«پایا، Paya»
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
323
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
323
گفت: پدرم گفت «بچیم دعا کن» و از بینی هایش خون سر کرد و به آغوشم جان داد
و صبح بود سر غذایی صبح من و همکارم به یاد پدرهایمان گریه کردیم.
و آن همکار دیگه گفت: اون شب وضعش خراب شد شریان اعصابش بند شده بود، چشمانم در از اشک شد گریه کردم، پدرم دید حالم خوب نیست خود را استوار گرفت و از دیوار گرفته ایستاد و برایم گفت « شبانه بچیم خوب هستم» می دانم سخت است، اما رفتن گریه نکنید...
برایم سخت است نبود تو...
323
Repost from کلانتر میخکوب
- دو هزار ضرورت است مدیر صاحب. دختر عمهام فوت کده. میرم به جنازهاش. پول ندارم.
- تسلیت باشه. چند ساله بود؟
- کلان بود. خیلی زجر کشید. مریض بود. [صدایش کمکم گرفته بود.]
- چه شده بودش؟
- شوهرش سرش دگه زن گرفته بود.
باورتان میشود؟ شاید نشود اما همین قسم گفت: «شوهرش سرش دگه زن گرفته بود (یعنی زن دوم گرفته بود؛ یعنی انباقدار شده بود) و همی خاطر هم مریض شد و مُرد. زجر کشیده مُرد.»
من نمیتوانم حکم بدهم که دو زن داشتن یا سه-چار زن داشتن، درست است یا نه؛ اما میتوانم حدس بزنم که یک زن چه حسی میتواند در برابر آن داشته باشد. یکی از عالمهای دوستداشتنی و نورانی ما توضیح میداد: «زن ناقصالعقل نیست؛ بلکه چیزی که در او زیاد است، احساساتش است. احساسات زیادی دارد و نمیتواند آن را گاهی کنترول کند و همین احساسات باعث میشود که گاهی به جریان عقل، نقصان وارد کند.» درست. چندان نابهجا هم نیست؛ پس با این حساب، طبیعی است که یک زن در اثر این که انباقدار شده، بمیرد. کمی از قضیه دور شویم: مرد که عاقل است و سر عقل و رأی او شکی نیست و احساساتش به اندازهٔ زن فعال نیست و میتواند آن احساسات لعنتی را کنترول کند، پس چه ضرورتی دارد که دو سه زن بگیرد؟ آن احساسات (که اغلبش هم غرایز جنسی است) نمیتواند با یک زن برطرف شود؟
حالا اگر هنوز مرگ یک زن به علت انباقدارشدن برایتان غیر قابل قبول است، یکبار مردی را تصور کنید -که مثلن احساساتش در کنترولش است و عاقل است- و زنش شوهر دوم را به خانه میآورد. این فرضیه قبلن هم ارایه شده. اگر زن دو شوهر داشته باشد چه؟ هیچ! باز هم زن است که میمیرد. مرد عاقل هیچ وقت بر اثر احساساتی که بیشتر از غریزه نشئت میگیرد، نمیمیرد؛ بلکه میکشد.
323
Repost from TheGandomin
فراخوان گندمین
«تابآوری؛ پنج سال ادامهدادن»
پنج سال از آغاز رژیم طالبان گذشته است؛ پنج سالی که زنان و دختران افغانستان با محدودیتها و محرومیتهای بسیاری روبهرو بودهاند. با این همه، هرکدام از ما به شیوهای تلاش کردهایم زندهگی را ادامه بدهیم و خودمان را از فرسودهگی و ناامیدی دور نگه داریم.
فصلنامهٔ گندمین در شمارهٔ خزانی خود میخواهد روایتهایی از تابآوری زنان و دختران افغانستان در این پنج سال گردآوری کند؛ از چیزهایی که در این سالها به ما توان ادامهدادن دادهاند؛ چه در افغانستان و چه در مهاجرت.
خانواده، کتاب و مطالعه، سفر، عشق و دوستی، نوشتن، نقاشی، خیاطی، موسیقی، آشپزی و شیرینیپزی، کار، ورزش، باغبانی یا هر کار و علاقهٔ دیگری که به شما کمک کرده است این سالها را تاب بیاورید، میتواند موضوع نوشتهٔ شما باشد.
اگر مهاجرت کردهاید، میتوانید از تجربهٔ یکباره ترککردن خانه و شروع زندگی در جایی ناآشنا بنویسید؛ از آدمها، عادتها، کارها یا چیزهای کوچکی که در غربت به شما کمک کردند دوباره خودتان را پیدا کنید و ادامه بدهید. از دشواری سازگارشدن، دلتنگی برای خانه، ساختن یک زندهگی تازه یا چیزی که در میان همهٔ این تغییرات به شما احساس تعلق و توان ماندن داده است، بنویسید.
