگرای مدرن نهفته است.
کلنگری عرفانی همچنین بازگو میکند که انسان، موجودی منحصربهفرد، خاص یا استثنایی در نظام طبیعت نیست. مثل آن دیالوگ که میگوید: «شما هم مثل بقیه موجودات، یک واحد ارگانیک رو به تباهی هستید.» این نگاه، طبقهبندی موجودات را بر اساس «بودن» میبیند، نه «داشتن». و در عرفان، «بودن» همه یکی است، چون روح هستی یگانه است.
یکی دیگر از وجوه عرفانی فیلم، آنجاست که از فداکاری برای خیر عظیمتر سخن گفته میشود و این رویکرد نیز بیربط با کلنگری عرفانی نیست. مقصود از خیر عظیمتر این است که نباید در تصمیمگیری یا داوری، به منفعت شخصی بیندیشیم؛ بلکه باید به منفعت هستی فکر کنیم.
صحبت کردن از طرف بخشهای مختلف بدن یا عواطف انسانی با ضمیر اولشخص، نشان از تجلی جزئیاتی دارد که کل را میسازند. این تشخص جزئیات، میتواند به شکلگیری یک کل معنادار کمک کند. هرچند ممکن است تلقیهای منفی مثل سلب مسئولیت از خویشتن را نیز به دنبال داشته باشد.
در بخشی از فیلم، نابودی ساختمانهایی که متصدی صدور یا ثبت اوراق هویتی هستند، مطرح میشود و گفته میشود که با این کار، همهچیز به نقطه آغاز بازمیگردد. این را نیز میتوان با نگاه عرفانی دید: اوراق هویتی، نماد «منِ دروغینی» هستند که مانع رسیدن ما به آن چیزیاند که با فعل «بودن» حمل میشود.
378
ملتی که استبداد لگدکوبش کرده، خار و زبونش ساخته و مجبورش کرده همچون شی بی جانی باشد همواره در پی پناه است، پی جایی که بتواند در آن سنگر بگیرد، دور خودش دیوار بکشد و خودش باشد. برای حفظ فردیت، هویت و حتی زندگی روزمرهاش راهی جز این ندارد. اما یک ملت که نمیتواند مهاجرت کنند، بنابراین باید به جای مکان در زمان مهاجرت کند. رودررو با محنتها و مخاطرات جهان واقعی که احاطهاش کردهاند، برمیگردد به گذشتهای که به نظرش بهشتی گم شده میآید. امنیت خود را در آداب و رسومی چنان کهن_ و بنابراین چنان مقدس_باز مییابد که قدرت میترسد به جنگشان برود.
از همین روست که، زیر یوغ هر نظام مستبدانهای، آداب و رسوم، باورها و نمادهای قدیمی به تدریج احیا میشوند تا در برابر و علیه اراده استبداد به کار گرفته شوند. هر پدیده کهنی معنایی نو مییابد، مفهومی تازه و برانگیزنده.
ریشارد کاپوشیچنسکی
378
من عاشق این کشورم. عاشق مردمم. عاشق ریزترین، پیشپاافتادهترین و سادهترین جزئیات فرهنگ ایرانیام. روح من با چهارطاقیها، سقفهای بلند، طاقها، گچبریها، مقرنسهای هشتی و کهن سراهای ایرانی درآمیخته. دلم ضعف میرود برای بوی بازارهای قدیمی و دکانهای نبش خیابان که رنگ از آنها میبارد. ما با مهر بزرگ شدهایم. آنقدر از این خصلت در وجودمان هست که زن و مردمانمان در کورهدِههای شرق و غرب کشور حاضرند از اندک قوت خود بزنند تا عزت بر مهمانشان بگذارند. من فرزند سرزمینیام که مردمش در دهستانهای سیستان و خراسان و امثالهم، در اوج نداری، از دو مرغی که تنها داراییشان است، یکی را برای مهمان سر میبرند.
مردم من از اعقاب رستم فرخهرمزداند؛ همان که وقتی عرب دستش را برید، با خون خود صورتش را شست تا دشمن گمان نبرد زردی رخسارش از ترس است. من از خاکیام که زمانی «اَشه» بر آن حکم میراند، که حلاجها در آن نفس کشیدند و فریدونها ضحاکها را از گردونه به در کردند. از جنس همان نجیبزادگانیام که (واژهی «ایران» از آنها ریشه گرفته ترکیب er و پسوند an، یعنی قومی منسوب به نجیبزادگان.) هزار و اندی سال پیش پای بر این خاک گذاشتند و تا امروز، با وجود دلار ۱۱۷ هزار تومانی، هنوز نجیباند.