از تجربهٔ خود بنویسید؛ از یک آدم، یک کتاب، یک سفر، یک خاطره، یک عادت یا حتی کاری کوچک که در این سالها برای شما معنای بزرگی داشته است. لازم نیست روایت شما دربارهٔ تمام پنج سال باشد؛ یک خاطره یا تجربهٔ مشخص نیز میتواند بخشی از این مجموعه باشد.
شرایط ارسال:
• نوشته باید تجربهٔ شخصی خودتان و با زبان و بیان خودتان باشد.
• حجم نوشته ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ واژه.
• نوشته را در قالب فایل Word ارسال کنید.
• نام و نام خانوادگی خود را در پایان نوشته ذکر کنید. در صورت تمایل میتوانید از نام مستعار استفاده کنید.
• عکس مرتبط با نوشته، در صورت وجود، میتواند همراه آن ارسال شود.
• آخرین مهلت ارسال نوشتهها: ۱ آبان / عقرب ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
نوشتههای خود را به این نشانیها ارسال کنید:
• ایمیل: rewayat@gandomin.com
• واتساپ / تلگرام: 4917621710675+
از چیزی بنویسید که در این پنج سال، شما را به ادامهدادن واداشت؛ از چیزی که در خانه ماندن، رفتن، مهاجرت کردن یا از نو ساختن زندگی، به شما توان تابآوردن داد. نوشتههای منتخب در شمارهٔ تازهٔ گندمین منتشر خواهند شد.
منتظر روایتهای شما و شنیدن قصههای تابآوریتان هستیم!
323
گاهی گذشتهی کسی که دوستش داریم، ما را آزار نمیدهد از این جهت که هنوز زنده است؛ بلکه از آن رو که آنقدر دوستش داریم که آرزو میکنیم کاش بخشی از تمام لحظههای زندگیاش بودیم، حتی آن لحظههایی که پیش از وجود ما گذشتهاند.
عقلمان میداند که گذشته به پایان رسیده است، اما قلب با زمان اینقدر ساده برخورد نمیکند؛ کافی است نامی قدیمی یا داستانی دور را ببیند تا در سکوت بپرسد: «پس جای من کجا بود؟ آیا پیش از من کسی چیزی در قلب او به جا گذاشته که هنوز جایی برای من در آن باقی مانده باشد؟»
اما عشقِ بالغ از انسان نمیخواهد گذشتهی خود را پاک کند و حال را دادگاهی برای گذشته قرار نمیدهد. عشق واقعی این است که کنار ترسِ کسی که دوستش داری بنشینی تا آرام شود، نه اینکه با او دربارهی حقش برای ترسیدن بحث کنی.
میان این دو بسیار فرق است: اینکه برای کسی که دوستش داری توضیح بدهی چرا نباید درد بکشد، و اینکه کاری کنی احساس کند مجبور نیست دردش را بهتنهایی تحمل کند.
ما با کسانی که دوستشان داریم در حالی ملاقات نمیکنیم که هیچ گذشتهای نداشته باشند؛ ما آنان را پس از آن میبینیم که مسیرهایی را طی کردهاند که ما همراهشان در آن قدم نزدهایم، و روزهایی را پشت سر گذاشتهاند که نمیدانستند سرانجام از دل آن روزها به سوی ما خواهند آمد.
و این نقصی در آنان نیست؛ این طبیعت انسان است.
گذشته نباید رقیبِ حال باشد، زیرا چیزی که به پایان رسیده نمیتواند با چیزی که هنوز زنده است رقابت کند. ممکن است خاطرات جایی در حافظه باقی بمانند، اما حافظه قلب نیست؛ و آنچه از زندگی ما گذشته، لزوماً چیزی نیست که بخواهیم دوباره به سویش بازگردیم.
و زیباترین چیزی که انسان میتواند به کسی که دوستش دارد ببخشد، این نیست که قول بدهد گذشته هرگز وجود نداشته است؛ چنین چیزی ناممکن است. بلکه این است که آرامشی عمیق به او بدهد که میگوید:
«آنچه بود، زمانِ خودش را داشت؛ اما تو، تمامِ این زمان را داری.»
تو زنی نیستی که بعد از زنان دیگر آمده باشد، و تو مردی نیستی که پس از مردان دیگر آمده باشی؛ وقتی کسی را صادقانه دوست داریم، او را در صف و ترتیب قرار نمیدهیم، زیرا عشق مسابقهای نیست که در آن یکی بر دیگری پیروز شود.
بعضی آدمها از زندگی ما میگذرند و خاطرهای از خود به جا میگذارند، و بعضی دیگر میآیند و معنایی از خود به جا میگذارند.
و تفاوت میان «خاطره» و «معنا» این است که خاطره به آنچه بوده تعلق دارد، اما معنا آنچه را که خواهد بود، از نو شکل میدهد.