من در این سرزمین به دنیا آمدم، اولین قدمهایم را بر این خاک گذاشتهام، نخستین واژهها را به زبان رسمی این مملکت زمزمه کردهام، و عزیزانم یا بر این خاکاند یا در زیر آن. اما با همهی اینها، امروز به تنگ آمدهام. شاید دومین بار است که دلم نمیخواهد در این کشور باشم. ریههایم امروز به درد آمدند و هوای وطن را پس زدند. امروز آن امید واهیِ «یک روز خوب میآید...» را قیکردم. اینجا دیگر نمیشود مهربان، دلیر و رها بود. نمیشود دهان گشود و «اناالحق» گفت (به صرف گفتن) و مدتهاست یارانی که اسرار هویدا میکردند، سر دار از آنها بلند شده. زلفهای یار که روزگاری در اشعار عامل دلدادگی بودند، اکنون منشأ فسادند. گویی آن مرد حقیقت را بیان میکرد و سلسلهی موی دوست، حلقهی دام بلا که سهل است، شرارهی آتش دوزخ است.
در جوامع سالم و به سامانِ انسانی، یکی از ملزومات زندگی، و شاید ملزومترینشان، آزادیست. اصلاً کرامت انسانی یعنی آزادی. اما در این جغرافیا، برخی که من آنان را نه هموطن، که حتی ایرانی نمیدانم، آزادیمان را به سیاهچالهای در قعر دگماندیشیشان انداختهاند. «و اکنون دیگر دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آبهای جاری خواهد ریخت؟...» اکنون آبها همه گرداباند و صاحبان گیسوان را در سلولی یا پستویی خواهند کشت.
مردم همان مردماند، خاک همان خاک است. اما ایران خانم دیگر آن دختر شوخ و شنگ، بشاش و سرزندهی پیشین نیست. پیرزنیست تکیده، پرپینه، با چین و چروکهای فراوان. آن پینهها همان تلهای خاکیاند که بر مزار فرزندان نیکاش علم کردهاند. خطوط پیشانی ایران خانم، هرکدام قصهایست:
قصهی پدری که هنوز چون اسلافش شریف است؛ شریف و شرمنده، شریف و ناتوان، شریف و خسته و دستبسته. قصهی دختری که خود را سوزاند، چراکه نمیخواست در آتش رویای محققنشدهاش بسوزد. قصهی مردمیست که روزی سوار پرواز ۷۵۲شدند، اما پیاده هرگز. قصهی تنهای سوختهی بندرعباس و بدنهای زیر آوار ماندهی متروپل است. قصهی جازموریان و کودکان بیشناسنامه. قصهی سیلزدگان بیخانه. قصهی خانهنشینان پرکرده و جاهلان تهیِ پشتمیزنشین. قلب من متعلق به وطن است، لیکن وطن و هموطن گرفتار یوغ و در قفس آن دِگراناند. در این زمستان نمیشود شکفت. و من شکفتن را فقط در وطن روا میدارم. علی هذا، پلاسیدگیام را از این فلات خواهم کوچاند به جایی که شاید به «غنچههایی با ساقهای لاغرِ کمخون» اندکی آفتاب برای زندهماندن به عاریت دهد. چراکه وطن را ظلمت فرا گرفته، و این سیاهی را با آب دیده نمیتوان شست.
378
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سر شکسته پناه آورد؟
فروغ فرخزاد
378
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظلهی بادغیسیپن: میگن این شعر چنان بر احمدبن عبدالله خجستانی اثر گذاشت که بعد از خواندنش یکباره دگرگون شد، از کار پست خدبندگی کناره گرفت و از همراهان علی پسر لیث، برادر عمرو و یعقوب صفاری شد و به جایگاه والایی رسید.
378
بعضی اوقات با خود میاندیشم که زندگی و آدمهایش آنقدرها هم جالب و تأثیرگذار نیستند. ترجیح میدهم به کنجی پناه ببرم و باقیماندهها را در خلوت خود سپری کنم.
زمانهایی هم در زندگیام فرا رسیده که مجذوب سادهترین و شاید سادهلوحانهترین واکنشهای احساسی انسانها به یکدیگر شدهام؛ و آرزو کردهام ای کاش دنیا بارها و بارها چوب جادوییاش را تکان میداد و من همچنان مسحور بیبیدی بابیدی بوهایش میماندم.
راستش را بخواهید، آدمی نیستم که همواره خلق و نظری یکسان داشته باشم. زمانی ناسیونالیست بودهام و گاهی گرفتار بازی عقایدِ نوگرا. مدتی آتئیست بودهام و چندی مبهوت عرفانِ صوفیان و دراویش تکیده. زمانی بندهی علم بودهام و لحظاتی مسحور سحر علوم غریبه. اما یک چیز را خوب میدانم: هرگز خودم را نفروختهام به هیچ مسلک، فرقه، جنبش، حزب یا آرمانی. در همهی این حضورها و همراهیها، همواره کوشیدهام جریان را با معیارهای خود پیش ببرم و هرگز اجازه ندادهام که این جریانها مرا با معیارهایشان دور بزنند.
من خود را به رسمیت میشناسم، و گمان میکنم این تنها نقطهایست که در این نوبهنو شدنها هنوز کهنه مانده است.