شاید به همین دلیل است که وقتی انسان واقعاً عاشق میشود، دیگر سؤالش این نیست که «چه کسی پیش از من بوده؟» بلکه سؤال مهمتر این میشود که:
«ما اکنون چه شدهایم؟»
و شاید به همین دلیل عشق، در ذات خود، نوعی امنیت است؛ اینکه قلبت کسی را پیدا کند که بتواند حسادتت را ببیند، بیآنکه مسخرهات کند؛ ترست را ببیند، بیآنکه تو را به خاطرش سرزنش کند؛ و ضعفت را ببیند، بیآنکه از آن علیه تو استفاده کند.
کسی که از تو نمیخواهد قویتر از قلبت باشی؛ بلکه کنار قلبت مینشیند تا آرامش خود را دوباره پیدا کند.
زیرا در نهایت، ما همیشه به کسی نیاز نداریم که بتواند درد را از ما دور کند؛ چنین چیزی ناممکن است.
ما به کسی نیاز داریم که وقتی درد از راه میرسد، ما را در میان آن تنها نگذارد.
323
Repost from N/a
أحيانا لا يؤلمنا ماضي من نحب لأنه ما زال حيا، بل لأننا نحبه إلى الدرجة التي نتمنى معها لو كنا جزءا من كل لحظاته، حتى تلك التي سبقت وجودنا. نعرف بعقولنا أن الماضي قد انتهى، لكن القلب لا يتعامل مع الزمن بهذه البساطة؛ يكفي أن يرى اسما قديما أو حكاية بعيدة حتى يسأل، في صمت: وأين كان مكاني أنا؟ وهل ترك أحد قبلي شيئا في قلبه لا يزال لي فيه مكان؟ لكن الحب الناضج لا يطلب من الإنسان أن يمحو تاريخه، ولا يجعل الحاضر محكمة للماضي؛ الحب الحقيقي هو أن تجلس بجوار خوف من تحب حتى يهدأ، لا أن تجادله في حقه في الخوف. فهناك فرق بين أن تشرح لمن تحب لماذا لا ينبغي أن يتألم، وبين أن تجعله يشعر أنه ليس مضطرا إلى مواجهة ألمه وحده. نحن لا نلتقي بمن نحب وهم بلا ماض؛ نلتقي بهم بعد أن صنعتهم طرق لم نمش فيها معهم، وبعد أن عبروا أياما لم نكن نعرف أنهم سيأتون منها إلينا. وهذا ليس نقصا فيهم، بل طبيعة الإنسان. فالماضي لا ينبغي أن يكون منافسا للحاضر، لأن ما انتهى لا يستطيع أن ينافس شيئا ما زال حيا. قد تبقى الذكريات في مكان ما من الذاكرة، لكن الذاكرة ليست القلب، وما مر بنا ليس بالضرورة ما نريد أن نعود إليه. وأجمل ما يمكن أن يمنحه الإنسان لمن يحب ليس وعدا بأن الماضي لم يكن موجودا، فهذا مستحيل، وإنما طمأنينة عميقة تقول: ما كان له زمنه، أما أنت فلك هذا الزمن كله. أنت لست امرأة جاءت بعد أخريات، ولا رجلا جاء بعد رجال؛ من نحبهم بصدق لا نضعهم في ترتيب، لأن الحب ليس مسابقة يفوز فيها أحد على أحد. هناك أشخاص يمرون في حياتنا فيتركون ذكرى، وهناك شخص واحد قد يأتي فيترك معنى. والفرق بين الذكرى والمعنى أن الذكرى تنتمي إلى ما كان، أما المعنى فيعيد تشكيل ما سيكون. لذلك حين يحب الإنسان حقا، لا يعود السؤال: من كان قبلي؟ بل يصبح السؤال الأهم: ماذا أصبحنا نحن الآن؟ وربما لهذا يكون الحب في جوهره نوعا من الأمان؛ أن يجد قلبك شخصا يستطيع أن يرى غيرتك دون أن يسخر منها، وخوفك دون أن يعيب عليك، وضعفك دون أن يستعمله ضدك. شخصا لا يطلب منك أن تكون أقوى من قلبك، بل يجلس إلى جواره حتى يستعيد سكينته. لأننا في النهاية لا نحتاج دائما إلى شخص يستطيع أن يمنع عنا الألم، فهذا مستحيل؛ نحتاج إلى شخص، حين يأتي الألم، لا يتركنا وحدنا فيه.
323
اینبار با روایت دیگر وارد ماجراهای رمان «تصاحب تاریکی» از بختیار علی می شویم؛ دور از کوردستان.
This time, we enter the world of Bakhtiyar Ali’s novel The "Possession of Darkness" through a different narrative—far from Kurdistan.
323
آن ها افسردهاند و زندگی در چنین مکانی که خشونت در ذات آن است، افسردگی میآورد.
صفحه ۱۰۰
کتاب #دانشکدهـخصوصی
